مشخصات شهید

شهید محمدرضا بندرریگی

142
نام محمدرضا
نام خانوادگی بندرريگي
نام پدر محمد
تاربخ تولد 1341/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/01/05
محل شهادت رقابيه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت كادرزميني ارتش
شغل كادرزميني ارتش
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • محمد رضا بندر ريگي ، در تاريخ 19 دي 1341 در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد . او در كودكي علاقه به خصوصي به نماز و مسجد داشت و براي يادگيري نماز به همراه پدر،  مرتب به مسجد مي رفت و در كنار او به نماز   مي پرداخت . موقعي كه انقلاب اسلامي با مجاهدت شهيدان و ملت مبارز ايران،  به رهبري امام خميني(ره) به پيروزي رسيد،  محمد رضا نيز علاقه به خصوصي به انقلاب و رهبري آن ابراز مي كرد و  هر كس به انقلاب اسلامي بد مي گفت با صبر و حوصله خاصي آنها را راهنمايي مي كرد . او همچنين  علاقه فراواني به روحانيون داشت.

    يك روز كه من و محمد رضا عازم مسجد بوديم، در بين راه تعدادي از مأمورين  رژيم ستم  شاهي ايستاده بودند؛  به محض اين كه من و برادرم را ديدند ما را صدا زدند. پيش آنها رفتيم ، سئوال آنها از ما اين بود كه كجا      مي رويد؟ به محض اينكه ، گفتم براي نماز؛ يكي از آنها با باتوم محكم به پاي برادرم زد.

    موقعي كه دعاي كميل يا ديگر دعاها در مسجد برگزار مي شد، او با خوشحالي شركت مي كرد.  مخصوصاً در نماز جمعه شركت فعال داشت . او علاقه به خصوصي به شهيد آيت الله دستغيب شيرازي داشت . يادم است موقعي كه براي مدت يك ماه رمضان  به شيراز رفته بوديم با هم به شاه چراغ مي رفتيم، و نماز را به امامت آن شهيد بزرگوار برگزار مي كرديم و پاي صحبتهاي شيرين او مي نشستيم و كسب فيض مي كرديم.

    او براي حفظ اسلام و دستاوردهاي شهيدان انقلاب اسلامي ، در سازمان فدائيان اسلام فعاليت مي نمود و حاضر بود هر لحظه جانش را فداي اسلام كند؛ چون دوست نداشت كه منافقين از خدا بي خبر ، خطري براي انقلاب اسلامي ايجاد نمايند . موقعي كه جنگ تحميلي ، توسط رژيم بعثي عراق شروع شد ،  محمد رضا علاقه فراواني داشت كه به جبهه ي نبرد برود و براي حفظ آزادي سرزمين اسلامي با ديگر برادران رزمنده ، با بعثيون متجاوز به مبارزه بپردازند ، لذا از طريق ارتش به جبهه رفت تا اين كه در عمليات فتح المبين در منطقه شوش ،  در تاريخ 4 فروردين 61 به شهادت رسيد .

      ادامه مطلب
    نامه شهيد به برادر:

    خدمت خانواده ي گرامي سلام عرض مي كنم

    پس از عرض سلام ، سلامتي شما را از  درگاه ايزد منان خواهانم. باري اگر از برادر خود خواسته باشي ، به حمدالله ملالي در كار نيست جز دوري شماها . برادر جان!  من روز جمعه به بوشهر ، دفتر فدائيان اسلام تلفن كردم گوشي را   رسول زيان برداشت،  گفتم برو به خانه بگو. پدرم آمد و من با پدر حرف زدم گفتم كه نامه اي كه فرستاده بوديد، به دستم رسيده است؛  بخصوص برادر جان عكس امير و نامه ي برادرم بدستم رسيد و خيلي خوشحال شدم و همه نامه هايي كه نوشته بوديد،  تمام به دستم رسيد . دوست و برادر جان! در پادگان يك كلاس آموزش قرآن از طرف سياسي و ايدئولوژيك برقرارگرديد است . در هفته شنبه ها و يك شنبه ها و سه شنبه ها به ما درس قرآن مي دهند .

    برادرجان ! اميدوارم نامه هايي كه مي نويسم بدستتان برسد و خوشحال شويد.  برادرجان!  نمي دانم چيزهايي كه به دست دوست پدرم داده بودم،  به دستت رسيده يا نه؛  بخصوص كتاب امام خميني و چيزهاي ديگر.  اگر رسيده است بگوييد رسيده است. برادر جان!   براي مادرم بگوئيد كه حالم خيلي خوب است و من اينجا هيچ نگراني ندارم جز دوري شما ها و بچه ها.  برادرجان!  به مادرم بگوئيد كه چرا پدر لباسشوئي درست نكرده است . برادرجان! به مادرم بگوئيد كه براي پدرم ماهي بخرد. بعد از تير اندازي حتماً به بوشهر مي آيم و جنب بچه ها. برادر جان! شبها در مسجد مي رويم و  در مسجد يك تلويزيون است و ما شب ها تا دير وقت نگاه تلويزيون مي كنيم همچنين جاسم هم،  پهلوي من است. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    راوي : مادر شهيد

    محمد رضا  دوره ي دبستان را در مدرسه ي نواب شروع كرد. خودش به مدرسه مي رفت و مي آمد. بچه ي صرفه جو و قانعي بود. گاهي پول    توجيبي اش را به من بر مي گرداند و مي گفت مادر چيزي لازم نداشتم تا بخرم. ما حدود 20 سال است كه از سنگي به مكان فعلي آمده ايم. پدر شهيد در گمرگ كار مي كرد وضعيت مالي معمولي داشتيم. خدا را شكر روزگار مي گذشت. من 8  فرزند دارم. محمد رضا بچه ي زرنگي بود. گاهي نزد پدرش در گمرك كار مي كرد و حقوقي دريافت مي نمود. با خواهران و برادرانش رابطه اي بسيار صميمي داشت. به همه احترام مي گذاشت و هيچ گاه كسي را آزار نداد و در تمام دوران كودكي و نوجواني ، هرگز كسي از ايشان شاكي نبود. همه او را دوست داشتند زيرا آرام و بي آزار بود . در مجالس قرآن شركت مي كرد، چون به يادگيري قرآن علاقه ي خاصي داشت. با پدرش ، مرتب به مسجد مي رفت. هميشه دوست داشت در صفوف نماز جمعه باشد. در همه ي مجالس دعاهاي مسجد حضور داشت. نماز و روزه را از 9 سالگي بجا مي آورد. هنگامي كه نزد پدرش كار مي كرد ، در وقت نماز، به مسجد فاطمه زهرا (س) مي رفت و در آنجا نمازش را مي خواند.  بچه ي زحمت كشي بود. 18 سالگي اش كه تمام شد ، وارد خدمت سربازي شد. اين ايام در شوش خدمت مي كرد. نامه هايي را از آن جا برايم مي فرستاد. سه ماه آموزشي در تيپ هوا برد شيراز بود، كه جنگ آغاز شد. در آن موقع داوطلباني را براي اعزام به جبهه مي خواستند كه او نيز داوطلب اعزام شد. دو روز بعد از رفتن به جبهه، در عمليات فتح المبين به شهادت رسيد. ابتدا خبر شهادت او را به  پدر و برادر بزرگش ، غلامرضا دادند. بعداً برادرم، آرام آرام به من هم گفت. با شنيدن خبر شهادت محمد رضا، گفتم او به راهي رفت كه خود مي خواست و دوست داشت. خدا را از اين بابت شاكرم . دلم آگاه بود كه محمد رضا به شهادت مي رسد. وقتي كه بيرون از خانه مي رفتم، پس از برگشت مي ديدم محمد رضا همه ي كارهاي خانه را كرده است ظرف ها و لباس ها شسته شده و خانه بسيار مرتب مي شد. بسيار با سليقه و منظم بود. مي خواست من راحت باشم زيرا خيلي به من علاقه داشت. انگار مي دانست مدت زيادي در كنارم نيست،  بنا براين از هرگونه محبتي دريغ نمي كرد. دلسوز و مهربان بود و همه ي خريدهاي خانه را برايم انجام مي داد. كمك بسيار بزرگي برايم بود. براي همسايه ها نيز هر كمكي از دستش بر مي آمد، مي كرد. گاهي برايشان نان مي خريد. وقتي مي خواست به جبهه برود ، از آنها خداحافظي كرد. همه ي آشنايان و مردم ، از شهيد به نيكي ياد مي كنند. در لحظه اعزام به جبهه،  بسيار خوشحال بود. نگذاشت براي بدرقه اش بروم. تنها پدرش با او رفت. در زمان مبارزات مردم عليه رژيم پهلوي ، همراه انبوه مردم نداي ظلم ستيزي سر داد و فعاليت هايي در اين زمينه ها داشت. زماني كه در شيراز زندگي مي كرديم در صفوف اول پشت سر آيت الله دستغيب، نماز جماعت به جا مي آورد،      علاقه ي وافري به اين علامه ي شهيد داشت و وقتي آن بزرگوار به شهادت رسيد،  محمد رضا بسيار گريه مي كرد و خيلي ساكت و آرام شد. اكثر اوقات به ياد خاطرات شيرين و رفتار نيك او مي افتم. من به مصلحت خدا راضي هستم. شهادت عيدي پسرم بود. او به خوشبختي جاودانه اي رسيد كه خيلي از مسلمانان آرزوي آن را دارند. محمد رضا در يك شب ره صد ساله  سالكان درگاه الهي را پيمود همان بار اول در اعزام به جبهه، توسط معبود خويش انتخاب و فراخوانده شد .

    گاهي به خوابم مي آيد،  شايد مي خواهد مرا از دلتنگي در آورد. او را در باغ بسيار زيبا و سرسبزي مي بينم، در حالي كه بسيار خوشحال است. خوشا به حال شهدا! چه زيبا زندگي كردند و چه با شكوه ازدنيا رفتند. نام آنها تا هميشه، به خواست خدا باقي مي ماند. شهيد در مؤسسه ي فدائيان اسلام، همراه دوستانش، بسيار خدمت كرد، شب ها تا صبح نگهباني مي داد. زماني كه پيمان، يكي از اعضاي فدائيان اسلام شهيد شد، در بيمارستاني كه پيكر ايشان بود، در آن سرماي شديد، تا صبح نگهباني داد و مراقب رفت و آمدها در سردخانه بود، تا زماني كه پيمان را تشييع كردند.

    در بهشت صادق، هنگام خاك سپاري او، خيلي ناراحتي مي كردم، مي خواستم آخرين وداع را با او داشته باشم ولي اطرافيان نگذاشتند. برادرم گفت در لحظه ي گذاشتن محمد رضا در قبر، او را به تو نشان مي دهيم. وقتي عزيزم را نزديك من آوردند، تا خواستم بوسه اي از او برگيرم ، مرا گرفتند. به ياد بوسه هاي مهربانانه اش افتادم. او آرام و شيرين خفته بود، ولي من سر تا سر اندوه بودم. عزيزترين كسم را از دست دادم، ولي چون در راه خدا بود، شاكر هستم و قرباني خود را اندك مي دانم؛ انشاءالله پذيرفته شود.

     

    خواهر شهيد

    برادرم را در خواب ، بسيار زيبا و شاد،  در باغي سر سبز و بي انتها        مي بينم. يك شب قبل از آنكه پدرم فوت كند، به خوابم آمد. به او گفتم: محمد رضا! تو كجايي؟ چرا از بين ما رفتي؟ گفت: من زنده و كنار شما هستم. پس از صحبت هايش از جمع ما بلند شد و به طرف باغي بسيار زيبا رفت. در عالم خواب، او را كنار درخت در حياط مان ديدم،  ايستاده بود و لبخندي بر لب داشت. چند دانه كُنار كه در دست داشت به من داد و گفت: بخور، گفتم خودت نمي خوري؟ گفت: نه، من زياد خورده ام. برادرم هميشه ما را به نماز اول وقت دعوت مي كرد و خودش در اين امر از همه پيش گام تر بود .

     

    برادر شهيد  ، عبدالرضا بندر ريگي

    برادر بزرگ شهيد هستم. همه ي ما پسوند رضا داريم. اين به واسطه ي علاقه اي بود كه پدرم به امام رضا (ع) داشت. محمد رضا تا كلاس چهارم دبستان، بيشتر درس نخواند، زيرا به كتاب و درس علاقه ي چنداني نداشت. بيشتر دنبال كار و فعاليت بود، به همين علت ما نيز اصرار زيادي به او نكرديم. از مدرسه كه بيرون آمد، كارهاي خانه را انجام مي داد، حتي غذا هم درست مي كرد، خيلي كمك رسان مادرم بود، تمام خريدهاي مورد نياز را خودش انجام مي داد. تا زماني كه آن عزيز در قيد حيات بود ، مادرم براي خريد بيرون از خانه نمي رفت از اين بابت عصاي دست مادرم بود. بيش از همه، جاي خالي او براي مادرم، محسوس است. مهرباني محمد رضا هيچ گاه از خاطر ما نمي رود. او ياري رسان و همدم خانواده و دوستان بود. هر وسيله اي در خانه خراب مي شد، خودش تعمير مي كرد. نمي خواست مادرم به زحمت بيفتد. بيش از همه ي ما، دل سوز مادرم بود. وقتي بزرگ تر شد، همراه پدرم به گمرك مي رفت و كمك دست او بود. حتي اگر دوستان پدرم كاري داشتند، براي آنها ا انجام مي داد. در ميان دوستانش،  بيشتر با شهيد خسرو خسرويان صميمي بود. به علت اخلاق خوبش، دوستان زيادي داشت.

    خدمت سربازي ايشان در سه ماه آموزشي ، در هوابرد شيراز بود. پس از مدتي به مرخصي آمد، وقتي براي ادامه ي خدمت به هوابرد شيراز برگشت، همراه نيروها ي اعزامي به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شد، كه در همان مرحله ي نخست اعزام، در جريان عمليات فتح المبين _ منطقه ي رقابيه_ بر اثر اصابت تير مستقيم به شقيقيه اش ، به شهادت رسيد از طرز شهادت ايشان اطلاعي نداريم، زيرا همه ي همرزمان او _ از جمله شهيد مظلوم زاده نيز_ در همان دم به شهادت رسيدند، كسي نماند تا از آن لحظات برايمان صحبتي كند. شبي دائي ما به خانه مان آمد؛ گرفته و ناراحت بود. مرا كناري كشيد و گفت عكسي از محمد رضا داريد؟ گفتم مگر چه شده است؟ گفت : چيزي نگو تا مادرت متوجه نشود، او به شهادت رسيده است. عكس را به ايشان دادم. بعد هم بچه هاي فدائيان اسلام را با خبر كردم. سپس ساير اعضاي خانواده را مطلع كردم و به بهشت صادق رفتيم. به جز مادر و خواهرانم، همه ي ما ايشان را ديديم. محمد رضا در خانه، رفتار بسيار خوبي داشت و مهربان و دلسوز بود. جوان سر به زيري بود و متانت زيادي داشت. ما نيز خيلي او را دوست       مي داشتيم. احترام ويژه اي براي روحانيون قائل بود. تابستان ها كه با گرم شدن هوا به شيراز مي رفتيم، هميشه تأكيد داشت به مسجد آيت الله دستغيب برويم و نمازهاي يوميه را آنجا پشت سر آن بزرگوار به جا آوريم. اين كار را با اشتياق فراوان انجام مي داد، گويي روحش از بزرگي روح آن شهيد عظيم خبر داشت. شهداء زماني كه در بين ما هستند مي بينيم يك علاقه ي خاص به هم دارند، به قولي شهيدان را شهيدان مي شناسند. هميشه، بي قرار ديدار آن عالم بزرگوار بود. زماني كه شهيد آيت الله دستغيب را به شهادت رساندند، بسيار ساكت و آرام شد. اين علاقه ي محمد رضا را به آن عالم جليل القدر هرگز فراموش نمي كنم. در پشت سالن باهنر، با بچه ها، فوتبال بازي مي كرد. زماني كه از زبان دائيم خبر شهادتش را شنيدم، ناراحت شدم كه برادر خوبي را از دست دادم و از طرفي خوشحال بودم كه او در راه دفاع از اسلام و حيثيت كشور به ميدان جنگ رفت. بسياري از جوانان و حتي نوجوانان مظلومانه در خون خود خفتند محمد رضا نيز يكي از آنها بود بايد جانهايي فدا مي شد تا سرزمين ما به دست اجنبي نيفتد .

    شهيد را در خواب، در جايي سرسبز و خرم در حالي كه خندان و شاد است، مي بينم. اگر برادرم را در خواب يا بيداري ببينم، مرا به پاسداري از انقلاب و حمايت از ولايت فقيه دعوت مي كند. انقلابي كه با خون شهدا به ثمر نشست، بايد پاينده بماند. بعد هم سفارش مادرم را مي كند كه او را كمك كنم و مراقب احوالش باشم. من نيز در مقابل، از او شفاعت و بخشش گناهانم را با دعاي او مي خواهم تا با رحمت الهي، ما نيز با شهداء محشور شويم.

     

     

    غلامرضا بندر ريگي،  برادر شهيد

    در دبستان باقري سابق و نواب كنوني، شروع به تحصيل نمود. با او در راهپيمايي ها و تظاهرات عليه شاه شركت داشتيم. البته ايشان با اين كه از من   كوچك تر بود، ولي پيش قدم تر بود و ما را از برنامه ها مطلع مي كرد. ما نيز خود را به ساير شركت كنندگان مي رسانديم. در ابتداي انقلاب، قبل از تشكيل بسيج، با هم به نگهباني شبانه مي رفتيم. بعد هم با راهنمايي آقاي اسماعيل پور شمس، وارد مؤسسه ي فدائيان اسلام شديم. در آن جا برنامه هاي فرهنگي و نگهباني شبانه داشتيم. محمد رضا با شهيدان مظلوم زاده و فرهاد حيدري هم رزم بودند. روزي در فدائيان اسلام، دائي و پسر عمه ام به ديدنم آمدند و خبر شهادت محمد رضا را به من دادند. ناراحت شدم و آهسته گريه مي كردم. غم از دست دادن برادري همچون محمد رضا، برايم سنگين بود. زماني كه در بهشت صادق، بالاي سر او حاضر شدم عظمت يك شهيد را از نزديك ديدم؛ چهره ي نوراني و آرامي داشت .

     

    راوي،  سيد حسين صفوي

    شهيد بندر ريگي فردي ساكت و آرام بود، اگر دو ساعت كنار كسي       مي نشست تا سئوالي از او نمي كردند، لب به سخن باز نمي كرد. شهيد با وجود سن كمي كه داشت، ولي  از ابتداي انقلاب فعاليت هاي انقلابي داشت، با ديدن اين نوجوان و جوانان مانند او، به ياد فرمايش حضرت امام(ره) مي افتيم كه اوائل حركت انقلابي خود ، فرمودند: «سربازان من اكنون در گهواره اند.» پس از گذشت سال ها ديديم چه جوانان و نوجواناني به عرصه ي دفاع از اسلام و پيروي از امام قد برافراشتند.

    شهيد، در جمعيت فدائيان اسلام از دست آوردهاي انقلاب دفاع     مي كرد و در اولين كاروان فدائيان اسلام،  علي رغم داشتن سن كم و مخالفت خانواده و بعضي دوستان ، براي رفتنش به جبهه ، عازم جبهه شد. شهيد پس از گذشت مدت زماني براي مرخصي به بوشهر برگشت و بعد از مرخصي دوباره به خدمت سربازي رفت.

    عده اي در سربازي برحسب وظيفه عمل مي كردند، ولي بعضي ها فراتر از وظيفه ، براي آرمان هاي انقلاب اسلامي آمده بودند و در كنار نيرو ها ي مردمي  همكاري نزديك مي كردند؛ شهيد نيز از دسته ي دوم بود.

    پس از گذشت مدتي از دوران سربازي، ايشان به شهادت رسيدند. شهيد جزء كساني بود كه روزهاي اول انقلاب ، هم پاي ساير عزيزان حتي با چوب نگهباني شبانه مي داد و از مقر محافظت مي كرد.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید