مشخصات شهید

شهید پرویز فرج زاده

212
نام پرويز
نام خانوادگی فرج زاده
نام پدر احمد
تاربخ تولد 1345/09/08
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1365/10/04
محل شهادت اروندرود
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • ﺷﻬﻴﺪ در ﺳﺎل 1345 در ﺷﻬﺮ ﺑﻮﺷﻬﺮ دیدﻩ ﺑﺠﻬﺎن ﮔﺸﻮد و در ﺧﺎﻧﻮادﻩ اى ﻣﺬهبی و ﻣﺘﺪین ﭘﺮورش یافت ﭘﺮویز در همان دوران کودکی ﺧﻮش روى و ﺧﻮش ﺑﺮﺧﻮرد ﺑﻮد و دوران تحصیلات ﺧﻮد را تا ﺳﺎل ﺳﻮم ﻣﺘﻮﺳﻄﻪ اداﻣﻪ داد و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ هاى ﻧﺒﺮد ﺣﻖ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﺎﻃﻞ رﻓﺖ و ﻣﺪت زیاد ﺟﻮاﻧﻤﺮداﻧﻪ ﺟﻨﮕﻴﺪ تا ﺳﺮاﻧﺠﺎم در کرﺑﻼى ۴در ﻣﻮرﺧﻪ 65/10/4 ﺑﻪ درﺟﻪ رﻓﻴﻊ ﺷﻬﺎدت ﻧﺎﺋﻞ ﺁﻣﺪ و ﺟﺴﺪ ﻣﻄﻬﺮ ‫ﺷﻬﻴﺪ ﭘﺲ از ٢١ ﺳﺎل ﺑﺎزﮔﺮداﻧﺪﻩ ﺷﺪ. ادامه مطلب
    اولین وصیتم به ملت شهید پرور این است تا آنجا که در توان دارند پشتیبان این انقلاب و امام باشند. برادران و خواهرانم این دنیا فانی است عاقبت روزی خواهد رسید که باید ما نیز برویم به پیشگاه خداوند متعال.

    پرویز فرج زاده

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    پدر شهيد:

    امير پسري آرام و مهربان بود نه تنها كمك حال خانواده بود بلكه به همسايه و افراد محل هم كمك مي نمود و احترام مي‌گذاشت شبها كه من در قلندر خانه كار مي كردم مي آمد و مي‌گفت وقت استراحت شماست. شما برويد من مي مانم.

    امير آنقدر شوق جبهه و جنگ در وجودش موج مي زد كه وقتي عازم شد اسلحه را بزرگتر از جثه اش مي ديديم زندگي امير سراسر خاطره است از همان تولد تا شهادت . گويا فرشته اي بود كه در زمين مي زيست مادرش مي‌گويد ما قبل امير را نداشتيم. وقتي به دنيا آمد با مادرم به اداره ثبت احوال مراجعه كرديم نام امير را براي او برگزيديم، آنها مخالف اين نام بودند و همانجا نام پرويز را مادرم بر او گذاشت ولي ما او را امير صدا مي كرديم.

    امير در 3 عمليات شركت كرد عمليات آخر كربلاي 4 در جزيره ام الرصال به فيض شهادت نائل آمد.

    نحوه شهادت ايشان بدين گونه بوده « آقاي سلحشوري يكي از همرزمانش برايمان تعريف كرد»

    عمليات كه لو رفت ، بچه ها با مواجه شدند، همگي متفرق شده بودند و سلحشور اميد را ديده كه تير به پيشاني اش اصابت كرده بود و تيري هم در پايش. ديگر دوستان هم ديده بودند چون آب رودخانه پائين رفته بود همانجا در بيشه زار رها مي شود و صبح به عقب بر مي‌گردد و پيكر امير همانجا مي ماند. وقتي از راديو شنيدم عمليات كربلاي 4 با شكست مواجه شده درب منزل آقاي سلحشور رفتم و سراغ اميد را از او گرفتم خيلي سريع به من گفتند حقيقت را به شما بگويم يا دروغ را گفتم براي حقيقت آمده ام گفت ديگر دنبال امير نگرد خودم او را ديدم كه از طرف سر و پا مورد اصابت تير دشمن قرار گرفت ولي نمي دانم كجاست زنده است يا …. . درب منزل آقاي مجيدي فرمانده شان رفتم همان حرفها را شنيدم و دانستم امير شهيد شده است .

    اميد بعد از شهادتش تنهايمان نگذاشته و با كوچكترين مشكلي به سراغمان مي آيد .

    يك وقت بود كه همسرم را به كربلا فرستادم پس از آن به پا بوسي امام رضا (ع) مشرف شد پس از برگشتنش باز هم نا آرام بود مقدمات سفر به سوريه را براي هر دو نفرمان آماده كردم و راهي سفر سوريه شديم در راه به بيماري سختي دچار شدم كه مجبور شديم به بيمارستان قم برويم آنجا گفتند بايد بستري شوم به خاطر همسرم نپذيرفتم و با همان حال بيمار راهي سفر شدم در سوريه اين درد شدت گرفت شبي از شدت درد خوابم نبرد در حياط هتل ايستادم و اشك ريختم و امير را صدا زدم و گفتم امير من اينجا غريبم كمكم كن … و باور كنيد همان شب درد من ساكت شد و تا به ايران آمدم اثري از درد در وجودم نبود.

     

     مادر شهيد:

    امير از همان دوران كودكي، پسري بسيار آرام و خوشرو و خوش‌رفتار بود و به خانواده احترام زياد مي‌گذاشت. اوقات فراغتش را در مسجد و بسيج مي‌گذراند و در راهپيمايي‌ها شركت فعال داشت. او عاشق جبهه و جنگ بود و به همين علت نيز در همان سن بلوغ ـ 15 سالگي ـ از مدرسه راهي جبهه شد. هر چه او را به خواندن درس وادار مي‌كرديم، مي‌گفت كه درس من در جبهه است و دعا كنيد كه خداوند كمكم كند تا قبول شوم.

    امير چه در زمان حياتش و چه بعد از آن، زندگي‌اش براي من و خانواده سراسر خاطره بوده است. او آن قدر خوبي از خود به جا گذاشت كه هر چه از نيك رفتاري‌هايش بگويم كم گفته‌ام. البته اينكه مي‌گويم بعد از شهادتش نيز با او خاطره داريم، به اين خاطر است كه او هنوز هم نزد ماست و رهايمان نمي‌كند.

    اگر كوچك‌ترين حرف تندي به خواهرها و يا ديگران مي‌زد، بلافاصله  معذرت‌خواهي مي‌كرد. اودر تمام زندگي‌اش  به ديگران كمك مي نمود و آن‌قدر مهربان بود كه تا سال‌ها فراقش را باور نداشتم (در اين لحظه مادر شهيد، شروع مي‌كند به گريه.)

    هميشه آماده كردن صبحانه به عهده‌ي خودش بود. شب‌ها هر وقت از خواب بيدار مي‌شدم، او را در حال نيايش و نماز مي‌ديدم. به او مي‌گفتم: امير! پسرم! مگر تو چقدر نماز قضا داري؟و او در جواب من آرام مي‌خنديد. من بعدها دانستم كه او نماز شب مي‌خوانده است. باني مسجد «حاج خيرالله» بود و شب‌ها تا دير هنگام به پدرش در قلندرخانه كمك مي‌كرد.

    يك روز در منزل بودم كه يكي از دوستانش به در خانه آمد و كتاب و دفتر و كليدِ موتورش را به من داد. سراغ امير را از او گرفتم؛ جواب داد: امير رفت. گفتم: كجا؟ گفت:جبهه! از طرف بسيج رفت! در حالي كه حسابي جا خورده بودم، گفتم: پس چرا براي خداحافظي پيش ما نيامد؟

    فوري آماده شدم و به بسيج مركزي رفتم. به آنها گفتم: شما از امير من پرسيده‌ايد كه با خانواده‌اش خداحافظي كرده يا نه؟آنها هم متاسفانه از اين موضوع اطلاعي نداشتند. اين اولين باري بود كه امير عازم جنگ شد. (مادر شهيد دوباره مي‌گريد.)

    نُه بار به جبهه رفت و هر بار با كوله‌باري از خاطرات بر مي‌گشت؛ البته خيلي از اين خاطرات، تا ابد در سينه‌اش باقي ماند، چرا كه او فقط از خوشي‌ها و لذت‌هاي آنجا مي‌گفت؛ همين و بس.

    هر وقت كه به مرخصي مي‌آمد، كمتر در خانه و بيشتر در بسيج بود. يكبار تا نيمه‌هاي شب نيامد. نگران شدم. چادر به سر كشيدم و به پايگاهشان در محل رفتم. گفتند كه تازه از نگهباني برگشته و خوابيده است. گفتم: «صدايش كنيد.» صدايش كردند. آمد و سلام كرد. گفتم: مادر! من كه نمي‌گويم به بسيج نرو! برو! ولي حداقل به من اطلاع بده! خنديد و گفت: مادر! من كه بچه نيستم كه دلهره‌ي مرا داريد!

    او كمتر مرخصي مي‌گرفت و بيشتر در جبهه بود. اول سالي كه شهيد شده بود، در ماه مبارك رمضان به مسجد رفتم و در مراسم قرآن و دعا شركت كردم. وقتي گلاب و نبات و چاي آوردند، من آن قدر ناراحت بودم كه لب نزدم و گفتم: «هر سال امير اينجا بود؛ اما امسال جاي پسرم خالي است.» با ناراحتي به منزل آمدم. شب بود و داشتم در حياط قليان مي‌كشيدم. در حالتي بين بيداري و خواب بودم كه ناگهان امير وارد شد و سلام كرد. جوابش دادم. گفت: تو چرا در مسجد ناراحت بودي و چيزي نخوردي؟گفتم: آقاي سلحشور ـ يكي از همرزمانت ـ به من گفت كه امير پايش درد مي‌كند.

    گفت: تو آن موقع چه گفتي؟ گفتم: حضرت فاطمه (س) را صدا زدم و گفتم كه امير در آنجا مادر ندارد، برايش مادري كن. خنديد و پايش را دراز كرد و علامتي را نشانم داد. بعد به من گفت: همان لحظه حضرت فاطمه (س) برايم مادري كرد و پايم را شفا داد.

    من هرگز شهادت او را باور نداشتم. 11 سال تمام به دنبالش گشتيم. اربعين چند سال بعد، در مجلس روضه‌اي نشسته بودم و متوسل به حضرت زينب (س) شدم و گفتم: «نشاني از پسرم برايم بفرستد.» درست چند روز پس از آن ـ قبل از 28 صفر ـ بود كه منزل يكي از بستگان دعوتمان نمودند. من هم با دختر و پسرم به آنجا رفتيم. پس از صرف ناهار، داماد دخترم مرا به كناري كشيد و در حالي كه يك سر در گمي و غم خاصي را در چهره‌ي همه‌ي آنها مشاهده مي‌كردم، به من گفت: زن عمو! اگر شهدا بيايند، به تشييع آنها مي‌روي؟

    گفتم: چرا نروم؟ هر كاري از دستم بر بيايد برايشان انجام مي‌دهم.آن موقع بود كه گفت: 2500 شهيد آمده و امير هم با آنهاست. با خوشحالي گفتم: امير آمده؟! زن عمو! امير شهيد شده است. باورم نمي‌شد كه پس از 11 سال انتظار . . . گريستم و گفتم:  شهادت علي‌اكبرِ امام حسين (ع) را در خيمه‌گاه كربلا به مادرش گفتند و آن وقت، شما مرا بر سر سفره‌ي رنگين نشانده‌ايد و شهادت امير را برايم مي‌گوييد؟

    امير هميشه با من بوده و اكنون هم رهايم نمي‌كند. با كوچك‌ترين ناراحتي و گرفتاري به سراغم مي‌آيد و دستگيري‌ام مي‌كند.

    البته چند روز قبل از اينكه پيكر مطهرش را بياورند، خواب ديدم كه تابوتي گلباران شده در حياط منزل است. يك روز صبح نيز پرنده‌ي سفيد زيبايي (انگار روح امير بود) روي درخت توتمان نشست و سپس جلوي چشم همه بر روي سينه‌ي من نشست. در آن لحظه فرياد زدم‍: «امير آزاد شد! امير از قفس آزاد شد!» ولي آن پرنده بلافاصله از نظرمان غايب شد.

    يكبار كه از منطقه به خانه آمد، بسيار منقلب و پريشان بود و شب‌ها در خواب راه مي‌رفت. نا آرام شده بود. جريان را با اصرار از او پرسيدم. گفت: مادر! يكي از رفقايم در حالي كه سرش بر زانويم بود، شهيد شد.

    براي آخرين بار كه عازم جبهه شد، براي ديده‌بوسي و بدرقه‌اش تا جايگاه نماز رفتم و از ساعت 2 بعد از ظهر تا 8 شب، زير باران شديد ايستادم.وقتي كه آمد و مرا در آن حال ديد، كاپشنش را بر روي دوشم انداخت و گفت: من مي‌روم و تا كربلا را آزاد نكرده‌ام نمي‌آيم. و اين بار، براي هميشه پر كشيد و رفت.

    من براي تسلاي دل خودم، هر جمعه شب، بهترين‌ دعاها را برايش مي‌فرستم. چون او علاقه‌ي زيادي به ماهي نداشت، من پس از شهادتش، تا مدت‌ها ماهي نخوردم؛ تا اينكه  شب جمعه‌اي به خوابم آمد و گفت: مادر! تو چرا ماهي نمي‌خوري؟ نگاه كن! و اشاره كرد به سبد سبز بزرگي كه يك ماهي بزرگ در آن قرار داشت. و ادامه داد: من اينجا همه چيز گيرم مي‌آيد و جايم بسيار خوب است.

    براي آخرين بار كه به مرخصي 24 ساعته آمده بود، ظهر، ناگهان راديو مارشِ عمليات را نواخت. امير از جا پريد و گفت: من چرا آمدم؟ ما در انتظار چنين شب‌هايي، لحظه شماري مي‌كنيم. اين شب‌ها شب دامادي ماست! و فردايش براي هميشه عازم شد تا كربلا را آزاد كند.

    برادر شهيد:

    شبي خواب ديدم درب حياط را مي كوبند رفتم در را باز كردم امير در هاله اي از نور بود سلام كرد و جواب دادم خواستم در آغوشش كشم مانع شد اصرار كردم وارد منزل شود ولي گفت من شرمنده ي مادرم هستم و به منزل نيامد سفارش مادر و خانواده را كرد و گفت تنها خواهشي كه دارم اين است كه موتور من را از مادرم دور نكنيد پس از يك سري سفارشات ناپديد شد .

    « اميد موتور هفتاد ـــ داشت كه هر وقت سوار  مي شد و از منزل خارج مي شد مادر تا درب حياط مي آمد و مي‌گفت : « امير زود برگرد . » امير هم مي‌گفت : « چشم زود بر مي‌گردم . » و مادر تا آمدنش درب حياط را رها نمي كرد .

    خواهر شهيد:

    زماني بود كه مي خواستند به دليل عفونت شديد و چرك زياد ، پاي همسرم را قطع كنند به همين دليل از بوشهر در تعطيلات خرداد ماه ما را عازم بيمارستان تهران نمودند .

    من و همسرم تنها بوديم وقتي به پرسنل بيمارستان مراجعه كردم گفتند چه كسي شما را در تعطيلات به اينجا فرستاده و ما پذيرش نمي كنيم اصرارمان فايده اي نداشت حتي پانسمان پاي همسرم را عوض نكردند .

    ساعت هشت صبح بود با همسرم تا ساعت يك بعد از ظهر نااميد در حياط بيمارستان بوديم و او روي ويلچر نشسته بود ناگهان در اوج ناميدي كسي مرا به ياد امير انداخت از دل ناليدم اميد كمكم كن … باور كنيد در همان حين شخصي سفيد پوش كه مطمئنم لباسهايش ، لباسهاي بيمارستان نبود  نزديكمان آمد و گفت : برگه ي اعزام شوهرتان را بدهيد ـ چهره اي نوراني داشت و سعي داشت رخ از ما بگيرد ـ گفتم شما چه مي‌گوييد اينجا كسي ما را نپذيرفته گفت شما برگه‌ها را بدهيد و برويد زيرزمين لباسهاي بيمارستان را بياوريد گفتم من از زيرزمين مي‌ترسم. گفت: به عهده‌ي خودم فقط شما با آسانسور برويد طبقه ي چهرم براي بستري. بقيه كارها با من اين را متذكر شوم كه تمام درها بسته بود و نمي دانم آن شخص از كجا آمد كه گفت شما را از صبح ساعت هشت اينجا مي بينم چرا به من مراجعه نكرديد گفتم شما كجا بوديد من شما را نديدم ـ چيزي نگفت و به دنبال كارها رفت و كمتر از ده دقيقه همسرم را بستري كردند ـ اين در حالي بود كه من ديگر آن دكتر را نديدم .

    خواهر شهيد:

    روزيكه پس از يازده سال امير برگشت و او را به خاك سپرديم ظهر بود خوابيده بودم اميد خوشحال و خوشرو آمد شال سبزي در دستش بود كه به گردن من و ديگر خواهرانم انداخت . سپس رفت نزد پدرم و كلاهي را كه حاجيان به سر مي نهند بر سر پدرم گذاشت .

    بعد از آن به نزد مادرم رفت و دست گذاشت روي چشم راست مادرم در آخر آمد  پهلوي رحمان و خم شد و پاي او را بوسيد و رفت .

    يك بار هم به خوابم آمد چيزي شبيه شيشه وسط ما قرار داشت يك طرف اميد بود و طرف ديگر من بعد از اينكه چند سؤال از ايشان پرسيدم و جواب دادند گفت: «زيبا كمك كن فاطمه به آقاي هاشمي برسد.»

    ( اين جريان برمي‌گردد به ازدواج جناب آقاي سيد مجتبي هاشمي) كه بعدها با فاطمه ازدواج كرد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید