مشخصات شهید

شهید محمدهاشم رستمی

191
نام محمدهاشم
نام خانوادگی رستمي
نام پدر راه خدا
تاربخ تولد 1339/01/04
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1360/11/07
محل شهادت بستان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن طلحه
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • زندیگنامه شهید

    شهيد محمد هاشم رستمي در تاريخ 4/1/1339 در خانواده اي متدين و خداجوي به دنيا آمد.خانواده اي كه در آن فقر حرف نخست را مي زد.پدر آن شهيد بزرگوار حاج راهخدا نام دارد.پدر شهيد فردي زحمتكش و مهربان است و به شغل نجاري مشغول مي باشد.مادر شهيد نيز حاجيه خانم«كشور»نام دارد.مادري زجر ديده و بزرگوار.مادري كه براي تربيت فرزندان خود جان بازي ها نمود.همان بزرگ مربي شهيد رستمي هم او كه عمق جراحات زندگي دستان چروكيده او را بي جان كرده است.آن پدر و مادر داراي سه فرزند پسر و پنج فرزند دختر بوده اند.كشاورزي نيز از مشاغلي بوده است كه پدر آن شهيد بدان مشغول بوده است.شهيد رستمي دوره دبستان را در مدرسه مالك اشتر روستاي طلحه سپري نمود و به دليل نبودن مقاطع بالاتر تحصيلي در آن روستا از تحصيل بازماند.پس از ترك اجباري تحصيل جهت تأمين معيشت خانواده مجاهدت خود را آغاز مي نمايد،عليرغم جثه ضعيف و اندام نحيف به كارهاي سخت و زيان آور مشغول مي گردد.چه روزها كه گرماي طاقت فرساي تابستان طلحه را تحمل مي نمود و به كارگري مي پرداخت.هرگز در طول عمر كوتاه خود نياسود.او مانند يك مرد خانواده احساس وظيفه مي كرد.در حال كه مجرد بود آن شهيد بزرگوار سرباز فداكاري بود كه براي احياء و ارتقاي منزلت جامعه و اسلام از هيچ تلاشي فروگذاري نكرد.سرانجام نيز در تاريخ 7/11/1360 در جبهه بستان شربت شهادت را مي نوشد.آن شهيد والامقام از طرف نيروي زميني ارتش به جبهه اعزام گرديده بود.

     

    سجاياي اخلاقي شهيد :

    اي عقل باز گونه و اي قلم بشكسته به خود آي كه سخن از شهيد رستمي در ميان است!

    اي قلم در مقام معرفي سرداري از تبار لشكر اسلامي!در مقام اداي اين رسالت به آينده گان چه خواهي كرد؟چه رسالت سترگي!خدايا به تو پناه مي برم از ناتواني قلمم و نارسايي بيانم.كو آن واژه اي كه شكوه و قداست آن شهيد را تفسير نمايد.آن شهيد چه روزها كه در انتظار فرداهاي نيامده نشست تا راه جبهه نور را در پيش گيرد. او كه فرياد «هل من ناصر ينصرني»را به جان شنيد.و بر هر چه شك و ترديد غلبه كرد تا پاي در وادي يقين نهاد.او مي دانست كه در اينجا نيز شك،هواي نفس است.آغاز هبوط انسان از قله معرفت تا حضيض ترين مراتب انسانيت نيز ريشه در شك و ترديد دارد.امروز شهدا را با جماعت فرهيخته سرا پا هوش و گوش انسي است.سخني كه از دل اعماق تاريخ بر مي آيد و اولين و آخرين انسان ها را مخاطب خود مي سازد.ما را روي سخن با آنان نيست.آنان كه حيات خود را وامدار دماء شهدا نمي دانند آنان كه همچنان در دهكده ذلت مأوا گرفته اند  و حياتي كه از آن برخورد دارند بوزينگان نيز از آن برخوردارند.اين جماعت مرده را تنها مرگ بيدار مي نمايند.

    آدمي را با خاك سرشته اند.از همين روست كه با خاك الفتي ديرينه و جاذبه خاك او را به خود مي كشاند. خاك مظهر عبوديت است و مظهر پيوندي ناگسستني ،آنگاه كه خاك نردبان عروج بر افلاك گردد مظهر عبوديت حق است و آنگاه كه تو را به تسخير خود كشد مظهر عبوديت شيطان.شايد اين تفسير ذهن نابخرد ما باشد كه نعمات را با نقمات در آميخته ايم.آري اين چنين است.خطا از ماست و گرنه خداوند بدي را خلق ننموده و به هيچ كس امر به بدي نكرده است.يكصد و بيست و چهار هزارسفير الهي نيز قاصدان امر به نيكي بوده اند.شهيد رستمي را مي گويم،همان بنده سربلند خدا،هم او كه از دنيا گذشت و از قيد «من»و «ما»برست.هم او كه پرچم دار نهضتي گشت كه پرچم آن را ابالفضل العباس(ع)بر گرده او نشاند.او مرد عمل بود.كم حرف و پر تلاش.كلامش به سلام آشنا بود و انگشتانش به قبضه نيام.در زندگي خود به حق پاسدار حرمت خون شهدا يود.اينك نيز اين مائيم كه بايد پاسدار خون او باشيم.سپاس خدايي را كه با خون بنده  ترين بندگانت مشعلي ساختي كه چراغ راه آينده گان گردد.و صراط مسير نور را بر همگان بنماياند.اي بشر صبح!آيا روزي فرا مي رسد تا خوان سعادت ازلي بر ما نيز گشوده گردد و با نوشيدن شراب طهور شهادت در همسايگان آرام و قرار گيريم؟تحولات فكري شهيد رستمي نشأت گرفته از نظرات و عقايد حضرت امام(ره)و استاد شهيد مطهري بود.او علاقه فراواني به روحانيت بالاخص امام(ره)،شهيد مطهري و شهيد بهشتي داشت.در هنگامي كه خبر شهادت شهيد رجايي را مي شنود آنقدر بر خود سيلي مي زند كه صورتش كبود مي گردد.او عاشق مرداني بود كه عاشق خدمت به محرومين و اسلام عزيز بودند.سلام بر قامت سرخ شهيدان تا قيامت. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    پاي صحبت پدر شهيد:

    براستي كه كلام پدر شهيد را حلاوتي ديگر است،پدر پير و سالخورده اي كه اينك توانايي فعاليت را نيز از او سلب گرديده است.از پدر شهيد پرسيديم رفتار فرزندتان را چطور ديديد؟او مي گويد:«فرزندم از حسن و خلق ويژه اي برخوردار بود و در برابر ناملايمات زندگي حوصله فراوان داشت»آن گاه خاطره اي از شهيد نقل مي نمايد و مي گويد:«آن شهيد رفتار عجيبي داشت .مثلاً گاهي نديدم كه غذايي را كامل بخورد هميشه مقداري از غذاي خود را به گنجشك ها و پرندگان اختصاص مي داد.در غذاي خود مورچه ها نيز شريك مي كرد.هر حيوان بي آزاري را مي ديد اگر چنان چه در هنگام غذا خوردن بود سهمي به آن اختصاص مي داد.در حالي كه ما حيوانات را از خود مي رانديم.»آن شهيد با پدر و مادر خودبا عطوفت رفتار مي كرد و چون كاري به او محول مي شد تا پايان كار را انجام مي داد.

     

    برادر و خواهر شهيد كه رمضان و ليلا نام دارند نيز درباره صفات شهيد سخن مي گويند:

    برادر شهيد چنين مي گويد:«آن شهيد هميشه لبخند بر لب داشت و دوستان زيادي را براي خود جذب كرده بود.پدر و مادرم او را به مكتب خانه فرستاده بودند و او قرآن را نيك تلاوت مي كرد.ايشان به واجبات بالاخص نماز اول وقت توجه فراواني داشتند.آن شهيد علاقه وافري به جبهه داشت.علاقه زيادي به نهاد هاي انقلابي بالاخص سپاه پاسداران و بسيج و جهاد داشت.آن شهيد مي گفت:شهادت خاص اولياء خداست . از دوستان ارزنده آن شهيد مي توان از عباس شمسي و ظهير افرنده نام برد.اينان همرزمان او بودند.بعد از علي شير ملاكي آن شهيد دومين شهيدي است كه نداي دروني فطرت خويش را مي شنودو به جبهه رهنمون مي گردد تا به شهادت رسد.او نامه هاي زيادي به خانه مي نوشت و در نامه به خانواده و همسايه و دوستان سلام مي رسانيدولي الان متأسفانه نامه اي از او در در دست نداريم.موقعي كه آخرين بار به مرخصي آمده بود حال عجيبي داشت.چند روز در خانه را روزه گرفت و خود نيز مي گفت اين آخرين ديدار است كه با شما دارم.او به جبهه بوستان رفت و در عملياتي با اصابت تركش خمپاره دشمن بعثي به نخاعش قطع نخاع گرديد.سپس به بيمارستان مشهد منتقل گرديد و از مشهد نيز به بيمارستان فاطمه الزهراء بوشهر منتقل گرديد.يك هفته در اين بيمارستان بود.به تشخيص پزشك مربوطه به بيمارستان سلمان فارسي شيراز منتقل شد و 3 ماه تمام در آن بيمارستان بستري بود.سپس به بيمارستان ارتش شيراز منتقل گرديد .لحظه شهادت او ساعت 8 صبح در همين بيمارستان اتفاق افتاد .اين در حالي بود كه من بالاي سرش بودم.قبل از شهادت دست بر پيشاني شهيد گذاشتم ديدم تب شديدي تمام جوارح او را فرا گرفته .پرستاران با حوله اي نمناك تب شهيد را پائين آوردند.ساعت 8 صبح بود.ديدم قطره اشك از چشمان شهيد چكيدن گرفت.ناگهان شاهد جان دادن او شديم.آن شهيد را به فراشبند و سپس به بوشكان  منتقل كرديم.و با همكاري جهاد بوشكان برادر بزرگوار مان آقاي خليق رئيس جهاد بوشكان او را به زادگاهش طلحه جهت مراسم خاك سپاري انتقال داديم.» ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار طلحه
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید