مشخصات شهید

شهید محمود مظفری

257
نام محمود
نام خانوادگی مظفري
نام پدر علي
تاربخ تولد 1322/10/06
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1362/12/27
محل شهادت طلائيه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت جهادگر
شغل كارمندجهاد
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن كاكي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    ما با خون خود راه کربلا را جارو کرديم تا شما بتوانيد به راحتي از اين راه ها به زيارت سيدالشهدا برويد.

    « سردار شهيد حاج علي اصغر صادقي»

    شهيد يعني سرخ، يعني خون و خون يعنــــي عشق، عشقي که از درون سرچشمه مي گيرد و به خاطر آن بايد جان داد و عشقي که سرچشمه اش فطرت است مظهر پاکي و زيبايي است.

    در سال 1322 هجري خورشيدي در گوشه اي از زمين خاکي و در خانواده اي ساده و روستايي کودکي به دنيا آمد که بعدها مرد آفتاب و آيينه در روستاي کوچک و باصفاي باغ شور لقب يافت.

    پدرش مرحوم مشهدي علي مظفر مرد ساده و باصفاي روستا نام اين کودک را محمود انتخاب مي کند. محمود دوران کودکي را در کنار خانواده با رنج و مشقت و کار و تلاش، همدوش پدر و هم چنين به کشاورزي و باغداري و کشت گندم و جو و گاهي نيز ذرت که در آن زمان در منطقه ي دشتي مرسوم بود مشغول مي شود. به علت نبود مدرسه در آن زمان و فقر و نداري که آنروزگار سايه شوم خويش را بر مردم اين سامان افکنده بود، وي از نعمت سواد و علم بي بهره ماند. از آنجايي که فردي تلاشگر و کوشا بود در سن 14 سالگي براي کار و امرار معاش خود و خانواده راهي کشور بحرين مي گردد، اکثر جوانان جنوب ايران در آن روزگار به علت نبود شغل و درآمد در محل زندگي خود راهي غربت مي شدند و در يکي از کشورهاي حوزه خليج فارس به کارهاي بنايي و ساختماني مشغول مي گرديدند. ايشان پس از چند سال کار در بحرين به زادگاهش مراجعت مي کند در سال 1344 در حاليـــکه 22 سال از عمرايـن جوان مي گذرد با دختري متقي و مؤمنه از بستگان ازدواج مي نمايد که حاصل اين ازدواج 3 فرزند پسر و 3 فرزند دختر مي باشد. از آن جايي که شهيد مظفري علاقه زيادي به زيارت مزار ائمه دارد در عنفوان جواني چندين بار به زيارت امام رضا(ع) مشرف گرديد، در يکي از اين مسافرت ها در تابستان سال 1350 انجام مي شود، شهيد به اتفاق مادر راهي مشهد مقدس مي گردد که در هنــگام بازگشت مادر شهيـــد به ديار باقي مي شتابد و شهيد از نعمت مادر محروم مي شود. ايشان فردي بسيار متواضع و فروتن بود که با وجودي که خود نيازمند بود از اتيام و فقرا دستگيري مي نمود و همواره در رفع مشکلات مردم روستا اهتمام تام مي ورزيد.

    در سال 54 با شروع به کار شرکت آلماني( نيروگاه اتمي) در بوشهر به کار در اين شرکت مي گردد و تني چند از مردم باغ شور که بيکار بودند را نيز با خود به محل کار مي برد و آنها را مشغول به کار مي کند. با شروع راهپيمايي ها و تظاهرات هاي مردم ايران عليه رژيم ستمشاهي فعاليت هاي سياسي و مبارزاتي اين مرد خستگي ناپذير شروع مي گردد، شهيد مظفري با تبعيت از امام و ديگر روحانيت متعهد در اکثر راهپيمايي ها و تظاهرات ها در صفوف جلوي مبارزان قرار داشت و هنگامي که از شهر به روستا با زبان آتشين خود مردم روستا را از اوضاع سياسي آن روز در کشور آگاه مي کرد و در گاهي اذهان مردم عليه رژيم نقش بسزايي را ايفاء مي نمود. يکبار در شهر بوشهر هنگامي که در تظاهرات عليه رژيم شرکت کرده بود توسط مأموران کلانتري دستگير مي شود و مدت دو شبانه روز تحت بازجويي و بازداشت بود که در اين مدت مورد شکنجه هاي روحي و جسمي زيادي قرار مي گيرد عاقبت با وساطت بعضي از افراد آزاد مي گردد ولي او دست از عقيده و مبارزه بر نمي دارد.

    زماني که پسر بزرگ شهيد به مدرسه مي رود و چند کلاس درس مي خواند، از آنجايي که شهيد هوش و استعداد بسيار خوبي برخوردار بود و علاقه زيادي به تحصيل داشت سواد خواندن و نوشتن را از او ياد مي گيرد.

    پس از پيروزي انقلاب هنگامي که شرکت آلماني تعطيل مي گردد، ايشان دوباره به روستا باز مي گردد و مدتي را به کارهاي متفرقه از قبيل معامله و کارهاي ساختماني مشغول مي شود، در سال 59 براي کار وارد شيلات استان مي گرد  و در آنجا مشغول کار مي شود، هنگامي که در شيلات مشغول بود چند تن از افراد بيکار روستا را تشويق و ترغيب مي نمايد و زمينه را براي ورود آنها به شيلات جهت کار فراهم کرد. با شروع جنگ ايشان مانند همه ايرانيان آزاد تب و تاب عجيبي براي رفتن به جبهه و دفاع از کشور وجودش را فرا مي گيرد و اخبار و گزارشات جنگ را هر روز دنبال مي کرد.

    از آنجايي که ايشان فردي بسيار مقيد و مذهبي بودند به نماز و دعا علاقه بخصوصي داشت بعد از اداي فرايض واجب افراد خانواده را جمع مي کرد براي پيروزي و سرافرازي کشور دعا مي کرد و افراد خانواده آمين مي گفتند.

    دوستانش نقل مي نمايند که ايشان يکبار در هنگام نماز توفيق زيارت آقا امام زمان (عج) را پيدا کرده و زماني که مي خواست به جبهه برود در عالم خواب به او الهام شده بود که اين دفعه به شهادت مي رسد، لذا هنگام رفتن به تمامي بستگان و دوستان گفته بود که من اين دفعه به جبهه مي روم و حتماً شهيد خواهم شد، لذا از همه حلاليت طلبيد که اين مورد در وصيت نامه اش نيز به وضوح روشن است. ايشان در زمستان 1362 عازم جبهه هاي نبرد گرديد مدت 3 ماه در منطقه عملياتي طلائيه به نبرد با مزدوران بعثي مشغول بود. عاقبت در مورخه 27/12/1362 در همان منطقه به علت اصابت ترکش خمپــاره دشمن به شهادت مي رسد. پيــکر پاکش در مورخه 3/1/63 به کاکي منتقل مي گردد و با تشييع بسيار باشکوهي از طرف مردم قدر شناس اين منطقه در کنار ديگر شهيدان به خاک سپرده مي شود.

    در جاري رود عشق تطهير شدند                            چون چشمه رها زخاک دلگير شدند

    شفاف به شکل آبشاري زشکوه                           از خويـــش گذشتنـد و سرازير شدند

    مشخصات پدر شهيد محمود مظفری

    نام: مشهدی علی

    نام خانوادگی: مظفری

    نام پدر: مدفر

    سال تولد: 1290

    مرحوم مشهدی علی مدفر حدود سال 1290 هجری شمسی در روستای باغ شور در خانواده ای مذهبی ديده به جهان گشود، تقريباً تمامی عمر خود را در اين روستا گذراند، در اوان جوانی ازدواج نمود، حاصل اين ازدواج سه فرزند پسر به نامهای: درويش که در جوانی فوت می نمايد و ديگری محمود که در سال 63 به شهادت رسيد و هادی فرزند ديگر که اکنون در کاکی ساکن است و يک دختر به نام حليمه از ايشان به يادگار می ماند که اکنون ساکن شهر برازجان است.

    مشهدی علی مدفر به نقل از همولايتی هايش شخصی بزرگ منش و سخاوتمند بود و آنچه را از طريق زراعت و باغـــداری به دست می آورد، به فقرا و نيازمنــدان کمک می کرد سرانجام در سال 1359 به رحمت ايزدی پيوست.

    مشخصات مادر شهيد محمود مظفری

    نام: بيزار

    نام خانوادگی: مظفری

    نام پدر: مرحوم مشهدی محمد

    سال تولد: 1297

    مرحومه بيزار مظفری فرزند مرحوم مشهدی محمد حدود سال 1297 هجری شمسی در روستای باغ شور متولد گرديد، تمام دوران عمر خود را در همان روستا گذراند در آغاز جوانی مشهدی علی مدفر با زنی از طايفه ی خودشان بود ازدواج می نمايد و صاحب فرزندانی می گردد که ذکر آنها گذشت.

    بسيار شيفته ی اهل بيت عصمت و طهارت بود به نحوی که منزل آنها در ايام محرم و صفر محل عزاداری سالار شهيدان بود و ايشان زنی بسيار مهربان و صبور بود، حدود سالهای 50 الی 51 به همراه فرزند شهيدش محمود جهت زيارت امام هشتم راهی مشهد مقدس می گردد که در راه رفتن در شهر برازجان مريــض می شود و به رحمت خدا می رود و در همان شهر به خاک سپرده می شود.

     

     

     

    مشخصات  همسر شهيد محمود مظفری

    نام: ليلا

    نام خانوادگی: اکبری

    نام پدر: حيدر

    سال تولد: 1327

    محل تولد: باغ شور

    ايشان در خانواده ای مذهبی و متدين اهل روستای باغ شور متولد گرديد، حدود سال 1344 با شهيد مظفری که از نظر اخلاق و رفتار جوان بسيار آراستــه بود ازدواج می نمايد، حاصل اين زندگی مشترک 3 فرزند پسر به نامهای: ياسين، يامين و ياسر و 3 دختر به نامهای: نرگس، افسانه و سهيلا می باشد.

    ايشان بعد از شهادت همسرش صبورانه، زينب وار کمر همت می بندد و به تربيت و پرورش يادگاران شهيد می پردازد و با رشادت و بزرگواری در نبود پدر مونس و همدم اين عزيزان می شود، اين بار سنگين را با موفقيت و سرافرازی به دوش می کشد، اکنون ايشان در کنار فرزندانش در شهر کاکی سکونت دارد. ادامه مطلب
    بسم الله الرحمن الرحيم

    با درود بر رهبر کبير انقلاب اسلامي ايران امام خميني بت شکن و با سلام و درود بر شهيدان گلگون کفن انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي و سلام بر خانواده شهدا که چون يعقوب صبر را پيشه کردند و دنباله رو شهيدان هستند. اينجانب محمود مظفري با اطلاع به اينکه جبهه حق عليه باطل نياز به نيرو و ياوري دارد بدون اينکه هيچ چيزي  خود را آماده جهاد در راه خدا نموده ام واکنــون عازم جبهه حق هستم و از جوانــان مي خواهم که گوش به فرمان امام امت و فرمانده کل قوا باشند و جبهه هاي نور را خالي نگذارند و سنگر خالي شده شهيدان را پر کنند و تفنگ افتاده عزيزانمان را بردارند وبا خشم زبون نبرد نمايند که وعده الهي حق است که حق پيروز و باطل نابود خواهد شد. اميدوارم که بتوانم با عشق و ايمان در راه خدا جهاد کنم و به فرزندانم و کسانيکه اين وصيت نامه را مي خوانند سفارش ميکنم پيرو ولايت فقيه باشند و هيچگاه از خط پر برکت امام منصرف نشوند که خط قرآن واسلام مي باشد. به فرزنــدم ياسين سفارش مي کنم که در فراگيري علم ودانش کوتاهي ننموده وقرآن کلام خدا را فراموش ننمايد که عزت و شرف ودين ما از همان قرآن کتاب خدا سرچشمه مي گيرد. فرزندم ياسين برادرانت  وخواهرانت را در راه اسلام پرورش ده و به مادرتان احترام خاص قائل شويد مخصوصاً يتيم هاي برادرم.

    فرزندم بابت گندم 1300 تومان بدهکار محمد مالکي هستم رد نماييد آن وقت راجع به سنگي که براي ساختمان درکناري ريخته ام مبلغ 500 تومان به مشهدي حمزه پرداخت نموده و بقيه هم هـــــر چقدر گفت بدهيد 20000 تومان در بانک قرض الحسنه ريختــــه ام بگيريد و بدهکاري هايم را بپردازيد البته خمس وسهم آن هم جدا نکرده ام و مبلغ 200تومان در بانک تجارت دارم .

    برادرم هادي اميدوارم مرا حلال کني و فرزندانم را پس از خدا شما سرپرست باشيد و از همه خويشاوندان واقوامم وهمسايگان حلاليت مي طلبم واميدوارم که اگر خطايي از اينجانب سر زده به بزرگي خودتان عفو نماييد.

    در پايان پيروزي اسلام برعليه تمام کافران خواهانم.

    والسلام عليکم و رحمة ا... وبرکاته

    محمود مظفري ادامه مطلب
    مصاحبه با همسر شهيد محمود مظفري

    4 درمورد روحيات و خصوصيات اخلاقي شهيد آنچه مي دانيد بيان کنيد.

    ?ايشان فردي بسيار مهربان و خوش اخلاق بود، همه مردم را از خود راضي نگه داشته بود خصوصاً با اهل خانواده رابطه ي بسيار خوبي داشت.

    4 نحوه رفتارشان با والدين را توصيف نماييد.

    ?احترام خاصي نسبت به آنها قايل مي شد، آنها را خيلي دوست مي داشت، در رفع نيازهاي والدين اهتمام کامل مي ورزيد.

    4 با کدام يک از اعضاي خانواده ارتباط بيشتري داشت؟

    ?با همه ارتباط داشت، محبت و علاقه خود به فرزندان را تقسيم مي کرد و با همه به يک نحوه بر خورد مي کرد.

    4انس و علاقه شهيد به قرآن و ادعيه و ذکر خدا چگونه بود؟

    ?هميشه به نماز در اول وقت اهميت مي داد و ديگران را به انجام فرايض و واجبات خصوصاً نماز و روزه سفارش مي کرد. در تمامي مراسمات شرکت مي کرد، دعاهاي کميل و توسل که اغلب اوقات در مسجد روستا برگزار مي گرديد به همت اين شهيد بزرگوار بود، منزل ايشان هميشه جاي سوگواري اهل بيت(ع) خصوصاً حضرت اباعبدالله الحسين بود. اغلب اوقات روضه خوان هاي محلي را دعوت مي کرد و مجلس عزاي حسين را بر پا مي داشت و خودش در اين جلسات خادم شرکت کنندگان بود و به اين کارها افتخار مي کرد و از خداوند مي خواست که نعمت خدمت به امام حسين(ع) و برگزاري جلسات روضه را تا زنده است از او نگيرد.

    4 آيا در مبارزات سياسي قبل از انقلاب نيز فعاليت داشت؟

    ? بله، در اکثر راهپيمايي ها و تظاهرات هايي که در شهر بوشهر برگزار مي گرديد شرکت مي کرد و با شعارهاي انقلابي خود از رژيم پهلوي ابراز انزجار مي کرد که چندين بار توسط عوامل ساواک در بوشهر دستگير شد و يکبار که او را دستگير کرده بودند به او گفتند بايد بگويد« جاويد باد شاه» ولي او از گفتن اين جمله خود داري کرده بود که او را به خاطر نگفتن اين کلمه ايشان را بسيار کتک کاري کرده بودند که بعدها به واسطه افراد ذي نفوذ آزاد گرديد.شهيد چند بار به جبهه رفتند که به شهادت رسيدند و علاقه خاصي به ولايت و مرجعيت حضرت امام داشت.

    4آيا در زمان حضور در جبهه براي شما نامه مي نوشت؟

    ?بله، در يکي از نامه هايش نوشته بود که ما در خط مقدم بوده ايم والان به پشت جبهه منتقل شديم و قرار است چند روز ديگر برگرديم و اگر به خانه برنگشتم مرا حلال کنيد و سرپرستي بچه هايم را به شما مي سپارم.

    4 توصيه هاي ايشان به شما چه بود؟

    ?درمورد حجاب بسيار سفارش مي کردند، درمورد تربيت فرزندان خيلي تأکيد داشتند و مي فرمودند: هرگز خدا را فراموش نکنيد و در کارهايتان خدا را در نظر بگيريد.

    4 چه آرزوها و خواسته هايي داشت؟ بزرگترين آرزويش چه بود؟

    ?آرزو داشت در ميدان جنگ عليه کفر به شهادت برسد، زيرا شيرين ترين مرگ ها را شهادت در راه خدا مي دانست.

    4 اولين بار که به جبهه رفتند چند سال داشتند؟

    ?35 سال.

    4 نظر ايشان درمورد جبهه و جنگ چه بود؟

    ?ايشان دفاع از اسلام در مقابل کفر را امري واجب مي دانست و به دوستان و هم ولايتي ها سفارش مي کردند که جبهه ها را گرم نگه داريد و به دشمنان اجازه ندهيد که در صفوف شما رخنه کنند، درمورد دفاع از کشور و ميهن و ناموس بسيار سفارش مي کردند و هميشه اخبار و گزارشات جبهه را از طريق راديو دنبال مي کردند.

    4 چگونه از شهادت ايشان با خبر شديد؟

    ?شبي خواب ديدم کسي آمــد و گفت: امانتــي که به شما داده بودنــد الان از شما مي گيرند، بنده با ديدن ايــن خواب از درون يک حس عجيبـــي داشتــم و احساس مي کردم واقعه اي رخ خواهد داد، صبح روز بعد دو نفر از بنياد شهيد آمدندو از پدر شهيد پرسيدند، بعد متوجه شدم که خبر شهادت محمود را آوردند که ما از روستا به بنياد شهيد خورموج رفتيم و در آنجا از نحوه شهادت و تاريخ شهادت شهيد اطلاع حاصل کرديم.

    4 از اينکه خانواده شهيد هستيد چه احساسي داريد؟

    ?احساس غرور و افتخار مي کنم از اينکه شوهرم لياقت و شايستگي شهادت در راه خدا داشت و مرگ را در خدا را بر مردن در بستر ترجيح مي داد و عاقبت به آرزوي ديرينه اش رسيد.

    4 چه سخني با مردم و مسؤولين داريد؟

    ?از مردم و مسؤولين مي خواهم خانواده شهدا را از ياد نبرند و بدانند امنيت و آسايشي که الان هست به برکت خون شهدا است و با رعايت فرامين مقام معظم رهبري روح شهدا را شاد نمايند. ادامه مطلب
    خاطره اي از هنگام شهادت شهيد از زبان فرزند بزرگش :

    ياسين مظفري

    اين خاطره درمورد الهامي است در ايام شهادت پدرمان به من شده بود. يکي از روزهاي آغازين سال 63 تازه سال تحويل شده بود. در ايام تعطيلات عيد نوروز بوديم در زمين گلي فوتبال روستاي باغ شور با ديگر همکلاسي ها و دوستانم مشغول بازي بوديم که ناگهان پاي چپ من لرزش عجيبي پيدا کرد. من از کودکي به لرزش پا اعتقاد داشتم در قلبم خطور کرد که حتماً خبري مهم اتفاق خواهد افتاد. بعد از چند دقيقه متوجه شديم که اتومبيل بنياد شهيد وارد روستا گرديد، مستقيم به طرف زمين فوتبال آمد و از ما سؤال کرد که بچه خانه محمود مظفري کجاست؟ من تا اين جمله را شنيدم به سمت خانه دويدم انگار که به من الهام شده بود و با يک حالت عجيب مادر را صدا زدم، مادر! مادر! پدرم شهيد شده است همه افراد خانه دور من جمع شدندو از اين گفتارات من تعجب مي کردند. چند لحظه بعد اتومبيل بنياد شهيد درب خانه ما ايستاد برادران بنياد شهيد وارد شدند و پس از سلام و احوالپرسي چند دقيقه نشستند و خبر شهادت پدرم را اعلام کردند.

    خصوصيات اخلاقي و خاطرات شهيد مظفري از زبان همسر شهيد

    شهيد مظفري اخلاق بسيار خوبي داشت، هر کاري که انجام مي داد به نيت رضاي خدا بود نه براي ريا و فريبکاري. عشق و علاقه خاصي نسبت به امام حسين(ع) داشت و مي گفت اگر امام حسين(ع) در اين زمان بود من در کنار ايشان با يزيديان مي جنگيدم من هم به ايشان مي گفتم، الان نيز فرقي ندارد و جنگ ما هم جنگ دين عليه کفر است و تو مي تواني فداکاري کني. کار او در شيلات بود و مي گفت چند بار اجازه گرفتم که به جبهه بروم ولي مسؤولان شيلات هنوز با درخواستم موافقت نکرده اند. يکبار در خواب امام خميني(ره) را ديده بود که در عالم رويا به او فرمود: هر چه سريعتر و با شتاب به جبهه جنگ بيايد، و او به ما گفت من هم بايد بروم و خودم مي دانم سفر من بيش از يکبار نيست و برگشتن ندارد. هنگامي که به جبهه اعزام شد در پادگان به او گفته بودند که بايد مسؤول پخت و پز غذا باشد چون آشپز خيلي خوبي بود، ولي ايشان در جواب گفته بود که من آمده ام بجنگم و بايد به خط مقدم اعزام شوم بعد از پانزده روز نامه نوشت که من سالم هستم ولي پايش تير خورده بود، جهت رعايت حال بچه ها ما را خبر نکرده بود، بعد از اينکه از بيمارستان صحرايي ترخيص شد دوباره به خط مقدم برگشت و بعد از حدود 45 روز نامه اي براي ما نوشت و در نامه نوشته بود اگر وقتي فراهم شد برمي گردم ولي خواب ديده ام که بچه هاي برادرم مريض هستند، که البته خودش صبح بود در جواب نامه اش نوشتم که بچه هاي برادرت بيماری سرخک گرفته اند و اکنون حالشان رو به بهبودي است. وقتي از بنياد شهيد آمدند درب خانه را زدند و گفتند منزل محمود مظفري اينجاست، گفتم: بله اينجاست و آن خبري که شما مي خواهيد بگوييد خودمان مي دانيم و ما استخاره زده ايم و در جواب استخاره که به ما الهام شده بود که محمود شهيد شده است. هميشه مي گفت: خدايا! مي خواهم در راه خدا بجنگم و به شهادت برسم.

    هنگامي که مي خواست به جبهه برود خواب ديدم که قافله شتري است و زني با وقار و پرهيبت که نقاب بر صورت  دارد در جلو کاروانيان سوار بر يک شتر به من گفت: آمده ام مظفري را با خود ببرم، اگر شما اجازه بدهيد. در عالم خواب در نظرم گذشت اين زن زينب(س) باشد از فرط خوشحالي باور نمي کردم در جواب گفتم: که چگونه اين را باور کنم اگر اجازه بدهيد خودم هم مي آيم، هنگامي که بيدار شدم در فکر بودم که چه خواهد شد و خوابم را براي محمود تعريف کردم ايشان در جواب گفتند که خودم هم همين خواب را ديده ام و بايد با شتاب رفت.

    شهيد مظفري هر وقت از شيلات بر مي گشتند تعدادي ماهي تازه مي آورد در ميان تمامي اهالي روستا تقسيم مي کرد و مي گفت: اگر لقمه نان داشته باشيم بايد همگي با هم بخوريم. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار كاكي
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید