مشخصات شهید

شهید فرج الله جمشیدی

250
نام فرج الله
نام خانوادگی جمشيدي
نام پدر ابراهيم
تاربخ تولد 1342/04/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1363/12/24
محل شهادت شرق دجله
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل آموزش وپرورش
تحصیلات دانشجو
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    بسم رب الشهداء

     

    در اول تيرماه سال چهل ودو درست يك ماه ونيم بعد از آغاز قيام 15 خرداد 42 در شهر برازجان  يكي از سربازان امام خميني به  دنيا آمد كه نامش را فرج ا… نهادند . فرج ا… دوران كودكي خويش را در دامان پر مهر خانواده رشد ونمو نمود. فرج ا… در دوران نوجواني به سر مي برد كه انقلاب مردمي به رهبري امام خميني به اوج خويش رسيد ودر اين ميان فرج ا... در تظاهرات و شعار نويسي بر عليه رژيم منحوس پهلوي فعاليت مي نمود . بعد از پيروزي انقلاب شهيد جمشيدي در تشكيل بسيج مستضعفين  نقش بسزايي داشت ودر بسيج هم به نگهباني مي پرداخت . ايشان در زمينه تحصيل هم با استعداد بود تا جايي كه ديپلم خويش را كه گرفت وارد دانشگاه تربيت معلم گرديد ودر رشته كارداني رياضي قبول گرديد و مشغول به تحصيل شد. فرج ا... با شروع جنگ تحميلي به جبهه نبرد حق بر عليه باطل شتافت و به پاسداري از ناموس اسلامي خويش مشغول گرديد . شهيد فرج ا... جمشيدي به علت نشان دادن لياقت خويش در واحد تخريب تيپ المهدي (عج) به عنوان تخريب چي در آمد ودر پاكسازي ميادين ميت و انهدام مواضع استراتژيكي دشمن مشغول گرديد. فرج ا... فردي با ايمان   ومتقي بود كسي بود كه در بين افراد اقوام و در ميان دوستان خويش از محبوبيت خاصي برخوردار بود. اين شهيد همام هم در ميدان تحصيل موفق بود وهم در ميدان جنگ با كفار جهاني سرآمد بود . واين نشان دهنده تربيت آسماني امام بود كه فرزنداني چون فرج ا... را در زير نظر عنايات خويش تربيت نموده بود . شهيد جمشيدي در نهايت در تاريخ 11/7/63 از طريق بسيج به جبهه اعزام شد و در شرق دجله بر اثر جراحات جنگي در تاريخ 23/12/1363 به شهادت رسيد. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    حمد وسپاس خداي را كه ما از ظلمت وكفر به نور هدايت جمهوري اسلامي وارد نمود ما انسانهاي رشته كساني بوديم كه به حقوق يكديگر تجاوز مي كرديم زورمندان بر ضعيفان ستم مي كردند بزرگ بر ما  لطف كرده بودند كه يكي از بندگان خاص خود را برانگيزد تا ما را به عدالت وقيام براي اعتلاي حق دعوت نمابد وما از گمراهي نجات دهد درود خدا بر محمد مصفي (ص) وخاندان او باد كه چنين انسانهاي همچون خميني كبير را با مكتب نجات خود تربيت نمود تا اين سلاله پاك نبوي بتواند اسلام را در اين زمان احيال كند خداوندا از تو عذر مي خواهم كه نتوانستم وظيفه بندگي را بجا آورم وبا آن هستي خود را مديون مي دانم بر تو عصيان نمودم تو را شكر مي گويم كه گناهانم را پوشاندي وبر من ترحم كردي سعادت شركت در حق عليه باطل را به من عطا فرمودي پروردگارا ميل ورغبتم به ديدار تو زياد شده ودنيا چون دايره هاي پولادين دست وپايم را بسته اند . خداوندا از تو ميل مي خواهم كه موانع دنيايي را از پيش پايم برداري تا هر چه زودتر به لقاي تو نائل كردم .خداوندا مرا از تابعان حضرت محمد (ص) واهل بيتش قرار بده خود مي داني كه اين امام عزيز چگونه امت شريف ايران پرتگاهي هولناك نجات داد ودوباره مكتب بخش اسلام را احيا نمود واز تو مي خواهم كه عمر طولاني همراه با عزت وسربلندي به اين قائد الشان عطا فرمائيد همواره طاقتم را زياد كن تا بتوانم شكر نعمت هايت را بجا آورم اي امت اسلام بدانيد كه امروز خميني حبل التين است همگي به اين ريسمان چنگ زنيد و آن را رها بخدا سوگند امروز صراط مستقيم همان راه خميني كبير است ولاغير . خداوندا والدين مرا از من راضي گردان و با رسولان وخاصان درگاهت محشور گردان خداوندا جرعه اي از شهد شيرين شهادت را به كامم بچشان با وصالم به درگاهت آرامش پيدا كند . خدايا مرا از نمازگزارن واقعي قرار بده همچنين از تو مي خواهم از قاريان وعاملان كتابت قرار بدهي از خانواده ام مي خواهم آنچنان به تكليف خود عمل نمايند كه رضايت خداوند تبارك تعالي باشد وهمواره دشمن اسلام را مايوس تر از گذشته سازند از همه كساني كه حتي دارند خواهش والتماس مي كنم كه به محض شنيدن اين جملات مرا عفو كنند زيرا من توان تحمل آخرت را ندارم هرگز شهدا را فراموش نكنيد تا خداوند سبحان شما را فراموش نكند .از خانواده ام مي خواهم برايم بخوانند واگر توانستند برايم روزه بگيريد وهمواره در نماز هاي جماعات شركت فعال داشته باشند ودر پايان همه امت حزب الله وهميشه در صحنه عاجزانه مي خواهم كه مرا ببخشند. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    مصاحبه با مادر شهيد فرج الله جمشيدي :

    در يك سالگي در شب عاشورا ناراحتي مي كرد و چنان اسهال و استفراغ مي كرد و تهوع داشت كه گوي تا لحظات ديگر به معبود خود مي پيوند و در اين لحظه گفتم دادمت به علي اصغر سيد الشهدا و در اين موقع بود كه يك زن قد بلندي در نظرم آمد وگفت يك شيشه عرق گل گاوزبان شكر داغ كن و به او بخوران تا خوب شود تو مي گويي دادم در راه علي اصغر سيد الشهدا نمي خواهد بدهي او را بغل كن وبرو بهر حال به شكر خدا خوب شد و فرج الله در 12 سالگي نماز و روزه خود را بجاي مي آورد خود شهيد فرج الله به ما گفت بايد هميشه در برابر خدواند وضو داشته باشم شهيد هميشه خواهرش را به نماز جمعه و نماز جماعت مي برد ووقتي وارد حياط ميشد دستش به سينه بود و سلام مي كرد و با همه مهربان بود وقتي كه درسش تمام ميشد به او گفتم درست را بخوان تا براي دانشگاه و دانشسرا قبول شوي گفت ما در برايم دعا كن تا در دانشگاه اصلي قبول (منظورش اين بود كه شهيد شود .) وقتي مي خواست به جبهه برود به او گفتم نرو تازه برادرت فوت كرده است و جاي داغ تو را ندارم گوش نداد در امرار ومعاش خانواده كمك مي كرد و در خانه نيز عصاي دست و با همه صميمي بود . مادر شهيد مي گويد من اينچنين فرزندم را تربيت كردم وقتي كه پدرشان چيزي كه از بازار خريد مي كرد شب بالاي سرشان مي گذاشتم صبح كه بيدار مي شدند مي گفتم بياييد اينها را بخوريد ملائكه ديشب اينها را آورده ايد و ميكائيل تقسيم كرد و اين روزي شما مي باشد . پدر شهيد مي گويد در هفت سالگي مناجات مي كرد ومردم را از خواب بلند مي كرد ووقتيكه انقلاب شد در ماه محرم براي عزاداران آب بهره مي كرد . شهيد در بسيج خيلي فعاليت مي كرد و بنياد بسيج مقاومت كربلا را گذاشت تا كه مي توانست قرآن و به ديگران مي آموخت . شهيد از اوقات فراغت خود به خوبي استفاده مي كرد و نماز جماعت برپا مي كرد و در سال 1360 به همراه شهيد محمود كاظم زاده در انجمن در انجمن اسلامي به آ‎موزش قرآن مي پرداختند و به مسائل معنوي زياد اهميت مي داد. شهيد وقتي مي خواست به جبهه برود از طرف دانشگاه شيراز به جبهه مي رفت و بعد از دفتر نمايندگي ولي فقيه به خانواده خبر مي دادند خانواده شهيد مي گويند دقيقا نمي دانيم چند بار به جبهه رفته است چونكه بي خبر به جبهه مي رفت ما هم خيال كرديم در حال تدريس تا بعد به ما خبر مي داند كه به جبهه مي رفته است . برادر شهيد مي گويد بعضي وقت با شوخي مي گفت مي خواهم هيكل خود را قوي كنم چون شهيد يك كم ضعيف بود ه وقت كسي چيزي به او مي گفت او هم در مقابل با گريه مي گفت پناه مي برم به خدا از دست آدم قوي ها در دفترچه خاطرات را با دستنوشت خود شهيد در روزنامه ليان به چاپ رسيده است . مادر شهيد مي گويد شب حمله مرتب در خواب مي ديدم كه داشت در خوني مي غلتيد گفتم اسمت چيست گفت جمشيدي گفتم اسم كوچكت گفت نمي گويم تا دلت نسوزد و آن شب به هيچ كس چيزي نگفتم و فقط گفتم يا حضرت زينب (س) به فريام برس پدر ش وقتي از اهواز برگشت مستقيما رفت و تخت ها را مرتب كرد و گفتم حتما خبري است كه دارد وسايل را جابه جا مي كند آنوقت گفتم يا امام حسين (ع) اي كه همه سرها در راه تو داده شد از شب تا صبح نخوابيده بودم چيزي هم براي كسي نمي گفتم و گفتم اي حضرت زينب اگر تو گفتي اي صبح دم يك دم بدم من هم مي گويم وقتي پدرش صبح خواست از خانه بيرون برود گفتم نمي خواهد بروي و به گفتم از اهواز آمده اي چه خبر براي من. يك روز عصر بود از بنياد شهيد تماس گرفتندو آماده شويد مي خواهيم شما را با خودمان ببريم كربلا چون مريض بودم گفتم نمي توانم و شهيد در خواب من آمد . و گفت خودم مي برمت كربلا وبر مي گردانمت و از صبح تا شب زني در خواب من آمد وقتي بهش گفتم پايم درد مي كند او جواب داد پاي من را ببين چگونه تاول زده است و خونين است و بعد گفت مي گويي پاهايم درد مي كند و صبح روز بعدش رفتيم كربلا و ديدار دشت كربلا حسين بن علي (ع). ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    خاطره از همرزم شهيد فرج الله جمشيدي  :

    هروقت با شهيد جمشيدي مشغول شوخي مي شديم از آنجا كه لاغر اندام و ضعيف الجثه بود واو را در بغل گرفته وفشار مي داديم اين جمله را تكرار مي كرد كه (( اعوذ باللع من الانسان القوي )) وي مي افزايد اگر چه جثه ضعيف داشت اما هميشه با قوي ها كشتي مي گرفت و مي افزايد كه در يكي از عملياتها با وجود اينكه شانه او زخمي بود اما مهمات را با همان شانه حمل مي كرد و بروي دوش تا محل مورد نظر مي برد . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید