مشخصات شهید

شهید محمدرضا غلامپور

195
نام محمدرضا
نام خانوادگی غلامپور
نام پدر غلامحسين
تاربخ تولد 1353/01/12
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1375/09/07
محل شهادت جزيره هنگام
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    خانواده اش مستضعف بود اما مقيد به انجام واجبات ديني.نامش محمدرضا بود. درس عشق به اهل بيت اطهار(ع) و ايثار در راه خدا را از مادرش آموخت. با وجود عدم بضاعت خانواده درس خواندن را آغاز نمود و با موفقيت دوران ابتدايي را پشت سر گذاشت . سپس دوران راهنمايي خود را با موفقيت به پايان رساند با توجه به تربيت خانوادگي نمازش را اول وقت    مي خواند و روزه مي گرفت. به شركت در نماز جمعه و جماعات اهميت مي داد و همواره ديگران را به اين امر مهم سفارش مي كرد. بعد از اتمام اين دوره به خاطر عشق و علاقه اي كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي داشت  در سن 19 سالگي به عضويت اين نهاد مقدس درآمد. .بعد از پوشيدن لباس سپاه لياقتهاي نظامي خويش را در محل خدمتش به منصه ظهور نهاد و مورد تحسين همگان قرار گرفت . تقريباً دو سال عضو سپاه بود شش ماه از دوران عضويتش را در فيروزآباد فارس گذرانيد سپس به بندر عباس منتقل شد . سرانجام در تاريخ 7/9/75  براي انجام مانور عاشورا به جزيره هنگام عازم گرديد كه در حالي كه براي خدمت به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران عازم بود  به علت سقوط هلي كوپتر به درجه رفيع شهادت نائل آمد. ادامه مطلب

    به نام الله پاسدار خون شهداء


    سلام.سلام گرم مرا از سرزمين خونرنگ برازجان پذيرا باشيد.من يكي از ناچيزترين بنده هاي خدا خدمت به اسلام را كه همان آغازگر واقعي معراج انسان به سوي خداست برگزيدم.و جاي هيچ شك و ترديدي نيست.مادرم مادر خوب و مهربانم اي عزيزترينم.من ترا بسيار ناراحت كرده ام اميدوارم كه برايت پسر خوبي بوده باشم.پدر عزيزم اي عصاره رنج و محنت،اميدوارم كه توانسته باشم قسمتي از رنج هاي زندگيت را كه در وجود ما فرزندانت خلاصه مي شود تسكين داده باشم.برادرانم!عزيزانم اميدوارم كه همه شما در پناه خدا باشيد و در مقابل كفر و الحاد بايستيد و زير بار هيچ ظلمي و ستمي نرويد.خواهرانم! خواهران خوبم خدمت به اسلام سراپاي وجودم را فرا گرفته شما را به خداي بزرگ مي سپارم.اقوام و دوستان و آشنايان!من تمام شما را ناراحت كرده ام و با اين زبان ناچيز نتوانسته ام دل شما را بدست آورم و اميدوارم كه شما مرا ببخشيد و برايم دعا كنيد.و از خدا بخواهيد كه مرا با شهداي كربلا محشور فرمايد. همسر گراميم من برايم هيچ فرقي     نمي كند كه كجا خدمت مي كنم تنها چيزي كه برايم مطرح است عشق به خدا و عشق به شهادت و عشق به خدمت به اسلام است.

    19/2/74

    محمد رضا غلامپور ادامه مطلب
    ادامه مطلب

    پسرم داغت بر من گران است»


    از وقتي كه انشاء نوشتن را آموخت و با كلمه شهادت آشنا شد عشق به خدا،و عشق به شهادت را در دلش جا داد.آرزوي ديدار معبود و خالق او را چنان در خود فرو برده بود كه گاه سئوالاتي از عالم ملكوت به ذهن كوچكش خطور مي كرد.از پدر و مادرش سئوال مي كرد چگونه مي توان خدا را ديد ؟ خدا را شناخت و با او ارتباط برقراركرد ؟ و آنها در پاسخش با صبر و حوصله مي گفتند كه خدا را با چشم نمي توان ديد بلكه با دل    مي توان احساس كرد و اگر تو مي خواهي با خدا ارتباط برقرار كني بايد نماز بخواني،روزه بگيري و... از اين جا بود كه او با نماز و روزه آشنا شد.وقتي كه صداي اذان را مي شنيد از هر كاري دست مي كشيد و وضو            مي گرفت.وقتي به نماز مي ايستاد چنان شوقي در چهره اش احساس       مي شد كه وصف ناشدني است.در هر كاري نام خدا را بر زبان جاري     مي ساخت و هميشه دلش به ياد خدا بود.بعد از اين كه دوران ابتدايي خود را گذراند وارد مدرسه راهنمايي گرديد.اما همين طور كه بزرگ و بزرگتر مي شد عشق به شهادت در راه خدا در دلش بيشتر شعله ورمي شد و هميشه مي گفت: كه زندگي دنيا هيچ گونه ارزشي ندارد و انسان بايد براي آخرت خود را آماده كند زيرا آن دنياست كه هميشه جاودانه است.

     

     «تو در خاطرها جاوداني»


    او اكنون 21 ساله است.به مادر نگاه مي كند و مي گويد:مادر اگر فهميدي حالا موقع چيست ؟ مادرش مي گويد : ان شاءالله براي پسرم يك زن خوب بگيرم.و او با خنده مي گويد : آره،آفرين بر مادرم،موقع زن گرفتن است.

    خوب پسرم آيا دختري را مد نظر داري؟واو باز با لبخندي بر لب           مي گويد : بله مادر،من دختر دايي ام را دوست دارم.

    طيبه دختر دايي محمدرضا دختري محجبه و مؤمن بود.سال 73 بود كه آن دو به عقد يكديگر درآمدند.و يك سال بعد در اسفند 74 زندگي مشترك را زير يك سقف آغاز كردند.

    محمدرضا گاه گاهي به خانواده اش مي گفت خواب ديده ام كه شهيد شده ام.خودش هم از اين خواب ها تعجب مي كرد و مي گفت موقع جنگ شهيد نشدم حالا كه جنگ تمام شده مي خواهم شهيد شوم.هيچ وقت خوابش را آن طور كه بود تعريف نمي كرد بلكه تنها از شهادتش در خواب سخن مي گفت.

    هشت ماهي از ازدواج محمدرضا و طيبه مي گذرد و اين در حالي است كه طيبه يك ماهه باردار است.اما فرزند او هيچ وقت نوازش پدر را نخواهد ديد.زيرا پدرش شهادت را بر بودن ترجيح مي دهد.نام پسرش را محمدرضا مي گذارد تا ياد همسرش زنده بماند.طيبه قبل از به دنيا آمدن فرزندش خواب مي بيند كه محمدرضا چاقويي به او مي دهد و مي گويد اين را به عنوان يادگاري از من بگير و محافظت كن.آري آن چاقو كسي نيست جز فرزند شهيد كه مادرش مي خواهد او را چون پدرش پرورش دهد تا راه پدرش را رهرو باشد.به اين اميد كه جوانان ما قدر خون هايي را كه ريخته شده بدانند و ادامه دهنده راه پر بركت آنها باشند تا هم در اين دنيا و هم در آن دنيا سعادتمند شوند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید