مشخصات شهید

شهید محمد قاید عبدی بوشهری

124
نام محمد
نام خانوادگی قايد عبدي بوشهري
نام پدر ماندني
تاربخ تولد 1325/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل كارمند
تحصیلات ديپلم
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • شهيد «محمد قائدعبدي بوشهري» در سال 1325 در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود.تحصيلاتش را در مقاطع سه گانه، در زادگاهش بوشهر طي كرد؛ و خدمت سربازي را به عنوان سپاهي دانش به انجام رساند. با شروع انقلاب به مبارزه با حكومت فاسد پهلوي اهتمام ورزيد، كه به همين دليل دستگير و روانه ي زندان شد و شكنجه ديد. در آن دوران در آموزش و پرورش خدمت مي‌كرد.

    بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، در سپاه پاسداران انقلاب، مأمور به خدمت شد. با شروع جنگ تحميلي در چند مرحله به جبهه شتافت، و چندين بار مجروح شد. سرانجام پس از پذيرش قطع نامه، در جزيره ي «مجنون» با مواد شيميايي دشمن مصدوم،و به درجه ي شهادت نايل گرديد . ادامه مطلب
    «بسمه تعالي»
    سخنم را با گفتار شيرين يكي از امامان شروع مي كنم.

    «اگر دين نداريد، لااقل آزاده مرد باشيد.» امام حسين (ع)
    من از دو راه شهادت و جهالت، اولي را برمي گزينم و آن قدر به دنبالش مي روم تا نصيبم شود؛ هر چند كه شهادت نصيب همه كس نمي شود.
    خواهش و استدعايي كه از جوانان عزيز و ميهن دوست دارم، اين است كه فريب هواي نفس خود را نخورند و با سختي ها ستيز كنند و نگذارند مشكلات بر آن ها غلبه كند.
    رهبر عظيم الشأن «امام خميني» را هيچ گاه ترك نكنيد؛ زيرا با ياد و نام
    و راه اوست كه قلب ها در جبهه مي تپد. آري هر روز ما شاهد موفقيت هاي بي شماري از ياران «امام حسين»(ع) مي باشيم.
    از اين جوانان مي خواهم كه هرگز منحرف به غرب يا شرق نشوند، و تعداد انگشت شماري را كه جز بدنام كردن و نابودي انقلاب و جمهوري اسلامي چيزي نمي خواهند، رسوا نمايند، مثل «قطب زاده» و غيره. از خانواده ام مي خواهم كه در سوگ من اشك غم نريزند، زيرا من عملي خداپسندانه انجام دادم و «امام زمان»(عج) را از خود خشنود كردم.
    از همسرم مي خواهم كه پسرانم را طوري تربيت كند كه راه پدر را دنبال كنند و سرمشق خوبي براي جـوانان آينده و به آن‌ها بگويد كه همـواره يار و ياور رهبر كبير انقلابمان باشند و در دفاع از حيثيت و شرف اين مرز و بوم كوشا باشند. خواهشمندم جنازه ي مرا بعد از طواف «شاهچراغ» به شهرم بوشهر ببريد و در آن جا به خاك بسپاريد.
    نابود باد استكبار جهاني به سركردگي آمريكاي جهانخوار.
    برقرار باد پرچم جمهوري اسلامي در تمام سطوح جهان.
    والسلام ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    روايتِ مادر شهيد ( ايران كمارنجي)
    شهيد فرزند سوم من بود. پدرش در گاراژ «محمديان» بوشهر كار مي‌كرد. محمد بسيار مهربان و سخاوتمند بود. هرچه داشت، بين ديگران هم تقسيم مي‌كرد. وقتي كودك بود، در ايام عزاداري امام حسين (ع) مقداري خاك روي منبر قرار مي داد و شمع هايي كه خريده بود، روي آن خاك‌ها مي‌گذاشت و روشن مي كرد. بسيار كوچك بود، ولي عشق «امام حسين»(ع) او را آرام نمي‌گذاشت. شربت درست مي كرد و به عزاداران مي داد.
    از طرف بسيج به جبهه اعزام شد. در مرحله ي آخر، دوستانش به او پيشنهاد داده بودند كه بيا با هم به مرخصي برويم. نپذيرفته بود و گفته بود كه مي‌خواهم با بچه هاي بوشهر به خط بروم. محمد به فقرا كمك مي كرد. گاهياوقات آن‌ها را به خانه مي آورد و از آن‌ها پذيرايي مي نمود.
    رفتار و كردارش بسيار خوب و شايسته بود. قلبي مالامال از مهرباني و عطوفت داشت. در تقوا و عبادت نمونه بود. به قرائت قرآن و ادعيه بسيار علاقه داشت. محمد از هفت سالگي نماز مي خواند. كوچك تر كه بود، كنار ما به نشانه ي نماز خواندن، خم و راست مي شد.
    وقتي به مدرسه مي رفت، پول تو جيبي به او مي دادم تا چيزي بخرد و بخورد. آن پول ها را به بچه هاي نيازمند و يتيم هايي كه در مدرسه اش بودند مي‌داد. آن بچه ها را به خانه مي آورد و لباس و ساير مايحتاج آن ها را فراهم مي‌كرد. در خانه با خواهران و برادرانش با احترام رفتار مي نمود. با همه خوش برخورد بود. دست خالي به جايي نمي رفت. سعي مي كرد هديه اي با خود ببرد، هرچند كه ناچيز باشد. اكنون هم 8 فرزند دارد 2 دختر و 6 پسر. الحمدلله همگي شايسته، نيكوكار، باتقوا و مؤمن هستند. يكي از پسران شهيد، هر سال چندين نيازمند را به زيارت «امام رضا»(ع) مي برد.
    با از دست دادن محمد، همه چيزم را نيز از دست دادم. قبل از او، پسر جواني نيز داشتم كه فوت شد. بعد از محمد نيز دخترم در سفري كه به كربلا رفته بود، به شهادت رسيد.
    همسرش اهل شيراز بود. ازشيراز نيز به جبهه اعزام شد. در وصيت‌نامه‌اش قيد كرده بود، كه جنازه اش پس از طواف شاهچراغ به بوشهربياورند و در آنجا دفن كنند.قرار بود عمليات آزادسازي خرمشهر انجام گيرد. نزد من آمد و خداحافظي كرد. گفت: مادر، حلالم كن. ممكن است ديگر همديگر را نبينيم. گفتم:« پس بچه هايت چه مي شوند؟» گفت:« خداوند نگه دار آن هاست.»موقع رفتن آخرين عكس يادگاري اش را در كوچه گرفت و رفت.»تا اينكه از طرف خانواده ي همسرش به ما خبر دادند كه او مجروح شده و در بيمارستان مشهد است.
    حدود يك هفته مردم فوج فوج به خانه ي ما مي آمدند تا از وضعيت او كسب خبر كنند. محمد فرزند نيكو و عزيزي بود. همه ي فرزندانم خوب هستند، اما او در ميان آن ها نمونه بود.
    من خودم ذاكر اهل بيت(ع) بودم، ولي در فراق پسرم نتوانستم چيزي بخوانم. محمد با فكر و مدبـّر بود. دل بسيار نازكي داشت. اگر از گل نازك تر مي‌شنيد، اشكش سرازير مي شد. هرچه در وصف او بگويم، كم گفته ام. او شايسته ي كسب مقام والاي شهادت بود.

    روايتِ خواهر شهيد ( ليلي قائد عبدي بوشهري)
    شهيد در شيراز ازدواج كرد و همان جا هم ماند. او در آموزش و پرورش خدمت مي كرد. بارها داوطلبانه با بسيجيان به جبهه اعزام مي شد. مدت زمان زيادي، از ابتداي جنگ تا زمان شهادت، در جبهه حضور داشت. بيشتر ماه‌هاي سال در منطقه بود. چند خوابگاه از جمله خوابگاه «ملاصدرا»ي شيراز را نيز سرپرستي مي كرد. دل مهرباني داشت. ديوانه ها و ناقص الخلقه ها را جمع مي‌كرد و به خانه مي آورد. اين بندگان خدا را حمام مي داد و موهايشان را اصلاح مي كرد. پولي در جيبشان مي گذاشت.
    آن زمان ما مغازه ي كبابي داشتيم. غذاي اين عده را هم مي داد و آن‌ها را با مهرباني راهي مي كرد. براي مردم فردي دلسوز بود. با وجود اين كه داد. يك شب خيلي ناراحت بود. نمازش را خواند و به حمام رفت. بعد از آن دور تا دور سـيني شمـع‌هايي گذاشـت. گفتم:« محمد، مـگر ديـوانه شـده‌اي؟!»

    پدرم در قيد حيات بود، برادرم در آن زمان، ماهيانه مبلغ قابل توجهي به من مي گفت:« نه، مي خواهم دعا بخوانم.»
    ما برادري داشتيم كه در حمام خفه شد و از دنيا رفت. پس از خاك سپاري آن مرحوم بسيار گريه مي كردم. نمي توانستم درس بخوانم. روز بعدش هم امتحان داشتم. محمد به من گفت: سر جلسه ي امتحان هفت بار آيه‌ي «امًّن يجيب» را بخوان، خدا تو را كمك مي كند. من نيز چنين كردم. با آن كه چيزي نخوانده بودم، امتحانم را خوب دادم.
    اعتقادات ديني او راسخ و محكم بود. هميشه ما را به سوي معنويت و تقواي الهي دعوت مي كرد. شخصي با اخلاص و پاك وبي ريا بود. همه ي عبادت هايش را مخفيانه انجام مي داد. گاهي به طور اتفاقي او را مي ديديم كه چه زيبا راز و نياز مي كرد. او واقعاً دريافته بود كه هيچ چيزي در دنيا بهتر و شيرين تر از عبادت نيست.
    اتاق من بالاي ساختمان بود. يك شب كه از پله ها بالا مي رفتم، ديدم كه روي پشت بام مشغول خواندن نماز است. از او پرسيدم كه چه مي خواني؟ گفت:« نماز شب مي خوانم. مي خواست به من هم ياد بدهد.» هنگامي كه از شيراز مي آمد، به همه ي بستگان دور و نزديك سر مي زد. عمه اي داشتيم كه نابينا بود. مدام به ديدن او مي رفت و احوالش را مي پرسيد.
    محمد، دوست و غريب و آشنا برايش فرقي نداشت. صله‌ي رحم را به جا مي آورد. به همه ي ما نيز مي گفت كه انسان تا زماني كه زنده است، بايد با اطرافيانش رفت و آمد داشته باشد.
    در تمام فاميل، او بيش از همه به بقيه سركشي مي‌كرد و موجبات انبساط خاطر ديگران را فراهـم مـي‌نمود. بـسيار مهـربان و صميمي بود. همه‌يبرادرانم خوب هستند، ولي من با شهيد بيشتر انس و الفت داشتم. حرف دلم را نزد او مي زدم. محرم رازم بود. نيازهايم را برطرف مي كرد. در مسافرت هايش مرا هم با خود مي برد.
    از جبهه نامه هايي برايمان مي‌فرستاد. وقتي مي خواست به منطقه برود، از او مي پرسيديم كه چقدر مي‌ماني؟ مي گفت كه:« احتمالاً براي يك ماه مي روم.» ولي پنج شش ماه آن جا مي‌ماند. در جبهه هرچه كمپوت به او مي دادند، نمي‌خورد و نگه مي داشت و براي ما و خانواده اش مي آورد. به او مي گفتم كه چرا خودت نمي خوري؟ مي گفت: دلم نمي آيد بدون شما چيزي بخورم. در شيراز به خانواده هاي شهدا رسيدگي مي كرد. فرزندان شهدا را در مدرسه ثبت نام، و مايحتاج آن ها را تهيه مي كرد.
    قبل از فروردين به منطقه رفت. همزمان پسر 14 ساله اش نيز عازم جبهه ي غرب شد كه بر اثر اصابت تركش زخمي شد. فرزند برادرم از دوازده سالگي در جبهه حضور داشت و هم اكنون نيز در سپاه تهران خدمت مي كند. در زمان مجروحيت پسرش، خودش نيز مجروح شد. پس از بهبود به ديدار ما آمد. روزي همگي به كنار دريا رفتيم. عكاس كر و لالي آن جا بود. محمد از او خواست تا از همه ي ما عكس بگيرد.
    برادرم خطاب به ما گفت:« آماده ي عكس گرفتن باشيد. اين آخرين عكس من است.» گفتم:« اين چه حرفي است كه مي زني؟!» يك عكس با پدرم گرفت و عكسي هم با من، خواهرم، پدرم و محمد با هم گرفتيم.
    عكاس با اشاره مي گفت:« كه اين مي رود و ديگر برنمي گردد.» گفتم:« محمد، عكاس چه مي گويد؟» خنديد و گفت:« درباره ي من اشاره مي كند كه مي روم و ديگر بر نمي گردم.»

    آن عكاس مي خواست يك عكس تكي از محمد بگيرد. دوباره با اشاره گفت كه عكس تكي را از نزديك مي گيرم؛ زيرا ديگر اين جوان را نمي بينيد. پدرم با ناراحتي زياد گفت كه چرا اين عكاس اين حرف ها مي زند؟
    همين طور هم شد. عكس ها را هنوز از عكاس تحويل نگرفته بوديم كه آن حادثه ي غمبار پيش آمد. بعد از آن كه از كنار دريا آمديم، مادرم تا صبح بيدار بود. پدرم تا روشن شدن هوا رو بالشي زير سرش را از شدت ناراحتي تكه تكه كرد. هيچ كدام از ما آرام و قرار نداشتيم. مدتي همسرش از شيراز تماس مي گرفت و مي گفت كه خبري از محمد ندارم. ما پي جوي او شديم. دوستانش مي گفتند:« محمد در منطقه حضور دارد و حالش خوب است.»
    من و خواهرم در يك شركت خصوصي كار مي كرديم. با آن جا تماس گرفتند و گفتند كه برادرتان تركش خورده و در بيمارستان مشهد است. يكي از اعضاي خانواده ي شما بيايد. خواهرم گفت:« اين ها دروغ مي گويند. حتماً اتفاقي افتاده است.» به خانه آمديم. موضوع را با برادرانم در ميان گذاشتيم. دو تا از آن ها به شيراز رفتند.
    دلم آرام نمي گرفت. با چند تا از دوستان محمد تماس گرفتم و خواستم كه اگر خبري از محمد دارند به اطلاع ما برسانند. آن ها گفتند كه چيز مهمي نيست. محمد تركش خورده و در بيمارستان شيراز يكي مي گفت در بيمارستان مشهد است، ديگري مي گفت در بيمارستان شيراز. ديگر مطمئن شديم كه خبري است. بالأخره از آن چه مي ترسيديم، بر سرمان آمد.
    وقتي پيكر برادرم را ديدم، لبخند زيبايي بر لب داشت. انگار با ما حرفي داشت.
    ما خبر شـهادت محمد را به پدرم نداديم؛ زيرا مطمئن بوديم به محضشنيدن اين خبر، قالب تهي مي كند. در خانه لباس رنگي مي پوشيديم. براي رفتن به حسينيه ي «حاج مريم» و شركت در مراسم عزاداري، سياه مي پوشيديم. اين كار را مخفيانه انجام مي داديم. ولي او متوجه شد و گفت كه چرا وقتي بيرون مي رويد سياه مي پوشيد، ولي در خانه لباس رنگي به تن داريد؟ گفتيم:« سالگرد آن يكي برادرمان است.»
    روزي نوبت من بود كه نزد پدرم بمانم و مراقب او باشم. ناگهان در باز شد و عمه ام كه تازه از مشهد آمده بود، در حالي كه خودش را مي زد و بسيار ناراحتي مي كرد، وارد خانه شد. پدرم با ديدن او همان طور كه نشسته بود، خشكش زد و تكان نخورد. حرف هم نمي زد. فوراً پزشك آورديم. گفت كه شوكه شده است. روز چهلم شهادت برادرم، تنها نام «محمد» را بر زبان آورد. فكر كرديم حال پدرمان خوب شده است، ولي او از داغ سنگين فراق محمد از دنيا رفت. شبي خواب ديدم كنار مسجد محله ي «كوتي» درختي است. ما نيزآن جا هستيم. محمد پشت درخت بود. به او گفتم:« محمد، تو را به خدا بيا.» گفت:« به خدا قسم من كشته نشده ام، زنده هستم. آن ها اشتباه مي كنند. من نمرده ام؛ برمي گردم.»
    بعد از آن خواب اصرار مي كردم كه نبش قبر كنيد. شايد آن پيكر متعلق به محمد نباشد. زيرا هميشه در خواب به من مي گفت كه من زنده هستم. بعد از شهادتش بسيار بي قرار او بودم. فكر نمي كردم بعد از او بتوانم زنده بمانم.
    چند بار برادرم، محمد را عيناً در تهران ديده بود كه سوار بر پيكاني، به سرعت مي رفته است. برادرم به دنبالش حركت مي كند ولي او را گم مي كند. زن برادرم هم مي گفت كه من محمد را مي بينم. اگر كسي از دستش ناراحت مي‌شد، اين قدر گريه مي كرد تا آن طرف به نيت صاف او پي مي برد.
    روزي از مدرسه آمدم. صدايم زد. گفت:« بيا كارت دارم.» روز تولدم بود. كيكي آورده بود. گفت:« تولدت مبارك. يك انگشتري را به من هديه داد.» خيلي به بچه هاي خواهرم رسيدگي مي كرد، حتي بيشتر از بچه هاي خودش. مي گفت:« اين بچه ها پدري بالاي سرشان نيست.»
    محمد بهترين برادري بود كه ممكن است يك خواهر داشته باشد. خيلي زياد با هم صميمي بوديم. برادرم در خطي كه شهيد «مجيد بشكوه» نيز بود حضور داشت. نزد بچه هاي بوشهر مي آمد. هرچه به او مي گفتند كه از آمدنت به جبهه، مدت زيادي مي گذرد، برو به خانواده ات سري بزن؛ نمي رفت. وقتي كه قرار شد در جزيره‌ي «مجنون» عملياتي صورت بگيرد، محمد و تعدادي از همرزمانش از اين جزيره به سمت شيراز در حال حركت بودند. مي‌بيند كه كارواني از رزمندگان دارد مي‌آيد. مي‌پرسد كه اين كاروان از كجاست؟ به او مي گويند كه بچه‌هاي بوشهر هستند و براي عمليات در جزيره ي «مجنون» آمده‌اند.
    با اصرار زياد اجازه مي گيرد كه بماند. نامه و مقداري از وسايل شخصي خود را به يكي از دوستانش مي دهد و مي گويد كه اين ها را به همسرم برسان و به او بگو كه بعد از عمليات برمي گردم. دوستانش مي گفتند كه هرچه پافشاري كرديم محمد با ما به شيراز نيامد. گفت:« مي‌خواهم با اين بچه‌ها در عمليات شركت كنم.»
    آن گروه اعزامي، دانشجويان و بچه‌هاي آموزش و پرورش بوشهر بودند. يكي از آن رزمندگان مي‌گفت كه ما خواب بوديم كه عراقي‌ها بمب شيميايي زدند. محمد همه‌ي ما را بيدار كرد و گفت:« بلند شويد؛ همگي برويد.»همه‌ي ما رفتيم به جز محمد و چند نفر ديگر كه آن جا ماندند.
    زماني كه محمد را به بيمارستان آوردند، ساعت دستي خود را درآورد و گفت:« اين را به خانواده ام بدهيد، ولي چيزي از وضعيت من به آن ها نگوييد. من خوب مي شوم.» همرزمش مي گفت:« خانواده ي من آمدند و مرا به بيمارستان تهران انتقال دادند. ولي محمد در بيمارستان اهواز ماند.»
    ما دير باخبر شديم. زماني به ما اطلاع دادند كه در بيمارستان اهواز به شهادت رسيده بود. در وصيت نامه اش قيد كرده بود كه اگر شهيد شدم، در «شاهچراغ» طوافم دهيد و بعد مرا در بوشهر دفن كنيد. دو برادرم به شيراز رفتند و محمد را آوردند. محمد براي هميشه به بوشهر آمد و در خاك وطنش دفن شد. من آرزو دارم، برادرم زنده بود و اكنون در كنارم زندگي مي كرد. او برايم بسيار عزيز بود. نبودن او برايم بسيار طاقت فرساست. من اكنون به وجود برادرم احتياج زيادي دارم. او تكيه گاه روح و جان من بود. وجودش در جامعه بسيار مفيد بود.
    عراقي ها همان معامله اي كه با «امام علي» (ع) و «امام حسين» (ع) كردند، همان را بر شيعيان آن امامان روا داشتند. دشمنان كوردل كه قادر به رو برو شدن با رزمندگان دلاورمرد نبودند، آنها را با بمب هاي شيميايي مورد هجوم قرار دادند. خواهر شهيدم نيز تشابه رفتاري بسياري با محمد داشت. مانند او مهربان و دلسوز بود. همه خواهرم را مي شناختند. وقتي براي خريد عيد مي‌رفتيم، ابتدا براي افراد نيازمندي كه در خيابان نشسته بودند، چيزي مي خريد و به دستشان مي داد.
    زماني كه با كاروان عازم كربلا بود، به او گفتم:« مواظب مادرم باش.» گريه كرد و گفت:« منتظر من نباشيد.» برگشتي در كار من نيست. ديشب خواب پدرم را ديده‌ام. نزد او مي روم؛ ولي اميدوارم مادرم سالم برگردد. همين طور هم شد. مادرم سالم برگشت، ولي او را با ماشين ديگري آوردند. محمد و خواهرم «زينب» از مرگ خود باخبر بودند.
    برادر شهيدم چند دفتر شعر داشت. با شادروان استاد «نعمتي زاده» دوستي و ارتباط نزديك داشت. با هم شعر مي خواندند و مشاعره مي كردند. روزي استاد در خانه ي ما، براي محمد تفألي به ديوان حافظ زد. ديديم استاد گريه مي كند. علتش را پرسيديم. گفت:« محمد رفتني است.»
    استاد پس از شهادت برادرم، به خانه ي ما مي آمد و در فراقش شعر مي خواند. روزي براي خودش هم تفألي زد و گفت:« امسال شهريورماه، در سالگرد شهادت محمد، من هم نيستم.» آن بنده ي خدا هم رفت.
    برادرم در همه ي زمينه ها فعاليت داشت. هرگاه به خانه اش مي رفتم، خانه‌اش پر از دانش آموز بود. به تك تك آن ها درس مي داد و نصيحت شان مي‌كرد. هركس مشكلي داشت، نزد محمد مي آمد تا مشكلش حل شود. همسرش به مزاح مي گفت:« ما براي حل مشكل خود، نزد چه كسي برويم.» همسر محمد نيز معلم بود. شهيد همسري نمونه و فداكار داشت. با تلاش زياد 8 فرزند خود را بزرگ و تربيت كرد. همه ي آن ها را به دانشگاه فرستاد و سر و سامان داد. نيمه ي شعبان بود. با خواهر شهيدم «زينب» براي خريد زولبيا، از خانه بيرون آمديم. از مردم شنيديم كه ساواكي ها در جستجوي خانه به خانه هستند. من بچه بودم. خواهرم با عجله به خانه برگشت. محمد را در راه ديد. به او گفت كه سريع به خانه بيا. من نمي دانستم چه خبر است. برادر و خواهرم تمام كتاب ها را در ديگي ريختند. تنها يك كتاب ماند. هرچه گشتند آن را پيدا نكردند. خواهرم با آن ديـگ بيرون آمد، ولي محمد گير افتاد. پدرم بسيار تلاشكرد كه او را نبرند، ولي فايده اي نداشت.
    بعد از مدتي خواهرم آمد و گفت كه تمام دوستانم را دستگير كرده اند. وقتي محمد برگشت، ناخن هايش را كشيده بودند. ساواكي ها در شكنجه هايشان متوجه شده بودند كه يك چشم برادرم از قبل آسيب ديده است، بنابر اين بيشترين ضربه ها را به همان چشم آسيب ديده زده بودند. پس از آن هم برادرم همان چشم خود را از دست داد.
    در آخرين سال هاي جنگ، مادرم به او مي گفت كه من دلشوره ي عجيبي دارم ديگر به جبهه نرو. به شوخي مي گفت:« تا من نروم و فدا نشوم، جنگ هم تمام نمي شود.» همين طور هم شد؛ پس از شهادت او چند روز بعد آتش بس اعلام كردند.

    روايتِ برادر شهيد
    محمد جزء لشكر «19 فجر» شيراز بود و از همان شهر به جبهه اعزام شد.روزي كه مي خواستند خبر شهادت محمد را به ما بدهند، تلفن خانه ي ما خراب بود. با خانه ي يكي از همسايگان تماس گرفتند. صدايم زدند و گفتند كه از شيراز تلفن داري. فوراً به آن جا رفتم. برادر خانم محمد پشت خط بود. گفت: محمد در حالت اغما، در بيمارستان مشهد است. با شنيدن اين خبر گوشي تلفن از دستم افتاد. همسايه مان گوشي را برداشت و با او صحبت كرد. گفت: چه شده است؟ برادر خانم محمد گفت: چيزي نيست؛ محمد در بيمارستان شيراز بستري است. با شنيدن دو خبر متفاوت، مطمئن شدم كه محمد به شهادت رسيده است. تا صبح از شدت ناراحتي خوابم نبرد. به كسي هم نگفتم كه چه شده است.
    صبح زود به طرف شيراز حركت كردم. به شـيراز رسيدم. متوجـه شدمخانم و بچه‌هاي شهيد از موضوع خبر ندارند. برادر خانم محمد را كه ديدم گفت: علت فراخواندن شما اين بود كه بپرسيم محمد را در شيراز به خاك بسپاريم يا در بوشهر. گفتم: ما برادر بزرگي داريم كه در تهران است. بايد او بيايد و طبق وصيت‌نامه‌ي شهيد عمل كنيم. با برادرم در تهران تماس گرفتم. به شيراز آمد. وصيت‌نامه نزد او بود. محمد سال 61 وصيت نامه اش را نوشته و به دست برادرم داده بود.
    برادرم متن وصيت نامه را خواند. محمد بيان كرده بود كه پس از شهادتم، مرا در «شاهچراغ» طواف دهيد و در زادگاهم در بوشهر دفن كنيد. در زمان حيات در كنار شما بودم. بگذاريد پيكرم در بوشهر نزد بستگانم باشد. محمد هرگاه به جبهه مي رفت، حتماً به ما سر مي زد يا تماس مي گرفت. يك بار قبل از آن كه به بوشهر بيايد، از «شلمچه» با من تماس گرفت. گفت: من سه روز ديگر به بوشهر مي آيم. به خانواده اطلاع بده. اين سه روز به15-10 روز رسيد وتا محمدآمد.خيلي نگران و مضطرب بودم.
    در مرحله ي آخر كه عازم منطقه شد، در اهواز به خانه ي يكي از بستگان كه هميشه مي رفت،هم سر زده بود. بستگان ما بسيار از تغيير رفتار شهيد متعجب شده بودند. مي دانستند به محمد الهام شده كه ديگر برنمي گردد. طوري خداحافظي كرده بود كه آن ها متحول شده بودند. روز تشيع پيكرمحمد را از بسيج مركزي تشييع كرديم. خانواده اش نيز آمدند. بچه هايش خيلي كوچك بودند. پسر بزرگش «رامين» همزمان با شهادت پدرش زخمي شده بود، ولي خود را به مراسم رساند. خيلي گريه مي كرد. مي گفت: چرا حرف پدرم را گوش نكردم.
    محمد به «رامين» گفتـه بود كه وقتي من در جبهه هـستم، تو در خـانهبمان. ولي پسرش از كوچك ترين فرصت استفاده مي كرد و به مناطق جنگي مي‌رفت. هرچه مي كردند، نمي توانستند او را كنترل كنند. از هر جا كه او را مي‌گرفتند، آخر به جبهه مي رفت. او خيلي به پدرش شباهت دارد. اكنون در سپاه تهران مشغول خدمت است و بخش جنوبي شهر تحت مسئوليت اوست. پسر شهيد از ابتدا تا انتهاي جنگ در جبهه حضور داشت.
    در مسجدي به نام «حضرت رقيه» (س)، يكي از پسران شهيد كه مهندس برق است، مسئوليت فرهنگي مسجد را بر عهده دارد. جوانان و نوجوانان را به اردو و زيارت «امام رضا» (ع) مي برد.
    بچه‌هاي شهيد از همه لحاظ نمونه و بي‌نظير هستند. هرچه از صفات عالي فرزندان محمد بگويم، كم گفته ام. يكي از پسرانش مهندس برق و ديگري كشتي گير است. يكي از دخترانش دانشجوست و ديگري ازدواج كرده است. دو تاي ديگر هم در دبيرستان درس مي خوانند. محمد ديپلم رياضي فيزيك داشت. بازرس راهنماي تعليماتي آموزش و پرورش بود. به روستاهاي اطراف شيراز سركشي مي كرد. مردم آن مناطق، شهيد را به نام آقاي «عبدي» مي شناختند.
    محمد از طرف آموزش و پرورش داوطلب خدمت در بسيج شد و در آن جا فعاليت مي كرد. مسئول يكي از خوابگاه هاي جنگ زدگان نيز بود. او به ورزش هاي بوكس، فوتبال و دو علاقه داشت. در مسابقه ي بوكس نيز بر اثر ضربه اي محكم، چشمش آسيب زيادي ديد. در اين باره به خانواده چيزي نگفت. فقط مي گفت كه چشمم درد مي كند. سرانجام هم نتوانستند آن را مداوا كنند. در شكنجه هاي ساواكي ها بينايي چشمش كاملا ًاز دست داد.
    در فيلم «دليران تنگستان» دو نقش ايفا كرد. در يك صحنه دو گاو را گرفته بود و در جاي ديگر به مغازه اي مي آمد و توضيح مي داد كه انگليسي ها

    آمده اند و دارند وارد بوشهر مي شوند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید