مشخصات شهید

شهید غلامرضا جوان

224
نام غلامرضا
نام خانوادگی جوان
نام پدر مراد
تاربخ تولد 1343/10/20
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/11/28
محل شهادت فاو
مسئولیت مسئول عمليات تيپ33
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • فرمانده واحد عملیات تیپ33المهدی(عج) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زندگینامه در دوم دی ماه 1343 در خانواده ای کوچک ،اما با صفا و معنوی در شهر برازجان کودکی پا به عرصه وجود نهاد که والدین گرامی اش به واسطه عشق و محبتی که به اهل بیت (علیه السلام ) داشتند ،نام نیکوی «غلامرضا» را بر وی نهادند تا غلامی و نوکری ا مام رضا (ع) همیشه آویزه ی گوشش باشد .پدر و مادر به رغم کمبود مادی ،از عشق به معصومین (ع) ،هر آنچه در دل داشتند ،به فرزند می آموزند واز این رهگذر،غلامرضا از فقر به غنا می رسد . غلامرضا تازه پا به پای مادر و دست در دست پدر شیوه ی راه رفتن را آموخته بود و پاهای کودکانه اش قدرت جست و خیز پیدا کرده بود که تقدیر الهی ،پدر را از دیدن جمال صورت و سیرت غلامرضا محروم کرد.

    .پدر که نعمت بینایی را از دست داده بود در خانه و بیرون از خانه زندگی اش دگر گون شد .غلامرضا که رنج و اندوه پدر را از سیمایش می خواند ،کنار پدر می نشست و از پدر دور نمی شد .با همان زبان کودکانه اش به پدر امید می داد و می گفت :با با غصه نخور که نابینا هستی .پدر که حالا دنیا در چشمش تیره و تار شده بود ،با حرف های غلامرضا نور امید و برق شادی را در دل خود حس می کرد .دو باره غلامرضا شیرین زبانی می کرد و می گفت :اگه با با نابینا هستی ،من، هم چشم تو هستم ،هم دست و پای تو .با این حرف ها به پدر امید و دلداری می داد .بعدها همه دیدند چگونه غلامرضا پای حرفش ایستاد و عصا کش پدر گردید .به قولی ،رفیق گرمابه و گلستان پدر بود . دست پدر را می کشید و برای خرید به بازار می برد .

    حتی با هم سر کار می رفتند تا برای کسب روزی حلال و تامین معاش خانواده کوشش نماید . خدا خواسته بود روح و جسم غلامرضا در کوره ی حوادث وسختی های زندگی ساخته شود تا روز امتحان سر بلند و عزیز بیرون بیاید .او با همه تنگناهای مادی که در زندگی داشت با توکل بر خداوند در سایه عزم و اراده ی استوارش پا به مدرسه گذاشت .دوره ی ابتدایی را در دبستان معرفت و دوره ی راهنمایی را درمدرسه ارشاد برازجان با موفقیت به پایان رساند .

    دوره ی راهنمایی درآغاز دوره ی نوجوانی قرار داشت و مبارزات مردم ایران به رهبری امام خمینی (ره)به پیروزی خود نزدیک می شد .او نیز عاشقانه به صفوف مستحکم مبارزان پیوست .و تا زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید در همه مبارزات ، راهپیمایی ها وصحنه های مبارزه که در شهر برازجان بر گزار می شد فعالانه حضور داشت . بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وبا شکل گیری و آغاز رویش شجره ی طیبه بسیج در فهرست مسافران بهشت اسم نوشت .در پایگاه بسیج تمام ماموریتهای محوله را به بهترین نحو انجام می داد.

    او که سر شار از ایمان و شجاعت بود ،در تعقیب و دستگیری منافقین که دل خونی از آنها داشت شرکت می کرد .در یکی از درگیریهایی که بین او و تعدادی از منافقین رخ داد تا آستانه شهادت قدم بر داشت که با حضور به موقع دایی و دوستان دیگر از چنگ افراد ضد انقلاب نجات یافت . با آغاز جنگ تحمیلی فصل دیگری از دل باختگی و عاشقی در کارنامه پربارش گشوده شد .دفاع مقدس مردم ایران دربرابرصدام نوکرائتلاف شیاطین جهانی ،دریچه ای از نور و عرفان به رویش گشوده بود .اوبا حضور تاثیر گذار در جبهه ها مراتب وفاداری و اخلاص خود به امام و نظام الهی را به اثبات رساند .

    حضور سبزش در جبهه نور علیه تاریکی ، آغاز و پایانی نداشت .تقریبا در بیشتر عملیات برعلیه دشمنان ایران بزرگ، از غرب تا جنوب کشور شرکت داشت و از خود رشادتها و حماسه هایی به یادگار گذاشت . غلامرضا اولین بار از طرف بسیج به پادگان آموزشی کازرون اعزام شد و بعد از دو ماه فرا گیری آموزش نظامی به منطقه ی جنگی اعزام شد .از اوایل جنگ ،غلامرضا نبرد خود را با متجاوزین در شهرهای خرمشهر و سپس آبادان را آغاز کرد .بعد از آن به دهلران اعزام شد و در واحد تخریب که خالص ترین و شجاع ترین نیروهای رزمنده را به خود جذب می کرد ،مشغول خدمت گردید و به کار پاک سازی میادین مین پرداخت .غلامرضا در تیپ فاطمه (س) بود و سپس به تیپ المهدی آمد و مسئولیت واحد تخریب این یگان را به عهده گرفت.

    یکی از همرزمان شهید نقل می کند :دریک عملیات شناسایی در حوالی 20 متری سمت چپ دکل دیده بانی دشمن ؛به ساحل دشمن رسیدیم .به دلیل انحرافی که داشتیم از پایین دست سنگر های دشمن حرکت می کردیم و به طرف محور شناسایی خودمان می رفتیم .درون سنگر های دشمن سر و صدای زیادی بود ،ولی ما شنا کنان و به راحتی از زیر سنگر های آنها عبور کردیم .تقریبا 6 سنگر نگهبانی را پشت سر گذاشتیم تا به محور «فرمان» رسیدیم .به اولین موانع دشمن که دو ردیف میله ضربدری بود و سیم خار دار حلقوی نیز پشت آن نصب شده بود ،رسیدیم و از آن عبور کردیم .

    در اینجا به پنج متری سنگر دشمن رسیدیم ،استراق سمع کردیم و متوجه شدیم سنگر خالی است .جلوتر مانع دیگری نبود ولی چون زمین باطلاقی بود و رد پای ما بر جای می ماند و آسمان هم صاف شده بود ،تصمیم بر گشت گرفتیم . سرانجام در تاریخ 28 / 11/ 1364 غلامرضا به آرزوی دیرین خود رسید . او پس از سالها مجاهدت وتلاش در این تاریخ در عملیات والفجر 8به شهادت رسید.پیکر مطهرش تا سیزده سال مفقود الاثر بود تا اینکه توسط گروه تحقیق و تفحص پیکر مطهرش که چند استخوان و پلاکی از او به یادگار مانده بود ،کشف شد و به زادگاهش برازجان منتقل شد و در میان حزن و اندوه شدید دوستان و خانواده و سایر مردم قدر شناس و شهید پرور به طرز باشکوهی تشییع شد ودر بهشت سجاد برازجان به خاک سپرده شد . ادامه مطلب
    ای کسانی که ایمان آورده اید جهت چیست که چون به شما امر میشود که برای جهاد در راه خدا خارج شوید چون بار گران به خاک زمین دل بسته اید آیا راضی به زندگانی دوروزه دنیا عوض حیات آخرت شده اید در صورتی که متاع دنیا در پیش عالم آخرت اندک و ناچیز است.

    با سلام و درود بر یگانه محبوب عزیزم که در رحمت خویش را برویم باز کرد و از تاریکی به سوی نور کشاند و نگذاشت که در جهالت و گناه غوطه خورم. با سلام بر آقا امام زمان(ارواحنا له الفداء) حضرت بقیة الله الاعظم وصیتنامه خود را با نام او و به یاد شهیدان مظلوم آغاز میکنم.

    الهی هنگامی که گناهم را میبینم بیتاب میشوم ولیکن هنگامی که کرمت را می بینم به طمع می آیم پس اگر عفو کنی تو بهترین راحمی و اگر عذاب کنی تو عادلی، اکنون که قلم برداشته و چکیده های ناقص عقلم را بر روی صفحه کاغذ می آورم تا آخرین کلامم را با دنیای فانی بگویم که هرچند زیباییها، جذابیتها زر و زیورها داراست ولی افسوس که نمیتوانی همه انسانها را گول بزنی و به خود دلبندشان کنی و درونشان علاقمندیهای کذایی به وجود آوری و افسوس به حال انسانهایی که هنوز شناخت در دین پیدا نکرده اند و در پی حوائج دنیوی هستند و به فکر آخرت و روز حساب نیستند. ای انسانهای پاک به خود آیید که بهترین نعمت الهی برای رسیدن انسانها بحد کمال فرا رسیده و خود را برای آن دنیا آماده کنید، نفوس شیطانی و علاقمندیهای نابخردانه و پوچ را از خود به دور سازید، پیرو انبیا و اولیاالله شوید که خداوند با صالحان و دوستدار پرهیزگاران است.

    برادران و خواهران عزیزم شما برتر از آنید که این بنده حقیر بخاهم در خصوص شماها چیزی بگویم شما دینتان را نسبت به اسلام و امام و انقلاب ادا نمودید، درود و برکات خداوندی بر شما که تاکنون وظیفه تان را در قبال جنگ ادا نمودید، به کمکهای خود ادامه دهید، جنگ را فراموش نکنید و در راس همه کارهایتان مسئله جنگ را قرار دهید. امام!امام!امام را این روشنی بخش، این اسطوره تقوا و عبادت و سیاست را پشتیبان باشید تا به این مملکت آسیبی نرسد. از کمبودها نگران نباشید و سختی به خود راه ندهید و به یاد پیامبر و اصحابش در شعب ابیطالب باشید، انشاءا… خداوند دوستدار صابران است. از اختلاف که حربه شیطان است بپرهیزید و از وسوسه های آنها جواب دندان شکن بدهید و بر آنها اجازه سخن گفتن ندهید.

    برادران عزیز سپاهی و بسیجیان، قدر همدیگر را بدانید، شما در جامعه همانند دژی استوار برای ملت و چراغی روشنگر باشید، قدر این بسیجیان را بدانید چون بسیج مدرسه من است و من در این مکان تربیت یافته ام خود را سراسیمه مدیون این مکان مقدس میدانم، بسیج قدمگاه مقدم شهیدان خدایی است. نماز جمعه این صفوف به هم فشرده را خالی نکنید، نماز جمعه سنت عبادی،سیاسی،نظامی دیرپای محمدی میباشد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
     

    شهيد دوره راهنمايي خود را در مدرسه ارشاد طي كرد و دوره دبيرستان خود را در دبيرستان آيت الله بهشتي ادامه داد و در اوايل انقلاب دوشادوش ديگر رفقا بطرف ماموران شاه سنگ پرتاب مي كردند و شركت فعالانه در تظاهرات وراهپيماييها داشت و بفرمان امام خميني مبني بر تشكيل بسيج وي عضو بسيج شد و براي آموزش نظامي به كازرون رفت بعد از آموزش به جبهه اعزام شد و در كسوت تخريب چي به خدمت مشغول شد .

    بعد از دو سال به سمت اطلاعات عمليات گماشته شد به پدر و مادر احترام زياد مي گذاشت و با كوچكترها با مهرباني رفتار مي كرد و تمامي همسايگان از دست وي راضي بودندو در شبها نيز نماز شب مي خواند هميشه به بسيج مركزي مي رفت و شبها به نگهباني مشغول بود دوستان وي محمد خادمزاده و محمد نوربخش كه در بندر فاو و در عمليات والفجر 8 شهيد شدند پسري خيلي قانع بود در خانه به من خيلي كمك مي كرد و تمام نمازهاي خود را مسجد مي خواندو هميشه پيرو خط امام بود وگوش بفرمان يشان بودنددر روزهاي تعطيل به كار بنايي مي پرداخت و كمك خرج خانه بود و بعضي روزها دست پدرش را مي گرفت و به بازار مي برد تا خريد كنيم .

    روزي كه خواست به جبهه اعزام شود نوري در پيشاني وي ديدم و احساس كردم كه ديگر بر نمي گردد و شهيد خواهد شد. يك شب خواب ديدم كه از طرف بسيج آمده اند و خبر شهادت وي را به من دادند و هيچ وقت نيز جسد وي را نمي آوردند. از اينكه فرزندم شهيد شده است خيلي خوشحال هستم وحاضرم چهار تاي ديگر نيز در راه اسلام شهيد شوند . و هميشه مي گفت كه برادرها و خواهر هايش را بسيجي بار بياورم .

    برادر شهيد :

    وقتي كه برادرم به جبهه اعزام شد من هشت سال داشتم و ايشان بود كه مرا با بسيج آشنا كرد و هميشه مي گفت راه شهيدان را ادامه دهيد و سنگر ها را خالي نگذاريد و رفتار خيل دوستانه  داشت و احترام به پدر و مادر مي گذاشت ايشان هميشه يك كاري مي كردند كه ما هنوز اين كار را انجام مي دهيم هرگاه پدرو مادرم به داخل خانه مي آمدند جلويش بلند مي شدند و ما هم همين كار را مي كنيم . چون جز بچه هاي اطلاعات عمليات بوده دو روز قبل از عمليات به جلومي رود و دستگير مي شوند و تا لحظه آخر مقاومت مي كنند و عمليات را لو نمي دهند و دشمن رافريب مي دهند كه عمليات در منطقه فكه است و به احتمال زياد همين باعث شهادتش شده است . شب قبل از شهادت و خواب ديدم در يك منطقه سبز هستم و اسبي بدون سوار به من نزديك مي شود صبح آن روز براي ما خبر  آوردندكه ايشان شهيد شده است . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید