مشخصات شهید

شهید مرتضی ناطق زاده

192
نام مرتضي
نام خانوادگی ناطق زاده
نام پدر احمد
تاربخ تولد 1344/06/01
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1365/01/23
محل شهادت شرهاني
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات ديپلم
مدفن ديلم
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    ياران زديار  رمـــز و  راز  آمــده اند       از عرصه عشق سر فراز آمده اند

    خورشيد  صفت به شب شبيخون زده انــد       با دامن پر ستارهباز آمده  ا نـد

     

    رسيدن به معشوق نهايت آرزوي هر انسان عاشقي است وجهت رسيدن به كاروان عشق بايد مطيع محض ساربان عشق بود و ازهمه چيز حتي جان وجهان بايد گذشت ،زيرا كه عشق با آسايش سازش ندارد وشهيد مر تضي ناطق زاده يكي از كساني بود كه منتهاي آرزوي خود را رسيدن به عشق حقيقي مي دانست.شهيد ناطق زاده در سال 1344در شهر ستان بندر ديلم در خانوادهاي مذهبي و متدين به دنيا آمدو در ميان زندگي پر مشقت و سخت خانواده كم كم رشد كرد پدرش شغل ملواني داشت واز اين طريق كسب روزي حلال مي كرد . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    روحيات معنوي وتقيدات معنوي :

     

    مرتضي فردي با ايمان ومتعهد بود وهميشه در مراسمات و مجالس دعا شركت مي كرد وتمام مفاهيم دعا با روح و جان او آميخته بود ودر همه حال خوشنودي خدا را در نظر داشت و همة كارهايش براي رضا ي خدا بود و امـام حسين را الگوي رفتـاري قـرار مي دادو هميشه در مراسمات زنجير زني و دسته جات  سينه زني ماه محرم وصفر شركت مي كرد و همين انگيزه باعث كه دنباله روي مقتداي خويش امام حسين باشد.

     

    وضعيت تأ هل : مجرد


     

    جبهه :

    شهيد مرتضي پس از ديپلم راهي خدمت سربازي مي شود ،دوران آموزشي خود را در توپ خانه اصفهان مي گذراند وسپس با موفقيت در امتحانات نظامي و عقيدتي ، موفق به دريا فت درجه گروهبان دومي گرديد .پس از آن به عنوان ديـده بان عـازم جـبهه مي شود و در عمليات والفجر 8 بر اثر تصادف در ناحيه سرش سه شكستگي ايجاد شده و پس از آن بر اثر تركش خمپاره  انگشت  بزرگ پايش مجروح مي شود . نها يتاًپس از هجده ماه پيكار در نبرد با مزدوران بعثي در روز 23/1/65 ساعت 30/1بعد از ظهر در حالي كه دشمن تك مزبو حانه  خود را آغاز كرده بود ،بر اثر اصابت تركش خمپاره 81 كه در يك قدميش منفجر مي شود در منطقه شرحانـي به درجـه رفيـع شهادت نائل مي گردد وعاشقانه روحش با معشوق پيوند مي خورد.

    خاطراتي از زبان مادر شهيد :

    اي سفر كرده به معراج ، بيادت هستيم               وي گل پرپر ما چشم به راهت هستيم


    مرتضي جواني بسيار مؤمن و مهربان و باگذشت بود ، او نسبت به ديگر اعضاي خانواده ، ساكت تر و آرامتر بود . ايشان در دوره آموزشي با علاقه و ميل شخصي خود ، در آموزش دوره ديده باني شركت كردند و بدون اينكه به ما خبر بدهند پس از موفقيت در امتحاناتش عازم جبهه شدند . ما مدت زيادي بود كه از مرتضي خبر نداشتيم ، تا اينكه شبي پدرش خـواب مي بينـد كه در مـسجـد اسـت و كسـي پشـت پـرده بـه او مي گويد امشب حمله است ، بعدها فهميديم كه در همان شب عمليات بوده و مرتضي در آن عمليات انگشت بزرك پايش زخمي شده بود ، خلاصه بعد از مدت ها بي خبري ، يك شب كه همه خواب بوديم شنيديم كه در مي زنند ، در را باز كرديم و ديديم كه مرتضي است ، خيلي خوشحال شديم ايشان يك شب پيش ما نماند و مرتب به من پيشنهاد مي داد كه بروم و پشت جبهه فعاليت كنم ، لذا من به خاطر ضعف جسماني نمي توانستم ، ايشان طي آن يك روزي كه پيش ما بودنـد مرتـب جـوراب پايـش مي كرد ، من ، بعد از پسر بزرگم فهميدم كه چون انگشت پايش مجروح شده نخواسته اند كه من ببينم ، ترسيدند به خاطرعواطف مادرانه ناراحت شوم ، ايشان در ماه محرم در مراسمات سينه زني و زنجير زني سالار شهيدان شركت مي كردند و مطمئناً علاقه به شهادت در همان مكتب حسيني نصيبشان شده بود .

    خاطراتي از زبان خواهر شهيد :

    ((و لا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون ))

    مرتضي انساني مؤمن و متدين بود و نسبت به ديگر برادرانم آرامتر ، او بسيار مهربان و با گذشت بود ، طي مرخصي هايي كه مي آمدند علاقه به گرفتن عكس با لباس رزم داشتند ، مثل اين كه مي دانستند اين عكس ها روزي قسمتي از خاطرات شيرين او ، بـراي ما مي شود . ايشان واقعاً انسان خالصي بودندكـه براي رضاي  خدا  فعـاليت  مي كردند ، ايشان بسيار علاقه مند بودند كه به استخدام ارتش درآيند ، مثل اينكه تقاضا هم داده بودند ، مرتضي هر وقت از جايي برمي گشت براي تمام اعضاي خانواده هديه اي هرچند مختصر مي آوردند و هيـچ يـك از افـراد خانـواده را  فـرامـوش نمي كردند ، مرتضي به صله رحم خيلي تأ كيد داشتند و در مرخصي ها به آشنايان سر مي زدند . وقتي كه به ما خبر شهادت مرتضي را دادند ، 10 روز از شهادت ايشان گذشته بود . آنچنان كه ما فهميديم ، وقت ديده باني مرتضي تمام شده بود ، لذا چون همرزمي كه مي بايست جاي ايشان بيايد ، نيامده بود ، و مرتضي هم مي بايست تا آمدن يك نيروي جايگزين صبر مي كرد ، تا اينكه بر اثر تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نائل آمد . شايد خداوند اينچنين مقدر كرده كه ما روز قيامت به وسيله ايشان شفاعت شويم .

    پيامي از يك شهيد كه شهيد مرتضي ناطق زاده آن را بصورت شعر سروده اند :

    اگر عاشق اگر ديوانه روي زمينم من

    اگر مجنون اگر پروده آب و زمينم من

    اگر ديوانه وار از صبح به شب گردم به هر برزن به هر كويي

    همانا در پي جوئيدن معبود خويش منم

    به دل عشق خدايي دارم ، همي ديوانه جشن وصال او

    نمي ترسم ز خصم خيره سر ، اكنون زينم من

    تو اي مادر نخور غم از فراق دوري فرزند

    كه جان بر لب رسيده ، مادرا ، پيغام دينم من

    تو اي مادر نگو كه يغما رفته است زين سان

    كه يغما گر زند چون من به جانانم رسيدم من

    و اما اي پدر زاري مكن ، يادآور صحراي محشر باش

    به درياي شهادت منزل خوبان رسيدم من

    شما اي خواهران ، زينب وار رسوا كنيد دژخيم

    همانا مجلس معبود را يكسر حبيبم من

    و اما اي برادر گر به قربانگاه رسيدي ياد ما هم كن

    همانا اين شهادت را به جان خود خريدم من

    و اكنون امت ايران ، پيام من به زير خاك

    به فرمان خميني سرور و سالار دينم من

    كنون اي مرتضي بنويس پرشور اين پيام من

    همي در زير خاك تير و تاريك ، ليكن در بهشتم من ، شهيدم من

    از زبان شاعر غلامرضا كپتان در وصف شهيد مرتضي ناطق زاده :

    آشـنايان همـگي بار ســفـر  را  بــستــند

    دل بريدند ز يـاران و به  حـق  پيـوستند

    مرتضي آنكه گـل مجـلس يـاران  بـودي
    با شهيدان همه از جـام  شـهادت   مـستند

    همــدم ما ز مـي نـاب شهـادت  نــوشـيد

    خون او در طلب كسب  حقيقت   جوشيد

    رونق محـفل ما بي گـل رخـسار تـو رفت

    از نظرگاه عزيـزان تـو ، ديـدار  تو رفت

    تو گـل باغ صفـا ، سنبـل  كاشـانه  عــمر

    زير اين ديده ما چهره غـمخوار  تو رفت

    به خدا در غـم تـو ماتـم  عظمي  داريـم

    همـگي حسـرت بي مهـري دنـيا  داريـم

    ناطـقي ، چهره شاداب تـو در خـاطرمان

    نشود مرگ تو اي خفته به خون  باورمان
    در دل خاك سير مـنزل  و  مـأوا كردي

    ياد آن روز كه بودي همه  جا  در بر مان

    خانه و رخت جديد بر تو   مبارك   بـادا

    نام پـر ارج شهـيد بـر  تو  مـبارك  بـادا

    از زبان شاعر هاشم شعله :

    در سوگ تـو اشك  ديــده هايـم                       چـون سيـل گرفـت گونـه هـايـم
    دل آب شد از فراقـت  اي  دوسـت                      چـون رفـت مـرا  ،  تـو  آشنـايـم

    در سـينـه دلـم   فرو شـد از  درد                       شكـست به گـلـو ز غــم  صـدايم

    با خون تـو نوشتـي نامـه  بـر من                       بنـويـس به  خـلـق  گفـته هـايـم

    تا دشمن حق  به خانه مـانده  اسـت                        ارزد  چـو  مـرا   نـشـانه   هــايم

    آن روز كـه  كفر به  خـانه آمــد                       بشكـسـت   غــرور  گامــهايــم

    در بند جـفا  ، چـو جـاي  مانـدن                       جـان بازو نمـان  خـون هــايــم

    فـرمان چـو دهـد  مـرا  جلـودار                      جان چيـست   مـرا چـو  ره  گشايـم

    شاعر ماندني فريد :

    سلحشور جوان ، اي پاسدار دين و قران

    اي برادر اي عزيز حق

    ميان سنگر حق بر عليه باطل مزدور جنگيدي

    نه از توپ و نه تانك و تركش خمپاره ترسيدي

    شجاعانه چو ياران حسين بن علي

    فرزند زهرا ، رهبر آزادگان ، ايثار بنمودي

    نمودي بذل جان در سنگر خون و شرف

    گفتي به خون غلطان چو ياران حسين ايثار جان كردي

    شال عباس و حر و وهب آن جاودان مردان

    هميشه جاودان نامت بود اي ياور قرآن

    ز هجرت اشك ريزان مادرت زار و پريشان شد

    پدر گريان ، برادر نوحه خوان با آه افغان شد

    به فرمان خميني رهبرت لبيك گفتي تو

    و جان بر كف به سوي جبهه حق رفتي تو

    نمودي بر عليه كفر و مزدوران  مصاف خويش را

    مثال اكبر رعنا جوان گشتي به خون غلطان

    بپيوستي به سالار شهيدان و دگر ياران ، شهادت را پذيرفتي

    به ديدار خدا رفتي ، مبارك باد آن جامي كه نوشيدي ، گوارا باد آن شهدي كه با عشق خدا


    اي ياور قران و دين ، سر كشيدي تو ز بهرت اي گل خونين

    پريشان جمع ياران شد (فريد) از هجر تو اشك از رهبر ريزان چو باران شد .

    شاعر فتح اله عليمرادي در سوگ مرتضي ناطق زاده :

    دوباره ز غم هجر شهيدي

    دل از اندوه و ماتم گشت نالان

    صفاي شهر ديلم زين مصيبت

    غبار غم گرفت و هر گريان

    خبر چون در فضاي شهر پيچيد

    سر ها زين خبر افتاد بر جان

    ز درد جانگداز رفتن او

    به سر بر سينه كوبيدند ياران

    هميشه خنده بر لب داشت آري

    ميان جمع ياران بود خندان

    هميشه كار او در ورزش شهر

    نمايان بود ،روشن بود و شايان

    حضور دائمي در صحنه ها داشت

    كنون او رفته و خالي است ميدان

    وجودش مايه اميدواري

    براي دوستانش بود آسان

    كه چون از دار دنيا رخت بر بست

    زمان دلخوشي بگرفت پايان

    ز بانگ غرشش در جبهه جنگ

    وجود دشمان مي گشت لرزان

    كنون او رفته و در ماتم او

    همه بر سر زنان و اشك ريزان

    ولي يادش هميشه جاودان است

    درون سينه سوزان ياران

    وقتي ياري از جمع دوستان جدا مي شود غم بر قلب ديگر ياران مي نشيند ، وقتي گلي

    در گلدان پژمرده مي شود گلدان در غم بي همنشيني خود ماتم مي گيرد ، وقتـي كه

    عروسكي را از دست كودك شما مي گيرند ، كـودك در غم از دسـت دادن عروسـك

    خود اشك مي ريزد ، وقتي مرتضي از جمع ياران جـدا شد همه در سوگ رفتنش خون

    گريستند ، لحظه اي چهره او را در ذهن ترسيم كردند و خاطـرات تلخ و شيريني را كه

    با هم داشتند از نظر گذراندند . و وقتي كه به خـود آمـدند باز آه بود و اشـك كه بر

    شيار گونه هاي تب كرده آنها سرازير بود ، او رفته بود تا به ديدار خداي خود نايل آيد

    و بي او ياران همه درد .

     

     

     

     


      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار ديلم
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
  • سفیر
  • شقایق های خونین
  • مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید