مشخصات شهید

شهید غلامرضا پیروزنام

192
نام غلامرضا
نام خانوادگی پيروزنام
نام پدر محمد
تاربخ تولد 1327/04/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/02/18
محل شهادت خرمشهر
مسئولیت آرپي جي زن
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره ابتدايي
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    اول تير ماه سال بيست و هفت هجري شمسي ، آخرين پسر « محمد زيراهي » ديده به عالم خاكي باز كرد . پدر مؤمن و متدين او را « غلامرضا »  نام نهاد و در دامان مادري پاك و عفيف به نام « زينب آبسته » پرورش يافت .

    از همان كودكي با دين مبين اسلام و احكام و فرايض آن آشنا شد و آموخت كه آن را سرلوحه ي زندگي خود قرار دهد . قرآن ، كتاب آسماني هدايت بشر ، را در پنج سالگي در مكتب خانه فرا گرفت و با حروف الفباي عربي و فارسي آشنا گشت و با همان حروف مي توانست بنويسد .

    به سبب تنگدستي و مشكلات فقري كه بر خانواده حكمفرما بود ، نتوانست به تحصيل در مراحل تعليماتي ابتدايي دست يابد و چون پدر خود را نيز از دست داد ، داغ يتيمي بر اين مشكلات افزوده شد به ناچار به كمك برادران خود ، به كار كشاورزي و چوپاني پرداخت . وي لحظه اي براي تأمين مخارج خانواده ، دست از كار نمي كشيد و تحمل سختي ها را براحتي و بيكاري ترجيح مي داد ؛ بنا بر اين ، پس از چندي ، راهي كويت شد تا گرهي از مشكلات خانواده را بگشايد .

    سال پنجاه و چهار با خانم « زليخا افشار مزارعي » پيوند زناشويي بست . او كه در عقيده ي خود استوار بود . نمازهايش را به وقت ادا مي كرد ، صله ي رحم را از ياد نبرد و مهمان نوازي و احترام به اقوام و خويشان را فراموش نكرد .

    با اوج گيري انقلاب اسلامي به وطن بازگشت و در راه پيمايي هاي ضد رژيم همرزاه با مبارزين انقلابي شركت و حضور فعال داشت . پس از پيروزي انقلاب ، با هدف پاسداري و حراست از موجوديت نظام به خيل سپاهيان پيوست و در اين راسا به جبهه ي نبرد عليه دشمن بعثي اعزام گرديد . سرانجام پس از رشادت و دلاوري در عمليات بيت المقدس، جبهه خرمشهر در تاريخ هجدهم ارديبهشت ماه سال شصت و يك به ديار معبود سفر كرد و به خيل شهيدان كربلاي خميني پيوست ادامه مطلب
    در وصيت نامه خود مي نويسد :

    « بسم ا… الرحمن الرحيم . الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل ا… باموالهم و انفسهم ، اعظم درجه عندا… و اولئك هم الفائزون .

    آنان كه ايمان آوردند و هجرت و جهاد در راه خدا با مال هايشان و جان هايشان كردند مرتبه ي آنان در نزد خداوند بزرگ است و آنان كاميابند .

    با سلام و درود بر خاتم انبياء محمد ( ص)  اشرف مخلوقات  و جانشينان برحقش ، امامان معصوم و به نائب مهدي موعود (عج) ، امام امت و خميني بت شكن اين فرزند پاك حسين (ع) كه زندگي خود را براي خدمت به خدا و خلق خدا فدا كرد و هميشه خود را فاني در مكتب مي داند . و هيچ از خويش صحبت نمي كند . و از خدا و خلق خدا صحبت مي كند . اميدوارم كه خدا ، تا انقلاب مهدي (عج) حفظش كند و براي امت اسلام او را باقي بگذارد .

    اكنون كه اين وصيت نامه را مي نويسم ، هدف اين است كه ان شاءا… برويم و بر كفار بعثي بجنگيم و آنها را از سرزمين عزيز اسلاميمان بيرون كنيم و به آنها ثبات كنيم كه اين جنگ ، ايمان است كه مي جنگد نه سلاح هاي مدرن اميدوارم كه به زودي زود عنايت خداوند شامل حال شما رزمندگان اسلام شود و در اين كار ، مشيت الهي و پيروزي نصيب سپاهيان اسلام گردد .

    برادر جان ! علي زيراهياني از شما خواستارم كه تا اين مدتي كه بنده نيستم به عنوان سرپرست خانواده ي اينجانب باشيد . برادر جان ! آن ثلث نخلي كه سهميه ي برادرت مي باشد . آن طوري كه شرع اسلام ، حكم مي كند عمل كنيد و اگر كسي طلبي از بنده دارد ، چون اين حقير اطلاعي ندارم طلب آن ها را با مدرك بدهيد تا در گردن ما چيزي نباشد و از همه ي برادران خواهانم كه مراسم براي سوگواري اينجانب فقط سه روز باشد .

    اي مادر عزيزم كه واقعاً زحمت براي اين فرزندت كشيدي و شب ها تا سحر و روزها تا شب به خودت رنج و زحمت روا داشته اي ، مرا حلال كن و هيچ گونه در اين راهي كه دارم ناراحت مباش و مانند كوهي استوار باش.

    خانواده ي عزيز محترم كه حال در نزد تان نيستم شما را به خداوند تبارك و تعالي و مهدي موعود (عج) واگذار كردم و به برادران و خواهران مي گويم كه هيچ گونه ناراحت نباشيد . هر چه از طرف حق تعالي آمد راضي و خوشنود باشيد .

    از برادر ارجمندم علي ، خواستارم كه از تمام برادران ديني ، دوستانم و خواهرانم طلب عفو و آمرزش و حليت برايم كند .  ما را حلال كنيد تا ما آسوده باشيم . چون در هر صورت ، انسان معصوم نيست و ممكن است كه خطايي از طرف بنده صورت گرفته باشد . الخصوص در مزارعي و بي براء .

    والسلام  عليكم و رحمه الله و بركاته » ادامه مطلب
    از اين شهيد بزرگوار ، سه فرزند به نامهاي راضيه ، قاسم و زينب به يادگار مانده است دختر بزرگش كه هنگام شهادت پدر ، پنج ساله بود ، اكنون با طي كردن تحصيلات عاليه در مقطع كارشناسي در آموزش و پرورش مشغول به خدمت است . وي شبي با روح پدر خود خلوت گزيده و او را چنين ياد مي كند : « احساس عجيبي دارم نمي دانم از كدامين واژه استفاده كنم كه ترجمان احساسم باشد ؛ شايد نتوانم آنچه در دل دارم بر زبان بياورم :

    كي رفته اي زدل كه تمنا كنم تو را

    كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را

    غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور

    پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را

    پدر جان ! به گذشته كه مي انديشم تو را در گروه ( والسابقون السابقون ) مي يابم ؛ تو كه بر همه دوستانت سبقت گرفتي تا بالاخره مصادق ( اولئك المقربون ) شدي .

    پدر عزيزم ! نمي دانم چقدر از آنچه در قلب دخترت مي گذرد خبر داري كه سالها با ياد و نام تو مي تپد . هيچ انديشه اي نكند اين قلب ترك بردارد . نكند اين قلب بشكند . اما اگر آه قلب با نام و ياد تو بشكند زهي سعادت و افتخار ! يادش به خير روزهايي كه مرا در آغوش مي گرفتي آرام مي كردي و با دستان مهربانت نوازشم مي كردي و من احساس مي كردم هميشه با تو خواهم بود . هميشه اي كه پايان نخواهد داشت ؛ اما چه زود خورشيد وجودت غروب كرد و ما از نور آن بي نصيب مانديم .

    پدر مهربانم ! حالا فقط عكسي از تو برايم باقي مانده است و يك دنيا خاطره كه از زبان مادر و دوستان و همرزمانت شنيده ام . خاطراتي كه تو را برايم عزيزتر مي كند . آه ، كه چه قدر دل تنگ تو ام دلتنگ غصه هاي سنگين بي تو بودن . اي خدا ، اي خداي بزرگ ! اگر لحظه اي به ديدنم بيايد از گلبرگ شقايق برايش فرشي زيبا خواهم بافت و آن را با برگهاي سبز ، زينت خواهم داد . اگر بيايد ، آري ، اگر بيايد تمامي خانه را با مرواريدهايي كه از چشمان خودم ، برادرم و خواهر كوچكم مي چكد چراغاني خواهم كرد و بوته گل ياسي خواهم آورد تا تمامي خانه از بوي دل انگيزش عطر آگين شود .

    اما نبايد ناراحت بود ؛ زيرا او شهيد راه حق است و به نداي رهبر لبيك گفته و در راه انقلاب جان نثار كرده و پيرو سالار شهيدان « ابا عبدا… الحسين (ع) » كشته است .

    براستي ، اگر خرمشهر نبود اگر عمليات بيت المقدس نبود ، تو كجا شهيد مي شدي ، تو در كدامين كربلا به خون پاك و مطهر خويش مي غلطيدي ؟ حتماً كربلاي ديگر مي جستي !

    براستي اگر دفاع مقدس نبود ، تو چه مي كردي ؟ اگر امام نبود ، تو پيرو كدامين رهبر مي شدي ؟ تو قامتي به بلنداي تاريخ داشتي كه بايد در جهان برتر جولان دهد . تو ، اعتقادي به وسعت دريا داشتي كه بايد به اقيانوس بي كران شاهدان تاريخ بپيوندند .

    پدر جان ! قسم به سرخي شفق ، به غربت غروب ، به خاك ، به خاك كربلا ، به بند بند وصيت شهداء ، به قنوت بسيجي ، به آستين هاي خالي ، به ولايت حيدري ، به شهادت و قسم به هر آنچه از ياد رفته است ، اجازه نخواهم داد پرچم سرخ شهادت بر زمين بماند و ياد شهيدان از قاموس جان ها پاك شود .

    پدر جان ! اين درد و دلي بود از دخترت و عاطفه ي فرزند نسبت به پدر كه ابراز شد . رازي بود كه رمز آن نزد توست و ماندگار :

    « ما را به تو سري است كه كس محرم آن نيست

    گر سر برود سر تو با كس نگشايم »

    شهيد پيروز نام ، هدف خود را دفاع از ميهن اسلامي عنوان مي كند و فرياد بر مي آورد كه اين جنگ ، جنگ ايمان عليه كفر است . ادامه مطلب
    همرزم وي آقاي « حسنعلي سيامنصوري » از نحوه ي شهادتش ، مي گويد : « غروب روز پانزدهم ارديبهشت سال شصت و يك بود بر روي رودخانه كارون پل شناوري بسته شد . ما براي آزاد سازي جاده ي خرمشهر ـ اهواز به اين منطقه رفتيم قسمت زيادي از منطقه ي مورد عمليات ، آزاد شد و تعداد زيادي از همرزمان به شهادت رسيدند . براي سازماندهي مجدّد به مقرّمان كه در حسينيه اي بود منتقل شديم . من و شهيد « سيد اسماعيل موسوي » و « شهيد پيروزنام » سه يار جداناشدني بوديم . در آن مرحله ، يكي از تيربارچي هاي عراقي را اسير كرده بوديم من مي خواستم او را بكشم كه شهيد پيروزنام از پشت سر فرياد زد : « او را نكش اسير ماست !» در همين لحظه كه مشغول صحبت كردن با هم بوديم مزدور عراقي به طرف من دويد تا اسلحه را از من بگيرد و مرا بزند . شهيد پيروزنام به كمك من آمد و آن بعثي را به هلاكت رسانيد .

    در مرحله ي دوم  حدود هفت ، هشت روز دفاع مي كرديم تا چهل و هشت ساعت ، آب و غذا به ما نرسيد . نيروهاي عراقي پاتك زدند . قرار بود نيروي تازه نفس برسد ؛ ولي تعللي ايجاد شد آتش دشمن بسيار شديد بود صدها تانك دشمن ما را در محاصره ي خود قرار داده بودند . « پيروزنام ، آر پي جي را آماده كرد و خود را پشت خاكريز رساند ، با اولين شليك يكي از تانك ها را هدف قرار داد . چون تانك ها كنار هم بودند چند تاي ديگر نيز در اثر همين هدف آتش گرفتند . در آن عمليات نزديك به هفتاد تانك به غنيمت گرفته شد .

    پس از پايان پيروزمندانه ي عمليات ، فرمانده ي ما در جمع گروهان حاضر شد و گفت : « چه كسي اين كار را انجام داد همگي گفتيم : « پيروزنام» . فرمانده ، پس از تحسين اين كار ، گفت :« تا وقتي چنين « رئيس علي دلواريي » هائي  در جبهه داريم ، شكست براي ما معنايي ندارد »

    دو ، سه روز بعد ، سنگرها را يك نفره كردند و من از آقاي پيروزنام جدا شدم . روزي او را ديدم كه از پايين خاكريز به بالا نگاه مي كرد و در جست و جوي من بود . او را صدا زدم . خيلي ناراحت به نظر مي رسيد . گفتم : « چرا اين قدر ناراحتي ؟ » ابتدا چيزي نگفت ، وقتي با اصرار من مواجه شد ، گفت : « سيد اسماعيل شهيد شده » . همراه با هم نزد فرمانده رفتيم و گفتيم : « بگذارزيد ما ، در كنار هم در يك سنگر باشيم . » فرمانده قبول كرد.

    ما با گوني و چوب سنگري براي خود ساختيم . ظهر همان روز ، چند دقيقه اي خوابيد . يك دفعه از خواب پريد . و در حالي كه دستش روي سرش بود پرسيدم چه شده ؟ گفت : « در خواب ديدم كه من و امام خميني براي چرانيدن گوسفندان به نخلستان هاي « حسين عباسي و تره‌ي آقا » رفته ايم . ديدم امام ، دستمالي را كه در آن مقداري نان بود باز كرد و خطاب به من گفتند : « بيا با هم صبحانه بخوريم . » لحظه اي ، منطقه ؛ جنگي شد . در همين لحظه . خمپاره اي بين ما به زمين خورد . تركش آن يه سرم اصابت كرد . امام ، سرم را روي پاي مباركش گذاشت و فرمود : « خوشا به حالت كه به آرزويت رسيدي !‌ »

    عصر همان روز بود كه نيروهاي عراقي پاتك زدند تا ده متري ما جلو آمدند و رزمندگان موفق شدند چند تانك آنان را هدف آر پي جي قرار دهند و آن ها را متواري سازند .

    بار ديگر ، شب هنگام تانك هاي عراقي به ما حمله كردند . نيروهاي پياده ي دشمن به دنبال تانك ها به سوي صفوف رزمندگان آتش گشودند و تيربارچي هاي دشمن ، بسياري از نيروهاي ايراني را به شهادت رساندند . فرمانده  فرياد كشيد « يك نفر ترتيب اين تيربارچي ها را بدهد . » « غلامرضا »  با شجاعت وصف ناپذيرش همه ي آنان را از پاي در آورد . خشاب اسلحه اش تمام شد . مي خواست آن را پر كند كه ناگهان سرش را از سنگر بيرون آورد . همين لحظه ، تركشي به مغز ايشان اصابت كرد . سرش را روي پاهايم گذاشتم كه قمقمه آبي روي صورتش بپاشم ؛ ولي لهو به ديدار خداوند نايل شده بود . »

    ياد سردار دلاور ، شاهد پيروزنام

    فرّ نامش ياور شاه خراسان ياد باد

    خانم افشار قبل از شهادت همسرش ، در عالم خواب ديده بود كه در حال نبرد ، تيري آتشين از سوي دشمن به سمت چپ پيشاني اش اصابت مي كند و خون ، محاسنش را فرا مي گيرد و مي گويد : « خبر شهادت همسرم را از طريق راديو مطلع شدم . البته برادران همسرم خبردار شده بودند . وقتي كه از همرزمانش سئوال گرفتم ، همانطور كه در خواب ديده بودم شهيد شده بود ! » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید