مشخصات شهید

شهید یدالله دموخ

298
نام يدالله
نام خانوادگی دموخ
نام پدر محمد
تاربخ تولد 1343/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/01/07
محل شهادت شوش
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • «شهيديدالله دموخ» در سال 1342هجري شمسي در محله« جفره عليباش»- كه امروزه جزيي از پايگاه ششم شكاري محسوب مي شود - به دنيا آمد . سه سال اول تحصيلات ابتدايي را در دبستاني كه در همان محل بود ، گذراند امّا به دليل نقل مكان به محله «بنمانع»، دوسال آخر دبستان را در مدرسه «كهريزي» سابق («شهيد عاشوري» فعلي) به اتمام رساند.

    پدر يدالله كارگر ساده شركت برق بود ودر آمد اندكي داشت . او مردي زحمت كش ومورد علاقه و احترام مردم محل بود . پدري كه با وجود در آمد اندك ، در ايام تابستان ،يدالله وساير فرزندان را به مكتب قرآن مي فرستاد ونه به كارگري و كسب در آمد،تا درس عشق بيا موزند و اخلاق و شايد همين اصرار پدر بود كه از يدالله مردي از تبار عشق و آينه ساخت . او همواره به فرزندانش ياد آوري مي كرد كه آموختن قرآن و تعليمات ديني را سر لو حه كارهاي خود قرار دهيد كه آينده شما و فرداي من در گرو آن است.

    پدر،خدمت به عاشقان اهل بيت را از كودكي به يدالله آموخت ، زماني كه يدالله كودكي بيش نبود بنا به سنت آن منطقه ، در شب هاي مبارك رمضان ، جلسات تلاوت قرآن و سينه زني در مسجد بر پا بود وپدر كه قلبش براي اسلام و اهل بيت مي تپيد ، با زحمت فراوان ، در اين شب ها ، روشنايي كوچه ها و معابر منتهي به مسجد را برقرار مي كرد و حتي صبح ها قبل از نمازگزاران ، از خانه بيرون مي رفت و به كوچه هاي اطراف مسجد رو شنايي مي بخشيد و يدالله به چشم  مي ديد عشق و سادگي و صفاي او را! و كدام آموزگار بهتر از پدر مي تواند عشق را به فرزندش بياموزد؟

    پدر يدالله، در سال 1355 هجري شمسي در اثر سانحه برق گرفتگي به رحمت ايزدي پيوست . يدالله 13 ساله بود كه پدرش را از دست داد ولي ايثار را از پدر آموخته بود و همين كافي بود تا براي كمك به معاش خانواده ، درس را رها كند و به كار مشغول شود. او به مدت  6 ماه ، به عنوان كنترل چي بليط در شركت «اتوبوسراني بوشهر» مشغول كار شد . اين زمان ، مصادف بود با تظاهرات مردمي عليه رژيم شاهنشاهي و يدالله كه آرمان هاي اسلامي خود را در انقلاب مي ديد وبس ،هم گام با ساير مردم،در تظاهرات و راهپيمايي ها شركت مي كرد.

    بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و شكل گيري هسته هاي مردمي ، در قالب نيروهاي انقلابي ، به صف آنان پيوست و به دفاع از انقلاب پرداخت وحتي با گرد آوري جوانان محله خود ، آنان را به سمت هسته هاي متمركز در مسجد محل(مسجد« صاحب الزمان(عج)»)هدايت نمود. بعد از شكل گيري بسيج مستضعفان ، به عضويت آن در آمد و فعالانه به خدمت پرداخت وجزو اولين بسيجي هايي شد كه قبل از جنگ تحميلي براي طي دوره آموزشي به اردوگاه« نيشابور» اعزام شدند.

     

    «يدالله شوخ طبع»

    مادر شهيددرباره فرزند خودچنين مي گويد:« پسرم ، يدالله ، بسيار شوخ طبع و بشاش بود و در عين حال مؤدب!تا جايي كه هرگاه در منزل بود، احساس شادي مي كرديم .درست مثل پدرش ، به مردم عشق مي ورزيد و هركاري كه از دستش برمي آمد براي آن ها انجام مي داد. يدالله چشم پاك بود و همين مسائل باعث شده بود كه احترام اهل محل و دوستانش نسبت به او دو چندان شود او ورزشكار بود و به ورزش هاي رزمي علاقه زيادي داشت.منش پهلواني او آن قدر بالا بودكه حتي مهارت كافي در رزم ، هيچ گاه از آن و درجهت آزار و اذيت كسي استفاده نكرد .

     

    «آشنايي و اعزام به جبهه»

    يدالله از طريق يكي از دوستانش « شهيد طوافي آزاد» ، با ستاد جنگ‌هاي نامنظم به فرماندهي «شهيد علي رضا ماهيني» آشنا شد و از آن جايي كه عشق به وطن و مردم را به خوبي آموخته بود ، در اين ستاد نام نويسي كرد.

    مادر شهيد از روزي مي گويد كه :-« زماني كه يدالله ، براي اعزام به جبهه از من اجازه خواست ، بدون معطلي،زير رضايت نامه را انگشت زدم و به او گفتم كه تو را ازاين راه خير، منع  نمي كنم و دوست دارم من هم، به وسيله تو، سهمي در اين انقلاب داشته باشم. او افتخار مي كردم و از اين كه فرزندي چون يدالله را عازم خدمت به اسلام مي كردم ، بر خود مي باليدم.مرحله ي اول و دوم،از طرف ستاد جنگ هاي نا منظم عازم جبهه شد. در مرحله ي دوم به دليل اصابت موج انفجار و تركش، مجروح شد امّاموضوع، نه تنها او را از هدف خود دور نساخت بلكه او را دراين راه را سخ تر كرد.»

     

    «عشق به شهادت»

    يدالله كه در انديشه حسيني اش، مرگي زيباتر از مرگ در راه خدا، اسلام ووطن نمي ديد، بارها از مادر- اين الهه محبت – خواسته بود تا دعا كند كه خدا به او توفيق شهادت دهد. وقتي از مادرش در اين باره مي پرسي، اشك در چشمانش حلقه مي زند امّا در فراسوي نگاه خسته اش به يدالله افتخار مي كند.

    «ظهر بود و من مشغول نماز بودم و او هم در گوشه اي ديگر مشغول راز و نياز! قرار بود همين روز ها، براي بار سوم به جبهه اعزام شود. دعا ومناجاتش كه تمام شد نزديكم آمد گفت : «مادر! دعا كن شهيد شوم!» خيلي نگران شدم. به او گفتم: «پسرم ! من دعا مي كنم پيروز شويد و سر افراز و سر بلند به خانه برگرديد. مطمئن باش هر چه مصلحت خداوندي است ، همان خواهد شد . من راضي هستم به رضاي خدا ! اگر هم طوري شد، افتخارش براي اسلام است .»

     

    «تقدير الهي وسلامتي يدالله»

    در سومين مرحله اعزام ،اتفاقي  براي يدالله و هم سنگرانش مي افتد كه تقديرخداوندي را هر چه بيشتر آشكار مي كند . خود يدالله ، ماجرا را اين گونه براي مادر تعريف كرده است:

    -«زماني كه در سنگر، در كنارديگر همرزمان بوديم، صداي انفجار مهيبي را شنيديم ، به دنبال آن ، سقف سنگر به روي ما ريخت . ما به زحمت از زير تل خاك بيرون آمديم و متوجه شديم كه خمپاره درست به كنار سنگر اصابت كرده است. بعد از آن، شروع به ساخت مجدد سنگر كرديم . سنگري كه ويران شده بود.« شهيد ماهيني» كه از اين ماجرا با خبر شده بودند براي سركشي به سنگر ما آمد. من كه متوجه حضور ايشان نبودم ، سخت مشغول كار بودم ودر حين كار ، با شوخي و لطيفه دوستانم را به خنده وا مي داشتم تا كار براي ما لذت بخش تر شود .«شهيد ماهيني» كه متوجه من شده بودند ، پرسيد: اهل كجايي؟گفتم «جفره عليباش» و «شهيد ماهيني» پاسخ دادند اگر غير از اين بود شك مي كردم.

    «پسر فروتن مادر»

    يدالله خيلي كم از رشادتهايش در جبهه مي گفت و در حالي كه خانواده ،دوست داشت از جنگ و جبهه و وضعيت خود در جبهه بگويد،سخني به زبان نمي آورد.

    مادر يدالله، به خاطر مي آوردكه:-«يك روز در حالي كه دور هم نشسته بوديم و يدالله تازه از جبهه برگشته بود،از او پرسيدم:« وقتي به عراقي ها حمله مي كنيد آنها چه مي كنند؟»او گفت:« يا فرار مي كنند يا تسليم مي شوند؛عراقي ها، خيلي از رزمندگان مي ترسند.»«خواهر يدالله از روي شيطنت از او پرسيد: «يعني منظور تو اين است كه عراقيها از تو مي ترسند؟»پسرم كه حسابي جا خورده بود،گفت:« بله،بله كه از من مي ترسند.من خود به تنهايي، چندين نفر از آنها را اسير كردم.» لبخند غرور بر لبان تمامي ما نقش بست.همه ساكت بودند و به يدالله كه سرش را به زير انداخته بود نگاه مي كردند و با چشمانشان او را تحسين مي كردند.در دل افتخار كردم به فرزندي همچون يدالله و از خدا تشكر كردم.»

     

    «وداع آخر»

    زماني كه يدالله براي چهارمين بار قصد جبهه مي كند،به مادر مي گويد:«همين جا با شما خداحافظي مي كنم تا ديگر اين همه راه تا بسيج براي خدا حافظي نياييد.راه دور است و شما خسته مي شويد.»بعد از خدا حافظي با مادر،به سراغ دوستان و آشنايان مي رود و از همه حلاليت مي طلبد، يكي از همسايگان آخرين ديدار خود را با شهيد،اين طور بيان مي كند:

    «وقتـي يدالله را در كوچـه ديدم، به او گفتم:« تو تا به حال چندين‌ بار به جبهه رفته اي و اگر وظيفه وتكليفي بوده ،از دوش تو برداشته شده.چرا مي خواهي باز هم به جبهه بروي؟» او مصمم در جواب به من گفت:«اسلام، درجبهه ها به من و امثال من نياز دارد.چند بار رفتن تكليف را از دوش ما برنمي دارد.»

    او كه عشق به شهادت در دل داشت، حالات و رفتارش نيز به كلي تغييركرده بود و حتي بستگان وآشنايان هم متوجه اين تغيير حالات شده بودند.

    يكي از بستگان اين طور مي گويد:-«وقتي يدالله براي خداحافظي به منزل ما آمد، چهره اش بكلي تغيير كرده بود؛ نوراني و مظلوم شده بود.آنقدركه همان جا فهميدم كه در اين سفر يدالله به شهادت خواهدرسيد. به شوخي به او گفتم« چرا رنگت پريده؟نكند مي ترسي؟»او گفت:«براي خداحافظي آمده ام. اگر خدا بخواهد، اين بارشهيد خواهم شد.» حرفش را قطع كردم و گفتم:« خدا نكند.»جواب داد:«چرا خدانكند؟ مگر شهادت بداست ؟ شهادت، افتخاري است براي من و شما!ان شالله ،خدا ، به من تو فيق شهادت دهد» وبعد خدا حافظي كردورفت.»

     

    «شهادت»  

    يدالله دموخ در چهارمين اعزام خود به جبهه ، در عمليات «فتح المبين» در سال 1361 به درجه رفيع شهادت رسيد .بعد از شهادت او ، «غلامعلي طوافي آزاد» كه از دوستان و همرزمان يدالله در آن عمليات بود در حالي كه خود زخمي به روي صندلي چرخ دار بوده، به مادر شهيد چنين گفته است : -«مادر اصلاً ناراحت نباش وگريه نكن!چرا كه يدالله به راه صديقين و انبيا رفته است .اوخود مي دانست كه شهيد مي شود و به من نيز گفته بود كهتو زخمي خواهي شد. او قبل از شهادتش، به من گفت : «اگر شهيد شدم ، جسدم را خيلي زود به عقب ببريد ونگذاريد اينجا بماند. چون به مادرم قول داده ام كه اسير يا مجروح يا مفقود نشوم.»» ادامه مطلب
    «بسم الله الرحمن الرحيم»

    «يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله و جاهدوافي سبيله لعلكم تفلحون» (المائده ـ 35)

    اي اهل ايمان، از خدا بتر سيد و به وسيله ي ايمان وپيروي از اولياي حق، به خدا توسل جوييد ودر راه او جهاد كنيد!باشد كه رستگار شويد .

    مادر ،برادر وخواهرم! سلام عرض مي كنم .مادرم ! اول اينكه ، مرا حلال كن!دوم اينكه اگر شما را ناراحت كرده ام، مرا ببخشاي!مادر مهربانم! اكنون كه در جبهه هستم، قدر تو را بيشتر مي دانم . مي دانم كه چقدر در حق من خوبي كردي،چه شب هايي كه بيدار ماندي وبي خوابي كشيدي تا مرا بزرگ كني .

    مادر عزيزم ! از هديه اي كه خداوند به شما داده بود،  به خوبي نگهداري كرديد .مادر خوبم ! اگر شهيد شدم، ناراحت نشويد!شمابايد خوشحال باشيدكه من به جبهه رفتم وشهيد شدم.من كاري حسيني كردم .حال شما كاري زينبي كنيد .

    سخن ديگرم با دوستان است: امام را تنها نگذاريد وسعي كنيد با وحدت كلمه و شركت در نماز جمعه توطئه هاي منافقين و ضد انقلابيون را در نطفه خفه كنيد.

     

    والسلام عليكم و رحمته الله بركاته ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «ظهر چهارشنبه»

    مادر شهيد از الهام مرگ همسرش مي گويد :

    ـ«آن روزي كه پدر يدالله، وفات يافت احساس بدي داشتم . صبح زود، وقتي پدرش از منزل خارج شد.اندكي بعد، من هم بيدار شدم .وقتي مي خواستم چراغ اتاق را خاموش كنم ، بازدن كليد  ، بوي خاك قبرستان به مشامم رسيد .دوباره اين كار را انجام دادم ، باز همان بو به مشامم رسيد . به دلم افتاد كه امروز اتفاقي براي پدر يدالله مي افتد تا اينكه حوالي ظهر روز چهار شنبه، خبر فوت همسرم را آوردند .در سال 61 هم درست ظهرروز يك چهارشنبه بود كه خبر شهادت يدالله را در عمليات «فتح المبين» آوردند .

     

    «تسبيح زرد يدالله»

    يدالله تسبيح زرد رنگي داشت كه هميشه وهمه جا با او بود.

    مادر شهيد خوابي مي بيند :- «خواب ديدم ، يدالله به منزل آمد ، با همان تسبيح در دست ،وارد حياط شد وچرخي به دور حياط زد. هر چه اصرار كردم كه داخل اتاق بياييد ، نيامد وگفت : «بيرون ، منتظر من هستند وبايد بروم.» فرداي آن روز ،مادر يكي از دوستان صميمي اش در حالي كه تسبيح يدالله را دردست داشت ، به منزل ما آمد وگفت:« ديشب در خواب، يدالله را ديدم. او از من خواسـت تسبـيح را به شـما بدهم.من جريان تسبيح را از پسرم پرسيدم و فهميدم كه قبل از آخرين عزيمت يدالله به جبهه ، پسرم تسبيح را به عنوان يادگاري، از او گرفته است .به سفارش شهيد عمل كرديم وتسبيح را براي شما آورديم.» »

    اين تسبيح، بعداز 12 سال ، هم چنان در سجاده مادر ، همدم راز ونياز او، با خداست.

     

    «شهيد از زبان دوستان وهمرزمان»

    خصوصيات شهيد ،از زبان همرزمش «علي رستمي»

    - «يدالله بسيار شوخ طبع بود. وشايد همين شوخ طبعي اش بود كه صفاو صميميت خاصي به او داده بود.

    حتي در اوج درگيري وبدترين شرايط هم لبخند از لبانش جدا نمي شد و هميشه به اطرافيان روحيه مي داد . امّا آخرين باري كه از جبهه برگشته بود، به كلي تغيير كرده بود. ديگر يدالله سابق نبود .يك پيشاني بند سبز رنگ داشت كه مرحله ي قبل ، از خط مقدم با خود آورده بود اين پيشاني بند رااز خود جدا نمي كرد وفقط موقع نماز و وضو آن را باز مي كرد.باهمين پيشاني بند هم در عمليات شركت كرد وبه شهادت رسيد يك انگشتر عقيق ويك تسبيح زرد رنگ هم داشت كه ظاهر او را كاملاًروحاني ومعنوي كرده بودند.»

     

    «شام آخر»

    - «شبي كه فرداي آن ، تعدادي از بچه هاي محل به جبهه مي رفتند، همگي در منزل يكي از دوستان ، شام دعوت بوديم. در اين مجلس، همه ي كساني كه در عمليات «فتح المبين» شهيد شدند و تعدادي از دوستاني كه بعداً شهيد شدند، حضور داشتند و هر كس سعي در گرفتن يادگاري ويا سفارشي از ديگران مي كرد.جالب اينجاست كه كساني كه مقدر شده بودكه مقرب درگاه الهي شوند، بيشتر از همه بذل وبخشش مي كردند. حالت معنوي خاصي بر جمع حكمفرما بود. ماجراي تسبيح يدالله و چفيه «شهيد طوافي آزاد» و عكس‌هاي يادگاري ساير شهدا و نوار مصاحبه، همه از اين مجلس نشاط گرفتند.»

     

    «نماز جمعه»

    در وصيت نامه شهيد آمده است كه با وحدت كلمه وشركت در نماز جمعه ،توطئه ي دشمنان را خنثي كنيد. حال مادر رنج كشيده ي شهيد، 12 سال است كه حتي يك بار نماز جمعه را فراموش نكرده تا به وصيت فرزند شهيدش عمل كند . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید