مشخصات شهید

شهید مهدی دهدار

424
نام مهدي
نام خانوادگی دهدار
نام پدر حسن
تاربخ تولد 1342/04/30
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1366/06/01
محل شهادت شلمچه
مسئولیت تك تيرانداز
نوع عضویت پاسداروظيفه
شغل -
تحصیلات ديپلم
مدفن اهرم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • شهيد مهدي دهدار فرزند حسن دهدار و زينب  دهدار در تاريخ 3/4/1345  هنگام سحر در شهر اهرم ديده به جهان گشود پدر و مادر شهيد داراي رابطه نسبي پسر عمو و دختر عمو بودند شهيد فرزند سوم و پسر ارشد خانواده بود و با تولد وي به دليل اينكه خانواده داراي اولين پسر خود گرديده بود نشاط زايدالوصفي بر فضاي خانه حكم فرما شده بود . انتخاب نام مهدي براي شهيد بر اساس پيشنهاد پدرش و به سبب علاقه و ارادت او نسبت به اهل بيت خصوصا حضرت ولي عصر صاحب الزمان (ع) بود .

    بنا به گفته مادر، شهيد مهدي در همان دوران طفوليت هم داراي روحيه آرام بود و نا آرامي و بي قراري چنداني نداشت و براي كساني كه بعضاً بنا به دلايلي از جمله كسالت مادرش نگهداري و مواظبت از او را عهده دار مي شدند ايجاد مزاحمت مي نمود .

    همزمان با تولد شهيد پدرش شغل نظامي داشت و به دليل اينكه محل كارش در شهر بوشهر بود مجبور به عزيمت از اهرم به آنجا شده بود و خانواده در يك مكان استيجاري زندگي مي نمودند با توجه  به كارمند بودن پدر شهيد در آن زمان وضعيت اقتصادي خانواده چندان مناسب نبود و در آن شرايط زندگي با مشقت و سختي سپري مي گرديد.

    شهيد 6 ساله  بود كه به دليل انتقال محل خدمت پدرش از شهر بوشهر به شيراز  همراه با خانواده عزيمت نمود. در شيراز مكان استيجاري شده براي سكونت خانواده واقع در سه راه احمدي همجوار با مرقد مطهر حضرت شاهچراغ احمد بن موسي كاظم (ع) بود و همين همجواري نقش مهمي در تربيت و پرورش و شكل گيري شخصيت شهيد ايفا نمود.

    شهيد در همان دوران كودكي انجام مراسم مذهبي توسط هيئت ها و دسته هاي نوحه خواني و سينه زني خصوصاً در مراسم عزاداري سالار شهيدان امام حسين (ع) در ماه محرم را از نزديك مشاهده و تجربه مي نمود وي مكرراً  با پدر و مادرش به سبب مناسبت هاي مختلف مذهبي در صحن مطهر شاهچراغ (ع) حضور مي يافت و نخستين جوانه هاي عشق و ارادت به اهل بيت (ع) در درون سرشت و فطرت پاكش ريشه مي دواند و دقيقاً از همين دوران بود كه شخصيت مذهبي شهيد به نحوي استوار شكل مي گرفت و سير تكاملي خود را طي مي نمود .

    در كودكي به دليل همراه بودن شهيد با پدر و مادرش در مساجد يا اماكن مقدس خصوصا حضرت شاه چراغ (ع)وي از روي كنجكاوي كودكانه اطراف خود را دقيقاً زير نظر داشت و نحوه به جاي آوردن نماز توسط نماز گزاران او را به تقليد وا مي داشت و همچون آنان به ركوع و سجود  مي رفت. پدر كه اشتياق و علاقه فرزند خود را نسبت به نماز خواندن دريافته بود به تدريج  نماز خواندن را به او تعليم داد به طوري كه شهيد قبل از آغاز دوران تحصيل نماز خواند را ياد گرفته بود و از روي علاقه اين فرضيه الهي را به جاي مي آورد و طبق توصيه پدر گاهاً جهت شادي روح اهل قبور براي آنها نماز به جاي مي آورد.

    از ديگر تمايلات مربوط به دوران كودكي شهيد كه در نتيجه حضورش در اماكن مقدس كه به سوي آن گرايش پيدا كرد يادگيري تلاوت قرآن كريم بود بود شهيد در دوران تحصيلات ابتدايي قرائت تعدادي از جزءهاي قرآن كريم را آموخت و با اشتياق فراوان آنها را تلاوت مي نمود.

    شهيد با توجه به داشتن روحيه اي ساكت و آرام همچنين اخذ تربيت و پرورش مذهبي در دوران كودكي خود همواره احترام پدر و مادر و ساير افراد خانواده را حفظ مي نمود و از انجام هر كاري  امتناع نداشت . خوشنودي پدر و مادر سرلوحه تمامي اعمالش بود. در انجام كارهاي مربوط به منزل بعضا مادرش را ياري مي داد و با حركات و بازيگوشي هاي كودكانه كسالت و خستگي روزانه را از تن افراد خانواده مي زدود.

    شهيد دوران تحصيلات خود را در شهر شيراز آغاز نمود از كلاس اول ابتدايي تا سوم ابتدايي در مدرسه همايون شيراز تحصيل نمود سپس از كلاس چهارم ابتدايي وارد مدرسه  فرصت شيراز واقع در پشت صحن مطهر شاهچراغ(ع) گرديد و در همان مدرسه دوران ابتدايي خود را به پايان رسانيد . شهيد در دوران ابتدايي جز شاگردان با هوش و منضبط  مدرسه بوده و در دروس خود نمرات بالايي كسب مي نمود و چندين بار از سوي مسئولين مدرسه مورد تشويق قرار گرفت ايشان هم چنين از اعضاي گروه سرود مدرسه بود و بارها در مناسبت هاي مذهبي با گروه سرود به اجراي برنامه مي پرداخت و نسبت به فعاليت هاي هنري علاقه ويژه اي داشت.

    آغاز دوران تحصيلات راهنمايي شهيد همززمان بود با پايان دوره خدمت پدرش در شيراز . و ايشان با خانواده از شيراز به اهرم عزيمت نمود و تحصيلات خود را در اين مقطع در مدرسه راهنمايي اهرم سپري نمود وي سپس جهت  ادامه تحصيل وارد دبيرستان آيت الله طالقاني شده و در رشته علوم تجربي موفق به اخذ مدرك ديپلم در سال 1365 گرديد.

    شهيد نسبت به ورزش خصوصاً فوتبال و شنا كردن علاقه وافري داشت وي جز تيم فوتبال محله اي به نام هما بود با تعصب بود و با تلاش و جديت ورزش را دنبال مي نمود از ابتدا در شكل گيري تيم فوتبال هما نقش مؤثري داشت و همواره با بازيكنان تيم خود روابطي صميمانه و نزديك بر قرار مي نمود علاوه بر ورزش فوتبال ورزش شنا را نيز دنبال مي نمود و در فرصت هاي مختلف با دوستان خود به شنا كردن مي پرداخت.

    شهيد نسبت به داشتن روابط حسنه با خويشاوندان تاكيد مي ورزيد و صله رحم را به خوبي انجام مي داد. در اوقات مقتضي از اقارب ديدن مي نمود و احترام بزرگان فاميل را به جا مي آورد در صورت بروز كسالت و مشكلاتي براي آنان به هر نحو ممكن دلجويي و ياري مي نمود و همين باعث  محبوبيت او نزد ديگران بود .

    نسبت به گردش و تفريح علاقه داشت . از روحيه اي زنده و با نشاط بر خوردار بود و خود در طرح نمودن و تدارك گردش با دوستان همواره پيشقدم بود. يكي از مكان هاي مورد علاقه اش جهت تفريح بارگاه امامزاده زين الشهدا (ع) واقع در اطراف روستاي عمار بود و اين علاقه از زمان كودكي كه همراه پدرش به آنجا مي رفت ناشي مي گرديد. تفريح در اين مكان هميشه به او حال و هواي خاصي مي بخشيد و نسبت به خود امامزاده هم جزبه خاصي داشت و هر بار كه به آنجا مي رفت  در جوار مزار آن بزرگوار نماز را به جاي مي آورد مراسم حضور مردم اهرم در جوار بارگاه امامزاده را به صورت دسته جمعي كه لااقل سالي يكبار انجام مي شود بسيار دوست داشت و از آنجائيكه پدر شهيد يكي از بانيان  اين امر حسيني بود و به صورت فعال در آن حضور مي يافت شهيد هم نسبت به اين موضوع تمايل يافته بود.

    نسبت به حضور در مراسم شب هاي ماه رمضان و ايام ماه محرم علاقه وافر داشت و از ايام جواني به جاي آوردن فريضه واجب روزه داري را اداء مي نمود . دستگيري ضعيفان  و كمك به محرومين را مد نظر داشت و در انجام امور خيريه حضوري فعال و چشمگير داشت .

    داراي اخلاق حسنه و خوش رو بود .گذشت كردن و بخشش را به جا مي آورد و مي پسنديد همواره داراي پوشش مناسب و ساده بود.  آراستگي و پاكيزگي ظاهر را رعايت مي نمود . حدود و حريم دوستان و سايرين را حفظ مي نمود و از شوخي هاي نا به جا همواره پرهيز داشت حجب و حياء در رفتار و برخوردش كاملاً مشهور بود. ساده زيستيي را در تمامي ابعاد زندگي فردي و اجتماعي لحاظ مي نمود و كاملاً از تجملات و اسراف بيزار بود.

    پس از پايان تحصيلات و اخذ ديپلم تجربي تصميم به گذرراندن خدمت مقدس سربازي گرفت و به همين جهت از طريق سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان تنگستان نخست جهت سپري نمودن دوره آموزشي به كرمان اعزام گرديد و سپس دوران تكميلي  آموزش را در ماهشهر طي نمود پس از اتمام دوران آموزشي به منطقه جنگي شلمچه اعزام گرديد و در همين مكان(جبهه) بر اثر اصابت تركش خمپاره از ناحيه سر زخمي و ابتدا جهت مداوا به اهواز منتقل گرديد و پس از آن به شهر مقدس مشهد اعزام شد و در شهر مشهد در جوار مرقد مطهر امام رضا (ع) به درجه رفيع شهادت نائل آمد. و از آنجا به استان بوشهر اعزام به خورموج آمد و از خورموج به شهر اهرم و از بنياد شهيد به بهشت اكبر با حضور همه مردم تشيع گرديد و به خاك سپرده شد.

    روحش شاد و راهش مستدام باد ادامه مطلب

    سفارشات و وصاياي شهيد مهدي دهدار



    • پدر و مادرم بر شما باد اطاعت از پير جماران ، از خميني بزرگ كه سكان دار كشتي نجات ايران زمين است .

    • دوستان، خدا را هرگز فراموش نكنيد تا سعادتمند شويد چه در اين دنيا و چه در آخرت.

    • جوانان عزيز و برادران و خواهران محترم تا مي توانيد در سنگر علم و دانش بكوشيد تا بتوانيد آينده ايران اسلامي را هر چه بهتر اداره كنيد چون اميد آينده شما هستيد .

    • خواهران عزيزم بر شما باد حجاب كه نشانه پاكدامني هر زن مسلمان است.

    • و هان اي برادران ، عزيزم خدمت در بسيج و اطاعت از رهبر و از اهداف اصلي شما باشد چرا كه بسيج شجره طيبه و مدرسه عشق است .

    • مساجد سنگرند . سنگرها را حفظ كنيد كه انقلاب اسلامي ما از اين پايگاه عظيمي به نام مساجد آغاز شده است.

    • پدر بزرگوارم از خدمت به اهل بيت عصمت و طهارت كه انجام مي دهيد شاكر پروردگار باش ، چرا كه مايه سعادت و خوشبختي خانواده ما خدمت به اهل بيت  عصمت و طهارت است .

    • من آرزوي شهادت دارم اگر لياقت شهادت در راه خدا را پيدا كردم در شهرم اهرم در كنار ديگر جوانان شهيد تنگستاني شهر اهرم مرا دفن و هر هفته جمعه ها برايم قرآن بخوانيد.

    • در آخر توصيه مي كنم كه شما اي برادران و خواهرانم در اطاعت امر پدر و مادر عزيزم كوتاهي نكنيد.


      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خاطراتي از پدر شهيد (حسن دهدار)

    شهيد مهدي دهدار موقع اذان صبح با ذكر مؤذن كه گفت الله اكبر به دنيا آمد .زمان كودكي بسيار خاموش و بي سر و صدا بود. اصلاً گريه نمي كرد . حتي وقتي گرسنه بود هم گريه نمي كرد. دوران 3 سالگي اش بود كه با خانواده رفتيم تهران مسافرت لباس كوچكي خريده بودم فرم لباس نيروي دريايي با كلاه سفيد  و مهدي پوشيده بود . بچه ها را در تهران جاهاي ديدني مي بردم از جمله باغ وحش . مهدي دستش در دست من بود اينقدر زيبا و قشنگ جلوه مي كرد كه هر كس او را مي ديد فوري او را در بغل مي گرفت و مي بوسيد و بعد براي او بستني يا شكلات و شيريني مي‌خريد.  اين خاطره هميشه در ذهن من است و فراموش نمي كنم دوران بچگي آرام بود و خنده رو ، همه او را دوست مي داشتند شغل من پاسباني بود بعد از مدتي كه بوشهر بوديم به شيراز منتقل شدم آن موقع مهدي 6 سالش تمام شده بود او را بردم مدرسه اي در شيراز نزديكي هاي حرم مطهر اخمد ابن موسي شاهچراغ (ع)  به نام مدرسه فرصت در آن مدرسه يك بار مسابقه معارف ديني برگزار كرده بودند او رتبه اول كسب كرده بود و مورد تشويق  معلم و مربي اش قرار گرفته بود همچنين تا دوره راهنمايي سال اول و دوم  شيراز بود و دوره متوسطه تحصيلي مهدي بود كه بازنشست شدم از شيراز آمديم اهرم و مهدي دوره متوسطه را در دبيرستان آيت الله طالقاني اهرم  در رشته علوم تجربي به پايان رسانيد . تا قبل از اينكه برود سربازي ، هميشه به من و مادرش در كارهاي منزل كمك مي كرد . علاقه زيادي به زيارت عتبات عاليات و زيارتگاهها داشت . و براي ائمه معصومين عليهم السلام نماز مي خواند . بچه كه بود از من سوالات مذهبي و ديني مي كرد .و بعد كه بزرگ شد با هم بحث هاي مذهبي مي كرديم. البته كوچك بود او را همراه خودم در مراسمات مذهبي مي بردم . در شيراز كه بوديم با هم در مراسمات مذهبي در مساجد و امامزاده ها  شركت مي كرديم .

    دوره آموزشي سربازي اش مدت 30 روز در كرمان بود سپس به بندر ماهشهر اعزام شد سرباز وظيفه سپاه قسمت نيروي دريايي سپاه پاسداران بود موقعي كه از كرمان اعزام شد ماهشهر 24 ساعت به آنها مرخصي داده بودند آمد اهرم در حين يك ماه آموزشي نامه اي نفرستاده بود همين كه آمد مرخصي براي خانواده يك چيز ناباوري بود خيلي خوشحال شديم . از او خواستيم وقتي رفتند منطقه جنگي حتماً براي خانواده نامه بفرستند يا اينكه تلفن كنند . شب جمعه اي بود  كه پيش ما بود فرداي آن روز با هم رفتيم بوشهر و از بوشهر اعزام شدند ماهشهر تا بيست روزي از او خبر نداشتيم خيلي دلمان به فكر افتاد نا خودآگاه دلهره و ترس پيدا كرديم . به مادرش گفتم خبري از مهدي نداريم برايمان نامه هم نفرستاده ، بهتر است بروم ماهشهر نزد او ببينم چه وضعي است . هوا بسيار گرم بود  فصل گرما و تابستان بود مقداري رطب و خارك همراه خود برداشته، بردم براي او . رهسپار ماهشهر شدم تا اينكه به ماهشهر رسيدم درب پادگان آنجا دو تا سرباز ايستاده، نگهبان بودند گفتم من پدر مهدي دهدار هستم و آمده ام مي خواهم او را ببينم آنها جواب دادند شما صبر كنيد ما تلفن كنيم تا او بيايد هر چه تلفن كردند خبري نشد . تا اينكه چند تا ميني بوس و اتوبوس آمدند . افرادي سوار بودند از آنها سؤال كردم باز آنها  هم خبري به من ندادند يا اينكه واقعاً خبر نداشتند . بعد از  چند ساعت كه گذشت ديدم  سربازي است انگار آشناست بله دقيق شدم ديدم او اهرمي است  او هم مرا شناخت، آمد نزد من گفت شما اينجا چه مي كني؟ گفتم آمده ام پيش مهدي گفت مقداري صبر كن مي روم او را مي آورم رفت داخل پادگان خيلي طول داد نيامد. بعد از يك ساعت ديدم ماشيني آمد جلوي من ايستاد گفتند فرزندت مهدي مريض است به علت چاقي مشكل پيدا كرده و گرما حالش را به هم زده و در اهواز  در بيمارستان بستري است گويا اين خبر پتكي بود كه به سر من زدند . حالم به هم خورد . نزديك بود ديوانه شوم من در اين هواي گرم تابستان با ناراحتي و مشكلات فراوان رهسپار اهواز شدم تا اينكه رسيدم درب بيمارستان گفتم آمده ام پيش فرزندم مرا  به داخل بيمارستان فرستادند . رفتم داخل بيمارستان وارد اطاقي شدم كه او بستري بود ديدم فرزندم روي تخت افتاده . چندين لوله سرم و غيره به او وصل است و من خيلي ناراحت شدم كه موي سر خود را كشيدم و فريادم  بلند شد . خدايا هيچ پدري اين صحنه را نبيند. من خودم تنها بدون خبر براي ديدن فرزندم رفتم با اين صحنه روبرو شدم . به هر حال با ناراحتي تمام تا مغرب در بيمارستان بودم بعد خواستم بروم شهر، مسافر خانه. مسئول بخش نگذاشت  گفت امشب همين جا بمان فردا برو  و چند روز ديگر بيا فرزندت حالش خوب مي شود من آن شب تا صبح بيدار ماندم گاهي مي رفتم در اطاق گاهي مي رفتم نزد مهدي من نگاه كردم تا هيچ آثار زخم يا شكست روي بدن فرزندم نيست . فقط اندازه يك سكه ده توماني آثار زخم روي سرش پيداست . انگار چيزي اصابت كرده بود و او بيهوش بود بدون حركت روي تخت خوابيده بود. به هر حال  فردا  صبح به سوي بوشهر حركت كردم آمدم منزل پسر عمويم ماندني دهدار قضيه را به او گفتم: مهدي جانش در خطر است و نبايد به مادرش بگوييم  . او گفت اگر مادرش سؤال كند چه به او مي گويي گفتم مي گويم خوب بود و مي خواهد بيايد مرخصي اما مي گويم من مي خواهم بروم تعدادي  خرما بياورم زيرا حلب ها را خريد كرده ام و نياز است كه آنها را با يك كاميون بياورم . آن موقع به بهانه خريد حلب من و پسر عمويم ماندني رفتيم اهواز نزد مهدي وقتي رسيديم ديديم تا تمامي وسائل و دستگاهها از روي او برداشته شده است خوشحال شديم گفتيم: حالش خوب شده همراه خود او را مي بريم اهرم اما با او صحبت كرديم ديديم حرف نمي زند و نمي تواند بلند شود ما او را بلند كرديم نشست اما قدرت حرف زدن و حركت كردن نداشت،  فهميدم  او تركش خمپاره خورده و كسي به ما نمي گويد و تركش به مغز اصابت كرده . ما دو روز اهواز بوديم كه محمد دهداري هم آمد پيش ما . مسئولين بيمارستان گفتند مهدي با تعدادي ديگر از مجروحين را فردا مي فرستيم بيمارستان مشهد ما سه نفر برگشتيم اهرم يك شب مانديم فردا عازم مشهد شديم رفتيم آنجا در بيمارستان تا مهدي در داخل بخش سي سي يو بستري كرده اند . تا پرونده كسي ديگر كه اهل و ساكن بهبهان بود روي تخت او گذاشته اند ما گفتيم اين فرزند ماست ساكن بوشهر تنگستان است و آنها قبول كردند و پرونده خودش را گذاشتند روي تخت او. خدا را شكر كردم حداقل پرونده خودش روي تختش  گذاشتند و گر نه بعد از شهادت او را مي بردند بهبهان دفن مي كردند . مدت 2 روز در  مشهد مانديم آنجا مهدي وضعيت ظاهري جسماني اش خيلي وخيم بود ديگر از اوقطع اميد كردم . محمد دهدار مرتباً مي رفت به او سر مي زد اما من ديگر دلم ياري  نمي كرد نزد او برويم تا نگو زماني كه ما آنجا بوده ايم مهدي شهيد شده . محمد با ماندني نقشه جالبي ريخته بودند . آنها به من گفتند به خاطر اينكه خانواده بهتر بتواند با مهدي ملاقات داشته باشد . قرار است فردا  او را به شيراز اعزام كنند ما هم با هواپيما آمديم  شيراز هتل جنوب تا محمد  به اهرم هم خبر داده همه فهميده اند جز من كه مهدي شهيد شده . من نمي دانم و بي خبر . آنها گفتند: فردا مي رويم بيمارستان نزد مهدي صبح ناشتا خورديم . گفتم :محمد برويم نزد مهدي ديدم چند نفر ديگر همراه ماندني دهدار آمدند نزد ما .گفتم: شما كجا بوديد. گفتند: ما آمده ايم شما را ببريم نزد مهدي گفتم چه خبر داشتيد كه مهدي آورده اند اينجا گفتند: ما خبر داريم بلند شويد سوار شويد تا برويم . با هم سوار ماشين شديم كه برويم بيمارستان ولي آنها ماشين را به سوي جاده بوشهر حركت دادند . من گفتم مگر نمي رويم بيمارستان چرا مي خواهيد برويد بوشهر گفتند مي خواهيم برويم بوشهر همين كه حرف زدند من با خبر شدم كه اوضاع چه خبر است  من ناراحت شدم فهميدم مهدي شهيد شده آمديم اهرم تا همه خبر دارند . خدايا به همه مصيبت ديده گان صبر عنايت بفرما.

    خواب و رؤياهايي از پدر شهيد

    شبي كه از مشهد آمديم شيراز كه فرداي آن روز برويم پيش مهدي شبش در هتل جنوب من تا خوابيدم در عالم خواب ديدم مهدي بالاي سرم است .گفتم: پسر جان تو قادر به حركت نبودي چگونه و چطور شد كه الآن خوب شدي به من جواب داد پدر جان  من حالم خوب است و اصلاً مريض نيستم من گفتم :نه من  باورم نمي شود تو مريض هستي  من دارم خواب مي بينم گفت تو بيداري و حالا من خوبم باز گفتم تو مريضي من خودم مي دانم كه الآن در عالم خواب هستم باز جواب داد: بابا جان خواب يا بيدار، من حالم خوب است پدر جان همان راهي را كه مي‌خواستي من رفتم كه يكباره بيدار شدم ساعت 10 روز بعد كه محمد دهداري آمد به همراه چند نفر ديگر من به آنها گفتم من اين خواب را ديده ام و فرزندم شهيد مي شود چرا كه در عالم خواب به من گفت همان راهي را كه مي‌خواستي من رفتم .من اطلاع نداشتم مهدي شهيد شده آنها به من دلداري دادند كه بچه ات بهبودي حاصل مي‌كند.

    شهادت مهدي چند روز بعد از دوره آموزشي بود او خيلي مهربان بود همه اقوام و دوستان او را دوست داشتند او خوش برخورد بود. از وسائل شخصي او  دنبل ورزشي اوست كه الآن منزل ماست .

    نه خواب بودم و نه بيدار

    يكروز مهدي با من آمد كه نخل ها را آبياري كنيم در آن روز تازه ثبت نام كرده بود براي اينكه به سربازي اعزام شود . داشت جويبار پاك مي كرد . باز مي كرد و مي بست. هواي گرمي بود و من سايه كپري كه آنجا داشتيم نشسته بودم او هم مقداري كار كرد يكباره ديدم ايستاد و به بيل تكيه داد. من كه خيلي از او دور نبودم يكباره ديدم نوري از اطراف قامت او گرفته از بالاي سر به پايين در حال چرخش است گفتم سبحان الله آيا اشتباه مي كنم آيا اين نور حقيقت دارد حتي صورت و اندام او را فرا گرفته بود . به خدا قسم من حقيقت را مي ديدم بيدار بودم هر چه بيشتر خيره مي شدم آن نور بيشتر مي شد . تا اينكه طاقت نياوردم و بلند شدم و به طرف او رفتم نزديك مهدي بودم باز نور اطرافش را احاطه كرده بود .  دو متري او كه رسيدم نور ناپديد شد . گفتم مهدي تو نوري چيزي هم اطراف خود ديدي او فقط لبخندي مليح و شيرين زد و گفت پدر مگر چيزي پيش من مي بيني يا ديدي ؟ گفتم پدر جان بيل را بده به من و شما برويد منزل او را راضي كردم فرستادم او را منزل ولي اصرار داشت به من كمك كند.

    در عالم خواب چيزهاي زيادي درباره او ديده ام

    يكسال قبل از شهادت مهدي خواب ديدم همينطور كه در منزل نشسته بودم ديدم يك شهيد را دارند تشيع مي كنند از فلكه فرمانداري قديم آوردند تا درب خانه ما يك مرتبه تمام جمعيت وارد منزل ما شدند به جمعيت گفتم چرا شما اين شهيد را مي آوريد منزل ما ؟اين شهيد را ببريد بهشت اكبر. جواب دادند اين سهم  شماست اين خواب و رؤيا يك سال قبل از شهادت مهدي ديدم اما به خانواده نگفتم احتمال دادم بگويند تو زبان بد براي فرزندم مي زني .

     

     

    من هميشه منتظر شهادت براي فرزندم بودم


    يكبار ديگر هم مهدي 6 ماهه بود . خواب ديدم كودكي دارم شبيه ماه نوراني و قشنگ . من رفتم بالاي سر آن گفتم خدايا اين بچه به اين قشنگي از كدام شخص است ؟يكمرتبه بچه زبان گشود و گفت :پدر فرزند خودت را نمي‌شناسي من تعجب كردم تو مهدي فرزند من هستي قبول ندارم من آدم زشتي و فرزند به اين قشنگي باز طفل زبان گشود و گفت پدر جان در من شك نكنيد من فرزند شما هستم كه من از خواب بيدار شدم.

    خوابي  ديگر موقعي كه مهدي را به بيمارستان مشهد اعزام كردند براي معالجه فرداي آن روز مي خواستم بروم دنبال وي  روي تخت خواب خوابيده بودم در حياط خودم در  عالم خواب رفتم امامزاده زين الشهدا درب آن مكان كه رسيدم صداي قرآني در منزل امامزاده به گوشم رسيد كه با صداي حزين قرآن مي خواند. من رفتم جلو ديدم خود امامزاده زين الشهدا با زن و فرزندش كه 3 نفر بودند لباس سياه پوشيده اند تا مرا ديدند گريه كردند و نوحه سرايي كردند من هم گريه كردم به من تسليت  گفتند . اين خواب 3 روز قبل از شهادت مهدي بود.

    سپاس و حمد بيكران بر خداوند بزرگ

     

     

    سجاياي اخلاقي  شهيد


    شهيد مهدي  دهدار پرورش يافته  در خانواده اي متدين و مذهبي و علاقه مند و معتقد به اهل بيت عصمت  و طهارت  بودند . خانواده اي كه  به خير و نيك نامي  در شهر اهرم مركز تنگستان مشهور و معروف هستند . از سجاياي اخلاقي شهيد مهدي مي توان خوشرو و متين و با وقار بودن را نام برد . هميشه داراي پوششي مناسب و ساده بود . آراستگي  ظاهر و پاكيزگي  و معطر بودن عادت او بود . و اين اخلاق رفتار او پيروي از سنت نبوي و علوي معصومين عليهم‌السلام بود. هنوز بوي خوشش به مشام دوستان و اعضا خانواده تداعي حس شامه شان است هميشه سعي مي كرد حدود مردم دوستي دوستان را رعايت كرده و آن گونه كه شوخي هاي نا به جا همواره پرهيز داشت. البته نه اينگونه برداشت شود  او خوشرو نيست. نه ! … هميشه  چهره اي متبسم داشت اما با حفظ حجب و حيا و وقار و متانت. ديگر اينكه او ساده زيستي  را در تمامي ابعاد زندگي فردي و اجتماعي رعايت مي نمودند . و در پوشش و خوش رويه اي اقتصادي كه نه تبذير باشد و نه اسراف رفتار مي كرد كه  اين شيوه اقتصاد در گفتار و رفتار ، به ساده زيستي تشويق نمايد . ديگر سجاياي اخلاقي او دلبستگي و علاقه و محبت به امام حسين (ع) باعث شده بود كه ايشان در ماههاي محرم و صفر به عشق شهداي كربلا در مجالس و محافل عزاداري امام حسين (ع) شركت نمايد و در سينه زني و زنجير زني  از جلوداران هيئت عزاداري بودند . همچنين علاقه وافر بسيار او به حضرت وليعصر بود كه چه روزها و چه شب ها  كه او با امام زنده خود ارتباط قلبي پيدا كرده و از راز و نياز مي كرد و  سعي مي كرد كه اين ارتباط را مخفي بدارد . ديگر از اخلاقيان رفتار بسيار  حسنه و خوب شهيد مهدي ، احترام  به والدين بود كه باعث شده بود در حد توان  و امكان و وسع وقت در اختيار آنان بود و چنانچه كاري و فرماني داشتند اطاعت كرده انجام دهد . با وجود اينكه دانش آموز بود ضمن اينكه به درس و مدرسه بسيار علاقه مند و توجه داشت بيل به دست مي گرفت و در امر باغداري و آبياري نخيلات پدر را ياري مي كرد و در منزل كارهايي كه امكان انجامش براي او  ممكن بود مادر را كمك مي كرد و به هر طريق رضايت پدر و مادر را جلب  كرده و دل آنان را به دست مي آورد و در برابر آنان به مصداق آيه قرآن كه مي فرمايد : در مقابل والدين همچون پرنده اي باشيد كه بالهاي خود را براي فرزندان خود باز كرده تا آنان آرامش و قرار خود را بدست آورند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار اهرم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید