مشخصات شهید

شهید محمد حسین پور

207
نام محمد
نام خانوادگی حسين پور
نام پدر خضر
تاربخ تولد 1333/04/05
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1360/07/05
محل شهادت آبادان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن خورموج
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد محمد حسين پور در سال 1333 در روستاي دهداري از دهستان چغاپور بخش کاکي در خانواده اي تلاشگر و متدين ديده به جهان گشود. روستاي مذکور بر کرانه رود مند در قسمت شمالي آن و در دشت هموار و صاف چغاپور قرار دارد، اين امتيازي بود که مردمان روستا را براي کشت زراعت و باغداري در آنجا ساکن کرده بود و خانواده شهيد حسين پور نيز براي امرار معاش مشغول کارکشاورزي و باغداري بود.

    محمد نيز در زمان کودکي دوشادوش خانواده با تلاش و کوشش فراوان به همکاري در امور کشاورزي و دامداري مي پرداخت بدلايلي امکان تحصيل براي ايشان فراهم نگرديد، از آن جايي که خانواده شهيد علاقه و افري به قرآن و ادعيه داشتند محمد در کودکي به مکتب خانه روستا رفت و قرآن را در آنجا آموخت.

    پس از چندين سال کار و تلاش در امر کشاورزي و باغداري جهت امرار معاش مسافرت هايي به کشورهاي حوزه خليج فارس نظير قطر و بحرين نمود، بعد از مراجعت از آن کشورها براي گذراندن خدمت نظام وظيفه به کرمان و از آنجا به شيراز رفت و دوران خدمت سربازي را به اتمام رسانيد.

    شهيد داري خصوصيات اخلاقي ويژه اي بود که مورد احترام و تکريم اهالي روستا و تمام مردم منطقه بود. با شروع جنگ تحميلي شهيد حسين پور براي دفاع از ميهن و دين لباس مقدس سپاه را پوشيد و داوطلبانه به جبهه هاي نبرد شتافت و با فرمان امام مبني بر اينکه حصر آبادان بايد شکسته شود در عمليات شکست حصر آبادان( ثامن الائمه) شرکت نمود و در مورخه 5/7/1360 در منطقه دارخوين آبادان به فيض عظماي شهادت رسيد و بنا به وصيت خودش در گلزار شهداي کاکي به خاک سپرده شد.

    شهيد محمد حسين پور او که تمام وجودش سرشار از عشق به خدا و امام بود در دفاع از اسلام لحظه اي ترديد نکرد و صادقانه همدوش همرزمانش به معراج رفت و آسايش را براي ما به ارمغان آورد گرچه جسم پاکش در ميان ما نيست اما روح بلندش تا ابد نظاره گر اعمال و رفتار ماست براستي که آنها در راه حفظ ارزش ها از هستي خويش گذشتند.

    زندگينامه پدر شهيد محمد حسين پور

    مرحوم مشهدي خدر حسين پور در سال 1292 در روستاي حسين زايري متولد گرديد. کودکي را در آنجا گذراند در آغاز جواني جهت انجام کار زراعت و باغداري و پرورش درخت خــــرما به همراه خانواده به روستاي همجوار دهداري مهــــاجرت مي نمايد در آنجا اقدام به کاشت و پرورش درختان خرما مي نمايد که باغ هاي آن هنوز پابرجاست در آنجا با دختر نجيب و پاکدامن اهل همان روستا به نام زينب فرزند مرحوم علي حاج محمد که از افراد خوشنام آنجا بود ازدواج کرد حاصل اين ازدواج 3 دختر به نامهاي: مريم، هاجر و سکينه و 6 پسر به نامهاي: حاج حسين، کنعان، حاج قاسم، غلامحسين، محمد و آخري هم زاير حسن که پنجمين پسر خانواده يعني محمد پس از ابراز رشادتها و شجاعت ها در جبهه آبادان به شهادت رسيد. ايشان با فقر و تهيدستي و مشکلات آن روزگار اين بچه ها را بزرگ کرد و در راه تربيت و پرورش آنها در مسير دين و قرآن زحمات زيادي متحمل گرديد در اواخ عمر دچار عارضه سکته گرديد که مدت پنج سال خانه نشين بود و در مؤرخه 19/1/62 به ديار باقي شتافت.

    روحش شاد.

     

    µµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµµ

    زندگينامه مادر شهيد محمد حسين پور

    زينب قايدي دختر مرحوم علي حاج محمد از اهالي چغاپور(دهداري) حدود سال 1310 متولد گرديد به علت نبود مدرسه و مکتب خانه از تحصيل علم و دانش باز ماند ولي بسيار متقي و پرهيزگار بود از محبان خاندان عصمت و طهارت عمري را در راه عشق به اهل بيت گذراند در ايام جواني با مرحوم مشهدي خدر ازدواج کرد در کارهاي خير پيشقدم بود سالها با درد و رنج و مريضي دست و پنجه نرم کرد در آن زمان به علت نبود دکتر و بيمارستان و مداوا بسيار سخت بود شخصي زحمت کش پا به پاي شوهر در آبياري و نگهداري نخل که آنزمان کاري بسيار دشوار و طاقت فرسا بود کار مي کرد توانست فرزندان برومند را پرورش رهد که يکي از آنها شهيد بزرگوار محمد حسين پور است. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء و الصديقين

    بار پروردگارا ، اي رب العالمين ، اي غياث المستغيثين و اي حبيب قلوب صادقين تو را شکر که شربت شهادت اين يگانه راه رسيدن به خودت را به من بنده ي حقير و گناهکار خود ارزاني داشتي تو را شکر که اين تنها نعمت خداپسند خودت را بر اين انسان ذليل عطا فرمودي و من تنها راه سعادت خويش را شهادت در راهت يافتم ، و چه زيباست که من با زبان ، کوچکترين وسيله ، اعلاترين و ارزشمندترين ارزشها را گرفتم و اين نيست مگر لطف و عنايت پروردگار نسبت به بنده اش.

    اي تمام رنج کشيدگان ايران و جهان بدانيد که ما فعاليت و کوشش خود را در راه دفاع از انقلاب خونين ايران که چشم شما بدان است کرديم و در اين راه کشته شدن ما را چه باک که شهادت آرزوي ماست .

    شما بدانيد که تنها به جبهه جنگ اعزام شدن و با دشمنان رو در رو قرار گرفتن و با سلاح نظامي جنگ کردن ، جنگيدن نيست ، بلکه آن پيرزن که در روستا براي سربازان اسلام نان مي پزد نيز در جنگ است ، آن کشاورز در روستا براي رهايي کشور از وابستگي اقتصادي گندم مي کارد در جنگ است ، آري آن دانش آموزي که مرتب سر کلاس حاضر مي شود و بدون آنکه فريب گروهکهاي وابسته را بخورد مشغول تحصيل است در جنگ است.

    به دشمنان اسلام بگوييد شمايي که براي رسيدن به اهداف باطلتان از هر دروغ و افترايي رو گردان نيستيد رويتان سياه باد.

    مادر و پدر من با آگاهي و شناخت و با يقين مي روم بسوي جهاد ، بسوي خدا و بسوي شهادت تا هنگامي که دشمن را به لرزه نيندازم نمي خواهم بسادگي کشته يا مجروح شوم .

    والسلام ادامه مطلب
    مصاحبه با برادر شهيد محمد حسين پور

    4  با عرض سلام خودتان را به طور مختصر معرفي نماييد.

    ?به نام خدا، اينجانب کنعان حسين پور فرزند مرحوم مشهدي خدر متولد 1324  و برادر شهيد حسين پور حدود يازده سال اختلاف سني با شهيد داشتم، يعني بنده از شهيد بزرگتر بودم، شهيد فرزند پنجم خانواده بود. نام محمد را پدرم براي ايشان انتخاب کرد.

    4  درمورد شهيد و تحصيلات بفرماييد.

    ?شهيد قرآن و ادعيه و خواندن و نوشتن را در مکتب خانه آموخت.

    4  درمورد علاقه به اهل بيت و خصوصاً امام حسين(ع) بيان بفرماييد.

    ?به اهل بيت(ع) و ائمه خصوصاً امام حسين(ع) علاقه ي بخصوصي داشت و مرتب در منزل مراسم روضه خواني برپا مي کرد.

    4 از دوستان شهيد چه کساني به مقام شهادت رسيدند؟

    ?شهيدان اسماعيل، کريم و جليل جمشيدي، عباس عباسي فرد، شهيد محمد عليزاده.

    4  آيا شهيد در جواني به کشورهاي خارجي مسافرت کرد؟

    ?بله براي کار و معاش خانواده به بحرين و قطر به مدت 3 سال در آنجا ماند و وجهي را که بدست مي آورد براي خرجي خانواده مي فرستاد.

    4 لطفاً تصويري از زندگي شهيد را با زبان بيان بفرماييد.

    ?انسان غيرتمندي بود، در عين حال بسيار اجتماعي، هرگاه مشکلي براي يکي از بستگان پيش مي آمد شهيد براي رفع آن مشکل اهتمام کامل مي ورزيد، انسان خوش اخلاقي بود، هرگاه مي دانست کسي ناراحتي دارد معمولاً با زبان و بيان شيرين خود ناراحتي را از آن فرد دور مي کرد. چندين بار به زيارت امام رضا مشرف شد، با روحانيت متعهد نظير شهيد بهشتي و علامه مطهري و مقام رهبري علاقه بخصوصي داشت در سال 1357 با دختري متقي و پرهيزگار از همان روستا به نام فاطمه عليزاده فرزند حاج حسن زاير محمد ازدواج کرد، حاصل اين ازدواج 1 فرزند دختر به نام زبيده حسين پور و 1 فرزند پسر به نام محمد که بعد از شهادت پدر به دنيا آمد و نامش را به احترام پدر محمد گذاشتند مي باشد، در سال 60 به فرمان حضرت امام به جبهه رفت چون خدمت سربازي رفته بود، به وجود او در جبهه نياز بود لذا به وظيفه خود عمل نمود و براي دفاع آماده شد تا اينکه لباس زيباي شهادت را پوشيد و در راه معبود جان فدا کرد.

    (روحش شاد) ادامه مطلب
                        سفره ايثار در نگاه عرشيان

    از دهداري تا دارخوين

    روايتي از زندگي شهيد حسين پور

    صبح يکي از روزهاي تابستان 60 گرماي شرجي جنوب گاهي با بادي نسبتاً ملايم در مي آميزد و درختان نخل روستا به رقص زيبا در دشت صاف و هموار و ادار مي کند، فصل برداشت خرما اين تنها محصول درختي روستا همه اهالي را در آنجا گردآورده، محمد پس از اداي نماز صبح جهت انجام يک سري کارهاي شخصي خود را براي رفتن به شهر آماده مي کند، به سوي جاده آرام و خلوتي که در کنــار روستا مي گذرد مي آيد و پس از مدتي انتظار اتومبيلي را مي بيند که از سمت روستاهاي پايين تر به طرف شهر مي رود، دست اشاره مي کند اتومبيل در چند قدمـي جلوي او مي ايستد و اين مسافر داستان ما سوار بر اتومبيل مي شود و اتومبيل در دشت خلوت و صاف جاده را مي شکافد، پس از طي مسافتي حدود 30 کيلومتر به شهري کوچک(خورموج) مي رسد، او ابتدا براي بازديد و احوالپرسي به منزل چند تن از دوستان و اقوام سر مي زند و سپس کارهايي را که بخاطر آن مسافرت کرده بود را انجام داده آنگاه روانه ي بازار مي گردد، در بازار مقداري خريد مي کند و قصد بازگشت به روستا را دارد و يادش مي آيد که دخترکش اکنون چشمان معصومش را بر آستان در دوخته و منتظر پدر است، بر مي گردد عروسکي کوچک را براي تنها فرزندش در يک کاغذ کادوي رنگارنگ مي پيچد، در اين هنگام صدايي او را فرا مي خواند يک لحظه به خود مي آيد و متوجه مي شود از بلندگوي بسيج اعلام مي کنند که امروز جمعي از رزمندگان و بسيجيان از شهر عازم جبهه اند محمد مدتي است که بين رفتن و ماندن مانده است، ندايي از دوران او را صدا مي زند که بين رفتن و ماندن يکي بايد انتخاب کني قصه ماندن، قصه سنگيني است و رفتن بسيار سنگين تر، رفتن يعني دل کندن، يک لحظه دخترک معصومش را، همسر را پدر و روستا را با آنهمه زيباييش، نخلهاي سبزي که اکنون خرماي شيرينش به بار نشسته، در ذهن خويش ترسيم  مي کند و اما رفتن يعني مردانگي، رفتن يعني موج، يعني زندگي، مدتي است که فکر رفتن دارد، عاقبت بين رفتن و ماندن رفتن را، هجرت را، انتخاب کند، اسباب و اثاثيه اش را به يکي از هم ولايتي ها مي دهد و سفارشات لازم را مي کند و از او مي خواهد که هنگام برگشت به روستا عروسک را به عنوان هديه ي پدر به دختر بدهد و از طرف محمد از همگي اقوام و دوستان و خانواده خداحافظي کند، به سمت بسيج حرکت مي کند، هنگامي که به بسيج مي رسد مي بيند تعداد زيادي از رزمنده ها براي اعزام در آنجا حاضر شدند، پس از ثبت نام او نيز در صف رزمندگان قرار مي گيرد، سوار بر اتوبوس مي شوند در حاليکه از زير قرآن رد مي شوند. اتوبوس پس از چند دقيقه حرکت مي کند به بوشهر مي آيند يک شب را در بوشهر مي مانند فردا صبح به سمت شيراز حرکت مي کنند در شيراز بچه ها را سازماندهي مي نمايند هر کدام در گردان مخصوصي، اکنون زمان برگزاري دوره آموزشي نظام است، شيراز از پادگان مسگر قديم تابستان60 پس از پايان دوره راهي اهواز مي شود هنگامي که به اهواز مي رسند به پادگاني در بيرون از شهر منتقل مي شوند، در پادگان اعلام مي شود که تعدادي از نيروهاي جديد آمده اند من به نزد آنها مي آيم شايد آشنايي، دوستي را، يا شايد يک همشهري را ببينم که جبهه آمده تا از اوضاع شهر و خانواده از او سؤال کنم، گرچه در اينجا همه آشنايند و غريبه اي در کار نيست، يکباره صدايي آشنايي به طرف خود فرا مي خواند، سرم را به عقب برمي گردانم آنچه را باور نمي کردم اکنون مي ديدم، دوست سالهاي نه چندان دور، دوست سالها ي غربت کسي که چند سال قبل حدود سه سال با همديگر در کشور بحرين بهترين روزگار عمرمان را در کنار همديگر گذرانده بوديم، همديگر را در آغوش مي گيريم، او را به سنگر دعوت مي کنم با من به سنگر مي آيد، پس از احوالپرسي و مقداري تعريف و صحبت کردن از گذشته و بيان خاطرات تلخ و شيرين او را جهت سازماندهي به گردان خودمان يعني گردان ثارالله راهنمايي مي کنم، ايشان با روي  باز مي پذيرد به نزد برادر فرمانده گردان قاسمي که از بچه هاي خوب و مخلص اصفهاني است مي رويم، او ما را با چهره اي خندان مي پذيرد و به محمد خوش آمد مي گويد، پنج روز را در آنجا براي تکميل آموزشي مانديم، در اين روز گردان سخت ترين آموزش هاي نظامي را تجربه مي کرد پس از پايان پنج روز، گردان ثارالله به جنب ايستگاه 7 در نخلهاي حاشيه کارون اعزام مي شود. چند روزي را در آن مي مانيم، منطقه کاملاً نظامي است، آبادان در محاصر دشمن است و تنها معبري که راه به دورن شهر دارد جاده اي در شرق از سمت اروند کنار به آبادان مي آيد، ديگر تمام راه ها و مناطق اطراف شهر در دست دشمن است. ده روز در آنجا مانديم، غروب روز نهم و آغاز شب دهم، عجب اتفاقي، عاشورايي ديگر و اينجا کربلايي ديگر امشب پنجم مهر ماه سال 1360 دسته نظامي ما آماده مي شود، بچه ها همديگر را در آغوش گرفته و از همديگر حلاليت مي طلبند، عقربه ساعت اکنون 12 نيمه شب را نشان مي دهد. گروه به شکل يک ستون نظامي به محل مأموريت حرکت مي نمايد، پس از رسيدن به اولين خاکريز دشمن نبرد سخت بين رزمندگان ما و متجاوزان بعثي که خاک ميهن را اشغال کرده بودند آغاز مي شود، همه موارد پيروزي با ماست، تعدادي از همسنگران مسافران قافله ي عشق رفتن را بر ماندن در اين خاکدان نالوت ترجيح مي دهند و تا اوج به عالم ملکوت پرواز مي کنند بعد از وقوع اتفاقات و درگيري هاي زياد ساعت يک بعد از ظهر روز دهم به محل مأموريت که هدف از بيش تعيين شده گردان ما بود مي رسيم، منطقه ای پشت بهمنشير نزديکي روستايي بنام دارخوين در شرق آبادان.

    خستگي و گرسنگي و تشنگي همه بچه ها را آزار مي دهد ولي مدد عشق همه اين موارد را براي رزمندگان آسان کرده است، آتش دشمن بسيار سنگين است بچه ها نماز ظهر را با پوتين در حالت نشسته مي خواندند، زيرا پاتک دشمن شــروع شده بود و گلوله ها همچون باران بر سر ما مي باريد، اگر سر را بلند مي کرديم کار تمام بود. فرمانده برادر قاسمي دستور داد بايد به سمت بيشه زارها و نيزارهای روبرو برويم و منطقه را از باقي مانده هاي افراد دشمن پاکسازي کنيم، من و شهيد حسين پور در کنار همديگر و تعدادي از بچه ها در يک ستون نظامي حرکت کرده و به سمت جلو حرکت کرديم.

    يک سنگر عراقي را ديديم که سه نفر از نيروهاي ارتش بعثي در آن بودند و مرتب به سمت ما تيراندازي مي کردند، آنها پشت ني ها بيشه ها مخفي شده بودند يکي را مورد هدف قــرار داديم و دو نفر ديگر فـــــرار کردند، پاتک دشمن اکنون شديدتر مي شود. فرمانده دستور عقب نشيني صادر کرد در حين برگشتن خمپاره اي بين ما و حسين پور منفجر گرديد، من با ايشان حدود 10 تا 12 متري فاصله داشتم نيم خيز روي زمين افتاديم فکر مي کردم سالم است به شوخي به او گفتم بلند شو برويم ، و گرنه...... ولي از طرف او صدايي نيامد آتش دشمن بسيار سنگين بود نيمه خيز به طرف او رفتم خودم را به او رساندم ترکش به او اصابت کرده بود خون زيادي از بدنش مي رفت البته او در همان لخظه اول به ديدار دوست شتابان رفته بود مدتي در کنارش نشستم آنچه اکنون به ذهن من مي آمد، روستا، جواني، رفاقت، دخترک معصوم، و زني که منتظر آمدن محمد بودند و سالهاي دوستي در بحرين و.....

    از بس آتش دشمن سنگين بود نمي توانستم بيشتر بمانم حال رفتن نيز نداشتم خودم تنها مانده بودم بالهاي پرواز من شکسته شده بود او چه زيبا پرواز نمود، کلاه خودش را در کنارش به عنوان علامت گذاشتم و خودم با بالي شکسته در حاليکه روي زمين سينه خيــــز مي رفتم تني سنگين و غبار گرفته خود را به پشت خاکريز خودي رســــاندم مي خواستم شب هنگام از تاريکي شب استفاده کنم و جنازه ي خونين او را به عقب بياورم هنگامي که به ميان نيروهاي خودي برگشتم متوجه شدم که تعدادي رزمنده ي تازه نفس بجا ي گردان ما آمده و ما بايد به پشت منتقل شويم همه بچه هاي گردان که خسته و کوفته همه ناراحت از کوچ دوستان و همسنگران به پشت منتقل شدند من به خاطر اينکه مي خواستم پيکر دوستم را از روي زمين داغ خوزستان به عقب بياورم از فرمانده اجازه ي ماندن گرفتم و در ميان بچه هايي که تازه آمده بودند گويا اهل فارس بودند ماندم. شب هنگام به طرف هدف حرکت کردم اما ار بس که در آن منطقه خاکريز و سنگر شده بود و بنده به آنجا نا آشنا بودم هر چه گشتم شهيد را پيدا نکردم دوباره به عقب برگشتم و شب دوم رفتم باز هم موفق نشدم، شب سوم هر چه گشتم و منطقه را جستجو کردم موفق به پيدا کردن او نشدم شب چهارم ابتدا توسلي به چهارده معصوم کردم و به اتفاق يکي از بچه هاي گردان جديد به سمت جلو حرکت نموديم پس از چند ساعت جستجو جنازه ي شهيد را پيدا کردم من و دوستم که ظاهراً اهل شيراز بود و اين را از لهجه مي توانستم بفهمم او را بر روي بلانکارد گذاشته و پشت خط منتقل کرديم حدود 5 روز از شهادتش مي گذشت در آن گرماي هوا آن موقع از سال جنوب هوايي بسيار گرم دارد و قاعدتاً مي بايستي اين جنازه  متلاشي شده باشد اما جنازه بسيار سالم مانند روز اول شهادتش و بوي معطر که از آن متصاعد مي شد استشمام نموديم گويي بوي کربلا بود جنازه هر لحظه خوشبوتر مي شد انگار ملائک به تشييع آمده بودند حدود 300 متر او را روي دوش گذاشته و به پشت خاکريز اول خودي منتقل نموديم و آنگاه پيکر شهيد را به شيراز و از آنجا به روستاي دهداري منتقل نموديم چون وصيت کرده بود که مرا در کاکي دفن نماييد از آنجا باشکوه خاصي تا کاکي تشييع کرديم و در بهشت اين شهر به خاک آرميد.

    « يادش گرامي»

     

     

    خاطره اي از شهيد حسين پور به نقل از :

    همرزم و همسنگر شهيد حمزه مقاتلي

    ما دو نفر چون سال ها قبل در غربت و تنهايي کشورهاي خليج مونس همديگر بوديم، اکنون که به جبهه آمده بوديم نيز مانند دو دوست قديمي که تازه همديگر را ديده باشيم اکثر اوقات با هم بوديم، در پست هاي نگهباني که گاهي دو نفری نگهباني مي داديم من سعي مي کردم با ايشان باشم وقتي در سنگر کمين نيز بوديم با وجود اينکه معمولاً به خاطر مسايل امنيتي و نظامي بايد يک نفر باشد، ما دو نفر انجـــام مأموريت مي کرديم بسيار خوش اخلاق و دوست داشتني بود به طوريکه هر چه از خاطرات شهيد گفته شود کم بيان شده است.

    شب قبل از عمليات هنگامي که براي نماز صبح بلند شديم به من گفت حمزه ديشب خوابي ديده ام، من گفتم آن را بيان نما، او گفت: خواب ديدم قيامت برپا شده است و مردم به سه گروه تقسيم شده اند و هر گروه براي سؤال و جواب به جايگاه مخصوص خود مي روند ما نيز در صف يکي از گروه ها ايستاديم و صف حرکت کرد تا اينکه به جايگاه مخصوصي که سؤال مي کردند رسيديم، آنها به من گفتند جاي تو در اين گروه نيست و با انگشت اشاره به گروهي کردند که پرچم سبز را در جلو حمل مي نمودند فوراً خودتان را به آن صف برسانيد من سراسيمه دويدم و خودم را به آن گروه رساندم فهميدم اينان رزمندگان مي باشند عرض کردم به کجا مي رويد گفتند به بهشت، من نيز همراه ايشان در مسير بهشت حرکت مي کردم.

    در اين موقع من به حالت شوخي به او گفتم: تو شهيد مي شوي و ما مي مانيم. يک روز بعد از بيان اين رؤيا محمد حسين پور به شهادت رسيد.

     

     

    همرزمان شهيد:

    در سنگري خيلي کوچک در جنوب شرقي آبادان حوالي دارخوين پنج نفر در سنگر بوديم مهر ماه 1360 بود.

    شهيد محمد حسين پور                                                                 حقير( حمزه مقاتلي)

    هادي سعيديان از لاور                                                                   سليمــاني از ديـــــر

    گرگويي از بوشهر که نام دو نفر اخير به علت اينکه زمان زيادي مي گذرد در خاطر نيست.

     

    خاطره اي از شهيد محمد حسين پور به روايت :

    برادر يدالله شيخياني

    پنجم مهر ماه 1360 قبل از شکست حصر آبادان با تعدادي زيادي از برادران از جمله شهيد محمد حسين پور که خداوند او را بيامرزد عمليات آغاز گرديد و در اين عمليات تعدادي از بچه ها از دست داديم که به برکت خون اين شهيدان حصر آبادان را شکستيم، از جمله شهدا يکي محمد حسين پور بود بعد از عمليات با يکي از دوستان مشغول پاکسازي منطقه شديم در حين گشت زني 13 نفر از نيروهاي عراقي را به اسارت در آورديم آنها به پشت خط آورده و تحويل داديم. آنگاه دوست عزيزي که همراهم بود اسلحه ژ3 را به حالت مسلح در آورد و سرآن را به طرف بالا گرفت و ماشه را عقب فشار داد با اين کار همگي متحير و شگفت زده شديم زيرا حتي يگ گلوله هم در اسلحه موجود نبود و ما با اسلحه خالي توانسته بوديم سيزده نفر از عراقي ها را که در ميان آنان افسران ارشد نيز حاضر بودند به اسارت در آوريم در آن عمليات شهيد والامقام حسين پور رشادتها و جانفشاني هاي زيادي از خود بر جاي گذاشت که عاقبت به شهادت رسيد.

    خاطراتی از گروه تفحص شهدا

    اندام کامل شهيد

    تابستان سال 72 بود كه همراه نيروهای تفحص در جنوب و منطقه شلمچه مشغول كار بوديم. روزی در مقر بودم كه يكی از بچه های گروه تفحص لشكر 7 ولی عصر(عج) آمد طرفم. تازه از كار برگشته بودند. با حالتی منقلب و هيجان زده، دست من را گرفت و برد داخل معراج شهدای مقرشان و گفت كه می خواهد صحنه جالبی را نشانم بدهد. پارچه ای را روی زمين باز كرده بودند. پيكر كامل شهيدی در حالی كه شلوار و پيراهن بادگير به تنش بود، پوتينهايش هم در پاهايش بودند. جالبتر از همه اين بود كه ماسك ضد گاز شيميايی هم به صورت داشت. يك قبضه اسلحه كلاشينكف هم به پشتش بود. وقتى ماجرا را پرسيدم گفت:

    - در منطقه شلمچه چشممان به او افتاد كه به همين حالت روى زمين دراز كشيده بود; به صورتی كه رويش به آسمان بود.

     

    کسی صدا می زند

    هنگام غروب بود و آماده برگشتن به مقر. از صبح كار كرده بوديم و هيچ شهيدی خودش را نشان نداده بود. همين مسئله بر خستگی مان افزوده بود. وسايل را جمع كرده بوديم كه برويم. خورشيد، پشت ارتفاع 146 فكه، سرخ می شد و پائين مى رفت. در كنار من، «شمس الله مهدوی» از بچه های آذربايجان مى آمد. پاسدار وظيفه لشكر 27 بود و خدمتش را در تفحص می گذراند. متوجه شدم مهدی سرجايش ايستاد. بدون هيچ حركتى. من هم ايستادم. برگشتم به طرفش و گفتم:

    براى چى وايسادی؟ راه بيفت بريم، شب شد... او حركت كرد. ولی نه به طرفى كه ما می رفتيم. برگشت طرف محلی كه كار می كرديم. تعجب كردم. با خودم گفتم حتماً چيزی جا گذاشته، به همين خاطر گفتم: «كجا می ری؟» با حالتی خاص گفت: «يك دقيقه صبر كن.

    ما سوار ماشين شديم و آماده حركت. خيلی عجيب بود. رفت و بيل به دست گرفت و شروع كرد به كندن زمين. جايى خاص را می كند. خنده ای كردم و به شوخی گفتم: «بابا جون... اشتباه كرد، ولش كن بيا، چيزى گيرت نمياد»

    ولی او همچنان بيل می زد، يك دفعه صدا زد:  بياييد... اينجا... يك شهيد...» اول فكر كرديم شوخی می كند. ولی تا بحال سابقه نداشت كسی در مورد پيدا كردن شهيد شوخی كند. همه از ماشين پريديم پايين. جلو كه رفتيم، ديديم راست می گويد. استخوان های شهيدی در سرخی غروب نمايان بود. همه بيل به دست گرفتيم و در كمال احتياط شروع كرديم به كندن. طولی نكشيد كه پنج شهيد در كنار يكديگر يافتيم.

    بعد از اينكه شهدا را برداشتيم تا آماده برگشتن شويم، رو به او كردم و چگونگى مسئله را پرسيدم، كه گفت:هنگامی كه با شما راه افتادم كه برويم، يك لحظه احساس كردم يك نفر دارد با انگشت به من اشاره می كند كه برگردم. چند قدم رفتم جلو ولی دوباره ديدم دارد اشاره می كند كه بيــا. من هم تأمل نكردم و برگشتم تا جايی را كه نشـــــــان می داد كند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار خورموج
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید