مشخصات شهید

شهید محمدعلی ذبیحی

139
نام محمدعلي
نام خانوادگی ذبيحي
نام پدر گنجو
تاربخ تولد 1345/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1366/05/14
محل شهادت سردشت
مسئولیت روحاني
نوع عضویت روحاني
شغل روحاني
تحصیلات -
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • سال ۱۳۴۵ شمسی در خانواده ای متدین و مستضعف فرزندی نیکو سیرت از پدری مخلص به نام گنجو و مادری مهربان و عفیف متولد شد، که او را محمدعلی نام گذاشتند. محمدعلی دروس ابتدایی را در مدرسه ولیعصر شروع کرد. وی پس از طی کردن دوران راهنمایی در سال ۱۳۶۴ شمسی موفق به اخذ مدرک دیپلم از دبیرستان سعادت بوشهر گردید. شهید ذبیحی در اوایل پیروزی انقلاب که همزمان با دوران نوجوانی اش بود همراه با اقشار مختلف و متدین استان در تظاهرات و حرکت‌های انقلابی حضور فعال داشت و به صورت جدی در نمازهای جماعت و کلاسهای عقیدتی مسجد غریب کوی بهبهانی بوشهر شرکت می نمود.
    محمد علی پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای فراگیری علوم الهی وارد حوزه علمیه قم شد و به اقرار و اعتراف دوستان همدرسش چنان در فراگیری علم و کمال انسانی کوشا و جدی بود که کمتر کسی از طلبه های همدوره او این خصوصیت را داشتند.

    از دفاع مقدس تا شهادت:
    شهید ذبیحی به نیت کسب علوم اسلامی به حوزه علمیه قم رفت. شروع تحصیل او مصادف با جنگ تحمیلی دشمن بعثی علیه نظام مقدس اسلامی شد، لذا وی به عنوان روحانی مبلغ آگاه و عامل لباس رزم پوشید و به جبهه نبرد عزیمت کرد. ذبیحی در عملیات های مختلف از جمله والفجر مقدماتی والفجر ۱، والفجر ۲، والفجر ۴، بدر، قدس ۵، کربلای ۵، و کربلای ۹، شرکت نمود. سرانجام در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۶۶ شمسی در منطقه عملیاتی نصرهفت(بانه) به آرزوی دیرینه اش(شهادت) رسید‌. ادامه مطلب
    ۱- اعمال، رفتار و کردارتان فقط برای رضای خدا باشد و در راه کسب علم و تقوا کوشا باشید
    ۲- در صدر اسلام رزمندگان چند ماه در جبهه می جنگیدند اما دست از مبارزه برنمی داشتند تا اسلام را برای ما حفظ کردند.
    ۳- نکند ما هم مانند مردم کوفه بی اعتنا شویم، هر نوع کمکی که از دستتان برمی‌آید به جبهه تقدیم کنید. حسین زمان را تنها نگذارید و غرق در دنیای فانی نشوید.
    ۴- تدارک کنید برای آخرت خود و چنگ به دنیا نزنید که هر چه قدر به دنیا دلبستگی بیشتری پیدا کنید ، مرگ بر شما سخت تر خواهد شد و دنیا و آخرت خود را تباه می سازید.
    ۵- شما را به پیمودن راه ائمه اطهار (علیه السلام) و کسب تقوا سفارش می کنم. در زندگی نظم داشته باشید. پرخوری و پرحرفی را کنار بگذارید و بیشتر عمل کنید و با مردم اخلاق اسلامی داشته باشید.

    السلام علیک یا اهل بیت النبوه و معدن الرساله و …

    در نظرم بود که وصیت نامه ای نوشته باشم. ولی مسئله ای است که مرا از انجام این عمل باز می دارد. میبینم وصیت نامه شهدای ما، مسایل مهم و اساسی اسلام و انقلاب را در بر دارد، ولی متاسفانه به آن وصیت ها عمل نمی شود. چه بسیار وصیت کرده اند ما را به اطاعت از امام؛ اما تا چه اندازه مطیع امر ولی فقیه بوده ایم.

    امام چقدر تاکید دارند روی مسئله ی جنگ. چه موارد بسیاری که جبهه نیاز شدید به تک تک ما داشته و ما در آن سهل انگاری کرده ایم. چقدر گفتیم: «اماما، ما اهل کوفه نیستیم.» ما همه اش شعار می دادیم؛ ولی در عمل آیا ما اهل کوفه بوده ایم یا نه؟

    کدام یک از ما عملاً ناصر حسین زمان بوده ایم؟ شهدا بر خدمت دنیا و ترغیب به آخرت چقدر رضایت داشتند و ما چقدر؟ آنان فرشتگان روی زمین بودند. دنیا برایشان قفسی بود بس تنگ. و ما آن قدر به دنیا چنگ زده ایم و خود را آلوده به صفات حیوانی کرده ایم که چیزی جز عذاب الهی نصیبمان نمی باشد. سعی کنیم دنیا را هدف قرار ندهیم و چون اولیاء الله دنیا را به جز برای رسیدن به هدف که دات باری تعالی است نخواهیم؛ و عبادت کنیم خدا را برای رسیدن به بهشت، و نه از ترس جهنم؛ بلکه چون او را لایق عبادت می دانیم، عبادت کنیم.

    آری، شهدا ما را وصیت می کردند به اطاعت از مقام رهبری و امام ما را امر به وحدت می کردند. امر به وحدت بین اقشار مختلف امت اسلامی، اتحاد بین شیعه و سنی، روحانی و دانشجو، ارتش و سپاه، اتحاد بین تک تک افراد این امت واحد. امام ما را امر می کند به حمایت از دولت و سایر مسئولین جمهوری اسلامی. آیا تاکنون هیچ فکر کرده اید که حمایت کردن از آن به چیست؟

    آری، شهدا شما خواهران و مادران مسلمان را امر به حجاب می کردند و ما برادران را نهی از چشم چرانی. ولی عده ای مغرضانه و از روی عناد و عده ای بی خردانه و عده ای فهمیده ولی … . ادامه مطلب
    «دلم شكست»

    روايتِ پدرِ شهيد

    شب جمعه اي دلم شكسته شد. با همان حال براي اقامه ي نماز و شركت در دعاي كميل به مسجد رفتم. در آن وقت از خداوند خواستم كه فرزندي به من عطا كند كه خدا و پدر و مادرش از او راضي باشند و خودش نيز براي خودش خير باشد. خداوند هم چنين فرزندي پاك و با اخلاص به نام «محمدعلي» به من عطا كرد.

    شهيد خيلي درس خوان بود. همكلاسي هايش او را براي رفع اشكالات درسي، به خانه دعوت مي كردند و تا دير وقت به منزل برنمي گشت. همين امر موجب گرديد تا من نسبت به دير آمدن او به خانه نگران شوم.

    وقتي از او پرسيدم كه چرا دير به خانه مي آيي؟ گفت: پدرجان، من به جايي نمي روم كه خداوند و پدر و مادرم از من ناراضي باشند. چون در گفتارش آثار ايمان به خدا و اعتقاد راسخ و صداقت موج مي زد، اعتمادم نسبت به او چندين برابر شد.

    روزي به منزل آمد، در حالي كه رنگش پريده و حالش متغير بود. گفت: پدرجان، امروز براي پر كردن فرم اعزام به جبهه به بسيج رفته بودم، ولي به خاطر سن و قدم، فرم را از من نپذيرفتند. از شما خواهش مي كنم كه ضامنم شويد تا آن ها با رضايت شما با رفتن من به جبهه موافقت كنند.

    بدون اين كه مادرش را خبر كنيم، با هم به بسيج رفتيم. به مسئول بسيج گفتم: من مي خواهم بدانم كه پسر من عزيزتر است يا پسر «امام حسين»(ع)؟!

    با اين حرفم و ياري خـداوند، فـوراً زميـنه‌ي اعزامـش به جبـهه فراهم گرديد. من فكر مي كنم خداوند حتي به اسم و شهرت شهيد نيز عنايتي كرده است. از نظر اسم كه هم نام پيامبر(ص) و امام معصوم(ع) است و شهرتش (ذبيحي) هم از «ذبح» به معني قرباني گرفته شده است.

    همان گونه كه «حضرت ابراهيم»(ع) فرزندش «اسماعيل» را بدون اذن مادر به قربانگاه برد، من نيز فرزندم را بدون اطلاع مادرش و با دست خودم به بسيج بردم و به جبهه كه قربانگاهش بود، فرستادم.

    شهيد در مقابل من و مادرش، سرش را هيچ وقت كاملاً راست نگه نمي داشت، بلكه گردنش را كمي كج و متمايل به راست مي گرفت. جالب اين است كه در زمان شهادت، تركش به همان قسمت (سمت راست گردن) اصابت كرد و شهيد شد. به نظر من خداوند با اين كار مي خواست به وي بفهماند كه ديگر وقت آن رسيده كه سرت را بالا نگه داري و اين پاداشي بود در مقابل كوچك نفسي اش.

    روايتِ مادرِ شهيد

    او عاشق «امام حسين»(ع) و «امام زمان»(عج) بود و آن ها را در جبهه جستجو مي كرد. گويي كه آرامش در آن جاست.

    شهيد چه در نامه هايش و چه در زمان بازگشت از قم و يا جبهه، به ما توصيه مي كرد كه مواظب حجابتان باشيد. نماز جمعه را فراموش نكنيد و هميشه در صحنه حضور داشته باشيد و از هر نيرويي كه داريد چه مادي و چه معنوي، به جبهه و پشت جبهه كمك كنيد.

    «آخرين ديدار»

    خاطرات حجه الاسلام حاج آقا «غلام صفايي» از استادان حوزه ي علميه، از زبان پدر شهيد

    حاج آقا «غلام صفايي»، بعد از خواندن قرآن و ترجمه و تفسير آن راجع به شهيد و شهادت، به ما گفت: محمدعلي در حين آموزش درس، گوش و هوش خود را براي يادگيري كاملاً متمركز مي كرد. او خيلي درس خوان و با سواد بود و در جاهاي مختلف دنبال معلم و استاد شايسته مي گشت.

    او مي گفت كه يكي از استادان حوزه، به خاطر هوش و ذكاوتي كه داشت شهيد شد ، لقب «مطهري كوچك» به او داده بود. محمدعلي از طلبه هايي كه پيش تر از او به حوزه آمده بودند، از نظر علمي جلوتر بود. اين برتري در پاسخ گويي به سؤالاتي كه از وي،مي شد، نمايان بود.

    حاج آقا «غلام صفايي» مي فرمود: يك روز ظهر در خانه بودم كه ناگهان متوجه شدم در منزل را مي زنند. تعجب كردم كه اين وقت ظهر چه كسي است؟

    رفتم در را باز كـردم. ديـدم شاگردم محمدعلي است. گفتم: شما كجا،اين جا كجا؟! شما كه بايد هم اكنون به همراه طلبه هاي ديگر در دماوند باشيد.

    گفت: آمده ام از شما براي رفتن به جبهه اجازه بگيرم. من كه مي دانستم او شاگرد ممتاز و خيلي باهوشي است، و اگر در حوزه ي علميه ادامه ي تحصيل دهد، وجودش براي هدايت مردم، بسيار مفيد و مؤثرتر است، از او خواستم كه در همين جا بماند.

    او اصرار كرد و رضايت مرا جلب نمود. موقع خداحافظي، وقتي به انتهاي كوچه رسيد، هنوز در منزل را نبسته بودم كه احساس كردم اين آخرين ديدار ماست. همين گونه هم شد. ادامه مطلب
    نمونه هايي از نامه‌هاي شهيد

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمدلله رب العالمين.

    با درود و سلام خدمت آقا «امام زمان»(عج) و نايب بر حقش «امام خميني» و با درود به امت قهرمان و شهيدپرور ايران و با سلام به خانواده ي شهدا، اسرا،‌ مجروحين، مفقودين و جانبازان انقلاب، و با سلام بر شهيدان اسلام و سي‍ّد آن ها «سي‍ّد الشّهدا»(ع) و به اميد پيروزي رزمندگان اسلام و آزادي قدس و كربلاي عزيز و به اميد شفاي مريضان اسلام علي الخصوص مجروحين جنگ تحميلي و به اميد ظهور آقا «امام زمان»(عج) و آزادي مستضعفان جهان از دست مستكبران و با سلام به شما خانواده عزيزم.

    پس از عرض سلام، سلامتي شما و موفقيت در كارهايتان را از خداوند منان خواهان و خواستارم و اميدوارم كه هميشه سالم باشيد. اگر از حال من  خواسته باشيد، الحمدلله حـالم خـوب اسـت و هـيچ نگراني ندارم. به جز بسته بودن راه كربلاي عزيز كه ان شاء الله به زودي آزاد خواهد شد. اكنون كه براي شما نامه مي نويسم، تاريخ 24/5/64 است.ديگر عرضي ندارم و سرتان را بيشتر درد نمي آورم. سلام همه ي دوستان و خويشاوندان را برسانيد.

    خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي، خميني را نگه دار؛ از عمر ما بكاه و به عمر رهبر افزاي؛ رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما.

    والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

    24/5/64

    آخرين نامه ها

    آخرين نامه‌ي شهيد

    سلام عليكم،

    ان شاء الله كه حالتان خوب باشد؛ و در كارهايتان موفق و پيروز باشيد؛ و اعمال و كردارتان فقط براي رضاي خدا باشد و در راه كسب علم و تقوا كوشا باشيد.اين جانب چند روزي است كه در جبهه مي باشم و وظيفه ي خود را جز در اين نديدم.

    سلام مرا به همه ي دوستان برسانيد و به آن ها متذكر شويد كه امروز به وجود تك تك آن ها در جبهه ها نياز است. نگوييد كار دارم؛ نگوييد مشكلات زياد است. آن هايي كه در جبهه هستند، بي كار نيستند و نبوده اند و چه بسا مشكلات آن ها بيشتر از شما باشد.

    در صدر اسلام نيز چنين بود. اصحاب رسول اكرم (ص) خود سلاح و تجهيزاتشان را مهيا مي كردند و در جنگ هايي كه پشت سر هم اتفاق مي افتاد شركت مي كردند. يك دانه ي خرما غذاي چند نفر بود، ولي دست از مبارزه برنداشتند و اسلام را براي ما حفظ كردند. چرا شما سست شده‌ايد؟ آيا يك مرتبه هم به جبهه آمده ايد؟ چقدر حضرت امام و مسئولين كشور بگويند كه جبهه را پر كنيد. به خصوص حجه‌الاسلام «رفسنجاني» فرموده اند كه حساس ترين مقطع جنگ در اين 2 تا 3 ماه اخير است. پس بشتابيد به جبهه و امام خود را تنها نگذاريد. خدا نكند ما نيز چون مردم كوفه باشيم نسبت به مولا «امام حسين»(ع).

    هم به جبهه بياييد و هم كمك هاي نقدي و جنسي خود را به جبهه ارسال كنيد.حسين زمان را تنها نگذاريد و غرق در دنياي فاني نباشيد كه اين چند روزي بيش نيست. پس تدارك كنيد براي خود آخرت را؛ و چون حيوانات وحشي و شهوترانان به اين دنيا چنگ نزنيد كه هرچه بيشتر علاقه به دنيا داشته باشيد، مرگ بر شما سخت خواهد گذشت؛ و دنيا و آخرت خود را تباه خواهيد كرد.

    در آخر شما را توصيه مي كنم به ادامه ي راه ائمه ي اطهار(ع)؛ كسب تقوا كنيد و در زندگي نظم داشته باشيد. اوقات خود را به هدر ندهيد. پرخوري و پرخوابي و پرحرفي را كنار بگذاريد. از كم حرفي ضرري به شما نمي رسد كه سكوت طلاست.اخلاق اسلامي،‌ خوش رفتاري با مردم و ديگران كه خود بهتر از حقير مي دانيد رعايت كنيد.

    اميد آن كه خداوند ما را به خود وا مگذارد.

    خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني، را نگه دار. رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما.

    والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

    يكشنبه 21/4/1364   الحقير محمدعلي ذبيحي

     

    بسمه تعالي

    با درود به رهبر انقلاب و امت قهرمان و شهيدپرور ايران، و سلام بر شهداي اسلام به خصوص شهداي جنگ؛ به اميد شفاي هرچه زودتر مجروحين و به اميد پيروزي نهايي.

    ضمن عرض سلام، سلامتي شما و موفقيت در كارهايتان را از خداوند متعال خواهان و خواستارم. اميدوارم كه هميشه حالتان خوب باشد و هيچگونه نگراني نداشته باشيد. اگرجوياي حال اين جانب باشيد، الحمدلله حالم بسيار خوب مي باشد و هيچ ناراحتي ندارم.

    شكر خدا حال «امير» و بقيه ي بچه ها كه همراهم هستند، خوب مي‌باشد و همگي سلام مي رسانند. از نظر پول هيچ احتياجي ندارم. وقتي كه شما به مسافرت رفته بوديد، «ماشاءالله» برايم نامه نوشت كه در تاريخ 4/5/1362 به دستم رسيد. در عملياتي كه در غرب انجام شد، ما در آن شركت داشتيم؛ و الحمدلله عمليات با موفقيت به پايان رسيد.

    در آن جا 15 اسير گرفتيم و بقيه، كشته و يا زخمي شدند و اصلاً راه فرار نداشتند.از اين كه در نامه ي قبلي نوشتم كه برايم نامه ننويسيد، به خاطر انجام عمليات بود؛ و اگر خواستيد نامه بنويسيد، به همان آدرس بنويسيد.

    معلوم نيست بعد از اين ما را به كجا ببرند و يا به خانه برمي گرديم و يا ما را به جنوب مي برند.ديگر سر شما را درد نمي آورم. سلام همه را برسانيد.

    خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي، حتي كنار مهدي خميني را نگه دار. براي حفظ اسلام، از عمر ما بكاه و به عمر رهبر افزا.                                والسلام.محمدعلي ذبيحي

    5/5/1362

     

    بسم الله الرحمن الرحيم

    الحمد لله رب العالمين.

    با درود و سلام به آقا «امام زمان» (عج) و نايب بر حقش امام امت، و با سلام به امت قهرمان و هميشه در صحنه ي ايران كه با حضور خود در صحنه هاي مختلف انقلاب، از نماز جمعه و جماعات گرفته تا شركت در مراسم هاي ديگر، با اين اعمال خداپسندانه ي خود پوزه دشمنان اسلام را به خاك مي مالند؛ و هميشه و در هر لحظه گوش به فرمان امام امت هستند و در راه رضاي باري تعالي گام بر مي دارند.

    با سلام خدمت شما خانواده گرامي.

    پس از عرض سلام، سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم، و اميدوارم كه در همه ي كارهايتان موفق و پيروز باشيد. اگر از حال اين بنده ي حقير خواسته باشيد، الحمدلله حالم بسيار خوب است و هيچ نگراني ندارم.

    ان شاء الله با پيروزي هرچه زودتر رزمندگان اسلام و دعاي خير شما امت حزب الله و لطف و كرم خداوند متعال، هرچه زودتر اين جنگ به نفع اسلام و مسلمين به اتمام برسد و خداوند شر صدام كافر را از منطقه كم كند. البته صدام و حاميان او بدانند كه ما تا آخر ايستاده ايم و گوش به فرمان امام هستيم و در راه رضاي الله گام برمي داريم.

    والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

    الحقير محمدعلي ذبيحي

    پنج شنبه 11/2/1365

    در ضمن اگر برايتان نامه ننوشتم، نگران نباشيد.

     

    مطلب زير آخرين نوشته اي است كه از روحاني شهيد محمدعلي ذبيحي به جاي مانده، و هنگام شهادت در جيب لباسش بوده و آغشته به خون مطهرش گرديده است.

    بسم الله الرحمن الرحيم

    السلام عليك يا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و . . .  .

    در نظرم بود كه وصيت نامه اي نوشته باشم. ولي مسئله اي است كه مرا از انجام اين عمل بازمي دارد. مي بينم وصيت نامه شهداي ما، مسائل مهم و اساسي اسلام و انقلاب را دربر دارد، ولي متأسفانه به آن وصيت ها عمل نمي‌شود. چه بسيار وصيت كرده اند ما را به اطاعت از امام؛ اما تا چه اندازه مطيع امر ولي فقيه بوده ايم.

    امام چقدر تأكيد دارند روي مسئله ي جنگ. چه موارد بسياري كه جبهه نياز شديد به تك تك ما داشته و ما در آن سهل انگاري كرده ايم. چقدر گفتيم؛ « اماما، ما اهل كوفه نيستيم.» ما همه اش شعار مي داديم؛ ولي در عمل آيا ما اهل كوفه بوده ايم يا نه؟

    كدام يك از ما عملاً ناصر حسين زمان بوده ايم؟ شهدا بر خدمت دنيا و ترغيب به آخرت چقدر رضايت داشتند و ما چقدر؟ آنان فرشتگان روي زمين بودند. دنيا برايشان قفسي بود بس تنگ. و ما آن قدر به دنيا چنگ زده ايم و خود را آلوده به صفات حيواني كرده ايم كه چيزي جز عذاب الهي نصيبمان نمي‌باشد. سعي كنيم دنيا را هدف قرار ندهيم و چون اولياءالله دنيا را به جز براي رسيدن به هدف كه ذات باري تعالي است نخواهيم؛ و عبادت كنيم خدا را نه براي رسيدن به بهشت، و نه از ترس جهنم؛ بلكه چون او را لايق عبادت مي‌دانيم، عبادت مي‌كنيم. آري، شهدا ما را وصيت مي كردند به اطاعت از مقام رهبري و امام ما را امر به وحدت مي كردند. امر به وحدت بين اقشار مختلف امت اسلامي، اتحاد بين شيعه و سني، روحاني و دانشجو، ارتش و سپاه، اتحاد بين تك تك افراد اين امت واحد.امام ما را امر مي كند به حمايت از دولت و ساير مسئولين جمهوري اسلامي. آيا تاكنون هيچ فكر كرده ايد كه حمايت كردن آن به چيست؟

    آري، شهدا شما خواهران و مادران مسلمان را امر به حجاب مي كردند و شما برادران را نهي از چشم چراني. ولي عده اي مغرضانه و از روي عناد و عده اي بي خردانه و عده اي فهميده ولي . . .  .

    به دليلي نامعلوم نوشته ي شهيد ناتمام مانده است.

     

    خاطرات شهيد محمد علي ذبيحي

    بسمه تعالي

    دومين اعزام:

    در بهمن ماه سال 1361 بود كه به جبهه اعزام شديم. وقتي كه به پادگان «صاحب الزمان»(عج) شيراز رسيديم، مرا به گرداني بردند كه نيروهاي آن از شهرهاي ديگر بودند. به پادگان «شهيد دستغيب» اهواز رسيديم و بعد از آن به اردوگاه «شهيد دستغيب» واقع در «دشت عباس» رفتيم كه در آن جا بعد از يك سري آموزش ها و مانور مشترك با ارتش، براي عمليات خودمان را آماده كرديم. فرمانده ما افراد كمتر از 16 سال را جدا مي كرد و چون مأموريتمان تمام شده بود به آن ها تسويه حساب مي دادند كه البته من هم جزء آن ها بودم. وقتي كه از موضوع اطلاع يافتم، در دستشويي هاي اردوگاه خود را مخفي كردم. چرا كه در غير اين صورت اجباراً به من هم تسويه حساب مي‌دادند. وقتي كه زمان را مناسب ديدم، بيرون آمدم كه الحمدلله كار تمام شده بود و فقط نيروهاي بالاتر از 16 سال آن جا بودند.

    فرمانده گروهان كه مرا ديد تعجب كرد و گفت: چرا تو نرفتي؟ مي‌خواست به من پاياني بدهد كه به لطف الهي اين كار تحقق نيافت. براي عمليات (عمليات والفجر1) به عنوان نيروي پشتيباني بوديم و به منطقه عملياتي مي رفتيم. پس از چند روزي براي انجام عمليات به منطقه ي «دهلران» رفتيم.

    در آن جا كه بوديم، هواپيماهاي عراقي هر روز براي بمباران مي آمدند و فقط يك روز، آن هم روزي كه هوا ابري بود نيامدند. روزي هواپيماهاي عراقي نقاط حساس شهر از جمله محل سپاه و جهاد را بمباران كرد كه از آن جا كه خدا مي خواست، راكت ها عمل نكردند و اين معجزه اي بود كه بعينه ديدم.

    روزي با جمعي از دوستان در آب گرمي كه از «دهلران» مي گذشت استحمام مي كرديم كه هواپيماهاي عراقي آمدند و چهار راكت ـ دو تا در 4 متري سمت راست و دو تا در سمت چپ ـ انداختند كه الحمدلله هيچ كدام از برادران طوري نشدند.براي انجام عمليات به منطقه عملياتي رفتيم و بعد از يك روز جايمان را در آن منطقه عوض كرديم. اگر جايمان را عوض نكرده بوديم، خداي نكرده همه ي بچه ها از بين مي رفتند. چرا كه دشمن همان روز جايمان را با كاتيوشا حسابي كوبيد.

    قرار بود فردا عمليات «والفجر مقدماتي» را انجام دهيم كه به ما خبر رسيد كه عمليات لو رفته (گفته شد كه چوپاني به وسيله ي آينه و آفتاب به عراقي ها علامت داده است) كه به دهلران برگشتيم و ...

     

    خاطرات شهيد

    بسمه تعالي

    پس از ثبت نام در بسيج و تشكيل گردان كربلا (حمزه سيدالشهداء)، در تاريخ 7 تير ماه مصادف با واقعه ي جانگداز شهادت «بهشتي» مظلوم و 72 يار امام، از بوشهر عازم شيراز و پس از سازماندهي و گرفتن وسايل لازم به اصفهان رفته و از آن جا با قطار به مراغه رسيديم. در مراغه شب را در يكي از مساجد اقامت كرديم.

    اين شب مصادف با شهادت امير مؤمنان «علي» (ع) بود كه برادران با عزاداري گرم خويش آن عشق و علاقه ي خونين را نسبت به ائمه (ع) اظهار داشتند. روز بعد با اتوبوس از مراغه راهي پادگان نزديك شهر «پيرانشهر» واقع در استان آذربايجان غربي شديم.

    اين پادگان به وسيله ي ضد انقلابيون اشغال، و بعدها توسط برادران عزيز سپاهي و بسيجي و به كمك و ياري برادران ارتش آزاد شده بود.اين پادگان محل اقامت ما تا روز موعد بود. در اين جا پس از سازماندهي جديد، به تيپ 33 «المهدي» (تيپ 33 مستقل المهدي) وارد شديم.

    پس از گرفتن اسلحه و تجهيزات، كار آموزش ما شروع شد. هر روز صبح پس از خواندن نماز، دو و سپس نرمش صبحگاهي و پس از آن به مراسم صبحگاه مشغول بوديم.

    سپس هر دو يك در ميان از صبح تا ظهر به كوهنوردي و آموزش در اين مورد مشغول بوديم. و در روزهاي ديگر و يا بعدازظهرها كلاس تخريب و احكام و كلاس عقيدتي برگزار مي‌شد و طبق معمول تقريباً همه شب دعاي توسل و شب‌هاي جمعه به دعاي كميل مي رفتيم. در اين دعاها فقط انسـان‌هاي پاك لياقت حضور يافتن دارند.

    در همه‌ي دعاها هنوز «بسم الله» نگفته، اشك ها از چشمان برادران جاري است. هنوز نام «اباعبدالله الحسين»(ع) به ميان نيامده، قلبها شكسته مي‌گردد؛ و ديگر كمتر كسي مي تواند آن ها را از اين حال خارج گرداند.

    برادراني را مي ديدم كه تا ساعتي در حال غش بودند. پس از اتمام دعا همه يكديگر را مي بوسيدند و از خدا طلب آمرزش و طلب شهادت را مي‌كردند. روزها مي گذشت و وضع به همين منوال بود. پس از مدتي اقامت در پادگان برادران فرمانده به ما مژده اي دادند. به ما مژده دادند كه در اين جا عمليات خواهد شد و عمليات به دست شما انجام خواهد شد. همه در پوست خود نمي‌گنجيدند و از خوشحالي نمي دانستند چه كار كنند.

    آماده تمرين و رزم شبانه و...شديم. ما به خط شديم كه با شليك گلوله‌اي به وسيله ي فرمانده گردان صداي ناله ي يكي بلند شد كه به دادم برسيد، مردم، ... فرمانده به ما گفت: اگر كسي بي حالي در آورد، همين بلا را به سر او درمي آوريم.

    خلاصه با ترس و لرز به دستور فرمانده گردان، رزم شروع شد تا اين كه به رودخانه ي آب سردي رسيديم. به ما گفتند كه اگر كسي در عبور از رودخانه اشتباهي انجام دهد، اين كار (عبور از رودخانه) آن قدر تكرار مي گردد تا صف، نظم خود را رعايت كند. با اشتباه برادران 10 تا 15 مرتبه اين كار تكرار شد.  افراد ضعيف را كه در رزم توان انجام كار را نداشتند، با كشيدن ماژيك قرمز روي لباس هايشان مشخص كردند.

    خسته و كوفته با آن هواي سرد زمستان، به راه خود ادامه داديـم كه در بيـن راه فرمـانده به ما گفت كه يـكي از شـما نـاپديد شـده؛ و احـتمـالاً افـراد ضدانقلاب كه در اين اطراف هستند او را ربوده اند و شما خوب مواظب اطراف باشيد. دو سه كيلومتري راه رفتيم كه از بالاي تپه صداي تيربار و آر.پي.جي 7 شروع شد. همه زمين گير شديم.

    با توجه به سخنان قبلي فرمانده، ابتدا خيال كردم ضد انقلاب است؛ ولي وقتي كه فرمانده دستور حمله به طرف آن ها را داد، فهميدم كه اين ها همه‌اش مانور بوده حتي تير خوردن آن برادر (چرا كه ما دست خالي بوديم و … ).

    خلاصه بعد از انجام يك سري آموزش ها به خط مقدم «موسيان» رفتيم كه 11 روز در آن جا پدافند مي كرديم. بعضي از شب ها كه نگهباني مي‌داديم، هوا به قدري تاريك بود كه به جاي نگاه كردن به اطراف، گوش‌هايمان را به گوني هاي سنگر مي گذاشتيم تا احتمالاً اگر گشتي هاي عراقي آمدند، صداي پاي آن ها را بفهميم.

    يكي از شب ها يكي از امدادگران بي خود نارنجكي پرتاب كرد (كه البته كار بسيار اشتباهي كردند). به خيالش عراقي ها آمده اند ...

    شبي دو نفر از برادران كم سن و سال در سنگري نگهباني مي دادند. يك گروه 30 نفري از گشتي هاي عراق به طرف خط ما آمدند كه فرمانده آن ها كه يك كماندو بود تا نيم متري اين دو نگهبان آمده بود و مي خواست سر آن دو را ببرد. اين دو برادر به جاي اين كه فرمانده را ببينند، نيروهاي او را كه با آن‌ها حدوداً 40 متر فاصله داشت ديدند، كه با تيراندازي به طرف آن ها، عراقي‌ها فرار كردند و اين كماندو كه چنين وضعي را ديد از جا بلند شد كه فرمانده گروهان با انداختن چند نارنجك او را به درك واصل كرد و ... روزي با چند نفر از برادران بالاي تپه نشسته بوديم كه خمپاره اي چند متري ما به زمين خورد كه عمل نكرد. همين طور 5 خمپاره ي ديگر به زمين خورد و عمل نكرد. وقتي كه نگاه كرديم، روي خمپاره هاي عمل نكرده را ديدم كه نوشته بودند ما برادران مجاهد عراقي به شما گلوله پرتاب نمي كنيم (با خط سرخ)

    بعد از پدافند در خط، به اردوگاه رفتيم و پس از چند روزي براي عمليات مقدماتي «والفجر» آماده شديم. منطقه عملياتي چندين مرتبه برايمان توجيه شده بود. به دهلران رفتيم و در نزديكي كوه ها چادر زديم. در آن جا كه بوديم، مشاهده مي كرديم كه هواپيماهاي عراقي هر روز آن جا را بمباران مي كردند به جز يك روز كه آن هم هوايش ابري بود. روزي هواپيماها، مقرجهاد، سپاه موتوري، بيمارستان و جاهاي مهم و مختلف ديگر دهلران و ... را بمباران كردند كه هيچ كدام از راكت ها عمل نكردند.

    روزي براي استحمام به چشمه ي آب گرم اطراف دهلران رفتيم كه هواپيماهاي عراقي دو راكت در سمت راست و دو راكت در سمت چپ به فاصله سه متريمان انداختند كه ما فوراً زير آب رفتيم. ولي الحمدلله مسئله اي پيش نيامد. فقط يك نفر به طور سطحي زخمي شد.

     

    خاطرات شهيد

    بسمه تعالي

    ما جزء تيپ 33 مستقل «المهدي» (ع) بوديم. اين تيپ براي انجام عمليات در نزديكي شهر پيرانشهر در پادگان «جلديان» مستقر بود. گردان ما (گردان كربلا حمزه سيدالشهدا) بيشتر از بچه هاي بوشهر بود.

    بعد از برگـزاري نماز و دعا، دو و نرمش و مراسم صبحگاه داشتيم. هر روز يك در ميان از صبح تا ظهر كوهنوردي مي رفتيم. به جز آموزش هاي لازم و كلاس تخريب، درس احكام و كلاس عقيدتي جزء برنامه هاي ما بود.

    پس از اتمام دعا، يكديگر را مي بوسيدند و از خداوند طلب آمرزش و شهادت در راه او را مي كردند. وضع به همين منوال مي گذشت تا اين كه از طرف برادران فرمانده خبر فرارسيدن عمليات به ما رسيد. همه خوشحال بوديم و در پوست خود نمي گنجيديم.

    وسايل لازم را به ما تحويل دادند و فقط منتظر دستور فرماندهي بوديم. قرار بود ما را به جايي ديگر منتقل كنند كه به منطقه عملياتي نزديك ترباشد. دستور رسيد و ما به روستايي كه در نزديكي پيرانشهر بود رفتيم. تا بعد از ظهر در آن جا استراحت كرديم. نيم ساعت قبل از غروب حركت كرديم.

    منطقه كلاً كوهستاني و صعب العبور بود. 24 ساعت در حركت بوديم. در راه بعضي از قاطرهايي كه حامل مواد غذايي و مهمات بودند از كوه پرت مي‌شدند. ما در ارتفاع 1000 تا 2000 متري كوهستان حركت مي كرديم. در بعضي از راه ها به عرض دو وجب در حركت بوديم و اگر از اين مقدار بيشتر جا به جا مي شديم، از كوه پرت مي شديم. با چشم خودم مي ديدم كه بعضي از بچه‌ها و حتي خودم در حين حركت از اين راه دشوار و خطرناك خوابمان مي‌برد ولي از آن جايي كه خداوند حافظ رزمندگان اسلام است به بچه ها صدمه اي نمي رسيد. از آن جايي كه در اين منطقه ضد انقلابيون نيز حضور داشتند، حركت ما در كوهستان نيز بسيار خطرناك بود و ممكن بود در راه با آن‌ها برخورد كنيم.

    پس از 24 ساعت حركت به محل تعيين شده‌اي رسيديم. شب ساعت 1 شب به طرف دشمن حركت كرديم. در راه پاي بچه‌ها تاول زده و بدنشان پر از خـار شـده بود و بچـه‌ها را اذيـت مي كــرد؛ ولي از آن جـا كه آن‌هـا داراي روحيه‌اي قوي و صبر و استقامت بودند، دشواري ها را تحمل مي كردند.

    در ساعت 2 نيمه شب به چند متري عراقي ها رسيديم. با دستور فرمانده گروهان، تكبيرگويان به طرف دشمن حمله ور شديم.

    صداي رگبار تيربار و آر.پي.جي 7 دشمن كه به طرف نيروهاي اسلامي پرتاب مي كرد، با صداي سلاح هاي آتشين بچه ها يكي شده وهمچنين منطقه به وسيله ي منورهاي دشمن روشن شده بود. چند دقيقه نگذشته بود كه يك سنگر تيربارچي دشمن به وسيله آر.پي.جي 7 يك از برادران منهدم شد و تيربارچي ديگر مجبور به فرار شد.

    پس از طي حدود 10 دقيقه، كل تپه به دست ما افتاد و عراقي ها مجبور به فرار به طرف پايين دره شدند. ساعاتي از صبح نگذشته بود كه دو عراقي كه از ترس در گوشه ي سنگري تپيده بودند، به وسيله ي برادران اسير شدند. عده اي از برادران به تعقيب بازمانده هاي دشمن كه فرار كرده بودند رفتند و پس از كشتن تعدادي از آن ها و اسير كردن عده اي ديگر، منطقه را از وجود آن ها پاك نمودند.

    در همان روز در كنار چند زخمي شب گذشته بودم. در آن منطقه كه بوديم، شب هاي بسيار سرد و روزهاي گرمي داشت. لذا براي زخمي ها سايبان درست كردند. نزد يكي از زخمي ها نشسته بودم. از من طلب آب كرد به او گقتم: برادر، تو زخمي هستي و خوردن زياد آب برايت مضر است. گفت: آب را براي خوردن نمي خواهم، براي وضو گرفتن مي خواهم.

    ديدم نمي تواند وضو بگيرد. به او گفتم: تيمم كن. هرچه سعي كرد نتواتست تيمم كند.

    پـس از مـدتي شـروع به نمـاز خـواندن كـرد، در حـالي كـه به حالت درازكش روي زمين افتاده بود. سلام نماز ظهر را داد. ديدم ديگر حركت نمي كند. گفتم: شايد بيهوش شده. نزد او رفتم و پس از مدتي دوباره در كنارش نشستم، ولي خوب كه توجه كردم ديدم شهيد شده است.

    يا در كنار آن دو زخمي ديگر كه بودم، يكي از آن ها از ناحيه ي پا زخمي شده بود و ديگري از ناحيه ي سينه. وقتي كه خواستند آن ها را به عقب ببرند، چون يك برانكارد بيشتر نبود، هيچ يك از آن ها حاضر نبود كه زودتر از ديگري به عقب برود. تا بالأخره يكي از آن ها راضي به اين كار شد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید