مشخصات شهید

شهید قاسم بنوی

307
نام قاسم
نام خانوادگی بنوي
نام پدر اسماعيل
تاربخ تولد 1336/01/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت معاون گردان
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن بي براء
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    سخن از دلاوري است ستوه و استوار مردي چون كوه كه زبان از وصف رشادت ها و ايثارگري هايش ناتوان است و قلم از تحرير رزم و جوانمردي وي عاجز . راست قامتي جاويد كه در جبهه هاي كردستان با بعثيون وملحدين و مشركين و منافقين آن چنان پيكار كرد كه گويي در ركاب مولايش با قاسطين و ناكثين و مارقين    مي جنگد . دلير مردي كه در پهن دشت جبهه هاتي خوزستان ، بسان شير بر دشمن يورش مي برد . يكه تازي كه در تنگ چزابه همراه با يارانش حماسه ها آفريد و درعمليات خيبر در صف مقدم ، چنان رزميد كه يارانش انگشت تحير به دندان گرفتند و جوانمردي كه در عمليات غرور آفرين والفجر هشت ، پيشاپيش رزمندگان اسلام در گروه غواصي از امواج هولناك اروند گذشتند و دشمن را غافلگير كردند .

    فرزند انقلاب اسلامي ، سردار دلاور و شهيد در خون شناور ، پيرو  سيره ي نبوي قاسم نبوي فرزند اسماعيل ، اول فروردين ماه سال سي و شش هجري خورشيدي در وحدتيه ( بي براء ) چشم به دنياي خاكي باز كرد .

    دوران كودكي را در مكتب خانه سپري كرد . و به تعليم و فراگيري قرآن پرداخت . پس از آن ، تحصيلات ابتدايي را تا پايان با موفقيت گذراند . در اين دوران به علت عدم تمكن مالي ، روانة بوشهر گرديد و در نانوايي مشغول كار شد . پس از دو سال ، به برازجان برگشت و در آن جا نيز در نانوايي كار مي كرد و در كنار كار به تحصيل خود ادامه داد و مدرك سيكل خود را اخذ كرد . مشكلات زندگي از او كوهي از اراده ساخته بود . وي براي تأمين معاش خانواده به كارهايي نظير ، كاشي كاري ، بنايي ، كرايه كشي و … دست زد .

    با وزش نسيم معطر انقلاب ، تلاش و همت خويش را در جهت حراست از كيان و حفظ موجوديت نظام جمهوري اسلامي ، معطوف داشت . سال پنجاه و نه از طرف بسيج به پادگان آموزشي نيروي دريايي اعزام شد  دوره  پر مشقت تكاوري را پس از شش ماه با موفقيت به اتمام رسانيد . پس از آن ، روانه ي جبهه ي آبادان شد و تا سال شصت و يك به طور مستمر در جبهه هاي جنوب و غرب به دفاع از ميهن اسلامي پرداخت .

    سال شصت و يك بنا به علاقه اي كه به حفظ دستاوردهاي انقلاب داشت به ارگان مقدس سپاه پاسداران پيوست .

    بيست و هشتم مرداد ماه سال شصت و دو با خانم « فرخنده محمدي » شاغل در آموزش و پرورش ازدواج كرد .

    قاسم تا بود در ميدان نبرد بود و لحظه اي از آرمان مقدسش دوري نجست . نامش در جبهه هاي جنوب نامي آشنا بود كه همه را شيفته ايثار و شجاعت خويش كرده بود . حتي او بيشتر از خانواده اش مي شناختند .

    هفت سال و اندي حضور و مبارزه بي امان در عمليات هاي مختلف از او مردي كاردان و مملو از تجارب جنگي و نظامي ساخته بود . به رغم همين رشادت ها كه در سمت معاونت فرماندهي گردان امام حسن (ع) در جزيره ي مجنون بود ، در تاريخ چهارم تير ماه سال شصت و هفت در درگيري شديد نيروهايي عراقي ، در حالي كه تا آخرين نفس جنگيد ، پيكر مطهرش تكه تكه گرديد و مدال پر افتخار شهادت را از حضرت داور ، دريافت كرد .

      ادامه مطلب
    وصيت خود را در تاريخ بيست و چهارم اسفند ماه سال شصت و سه با عشق به شهادت اين گونه مي نويسد : « بسم ا… الرحمن الرحيم . « و قاتلو هم حتي لا تكون فتنه »  . جهاد مي كنم تا فتنه در جهان رفع گردد .

    با درود به رهبر كبير انقلاب و سلام به قطره قطره خون شهدا كه با ايثار خون خود ، درخت عدل و داد را استوار و تكيه گاهي براي استمرار ولايت فقيه هستند . با سلام به پدر و مادرم و خواهرم و برادرم . اقوام و دوستان و هم محله اي هايم .

    هنگامي اين وصيت نامه را مي نويسم كه لحظه هاي آخر منتظر نشسته ام تا دستور بيايد و حركت كنيم و لحظه شماري مي كنم و اين لحظه ها به ياد موقعي كه ياران حسين (ع ) با يزيد زمان درگير بودند و اين راه را انتخاب كرده ام كه بتوانم دين خود را به اسلام ادا كرده باشم و از شما خواستارم كه آرم سپاه را در كنار جسدم بگذاريد تا در روز قيامت شفا خواهم گردد .

    بنده آرزو داشتم  كه مفقود الاثر بروم و جسدم تكه تكه گردد تا در روز قيامت كه در مقابل امام حسين (ع) قرار مي گيرم شرمنده نباشم و لا اقل جسدم غرق در خون باشد . از شما خانواده و قومان و مردم طلب بخشش مي كنم و از شما مي خواهم كه مرا ببخشد تا در روز قيامت اسير نباشم و از شما مي خواهم كه در پرورش فرزندانم جهت حركت در مسير اسلام ياري كنيد و فرزندانم كه بزرگ شدند اگر سراغ مرا گرفتند به آن ها گول نزنيد و بگوييد كه جهت دفاع از حقيقت از بين رفته و بگوييد كه به دست دشمنان اسلام از بين رفته كه بداند قاتل پدرش كيست و بدانيد كه هر چند خطر منافقين از كفار بدتر است اما هيچ غلطي نمي كنند . به اميد فرج امام زمان و طول عمر براي امام امت و پيروزي نهايي رزمندگان . قاسم بنوي . 24/ 12/63 . » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    خانم محمدي در اين مورد بيان مي دارد : « آشنايي من و همسرم از طريق مادر قاسم صورت گرفت . چون قاسم پسر خاله مادرم بود . منزل ما كنار تخته بود و به سبب خويشاوندي كه با هم داشتيم همديگر را ديده بوديم من از صداقت ، صميميت و مهرباني ، پركاري و اخلاق نيكويش خيلي خوشم آمد و مي دانستم كه مرد بزرگي است . پس از اينكه ازدواج صورت گرفت ، چند ماهي بيشتر در كنار من نماند و به جبهه رفت البته مي دانستم كه مرد جنگ است و مي خواهم با دلاوري شريك شوم كه دائماً در جبهه است .

    از مرخصي كه بر مي گشت مي گفتم : قاسم ! آن جا چه مي كنيد ؟ تو چه كاره اي ؟ مي گفت : « من هم يك بسيجي ام مثل همه ي اين بسيجي ها با دشمن مي جنگيم . » هيچ وقت از زبانش نشنيدم كه فرمانده يا جانشين فرمانده است . »

    پس از چند ماه جنگاوري ، يك روز قبل از تولد اولين فرزندش « محسن »  به خانه برگشت و در كنار همسر مهربان و فداكار بود . پس از ديدار فرزند و همسر ، بار ديگر عازم جبهه شد  « ايشان هر وقت مي خواست برود ، شور عجيبي در دل داشت . انگار همه چيزش آن جا بود . ما تا سه يا چهار ماه از حضور ايشان محروم بوديم . هر گاه مرخصي هم مي آمد بيش از سه يا چهار روز نمي ماند . »

    آري ، عشق و علاقه اش به امام ، ميهن و اسلام زبان زد بود . در نامه هايش هميشه اين جمله را در پايان مي نوشت  « به اميد پيروزي نهايي رزمندگان و طول عمر به امام عزيز ، اميد مستضعفان  » شهيد نبوي   بيشترين نامه را در طول مدتي كه در جبهه حضور داشت به برادرش « يوسف »  مي نوشت و در آن به بيان حال و هواي جبهه و آن فضاي معطر و معنوي مي پرداخت ؛ تا برادرش در كنار تحصيل علم ، عشق به آن فضا را فراموش نكند . با اين كه مي دانستم برادرش نيز اين چنين است . در يكي از نامه ها كه گويا مصادف با تولد سومين فرزندش  بوده به وي مي نويسد : « … يوسف جان ! اگر از حال خانواده بخواهيد به قول نامه اي كه نوشته ، همه خوب و سرحال هستند و به آمار خانواده امان يك بسيجي اضافه شده و دست بوس عموي خود مي باشند . هنوز او را نديده ام كه اميدوارم با پيروزي نهايي رزمندگان اسلام ، همگي در كنار هم ديداري تازه كنيم . . ان شاءا… . »

    سال شصت و چهار از سپاه جدا شد . ماجراي جدا شدن او از سپاه را ، از زبان همسرش بشنويم : « قاسم ، همان طور كه گفتم ، دايماً در جبهه بود . به حدّي كه بچه ها از چهره ي پدرشان چيزي به ياد نداشتند . به دنبال چيزي بودم كه نگذارم او زياد به جبهه برود يا لااقل كمتر برود . از جبهه كه برگشت ، گفتم : قاسم ! اگر مي شودسپاه را رها كن ! آخر يك لحظه هم كه اين جا نمي ماني . همه اش در جبهه ، جبهه

    . تو زندگي هم داري زن و بچه داري و … گفت : « مي دانم زجر مي كشي ؛ ولي در اين برهه از زمان حضور ما در ميدان جنگ ضروري است . گفتم ، تو حالا اين يك چيز را به خاطر من انجام بده . گفت : « نمي دانم براي چه مي گويي ؛ ولي مطمئن باش از جبهه نمي توانم دل بكنم . » بالاخره با حرف هاي من و برخي مسايل ديگر از سپاه جدا شد . من بي خبر از همه جا ، ديدم كه عشق و علاقه ي او به جبهه ، كم نشد بيشتر هم شد و من از اين شور و هيجان به وجد مي آمدم و با حضور خود مي گفتم : خوشا به حال من كه شوهري چنين رزم آور و دلير دارم . »

    چگونگي شهادتش را ، جانباز و آزاده ي سرافراز « رمضان درخشاني » چنين بيان مي كند :

    گردان امام حسن (ع) گرداني دريايي بود با فرماندهي پاسدار حسن بيژني و معاونت قاسم بنوي . من نيز تير بارچي معاون گردان بودم .

    شهيد بنوي بسيار خوشرو و خوش طبع بود و هميشه با رويي گشاده و باز با ما صحبت مي كرد . شبي با همان حالت گشاده رويي روبه من كرد و گفت « عام رمو ! كره مجلوله جل كن » منظورش از كره مجول ، تير بار بود من هم تير بار دوشيكا را آماده كردم و با يك قايق ، همراه قايقران ، سه نفري جهت شناسايي دشمن به گشت زني پرداختيم . به نيزار كه رسيديم به ما گفت : شما درون نيزار مخفي شويد . من به تنهايي به شناسايي مي روم . پس از اينكه برگشتم از زير آب يك دستم را بيرون مي آورم و با دو انگشت پيروزي ( سبابه و ميانه ) به شما علامت مي دهم چنان چه ، علامتي ديگر را ديديد شليك كنيد و او را بزنيد !

    طولي نكشيد كه قاسم برگشت ! در حالي كه چند قوطي كمپوت عراقي نيز همراه داشت ! برگشتيم به مقر . من يكي از كمپوت ها را به شهيد بيژني فرمانده ي گردان دادم خنديد و گفت : « اين يكي از كارهاي معمولي قاسم است ! »

    فرداي آن روز قرار بود خط را تحويل نيروهاي ديگر بدهند . شهيد بنوي نيز پس از 6 ماه مرخصي گرفت و تا الغدير ـ پشت خط مقدم ـ نيز رفت . در آنجا مطلع مي شود كه دشمن در پي عملياتي است با آن كه برگ مرخصي در جيبش بود ؛ اما وجود خود در « جزيره ي مجنون » را واجب تر ديد . مجدداً به جمع گردان پيوست . وقتي او را ديدم تعجب كردم و گفتم : قاسم جان ! چرا برگشتي ؟ گفت : « آمدم يك شب ديگر پيش بچه ها باشم!  … »

    شب كمي خوابيديم . در عالم خواب ، يك سيب قرمز بزرگ را ديدم كه آن را از وسط نصب كردم . دخترم كه بسيار كوچولو بود ؛ حتي حرف زدن بلد نبود ، زبان باز كرد  گفت : پدر ! چرا سيب را نصف كردي ؟! گفتم نصف اين سيب را مي خواهم براي خانواده ي قاسم ببرم ! وقتي از خواب بيدار شدم ، خوابم را براي قاسم تعريف كردم. قاسم با همان حالت هميشگي گفت : « فكرش را نكن يكي از ما شهيد مي شويم ! »

    راستش كمي ترسيدم ، ولي قاسم خيلي با روحيه بود و چون حال من را مي ديد به من نيز روحيه مي داد . نزد من آمد و گفت : « بلند شو ، الان وقتش است كه برويم گشت » ؛ ولي قبل از رفتن وصيتي دارم : « اگر شهادت نصيب من شد قول بده كه من را به عقب برگرداني و اگر نصيب تو شد من تو را به عقب بر مي گردانم . »

    تقريباً ساعت 12 شب مورخه ي4/4/67 بود . من و قاسم و قايقرانمان با قايق به طرف نيزارها رفتيم . سمت غرب آتشي به صورت ضربدر نمايان شد. قاسم گفت : « مي دانيد چه شده ؟ » گفتم نه. گفت : « عمليات عراقي ها … عراقي ها از اين منطقه تصميم به عمليات دارند » گفتم : ولي تو ديروز كه رفتي و كمپوت آوردي ، هيچ خبري نبود . گفت : « چرا بود. به اندازه ي ريگ كنار رودخانه ، نيرو آماده كردند… » در همين حين كائوچوهاي سفيد رنگي روي آب در حركت بودند . اشاره اي به قاسم كردم گفت : « برو كنار » ، سريع خودش پشت      دوشيكا آمد و چنان كائوچوها را به رگبار بست كه اثري از آنها باقي نماند. معلوم شد عراقي ها بودند ! گفتم برگرديم ، اوضاع خراب است . شهيد بنوي با شجاعتي كه در وجودش بود گفت : « پس چه كسي بايد دفاع كند بچه ها نياز به روحيه دارند . » عمليات شروع شده بود . چنان آتش دود و انفجاري بر پا شده بود كه قابل وصف نيست . درگيري تا ظهر ادامه داشت كه به « پد » برگشتيم . از قايق پياده شديم . همين كه پا به خشكي گذاشتيم قايق با موشك دشمن منفجر شد . از آن طرف ، غلامرضا بيژني با صداي بلند در حالي كه گريه مي كرد صدا زد : قاسم ! بيا كه حسن (فرمانده ي گردان ) را شهيد كردند … اكثر بچه ها شهيد يا زخمي شده بودند . روح جعفر بحريني نيز به سوي معبود پرواز كرده بود . برخي نيز توانسته بودند خود را از مهلكه نجات دهند . منطقه كم كم به دست عراقي ها افتاده بود و كاري از دست ما بر نمي آمد ؛        « قاسم هم با صداي بلند اعلام كرد كه اگر مي توانيد خود را نجات دهيد. »

    روز از نيمه گذشته بود و وضعيت به گونه اي بود كه جز اسارت راهي برايمان وجود نداشت ؛ چرا كه در محاصره ي كامل دشمن قرار داشتيم و هيچ گونه امكانات دفاعي نيز نداشتيم . خودمان را به آب انداختيم و وارد نيزارها شديم . من و رستم  پشت سنگر دو جداره اي كه قبلاً كنار نيزار ساخته بوديم مخفي شديم ؛ ولي صحنه ها را مي ديديم . قاسم را با همان لباس بسيجي و چفيه سفيد كه دور گردنش بود و كلاه كُركي سياهي كه سرش بود ديديم كه از آب بيرون آمد . به محض رسيدن او به خشكي با آر پي جي او را هدف قرار دادند . صحنه ي دلخراشي بود . با رفتن او خودم را باختم مگر مي شد … باور كردني نبود . قاسم هم ما را تنها گذاشت ! ناگهان يادم به وصيت نامه قاسم آمد . از اين كه نمي توانستم كاري بكنم ناراحت بودم از طرفي خودمان نيز در وضعيت بسيار بدي قرار داشتيم . صداي يكي از عراقي ها را شنيديم كه گفت : « والله العظيم أنا شيعه » … با شنيدن صدا از مخفي گاه بيرون آمديم و خودمان را تسليم كرديم دست هاي ما را با سيم تلفن محكم بستند . يكي از آنان با خشونت به فارسي به ما گفت : « اگر مي خواهيد كشته نشويد بايد از طريق بي سيم فرماندهي تان ، از مركز بخواهيد تا برايتان نيرو بفرستند … » بي سيم را آوردند ؛ اما خوشبختانه بي سيم ، به وسيله ي قاسم از كار افتاده بود ! اين كار خشونت آنان را بيشتر كرد .

    من و رستم آماده ي شهادت شده بوديم ! و ذكر مي گفتيم . يك لحظه ، صداي شليك اسلحه مرا به خود آورد . ديدم رستم ، رستم نقش بر زمين شده و در خون خود مي غلطد . چه صحنه اي ! همه ي ياران ، مرا تنها گذاشتند . من بودم و بعثي هاي متجاوز . نمي دانم چرا … حتماً لياقتش را داشتند .

    همان بعثي كه رستم را شهيد كرد تفنگش را روي سينه ي من گذاشت . شهادتين را بر زبان جاري كردم . به ماشه ي اسلحه فشار آورد ولي تيري شليك نشد . به اسلحه اش نگاه كرد . ديد دو تير جفتي در لوله ي تفنگ گير كرده و شليك نمي شود . مصلحت چه بود … دست در جيب پيراهنم كرد . قرآني كوچك و عكس خانواده ام را از جيبم بيرون آورد . قرآن را بوسيد و به عربي حرفهايي زد … شايد مي گفت : اين قرآن تو رار نجات داده است! بدين طريق از كشتن من صرف نظر كردند و به طرف بغداد حركت دادند .

    پس از آزادي از اسارت دشمن ، با لطف خدا و عنايت مسؤولين در درمانگاه شهيد مزارعي ( وحدتيه ) به عنوان راننده ي آمبولانس استخدام شدم . تا اين كه يك روز مأموريتي به رانندگان آمبولانس در استان محول شد كه من نيز انجام وظيفه كردم . به بوشهر رفتيم تا در حمل و تشييع چند تن از شهداي جنگ تحميلي تا زادگاهشان كمك كنيم. همان حال و هواي جبهه برايم زنده شده بود . باور كردني نبود . چه مي شنيدم ؟! قاسم … سردار رشيد جبهه ي مجنون نيز آنجا آرميده بود .

    براي آن كه به وعده اي كه داده بودم عمل كرده باشم ؛ تقاضا كردم تا شهيد بنوي تحويل بنده گردد . وقتي جريان را گفتم پذيرفتند و پيكر پاك آن شهيد بزرگوار را تحويل گرفتم و به طرف زادگاهش (وحدتيه) حركت كردم . در همان آمبولانس حرف ها داشتم كه با او زدم . با او سخن ها داشتم كه در خلوت به او گفتم .

    برادر بيژني ، يكي از همرزمان شهيد بنوي مي گويد :

    مأموريت شهيد بنوي به پايان رسيده بود . وي برگه ي تسويه حساب خود را گرفته بود و مي خواست براي رسيدگي به امور شخصي خود به خانه برگردد . به او گفتم : اگر شما برويد من فردا به دنبالت به بوشهر مي آيم ، شوخي كرد و گفت : « مي خواهي چه كار كني ؟ شما همين جا باشيد به شما خوش مي گذرد ما زندگي داريم ، مسؤوليت داريم . خلاصه با او خداحافظي كرديم . راستش خيلي حيفم مي آمد كه ايشان را از خود جدا ببينم زيرا تاب دوري او را نداشتم .

    وسط هفته بود . براي خداحافظي به جزيره ي مجنون مي روند . صبح جمعه 3/4/67 شهيد بنوي به اتفاق برادر شهيد بيژني ( فرمانده گردان ) از جزيره خارج مي شوند . ديگر از نظر اداري و قانوني هيچ مسؤوليتي بر دوش شهيد نبوي نبود .  به پادگان بر مي گردد با بي سيم از فرماندهي تيپ به آنها اطلاع مي دهند كه جزيره ي مجنون در حالت آماده باش است و فرمانده يا معاون گردان بايد در آنجا حضور داشته باشند . « شهيد بيژني » براي شركت در جلسه اي كه بعد از ظهر تشكيل مي شد در آن پادگان مي ماند و « شهيد بنوي » با وجود آنكه تسويه حساب گرفته بود و مأموريتش تمام شده بود به سرعت خود را به جزيره مي رساند . اوايل سپيده دم 4/4/67 كه درگيري بسيار شديدي آنجا روي مي دهد ، شهيد در همين درگيري ها به سوي خداوند پر مي گشايد .

    مصطفي عرب زاده از همرزمان ديگر شهيد بيان مي دارد :

    سابقه ي آشنايي من با شهيد بنوي به سال 1363 بر مي گردد . در منطقه ي « قفاس » با اين برادر آشنا شدم . در آن سال ، عمليات شناسايي را در آن منطقه انجام مي داديم و از طريق دريا و رأس آبادان به سمت بندر « فاو » مي رفتيم و ادامه ي همين شناسايي ها زمينه ي اجرايي عمليات والفجر 8 را پي ريزي كرده بود .

    شهيد قاسم بنوي بسيار آشنا به مسايل مذهبي بودند و سر نترس و بي باكي داشتند . در آن منطقه مدتي آذوقه مان تمام شده بود و غذايي براي خوردن نداشتيم . ما روي آب بوديم و درون قايق با كمك ريسمان و قلاب ، ماهي مي گرفتيم و آنجا مي پختيم و مي خورديم . اوايل جنگ بود و از نظر معيشتي و رفاهي شرايط بسيار سختي داشتيم ولي با همه ي اين احوال ، مردانه پايداري مي كرديم و به دشمن هيچ امتيازي نمي داديم .

    « شهيد بنوي » هر صبح كه بلند مي شدند پس از نماز صبح زيارت عاشورا مي خواندند و بسيار شوخ و شيرين زبان بودند .

    يك روز از منطقه ي عملياتي فاو بر مي گشتيم . رانندگي ماشين به عهده ي شهيد بنوي بود . من كنار دست ايشان نشسته بودم . ناگهان دشمن شيمايي زد . وسط جاده ، ماشين را نگه داشت . گرد و خاك شيميايي همه ي ماشين را پوشانيد . شهيد بنوي كه مي دانست من قبلاً شيميايي شده ام ، مردانه و با شجاعت مرا از صحنه خارج كرد و مرا از مرگ حتمي نجات داد .

    بعد از اينكه به بيمارستان آمدم ، ديدم حال خودش نيز زياد خوش نيست و اگر از خود گذشتگي ايشان نبود من نيز به خيل شهدا مي پيوستم .

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بي براء
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید