مشخصات شهید

شهید یوسف شهنه زادگان

244
نام يوسف
نام خانوادگی شهنه زادگان
نام پدر علي
تاربخ تولد 1349/07/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1369/03/11
محل شهادت جاسك
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سربازنيروي انتظامي
شغل -
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • سال 49 براي آنها فراموش نشدني است.اسمش را يوسف گذاشتند.اين اسمي بود كه مادر بزرگش برايش انتخاب كرده بود.از همان دوران كودكي با زندگاني اهل بيت عصمت و طهارت(ع) آشنا شد و به آنها عشق مي ورزيد قبل از پيروزي انقلاب به همراه ديگر مردم در تظاهرات شركت مي كرد و در يكي از همين تظاهرات ها بود كه يكي از دوستانش به نام عباس سليمي فرد را از دست داد،تا اين كه انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني به پيروزي رسيد و ايشان هم به دستور امام در تشكيل بسيج فعاليت نمود و شب ها را در بسيج محله(پايگاه امام موسي بن جعفر(ع)) به نگهباني مي پرداخت.در نوجواني بود كه به جبهه رفت و در جبهه وجنگ هم بارها رشادتهايي از خود نشان داد تا اين كه جنگ تحميلي به پايان رسيد و ايشان آرزوي شهادت به دلش ماند.هميشه مي گفت چرا نبايد عكس من هم در رديف عكس شهداء قرار گيرد،شهيد شحنه زادگان در هيجدهم مردادماه 1368 به خدمت سربازي اعزام شد و پس از درگيري با اشرار و سوداگران مرگ به درجه رفيع شهادت نائل آمد و به آرزوي ديرينه خود رسيد. ادامه مطلب
    كلمه شهيد يك كلمه بسيار نوراني ومقدس است كه ديگر مفاهيم عالي اسلامي را با آن مي سنجند. سرور شهيدان امام حسين (ع)در راه كربلا اشعاري مي خواند كه مضمون آن اين است:اگر چه دنيا زيباو دوست داشتني است و آدم را به طرف خودش مي كشد،اما جهان پاداش الهي،از دنيا خيلي زيبا تراست.مال دنيا را آخر كار بايد گذاشت ورفت پس چرا در راه خدا انفاق نشود و اگر بدنها ساخته شده است كه آخر كار بميرد پس چرا در راه خدا با شمشيرها قطعه قطعه نشود. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «يادت در دلم زنده است»
    روز نيمه شعبان متولد شد.قبل از رفتن به مدرسه آموزش خاصي نديده بودكم و بيش قبل از رفتن به مدرسه مسائل ديني را به او آموختيم.او بيشتر به پدرش علاقه داشت و برادرش محمد(يونس)را نيز خيلي دوست داشت . دوستان دوران كودكي او بيشتر پسر عموهايش بودند.قبل از شش سالگي يك بار در كوچه با بچه ها بازي مي كردكه يكي از بچه ها به او مي گويد چرا در اين كوچه بازي مي كني او نيز در جواب گفته بود كه اين كوچه كوچه دايي ام است كه درآن بازي مي كنم،پسرك هم در عوض سنگي برداشته بود وبه گوشه لب يوسف زده بود كه اثر آن تا موقع شهادتش هم باقي بود.مدرسه اش نزديك منزلمان بود به همين خاطر براي رفتن به مدرسه مشكلي نداشت . در سال اوّل مقداري در انجام تكاليف مشكل داشت ولي در سالهاي بعدبا تلاش اين مشكل را برطرف كرد.در خانه با برادرش يونس كشتي مي گرفت كه پدرش هم او را تشويق مي كرد.دبستان را بدون هيچ مشكلي گذراند،امّا وارد دوران راهنمايي كه شد از لحاظ درسي مقداري افت پيدا كرد.معلمان دوره راهنماييش آقايان:ساجدي،شجاع الدين وخسروي بودند. هيچ وقت اسم همكلاسي هايش را در خانه مطرح نمي كرد و بعد از شهادتش وقتي دوستانش به خانه مي آمدند ما مي فهميديم كه اينها همكلاسي هاي يوسف هستند.بيشتر بازيهايش تفنگ بازي بود در دوره دبستان تابستان ها آلاسكا مي فروخت در دوره راهنمايي تابستان ها گاهي به كار بنايي مي پرداخت . بيشتر از همه ما صله رحم را انجام مي داد و هميشه به مادر بزرگش سر مي زد.در موقع تظاهرات هم همراه شهيد عباس سليمي فرد در برپايي تظاهرات فعاليت داشت . از اوايل تأسيس پايگاه مقاومت امام موسي بن جعفر(ع)همراه شهيد جوان وشهيد احمد اسدي و در زمان فرماندهي مصطفي باقرپور در بسيج نگهباني مي داد.

    «اعزام»
    آن روزها جايگاه نماز شلوغ بود ، آخر افراد زيادي جمع شده بودند تا به جبهه اعزام شوند.ساعت 1 بعدازظهر شد ولي كسي اسمش را صدا نزد.خسته با دلي غمگين به سوي خانه راه افتاد.وقتي به خانه رسيد با بي حوصلگي ساكش را به گوشه اتاق پرت كرد و خوابيد.مادر تمام اين حركات را مي ديد. از او پرسيد : چه شده است؟چرا ناراحتي.گفت : موقع اعزام هرچه منتظر ماندم كسي مرا صدا نزد.رو به فرزندش كرد و گفت:مادر جان ان شاءالله دفعه بعد اعزام خواهي شد،در لاك خود فرو رفته بود كه ساعت 5/1 آقاي باقرپور مسئول پايگاه آمد و گفت يوسف بيا كه ماشين هنوز جا دارد و تو مي تواني بروي.به من گفت كه نكند دنبال من بيايي من با فرزندان سيد نصرالله (شهيدان سيدمحمد و سيدمحمودحسيني) هستم پس نگران نباش . بعد كه از جبهه برگشت - اما با خاطره اي تلخ - با ناراحتي گفت كه يكي از فرزندان سيد نصرالله روي مين رفته و بدنش صدمه زيادي ديده است . بار سوم كه به جبهه رفته بود در فاو مورد محاصره قرار مي گيرند و چند روز گرسنگي و تشنگي را تحمل مي كنند.به منصور قنبري كه در همين نزديكي مغازه داشت نامه نوشته بود كه ما اسير هستيم و در محاصره و به خانواده چيزي نگوييد.تا اين كه يك روز كه از كنار مغازه منصور رد مي شدم گفت:حاج خانم مشتلق بده گفتم منصور سر به سرم نگذار گفت:نه به خدا يوسف همين الان از اين جا رد شد و رفت به خانه تان،سراسيمه به خانه رفتم ديدم درست گفته يوسف در خانه است،بعداً وقتي به مغازه منصور رفتم به من گفت حاج خانم يوسف قبلاً به من نامه اي نوشته بود كه طي يك محاصره اسير شده ام ولي چيزي به خانواده ام نگو،او كم حرف و تودار بود.وي در يكي از خاطره هايش كه براي ما تعريف كرد، گفت در قايق بوديم كه قايق غرق گرديد و فقط توانستيم خودمان را نجات بدهيم وهيچ يك از وسايلمان را نتوانستيم برداريم.بعد از مدتي به سربازي رفت ودر يكي از در گيريهايي كه با اشرار داشت به او گفته بودند كه ما تو را خواهيم كشت و او نيز در جواب گفته بود بكشيد من باكي از مردن ندارم.ايشان در تاريخ 18/5/68 به خدمت سربازي اعزام گرديد و در واحد عقيدتي سياسي نيروي انتظامي مشغول به خدمت گرديد و در حين خدمت در تاريخ 11/3/69 به شهادت رسيد.

    «نگاهم را درياب»
    19 سال بيشتر نداشت ولي دلي دريايي داشت.هميشه مي گفت آيا مي شود روزي عكس مرا در كنار عكس شهداء در حجله بزنند.قرار بود تا چند روز ديگر به محل خدمتش برگردد.وارد آشپزخانه شد.با مادر خداحافظي كرد.دستش را بوسيد و گفت:مادر مرا حلال كن.از او پرسيد چرا اين حرف را مي زني ولي او فقط به مادر نگاه مي كرد.شايد تمام آزروهايش را در نگاه مادر مي ديد.آخرين جمله اش اين بود مادر دوستت دارم.

    «تو را مي شناسم»
    از بچگي علاقه خاصي به نماز و قرآن داشت ، طوري بود كه وقتي پدرمان به نماز مي ايستاد وي هم پشت سر پدر به نماز خواندن مشغول مي شد . شهيد پس از پايان تحصيلات ابتدايي به مدرسه راهنمايي رفت در كلاس اول راهنمايي بود كه به فرمان امام امت لبيك گفت و به جبهه حق عليه با طل اعزام گشت آن قدر در جبهه فعاليت داشت كه در همان ساعات اوليه عمليات از طرف فرمانده گردان افتخار سرپرستي قسمت خط شكن را به او مي دهد حدود ساعت 4 صبح بود كه به محل عمليات رسيدند.پس از اندكي استراحت براي انجام عمليات خود را آماده مي كردند كه ناگهان صدايي آمد به طرف صدا برگشتند تعدادي از سربازان دشمن را ديدند كه به سويشان مي آيند هيچ گونه حركتي نكردند و خود را پنهان كردند.كم كم هوا روشن شد با پرتو افشاني نور خورشيد مشاهده كردند پشت خاكريز دشمن قرار گرفته اند و در محاصره آنها هستند.پس از 48 ساعت مقاومت بالاخره از سوي نيروهاي كمكي حلقه محاصره نيروهاي عراقي شكسته شد و موفق به عمليات شدند و خط دشمن را شكستند و عمليات پايان گرفت . به خاطر اين پيروزي نام ابوالفضل عبا س(ع) را بر گردان خود نهادند و به سمت خط دشمن برگشتند.پس از پايان جنگ در تمامي فعاليتهاي مذهبي و ديني حضور به سزايي داشت تا اين كه نوبت به خدمت سربازي رسيد وي با تمام شوق به خدمت سربازي اعزام شد آموزش ايشان در منطقه جهرم بود و سپس به بندرعباس اعزام شد . ايشان در منطقه اي به نام گويان كه در چند كيلومتري شهرستان ميناب است دوران آموزشي را مي گذراند . يك روز جمعه ساعت حدود چهار عصر بود كه به گزارش يكي از راننده ها اعلام مي شود كه قاچاقچيان در چند متري از پادگان مورد نظر مستقر شده اند.شهيد با يكي از سربازان به محل اعزام مي شوند و مشاهده مي كنند كه فقط يك نفر از اشرار مسلح است باآنها در گير مي شوند و در حين درگيري يوسف به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد.شهيد فردي با خدا،شجاع،تابع امر رهبر و مردي متواضع بود كه جانش را براي اسلام و در مبارزه با سوداگران فدا نمود.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید