مشخصات شهید

شهید مرتضی زورقی

241
نام مرتضي
نام خانوادگی زورقي
نام پدر محمود
تاربخ تولد 1340/01/01
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1360/05/04
محل شهادت ماهشهر-آبادان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن ديلم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد مرتضي زورقي فرزند محمود در تاريخ 1 /  1 /  1340 در يك خانواده اي متدين و مذهبي در ديلم به دنيا آمد شغل پدر ايشان ملواني بود.پدر با اين شغل سخت سعي در به دست آوردن دسترنجي پاك و طاهر داشت ،آسودگي وجدان را در برابر خداوند در كسب كردن هر نوع مالي  ترجيح مي داد. اين حساسيت آنها در به دست آوردن نان حلال و طاهر باعث شد كه ثمرة زندگي فرزنداني مانند مرتضي و مبارك باشد كه هر دو را در راه اسلام تقديم خداوند نمود .

    در دوران كودكي مرتضي فهميده و خيلي مؤدب بود ايشان وبرادرش شهيد مبارك هميشه و همه جا و در انجام همة كارها با هم بودند . مادرش مي گويد او و مبارك عادت داشتند هميشه روي زمين خشك بخوابند من براي اين كه آنها روي زمين خشك نخوابند براي انها تشك تهيه كردم ،شب وقتي كه خوابيدند مثل هر شب به اتاق آنها رفتم ديدم كه تشك را جمع كرده اند و مثل هر شب روي زمين خوابيده اند صبح از آنها سئوال كردم كه چرا ديشب تشكتان را جمع كرده بوديد و باز روي زمين خوا بيده بوديد؟ هر دو در جواب مادر گفتند : ما نبايد تن خود را پرورش دهيم و عادت به راحتي كنيم . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    جبهه :

    مرتضي پس از گرفتن ديپلم در حالي كه يك سال از سن قانوني  خدمت سربازي را كم داشت ولي داوطلبانه به  سربازي رفت. وي ازطريق ارتش به جبهه اعزام شد ، او در زمان انقلاب نيز در راهپيماييهاي ضد رژيم شاهنشاهي شركت فعال داشت .اولين اعزام مرتضي سالهاي 58-59 بود و مأموريت ايشان جلو گيري از پيش روي دشمن بوده است كه در اين مأموريتها مرتضي چندين بار مجرح شده بود و خانواده براي تعويض مكان سربازي ايشان اصرار مي كردند اما او قبول نمي كرد محل خدمت او جاده ماهشهر آبادان بود كه در آن زمان در محاصرة عراق بود يكي از همرزمان او عيسي عوض زاده بود . مرتضي يك بار هم در بيمارستان شركت نفت اميديه كه بر اثر اصابت ترش خمپاره زخمي شده بود بستر شد ،ولي ايشان طاقت بستري را نياورد و دوباره راهي محل خدمت شد .آخرين اعزام مرتضي به جبهه درمرداد ماه سال 1360 بود كه مصادف با ماه مبارك رمضان بود .خانواده شهيد زورقي در مورد شرح آخرين اعزام او مي گويند :آن سالها  خانواده ما هر سال ماه رمضان به علت گرمي هوا به دشت ارژن يكي از شهرهاي استان فارس مي رفتيم و در آن سال كه مرتضي خدمت بود پدر مرتضي  خانواده را از رفتن منع مي كند و مي گويد : مرتضي سربازي است و در جاي گرم است و آب خنك هم ندارد . تااين كه يك روز مرتضي براي مرخصي آمدو گفت مرخصي گرفته ام تا شما را به دشت ارژن ببرم چون مي دانستم خودتان به خاطر من نمي رويد و با اصرار آنها را در آن سال هم مي برد پنج روزي در كنار آنها ماند و بعد از همه خدا حافظي كرده و در مسير باز گشت گويي ملهم شده بود كه ديگر بر نمي گردد . به خانه خواهرش در گناوه هم ميرود و با او نيز خدا حافظي مي كند و به ديلم آمده و با ساير آشنايان هم خدا حافظي مي كند ، روز بعد به ميان درود مي رود و با خواهر ديگرش خدا حافظي كرده و به جبهه مي رود  و در جبهه بر اثر اصابت تركش خمپاره در تاريخ 4/5/1360 به شهادت مي رسد . مادرش درباره خبر شهادت او مي گويد : چند روز ي  از رفتن او گذشت عصر يكي از روزهاي ماه رمضان بود كه در دشت ارژن به ما خبر دادند كه مرتضي شهيد شده است،ما نيز همان روز به ديلم آمديم كه تشييع جنازه ايشان يك روز بعداز شهادت يعني در 5/5/1360 بود كه برادرش مبارك آن روز در ديلم نبود و به بوشهر رفته بود غروب آنروز كه برگشت زهرا خواهرش گريه كنان به او گفت مرتضي شهيد شده او در جوابش با خونسردي گفت شهيدكه بشود همةجوانان ما در حال حاضر دارند شهيد مي شوند و با خونسردي كامل وضو را گر فت و  از خانه بيرون رفت و ما بعد از چند دقيقه  صداي اذان مغرب او را از مسجد شنيديم و از اين كه ما براي مرتضي لباس عزا بر تن كنيم مخالف بود و خود نيز با تمام علاقه اي كه به او داشت لباس عزا نپوشيد. مبارك بعداز شهادت مرتضي به جبهه رفت و يك سال بعد او نيز شربت گواراي شهادت را نوشيد. پيكر اين عزيزان در گلذار شهداي ديلم به خاك سپرده شد .

    خاطرتي از زبان مادر شهيد :

    مرتضي و مبارك از نظر سني فقط دو سال با هم اختلاف داشتند ، اين دو برادر هميشه وهمه جا همراه هم بودند و هر دو با يك سال اختلاف شهيد شدند آنها از كودكي با ادب و فهيم ،مؤمن و متدين ، خوش اخلاق و خوش بر خورد بو دند . نماز و ديگر واجباتشان را هميشه به وقت ادا مي كردند.زماني كه در جبهه بودبه ما خبر دادند مرتضي زخمي شده و در بيمارستان بستري مي باشد .ما به ديدن او در بيمارستان رفتيم با وجود زخم زيادي كه داشت مرتب راه مي رفت به او گفتم كه :استراحت كن اگر را ه بروي زودتر از اين كه بهبود بيابي مرخصت  مي كنند  ،او گفت خواسته دل من نيز همين است . اين درست نيست كه همرزمان من در حال جنگ باشند و من در اين جا استراحت كنم .

    خاطره اي از زبا ن همرزم شهيد عيسي عوض زاده :

    زماني كه بر اثر اصابت تركش در بيمارستان بستري بود از او خواستند كه بيشتر در بيمارستان بماند ولي او به خاطر روحيه اي بالايي كه داشت و خدمات زيادي كه در آنجا انجام مي داد از ماندن در  بيمارستان خود داري كرد ، برايش خيلي دشوار بود كه در اين موقعيت  حساس ديگر همرزمانش را تنها بگذارد .در زمان كودكي نيز كه با هم بوديم  يك بار كه از جايي عبور مي كردم او را ديدم و بدون اين كه به مرتضي سلام كنم از پيش او رد شدم او مرا صدازد و  سلام كرد و گفت: تو بزرگ شده اي چرا سلام نمي كني ؟و من از آن زمان به هر كس مي رسيدم سلام مي كردم .از روز هاي با مرتضي بودن خاطرات بسيار دارم و اميد دارم كه رهرويي واقعي براي اين عزيز باشم واو نيز مارا از شفاعت خود در آن دنيا محروم نكند.        ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ديلم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید