مشخصات شهید

شهید محمد خواجه

33
نام محمد
نام خانوادگی خواجه
نام پدر كرم
تاربخ تولد 1338/03/22
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1364/04/20
محل شهادت رودخانه ميمه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن تلخو
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • شعر
  • داستان
  • سال ١٣٣٨ در روستاي« مسيله » حديث آينه و آفتاب را باور کرد و    برکه­ي کوچک روستا به سوي روشني چشم گشود ، در خانه­اي که به عطر نفس بامداد خو گرفته بود کودکي زاده شد که « محمد » نام گرفت . مادر که در تمام مدت بار داري با زمزمه­اي از جنس دعا نوزاد را در آغوش گرفت و پدر که ايمان و عقيده را شيرازه­ي بند جان و دل داشت ، به نغمه­ي اذان و اقامه گوش جان او را نواخت . آن خانه اگر چه کوچک مي نمود امّا رنگ و بوي تقوا چنان شکوهي بدان بخشيده بود که جز به بزرگي ساکنانش از آن ياد نمي شد . پدر همواره تشنه­ي جام ولايت اهل بيت (ع) بود و مادر ، دلبسته­ي روضه و نذر و نياز . نماز ، گلي بود که در باغچه ايمان مي روييد و اهالي آن خانه کوچک هر روز آن را مي بوييدند و مشام جان تازه مي کردند و محمد هم از همان زمان کودکي در دامن تقوا باليد و در آغوش مذهب، لب به سخن گشود .

    پدر ، هر روز به بانگ خروس بر مي خواست و تا شامگاه ، شبنم پيشاني به آستين کار و کوشش مي زد تا سفره هميشه گسترده خانواده را گرماي نان حلال بيارايد . پدر اگر چه پرورده­ي دامان محروميت بود ، امّا هيچگاه سفره­اش را به سوي فقرا نبست . مناعتي داشت که به بلنداي سلسله جبال ايمان ، زلال بود . در اوج نداري مستمندان را اطعام مي داد . محمد در همه حال با چشمان معرفت پدر را نظاره مي کرد و آن گاه که  قد بر افراشت او نيز همچنان شد که پدر مي خواست : مومن و نماز خوان و خدا ترس .

    ١٢ سال بيشتر نداشت که پا به پاي پدر کار مي کرد. با تلاش و کوشش بي وقفه­ي خويش باعث رفع مشکلات زندگي گرديد . قبل از انقلاب خانه­اش مسجد بود و مقصدش خدا . در مسجد، خميني (ره) را شناخت و عاشق سر انداز ديگاهايش شد .

    چون پيروزي به انقلاب لبخند زد لباس مقدس « سربازي » را به تن نمود . بعد از ٢ سال انجام وظيفه به آغوش خانواده بازگشت و با يکي از بستگان ازدواج نمود که ثمره اين امر خداپسندانه دو پسر و يک دختر بود . چند سالي از ازدواج او نگذشته بود که کشور اسلامي ايران مورد تهاجم رژيم بعثي عراق قرار گرفت . به عضويت بسيج مالک اشتر برازجان در آمد و در آنجا فعاليتهاي شايان ذکري داشت .

    او بي تابانه عازم نينواهاي ميهن شد به طوري که در عمليات خيبر از ناحيه پا مجروح شد و به بينارستان شهيد چمران شيراز منتقل شد . هنوز سلامتي کامل خود را باز نيافته بود که بخاطر عشق و علاقه زيادي که به رهبر و انقلا ب داشت نتوانست در خانه بماند و مجدداً با همان بدن مجروح روانه­ي ميدان نبرد شد و اين اعزام آخرين مرحله­اي بود که وي به جبهه رفت و آن قدر در اين راه مردانه و استوار گام نهاد که عاقبت بر سر عهد با جانان در عمليات قدس ٣ کنار رودخانه« ميمه» در سال ١٣٦٤ شرکت و در همين عمليات مفقود الاثر گرديد و بعد از ٦ سال دوري و انتظار پيکر پاکش پيدا گشت و اينک پيکر پاک آن عارف شب زنده دار و آن سردار هميشه بيدار در بهشت رضا بادوله ، وعده گاه ياران همرزم و عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت به خاک سپرده شد .

    « ياد او زمزمه نيمه شب مشتاقان باد » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    به شوق خلوتي ديگر

    خاطرات فراواني در زندگي انسانها وجود دارد ، امّا هميشه آن خاطراتي جاودان بوده است که به مانند سنگ قيمتي در بستر رودخانه زندگي قرص و محکم مانده­اند هر از گاهي اوقات فارغ از هياهوي پر پيچ و خم زندگي فرصتي پيدا کنيم با مرور خاطرات بزرگ مردان به آرامش خاصي که وصف ناشدني است دست مي يابيم .
    شهيد « محمد خواجه » از زبان همسر

    بچه­ها را خيلي دوست داشت . هر وقت به روستا مي آمد بيشتر وقتش صرف ما مي شد . توي مسجد در نماز جماعت شرکت فعال داشت . در ايام محرم و صفر ما عاشق هيئتي شده بوديم که در آن براي علي اکبر و امام حسين (ع) سينه مي زدند، او باني هبئت بود . مداح آبادي ، نوحه علي لصغر را مي خواند و همه اشک مي ريختند و دست و صورتشان را وقف کودک شش ماهه صحراي کربلا مي کردند و در اين ميان صداي صبحه سوزناک او درمصيبت سالار شهيدان بالا مي رفت و اهالي عرش را غرق ماتم مي کرد .

    مهربان بود و صميمي ، آن قدر در خانواده بر خودش گرم و گيرا بود که دلمان نمي خواست از پيشمان دور شود . اگر از دلمان مي پرسيديم حتماً راضي نمي شد که او به جبهه برود و ما جاي خالي او را احساس مي کنيم . امّا چاره­اي نداشتيم و او بايد مي رفت . هميشه مي گفت : « جبهه از همه جا ، نزديکي بيشتري با خدا دارد . خدا ما را براي حفاظت از ايران آفريده است . » او راست مي گفت . براي همين بود که زياد در روستا نمي ماند .

    هميشه حول و حوش ساعت َ٣٠ : ٢ بعد از نيمه شب از خواب بر مي خواست و مهياي نماز مي شد . مي رفت خلوتي پيدا مي کرد و مي نشست به راز و نياز چشمهاي سرخ و جوشانش ، صورت به خاک ساييده­اش و شانه­هاي لرزانش را هنگامي که به سجده رفته بود بارها و بارها ديده بودم . شبها زير نور مهتاب وسط حياط آن قدر « الهي العفو » مي گفت که باران اشکش مرهمي مي شد بر دل سوخته­ي ما .

    يادم هست ماه رمضان بود . شب آخري که مي خواست به جبهه برود آرام و قرار نداشت . چهره­اش با صفا و نوراني تر از هميشه بود ، فرشته گونه شده بود . افطار را خانه­ي خاله اش دعوت بوديم امّا او از رفتن خودداري مي کرد و مي گفت مي خواهم شام آخر را با بچه­ها باشم . هيچ وقت يادم نمي رود مهرباني­هايي که در اين ٤ سال زندگي از من دريغ نکرد . خوبي­هايش زبانزد خاص و عام بود . هميشه در کارهاي خانه کمکم مي کرد ، حتي ظرفها را مي شست ، خانه­ها را جارو مي کرد . هيچ وقت خستگي به وجودم رخنه نمي کرد . بي پيرايه زندگي کرد .  بعضي وقتها که دلم برايش تنگ مي شود با همان لبخند هميشگي به خوابم مي آيد . تنها کنار مزار اوست که به آرامش قديمي و گذشته مي رسم .

    هميشه آرزو مي کرد که گمنام باشد و جنازه­اش به خانه باز نگردد . آرزويش اين بود که بعد از شهادت پيکرش نيز بيابان گردد و خرابات نشين باشد . مي گفت در واقعه عاشورا مادر «وهب» سر بريده فرزندش را به طرف دشمن برگرداند و فرياد زد « چيزي را که در راه خدا داده ام پس  خواهم گرفت . »  و در آخر نيز سرنوشت ايشان همانطور که خود گفته بود بعد از ٦ سال بيابان گردي و خرابات نشيني به خانه باز گشت .

    هميشه خدا را سپاس مي گويم که « محمد » را به بزرگترين آرزويش که شهادت بود رساند . اميدوارم در آن دنيا از ما شفاعت کند .

    سطرهاي سرخ

    هنگام رفتن ما خوان اول را حتي نپوييديم

    مانديم در غربت آنها گذر کردند از هفت خوان آتش

    آن زمان که فرشتگان بر ساخت خدايي تو سجده بر خاک زدند تو بالاتر از ملائک ايستادي و براستي که تو چه بزرگ بودي تو شمع هميشه روشني که از گرداب موجهاي وحشتناک در اين شب تاريک دنيا گذشتي راهت را انتخاب کردي و به ساحل نجات رسيدي و براستي که چه درست بود راهت .

    آخرين سطرهاي سرخ و سفارشات نوراني اين يار حسين (ع)

    از همه ملت شهيد پرور ايران مي خواهم که استغفار و راز و نياز با خداي خويش را در هيچ جايي از ياد نبرند که سرنوشت آينده شما در همين چيزها نهفته است .

    در راه في سبيل الله گام برداريد تا دشمنان هرگز ميان شما تفرقه ايجاد ننمايند . متکي به دين اسلام باشيد . شما را از ولايت فقيه و امام عزيز جدا نکنند اگر چنين کردند روز بدبختي مسلمانان و روز جشن ابر قدرتهاست .

    خاطرات ماندگار

    آيينه  و آب، حاصل ياد شماست      آميزه­ي درد و داغ ، همزاد شماست

    اين خاک که از ترنم لاله پر است      دفتر چه خاطرات فرياد شماست

    قسمتي از خاطرات جبهه و جنگ از شهيد محمد خواجه

    در تاريخ ١٧/٨/٦١ از برازجان اعزام شديم که شب ساعت ٨ به شيراز رسيديم و ٢ روز در شيراز بوديم که طي اين دو روز ما را سازماندهي کردند . بعد از دو روز ما را يعني نيروهاي رزمنده را بوسيله­ي ١٤ اتوميهن از پايگاه صاحب الزمان (عج) شيراز به اميديه اعزام کردند که دو روز هم در اميديه بوديم . يک شب در اميديه ساعت ١٢ شب ما را و تمام گردانهاي ديگر را براي اعزام شبانه آماده کردند و مسئول پايگاه اميديه يا پنجم شکاري بنام برادر کشاورز ما را به محوطه­هاي پايگاه بردند و در آن شب « سکوت در شب » را به ما ياد دادند که تا ساعت ٣ شب ما را  سينه خيز مي برد که سکوت در شب را ياد بگيريم و بعد از ساعت ٣ دوباره به خوابگاه جهت استراحت آمديم . سرانجام دو روز در پايگاه پنجم شکاري اميديه بوديم و بعد به اهواز اعزام شديم که ما را به پايگاه شهيد باهنر بردند و حدود ١٥ روز در آنجا بوديم که در اين مدت ١٥ روز  کلاسهاي عقيدتي داشتيم و سود چنداني برديم .

    تاريخ ٥/٩/٦١ در پايگاه باهنر اهواز بوديم و بعد از اين ١٥ روز به خط مقدم جبهه پايگاه « زيد » در جنوب بردند . در تاريخ ٢٥/٩/٦١  موقع نگهباني يکي از برادران شيراز ترکش خمپاره خورد و مجروح شد که خوشبختانه گردان ما يک گرداني بود که همين زخمي را بيشتر نداديم . و خلاصه به مدت ٢٦ روز در آن جبهه بوديم ، خاطره­ي ديگري که به يادم مي آيد اين است که در يکي از عصرها خمپاره­اي پشت سنگر استراحتمان خورد و خوشبختانه هيچ تلفاتي نداديم . يک روز ديگر نيز باران شديدي غوغا کرد و منطقه را آب گرفت و سنگرها همه از آب جاري شد و هرکس بيل و کلنگي بدست داشت و سنگرها را تميز مي کرد .

    در تاريخ ٣٠/٩/٦١ ما را به عقب آوردند و در تاريخ ١/١٠/٦١ ما را به مرخصي اعزام کردند و به مدت ٩ روز مرخصي داشتيم که به خانه آمديم . بعد از ٩ روز يعني ٩/١٠/٦١ از خانه به پايگاه شهيد باهنر اهواز آمديم و مدت ١٨ روز در پايگاه بوديم که در تاريخ ٢٧/١٠/٦١ از اهواز با اتوميهن گردان را به غرب کشور در منطقه دهلران آوردند و در اردوگاه اشرفي اصفهاني « اردوگاه تيپ فاطمه زهراء » بردند . البته از روز اول تا آخر با برادران گرگعلي خواجه ، محمد ابولي ، حيدر سليمي ، حبيب ستوده ، جمال صحراگرد ، حسن اکبري ، سيد مصطفي موسوي ، محمد احمدي ، رضا باقري ، عبدالحسين خسروي ، سيد بزرگ هاشمي ، شيرازد جمشيدي ، ماندني رضايي و بهروز بحريني از بسيج برازجان با هم بوديم . اردوگاه ما در سه کيلومتري دهلران بود که در هر هفته يک روز به دهلران مي آمديم و شهر جنگ زدگان را تماشا مي کرديم که دلهاي ما واقعاً برايشان مي سوخت .

     

    ذر روز ٢٦/١٠/٦١ ميراژاهاي عراقي به شهر دهلران حمله کردند و ٥ بار آنجا را راکت و بمبهاي خوشه­اي بمباران کردند که در آن روز خوشبختانه تلفات عميقي را به بار نياورد .

     

    در تاريخ ٨/١١/٦١ صادق آهنگران به اردوگاه «نيپمان » آمد و سرود و مصيبتهايي خواند که مورد توجه برادران رزمنده قرار گرفت آن شب خاطره خوشي بود .

    در روز ١٣/١١/٦١ سه بار ميگهاي عراقي به دهلران آمدند و بيمارستان دهلران را راکت انداختند که يکي روي سقف و ديگري کنار دري بيمارستان افتاد و اين بار نيز امداد غيبي بود که باعث شد هيچکدام از آنها عمل نکند . ادامه مطلب
    لاله­ي خونرنگ ديگر خواجه است      او به پاکي­ها همه دلداده است

    از پدر و مادري والا نژاد                        در ره قرآن و دين بنهاد گام

    يک پدر تا شامگاهان گرم کار      تا نباشد پيش اهلش شرمسار

    چنان بي شبهه ، حلال از دسترنج       طفل را انداخت و درياي رنج

    هر که پروريد در دامان درد       دردها سازنده کرد مردان مرد

    او بر آمد در صفاي معرفت     پله پله تا به برج مکرمت

    کار مي کرد هم آغوش پدر    هر طرف اينجا ، آنجا ، در به در

    در همين مسجد خميني را شناخت         دل به عمق گفته­هاي او بباخت

    چون دميد در فجر ماه انقلاب       رفت سربازي به خدمت با شتاب

    چون دو سال خدمتش پيان گرفت     همدمي را اختيار جان گرفت

    وصلتي خوش­ين بود و شد پدر        دختري زيبا با دو تا پسر

    تا هجوم آورد دشمن بهر جنگ      وقت رفتن شد نه هنگام درنگ

    تا که عزم نينواي جبهه کرد          عشق آمد روي را آشفته کرد

    گشت مجروح حمله خيبر گشا      سوي شيراز بار آمد بر شفا

    شد روان با جسم مجروحي که داشت   عشق رهبر ذره­اي از دل نکاست

    در کنار رود ميمه قدسه سه   سال شصت و چهار شد اين حادثه

    گشت آنجا او مفقودالاثر       قاصدک روزي بيايد خوش خبر

    بعد شش سال دوري و چشم انتظار    گشت پيدا عارف شب زنده دار

    او به بادوله  به رضوان رضا                   آرميده پيش مردان خدا

    من محمد خواجه فرزند کرم      جز هواي دوست نايد در سرم

    از پدر خواهم ببخشد خواجه را      زحمتي آمد زبهر من تو را

    سردي و گرمي پدر بر جان خريد      تا به زحمت ايچنين ما پروريد

    گر شهادت شد در اين راهم نصيب     صبر بايد صبر را در اين مصيب

    چون که زينب ديد هفتادودوتن         صبر بر کشته راه وطن

    با شمايم ما در خشکيده لب    جان ببايد داد مانند وَهَب

    اين امانت از خدا در پيش ماست      چون وَهَب رفت مادرش ديگر نخواست

    گفت در راه خدايش داده­ام                    پس نخواهم خواست اين دلداده­ام

    خواجه هم با کاروان پيوست و رفت     خاک پاشان سرمه هر ديده گشت

    روح او شاداب و راهش مستدام      روضه­ي رضوان پرورش بادا به کام

    سراينده : کرم فاطمی

     

      ادامه مطلب
    مثنوي کوچ

    تقديم به تو که هيچ وقت نديدمت امّا خوب مي شناسمت ،

    دست از دلم بردار ، بگذار در وادي غريبي خيمه زنم و به احترام « بهاي خونت » بي ادعا جان بسپارم در ژرفاي دره­اي عميق ، در وراي غمزه­اي سرد و تاريک ، گام به گام استخاره­هاي عتيق ازل ، حاشيه رداي خانه نشين جنس آينه .

    دست از دلم بردار ، براي آغاز فرصتي نيست . من ، خانه به دوش جنون زده ، در کوچه­هاي عاشقي ناي دويدن ندارم . من دانستم درک « عشق » در عالم ، هديه­اي نيست که بيهوده به کسي ارزاني شود . هرگز از رندي و عاشقي توبه نخواهم کرد . اگر لبريز شوم بيهوده است ، من در آغازين مرتبه­ي سلسله­اي از مصائب ايستاده­ام و مي دانم صبوري بايد .

    دست از دلم بردار ، با من گفتي هرگاه دلت تنگ شد نماز غفيله اقامه کن . امّا امشب هزارمين شبي است به يمن دلتنگي ، نامت را در غفيله­هايم فرياد مي زنم ، امّا پاسخي نمي شنوم . وصف ليلاي دل را در زمره­ي واژه­هاي ديوان قلبت به حساب آور .  به من نزديکي ، مگر نه اين است که شهيدان زنده­اند و شاهد حاضري ، نزديکتر از هرکس به من . بوي تو مدهوشم مي کند . فرشته­ها را قسم داده­ام به خورشيد به ماه ، به خون تو ، براي رسيدن به بالاترين مرتبه­ي زندگي . از خويش به تنگ آمده­ام .

    دست از دلم بردار ، در هنگامه زندگي ، ماوراي تيرگي دل ، مقصد از ياد برده­ام . تاول چوب حراج بر تنم عذابم مي دهد . لحظه­هاي بي توصيف محاصره­ام کرده­اند . من به طلوع ايمان دارم ، به عظمت عشق نيز ، کاش آنقدر زلالم مي کرد تا فصلي در کنار تو اشک­هايم را به باد مي فروختم و از باد بوي پيراهن تو مي خريدم . مقصد را از ياد برده­ام .

    خانه­ات را در کدام زاويه از نور بنا کرده­اي که جز چشم­هاي پاک ، نشاني آن را نمي دانند کاشي نشاني از تو داشتم ، تو که تمام داراي مني .

    دست از دلم بردار ، دلم به وسعت دريا براي توتنگ است ، براي شکستنم حتي لحظه­اي درنگ نکردي .

    فرزند شهيد محمد خواجه « عصمت خواجه » ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار تلخو
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید