مشخصات شهید

شهید ناصر عمرانی

271
نام ناصر
نام خانوادگی عمراني
نام پدر گرگعلي
تاربخ تولد 1345/01/01
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1365/10/27
محل شهادت سومار
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن اهرم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • شهيد ناصر عمراني فرزند گرگعلي ساكن اهرم در سال 1345 در خانواده اي مذهبي و متدين در شهر اهرم  به دنيا آمد. او از كودكي ، فردي جسور و شجاع بود. پدرش شغل آزاد داشت و از طريق سفر به روستاها و شهرهاي مجاور با معاملات و خريد و فروش پارچه و ديگر ملزومات  زندگي ، امرار معاش مي كرد. خانواده شهيد ناصر عمراني خانواده اي پر جمعيت بود و توان مالي خانواده هم مانند اكثر خانواده ها  ضعيف بود و به همين دليل اين شهيد والا مقام تا مقطع  تحصيل دوره ابتدايي در  دبستان  انوشيروان ، بيشتر نتوانست ادامه تحصيل دهد و به كار كارگري مشغول شد. او با اتمام شايستگي هايي كه از خود بروز مي داد، در بين مردم و در دل همه جا داشت. صاحب اخلاق و رفتار نيكو اهل عبادت  و راز و نياز بود  و در كنار پدر  امرارمعاش خانواده پر جمعيت را تامين مي كرد. يكي از بزرگترين و بهترين خصوصيات او حضور فعال در مراسم عزاداري و سوگواري سالار شهيدان حسين ابن علي بود. در ماه هاي محرم و صفر و رمضان  با حضور در محافل و مجالس عزا عشق خود را به خاندان اهل بيت عصمت و طهارت ابراز نمود. در ماه مبارك رمضان در مقاوله قرآني كه همه ساله در منزل پدر شهيد برگزار مي شد حضور فعال و گسترده  داشت. او از هيچ كوششي در كمك به خانواده و دوستان و همسايگان دريغ نمي نمود. سرانجام در  سال 1364 به خدمت مقدس سربازي اعزام و در سال 1365 با شهامت و شجاعت در راه آرمان دين و وطن به درجه رفيع شهادت نائل آمد. ادامه مطلب
    وصيت نامه  شهيد

    با درود و سلام بر رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران حضرت آيت الله خميني و با سلام به رزمندگان و شهداي به خون خفته اسلام از كربلاي حسيني تا كربلاي خميني . اينجانب ناصر عمراني وصيت نامه ام را اين چنين آغاز مي كنم:

    اينجانب با آگاهي كامل كه به شهادت دارم براي دفاع از اسلام و حيثيت انقلاب اسلامي و دفاع از مملكت اسلامي به فرمان بزرگ رهبر مسلمانان جهان و مرجع عاليقدر حضرت امام خميني به جبهه حق عليه باطل شتافتم و اميد است كه خون ما نهال نوپاي انقلاب اسلامي را بارور كند و و شهادت ما موجب آگاهي و رشد فكري جامعه جهاني اسلام گردد، از شما ملت قهرمان مي خواهم كه پشتيبان روحانيت مبارز و متعهد اسلام باشيد كه هستيد و به قول امام  عزيزمان روحانيت است كه تاكنون اسلام را زنده نگه اشته است و مادر جان، مي دانم داغ فرزند براي مادر خيلي مشكل است ولي من از شما انتظار دارم كه مانند بانوي بزرگوار اسلام يعني حضرت زينب (س) در برابر مشكلات و داغ فرزندت مقاومت نموده و سكوت را تا حد امكان مراعات كرده تا دشمنان اسلام و منافقين بدانند  كه هر زمان مادراني شير زن چون شما پيرو زينب (س) هستيد و فرزندان  خود را با افتخار هديه اسلام مي كنيد و از امت  مسلمان مي خواهم كه در همه كارهاي خود خدا را در نظر بگيرند و هيچگاه از امام امت و روحانيت مبارزه و  دولت اسلامي دست برندارند و اين را بايد بدانيم كه اگر روزي روحانيت را كنار بگذاريم ، روشنفكران وابسته ما را وابسته به شرق و غرب مي كنند چون قشر روحانيت تا به حال ثابت كرده اند كه زير بار شرق و غرب نمي روند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خاطراتي ازپدر شهيد

    از شهيد خاطرات زيادي دارم از جمله عضويت او در بسيج و گشت و رزم شبانه بود . شبي از شبهاي پاييز به همراه شصت نفر از بسيجيان با هم به رزم شبانه رفتيم كوه هاي اطراف اهرم . تا منطقه غوچرك(1) امام زاده زين الشهدا (2) و از آنجا باز مسير 5 تا 6 كيلومتري را پياده طي نموديم .شب بود ناصر با قدرت و توان جواني جلو ديگران بود تا در كنار باغ هاي زرد چوب(3) كه زرع چوب هم مي گويند اتراق نموديم. عجب شب با ارزش و فراموش نشدني برايم بود . از خبر شهادت ناصر بگويم : من از منطقه بلوك پشتكوه بودم. كارم دست فروشي بود . شبي از شب ها خواب عجيبي مرا در بر گرفت با خود گفتم حادثه اي عجيب و غريب در پيش است. فرداي آن روز ديدم يك ماشين لندرور در محل به دنبال من مي گردند تا مرا پيدا كردند و گفتند: دخترت تصادف كرده و در بيمارستان است باورم نمي شد زيرا در فكر ناصر بيش از همه بودم به برازجان رفتيم و سپس آمديم اهرم ديدم درب حياطمان جمع كثيري از مردم ايستاده اند  و پرچم سبزي با نسيم سرد پاييزي مي رقصد. دانستم كه فرززندم همچون ديگر شهداء وطن به آنچه آرزوي ديرينه اش بود دست يافته است . به خورموج رفتيم  و با شركت انبوه برادران بسيجي ناصر را تشيع و به اهرم آورديم.

    تشيع جنازه ناصر با حضور بسيجيان و مردم دلير و شجاع تنگستان بسيار شلوغ بود . خودم زير تابوت ناصر را گرفته بودم. من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود.

    افتخار مي كنم كه فرزندم در راه اسلام و انقلاب و ميهنم جان خويش را نثار كرد.

    از خاطرات ناصر هر چه بگويم كم است سال 65 سالي كه سيل اهرم را فرا گرفت و تگرگ بسياري از خانه ها و باغات و مزارع را تخريب كرد. او خدمت سربازي بود ناگهان بعد از دو روز از جريان سيل ديدم وارد حياط شد، پرسيدم : ناصر كي و چرا و … آمدي؟ گفت:  از اخبار شنيدم كه سيل آمده و خرابي زيادي به بار آورده  و نگران

    حال و وضع شما بودم. 9 روز مرخصي گرفته بود  به تمامي خانه هاي محله مان سر زد. و به كمك آن ها شتافت. مرخصي اش  كه تمام شد. از همه خداحافظي كرد و روبوسي كرد ،برايم تعجب آور بود گاهي ناصرم را به اين وضع نديده بودم. يادش به خير دائم مي گفت شايد وداع آخر باشد همه ما زديم زير گريه  و گفت پدرم از تو در خواستي دارم و آن  اين است كه آرش دوست من است . (آرش از اهالي پشتكوه بود هنوز  در آن منطقه مدرسه راهنمايي نبود در منزل خودمان و شهر اهرم ادامه تحصيل دهد) كه اين ثواب بسيار بزرگي است گفتم: چشم. ولي اما چه بگويم كه نه زبان توان گفتن دارد و نه گوش ديگر توان شنيدن قواي جسماني من بعد از ناصر يكي پس از ديگري از دست رفته است .بعد از 20 روز خبر شهادت و پرواز روح ناصر را به ما دادند. خوب گريه كردن براي فرزند ايرادي ندارد هر چند انسان قوي دل باشد . اين يك چيز فطري و غريزي است .

    هر سال ماه محرم و صفر بساط عزاداري حسين ابن علي در منزلم برپاست. ناصر مرتباً در عزاي حسين ابن علي و ياران باوفايش  از هيچ كوششي دريغ نمي نمود. چند روز قبل از فرارسيدن محرم بيرق هاي سبز و سياه بر سر درب منزلمان نصب مي كرد. زنجيرها راو … را براي عزاداراي آماده و مهيا مي ساخت .

    ديگر بس است هر چه مي گويم روحم بيشتر در عذاب مي شود. خدا رحمت كند ناصر و همه شهداء.

    خدايا چنان كن سرانجام كار              كه تو خشنود باشي و ما رستگار

     

     

    خاطراتي  از مادرشهيد

    يك روز به ناصر گفتم: مادر تو دائم جبهه هستي مگر به شما حقوق نمي دهند؟ گفتند: مادر تو دعا كن براي پيروزي رزمندگان اسلام و سلامتي آنان.  گفتم: من سلامتي شما را مي خواهم. بعد از اين كه شهيد شد مبلغ 18 هزار تومان بسيج  به ما داد. گفتم اين پول مال چيست ؟ گفتند: مال جبهه ناصر است او حاضر نبود از بسيج پول بگيرد.

    مرتبه اول كه مي خواست به جبهه برود به او گفته بودند بايد رضايت نامه مادر يا پدرت را بياوري. آمد پيش من گفت : مادر كارنامه اي دارم مي خواهم برايم امضاء كني. بعد ديدم تا كارنامه نيست گفتم : اين كه كارنامه نيست اين رضايت نامه است من امضاء نمي كنم. تو سنت كم است بايد بزرگ شوي بروي جبهه ، خلاصه قبول نكرد اين قدر اصرار كرد تا برايش امضاء كردم ،  بعد رفته بود سپاه ،تا سنش كم است. رفته بود شناسنامه اش را دست كاري كرده بود و سنش را زياد  كرده بود . فتوكپي داده بود تا  بسيج قبول كرده بودو او را به جبهه اعزام كردند . چندين بار به جبهه رفتند تا موقعي كه زمان سربازي او رسيد خدمت سربازي ايشان نيروي زميني بود منطقه جنگي پاسگاه زيد سومار.  مرحله آخري كه آمده بود مرخصي انگار مي فهميد كه شهيد مي شود. به برادرانش مي گفت بعد از من به پدر و مادر احترام بگذاريد ، اگر من برگشتم و سربازي ام تمام شد. نمي گذام پدرم دست فروشي كند ، خودم كار مي كنم نمي‌گذارم پدر اين قدر زحمت بكشد.

    پسرم قلكي داشت. پولهايش كه جمع مي شد مي داد به خواهرانش و برايشان لباس مي خريد. به خاطر مشكل مالي كه داشتيم برايمان مشكل بود خواهرانش به مدرسه بروند. او اصرار داشت خواهرش ادامه تحصيل دهد ، ما مي گفتيم: برايمان مشكل است . مي گفت : خودم خرجي آنها را مي دهم . به او مي گفتم : مادر در جبهه احتياط كن يك وقت برايت مشكل پيش نيايد. مي‌گفت:‌مادر! جان همه موجودات در دست خالق بزرگ هستي است ما كه هستيم.

    وقتي خبر شهادتش را برايم آوردند. صبح جمعه اي بود من داشتم كارهاي منزل را انجام مي دادم كه مسئول بنياد شهيد و آقاي مرحوم سيد محمد تقي هاشمي و سيد رشيد اميرزاده آمدند .سلام و احوالپرسي كردند و به من گفتند فرزندت در جبهه زخمي شده و اكنون اصفهان است ولي من شب قبل خواب عجيبي ديده بودم. خواب ديدم در حياط منزلمان يك گهواره علي اصغر است و يك حجله قاسم(ع) و من متحير به ديوار تكيه داده ام . مردم به من مي‌گويند: چي شده ؟ فهميدم كه اين‌ها خبر مهم تر از اين دارند. خلاصه از نظر روحي آماده بوديم بعد آقايان رفتند به در حياط رسيدند. گفتم: به آنها حقيقت امر را بگوييد . گفتند : او شهيد شده است . بايد دل قوي داشت . مي گفتم : جوان من كه از ديگر جوانان اين مرز و بوم بهتر و بالاتر نبوده ، راهي كه خودش دلش مي خواست پيمود تا به شهادت رسيد چرا من نگران باشم البته بعد از آن ،چنان گريه اي بر من مستولي شد كه توانم را از من گرفت و نقش بر زمين شدم. خدايش بيامرزد و خداوند او را  با ابرار و نيكان در بهشت برين همنشين گرداند.

     

     

     

     

     

    خاطراتي ديگر از  مادر  از دوران جبهه

    فرزندم تعريف مي كرد شبي از شبهاي تاريك و سرد زمستان بود با 12 نفر از نيروهاي هم دوره خدمت مقدس سربازي ام در يكي از  جبهه هاي جنوب راه را گم كرديم تا سه شبانه روز ديگر نه براي ما آبي مانده  بود و نه آذوقه‌اي. شب سوم فرا رسيد در گودالي خوابيديم و شب را به صبح رسانديم حال سه چهار نفر از برادران همراه ما خيلي وخيم بود و ديگر رمق راه رفتن از ما ربوده شده بود. وقتي به بالاي گودال آمدم خاكريز بلندي از دور نمايان بود به دوستان گفتم: ما نزديكي نيروهاي خودي هستيم يا نيروهاي دشمن. بايد چاره اي انديشيد با مشورتي كه با هم كرديم تصميم گرفتم كه خود را به هر نحو ممكن به خاكريز برسانم چرا كه دوستان در وضع جسمي خطرناكي به سر مي بردند. بالاخره قرآن جيبي كوچكي داشتم آن را بوسيدم چند تا از بچه ها زدند زير گريه به آنها گفتم هر چه مشيت خدا باشد بر ما خواهد گذشت پاهايم مي لرزيد چشمانم ديگر توان ديدن را نداشت قلبم تپشش زياد شده بود. دائم با خود زمزمه مي كردم ، يا حجت ابن الحسن العسكري يا مهدي (عج)، كجايي؟  همين كه به خاكريز نزديك شدم با ايست نيروهاي خودي برخورد كردم . از شوق و شعف ضعف كردم. نيروهاي پاسدار و بسيجي دويدند و آبي بر سر و روي من زدند كمي كه حالم خوب شد ديدم ناي تكلم را ندارم با اشاره به گودي كه حدود پانصد متري خاكريز بود آنان را متوجه دوستانم ساختم . آنها با حالتي نظامي و احتياط خود را به گودي رساندند و دوستان را نجات دادند، ماجرا  را تعريف مي كرديم  همه آنها مي زدند زير گريه. گوئيا چیز دیگری پيدا كرده  بود و او حضور سرور آقايمان حضرت مهدي (عج) در كمك و ياري  رساندن به رزمندگان اسلام بود.

     

     

    خاطرات برادر شهيد

    زمستان سردي بود و سوز سرما . من سن زيادي نداشتم  شايد 5 تا 6 سال. نم نم باراني باريدند گرفته بود ، پايم برهنه بود  با ناصر در كوچه مشغول بازي بودم من از مهر و عاطفه برادري  سر در نمي آوردم. يكباره ديدم ناصر لباس گرمي كه به تن خود داشت از بدن بيرون آورد . دستي به سرم كشيد و لباس را به تن من كرد . لباس براي من خيلي بلند بود تا آنجا كه آستين ها از دستم آويزان شده بود. تبسمي شيرين بر لبان زيباي ناصر نشست . او خيلي دوست داشتني بود حالا احساس مي كنم كه اگر ناصر در كنار ما بود، ما مشكل كمتري داشتيم وقتي مادر و پدرم تنها مي‌شوند  و ياد ايام گذشته  مي نمايند  بدنم مثل  بيد مي لرزد كه اين پدر و مادر شهداء با چه نغمه و نوايي از ته قلبشان سخن مي گويند كه ني نواز  از نوازيدن آهنگ در رساي آنها  حيران و متحير مي شود. شهيدي كه سرما بر تن خود مي خرد  و لقمه نيمه تمام خود را نمي خورد و به برادرش مي بخشيد شايسته چنين مسير و هدفي است كه جان خويش را در راه اعتلاي كلمه طيبه لا اله الا الله و آرمان هاي دين و ميهن بگذارند . اي كاش بعد از ناصر در سني بودم كه مي توانستم اسلحه بر زمين افتاده اش را برگيرم و بر دشمنان اسلام و ميهن بتازم .

    سجاياي اخلاقي  شهيد(1)

    شهيد از آنجا كه در خانواده اي مذهبي و مادري پاكدامن و مومن و معتقد پرورش يافته بود صاحب اخلاق اسلامي و ديني و مذهبي بود . احترام به والدين از بزرگترين نمودهاي اين شهيد بزرگوار است. خود را خادم به والدين مي‌دانست . هيچ وقت نشد كه با لحن تندي دل پدر و مادر و ديگر برادران را بشكند و آزار دهد. مطيع اوامر پدر و مادر بود از ديگر سجاياي اخلاقي اين كبوتر سبك بال ارادات به اهل بيت عصمت و طهارت بود تا آنجا كه مادر شهيد مي گويد شبي از شبهاي محرم مراسم عزاداري داشتيم هيئت هاي سينه زني وارد حياط ما شدند و چون هوا باراني بود در شب عاشوراي حسيني به درون خانه پناه جستند ولي شهيد به همراه برادرش در وسط حياط در زير باران شروع كردند به سينه زدن. جوانان و پيرمردان به غيرتشان برخورد و حدود يك ساعت و نيم سينه زني كردند.

    عشق و علاقه عجيبي به جهاد در راه خدا  داشت اين را نه به عنوان يكي از اعضاء خانواده مي گويم بلكه همه دوستانش اين را درك كرده بودند. بيشتر اوقات خود را در بسيج سپري مي كرد. اثبات اين امر دست بردن در تاريخ تولد در شناسنامه اش بود . به دوستان خود احترام خاصي قائل بود با همسايگان با عطوفت و مهرباني برخورد مي كرد. محال بود همسايه اي كاري انجام دهد و او  به ياريش نشتابد. اهل تكبر و ريا نبود هر چه بود واقعي بود و بس.

     

     

    سجاياي اخلاقي  شهيد (2)

    از خصوصيات و سجاياي اخلاقي  بارز شهيد خوشرويي  و اخلاقي نيكو بود كه در برخورد اول، نظر مخاطب خود را جلب مي كرد. احترام به بزرگتر ها و مهرباني و عطوفت با كوچكترها ، خصيصه اي بود كه هميشه همراه و همزاد او بود . شهيد ناصر پس از  اينكه  تحصيل خود را در مقطع ابتدايي به پايان رساند ، در مقطع راهنمايي بود كه شور و اشتياق به جبهه و حضور در ميادين رزم عملي او را به سمت و سوي خود كشاند و همزمان دركلاس دوم راهنمايي بود كه جهت شركت در جبهه و اعزام به مناطق عملياتي به نام نويسي و عضويت در بسيج همت گماشت. پس از دوران جبهه جهت  انجام خدمت سربازي آماده شد كه البته در همين سطح از دوران زندگي خود بود ، كه به افتخار شهادت نائل آمد. شهيد عاشق جنگ و جبهه و عمليات  و سنگر و رزم         بود ، هميشه اين علاقه را در رفتار و حركات و سكنات خود نشان مي داد و آمادگي خاصي جهت انجام  اين وظيفه الهي داشت. شهيد به واسطه اين كه در خانواده اي بي بضاعت  و به لحاظ  مالي ضعيف به سر مي برد و رشد يافته بود از همان دوران نوجواني جهت تامين معاش خانواده خود به كار و تلاش همت گماشت. و از سر اعتقاد و ايمان راسخي كه به پروردگار خويش داشت هميشه شاكر بود و هيچ وقت از بابت وضعي كه داشت گله مند نبود. خصوصيت بارز و منحصر به فرد شهيد احترام خاصي بود كه به پدر و مادر خود قائل بود هميشه خود را  خادم پدر و مادر مي دانست. شهيد چون در خانواده اي كاملاً مذهبي به دنيا آمده بود كه پدر خانواده خود خادم و حامي ابا عبدالله الحسين بود و مراسم تاسوعا و عاشوراي حسيني و كلاً ماه محرم در منزل شخصيشان برگزار مي شد. عشق و علاقه به حسين را در مكتب حسيني به خوبي روا گرفته بود و گوئي كه اولين فرقه ها  و شيفتگي به شهادت رااز همین مكتب گرفته بود و خود را هميشه سرباز مخلص و خادم ناچيز و بي مقداري در راه اسلام عزيز مي دانست.

     

    بر مزار شهيدان

    اينان مگر سلاله ي سلمان و بوذرند                                                              كاينجا به خون خود همه آغشته پيكرند

    قرباني جنون مجازي دشت عشق                                                                    ياكشته حقيقت ليلاي ديگرند

    آه اين حصاريان تهي قامت از سليح                                                                مقهور ترك تازي شوم چه لشكرند؟

    توفان مرگ راست چه آين كه دردناك                                                                    در دام خاك اين همه سرو و صنوبرند

    بنگر به خاكشان كه كران تا كران به چشم                                                        ابعاد حيرت آور عصيان كشورند

    معيار كينه توزي طاغوت بدسگال                                                             مقياس داد خواهي خلق ستم برند

    رزمندگان شيردل جبهه ي جهاد                                                                         دارندگان پرچم الله اكبرند

    دندانه هاي چرخ شتابان انقلاب                                                               مكسور سنگلاخ ره صعب رهبرند

    مانا كه در مقام وداد پيغمبري                                                                    انصار رزم خندق و مفتاح خيبرند

    قربانيان قدسي آدينه ي سياه                                                                         در سايه حكومت عدل مظفرند

    گل واژه هاي شعر و شهادت كه شعله ور                                                         هر لحظه سر كشيده ز اوراق دفترند

    آن دفتري كه حاوي تاريخ ميهن است                                                                   و اينان خطوط مشتعل فصل احمرند

    بالنده روشنان شب روزگار ما                                                                              هر چند افول كرده در آفاق خنجرند

    پيوسته سرفراز بمانند از آن كه سر                                                                 بر باد داده بر سر اسقاط افسرند

    بودند گاه زندگي اندر كنار هم                                                                              در مرگ نيز در بر هم تابه محشرند ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار اهرم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید