مشخصات شهید

شهید علی سیمی

194
نام علي
نام خانوادگی سيمي
نام پدر عبدالله
تاربخ تولد 1347/08/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/11/27
محل شهادت ام القصر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید
    شهيد علي سيمي در مورخه 1347 در شهر برازجان و در خانواده‌اي متدين و مسلمانچشم به جهان‌‌گشود.وي دوران كودكي را در دامان مادري دلسوز و پدري پركار سپري نمود و از دامان پر مهر ايشان درس مهر و محبت به اهل البيت(ع)را آموخت. علي در سن 6 سالگي به منظور فراگيـري علم و دانش وارد مدرسه شد و دوران دبستان را با موفقيت پشت سر نهاد،و وارد دوره راهنمايي گرديد.در دوران انقلاب اسلامي شهيد در سنين كودكي به سر مي برد.و بعد از پيروزي انقلاب وارد مرحله جديدي از زندگي خويش گرديد؛و آن هم ورود به بسيج بود.او شبها در بسيج فعاليت مي نمود و روزها در مدرسه به تحصيل علم مي پر داخت.به دليل علاقه وافر به حضور در بسيج و جنگ تا سوم راهنمايي بيشتر ادامه تحصيل نداد. شهيـد سيمي داراي حسن خلق و اخلاق پسنديده‌اي بود و به همين دليل هميشه در دل خانـواده و دوستان و آشنايـان جا داشت. از آنجا كه اين جوان وارسته بسيـجي عاشق و شيفته حضور در جنـگ و در كنار ديگر برادران و همرزمان خود بود لذا در همين راستا سر از پاي نشناخته راهي ميادين نبـرد حق عليه باطل گرديد تا اينكه بالاخره پس از حماسه‌هاي فراوان و بياد ماندني در تاريخ 27/11/64 در منطقه فاو، ام‌القصر بر اثر جراحات جنگي به درجه رفيع شهادت نائل گرديد. ادامه مطلب

    به نام خدا
    با درود به رهبركبير انقلاب اسلامي و با سلام وصد سلام به رزمندگان اسلام،كه در جبهه هاي نبرد مي رزمند.با نام خداوند بزرگ وصيت نامه ام را شروع مي كنم: اولين وصيتم به مردم شهيد پرور دشتستان اين است،كه امام و ياران امام را تنها نگذاريد.و هميشه پشتيبان اسلام باشيد تا دشمنان نتوانند به اسلام ودين ما ضربه بزنند.دومين وصيتم به مردم اين است كه هميشه در صحنه باشند.سومين وصيتم به خانواده ام اين است كه بر سر مزار من گريه نكنند،چون آن روزي كه من شهيد شوم عيد من است.خوشحال باشيد چون فرزندتان را در راه خدا داده ايد وآخرين سفارشم اين است كه برايم جامه ي سياه بر تن نكنيد؛و خوشحال باشيد كه پسرتان همانند قاسم و اكبر،در ميدان نبرد با دشمنان خدا كشته شده است.ديگر چيزي براي گفتن ندارم .
    والسلام به اميد پيروزي رزمندگان اسلام
    ادامه مطلب
    خواهرشهيد:
    سراسر زندگي اين شهيد بزرگوار براي پدر و مادر و اعضاي خانواده ايشان خـاطره است زيرا ايشان با توجه به سن كمش چنان به انجام فرايض ديني به خصوص نماز اهميت مي داد ، كه باعث تعجب اطرافيان مي‌شد.روزي ايشان بسيار خسته بود ، بـه خانه آمد،در همين هنگام صداي اذان از مسجـد بلند شد او سريع وضو گرفت و آماده شد كه نماز بخواند.در همين حين سفره ناهار هم آماده بود كه مادر از او خواست كه ابتدا ناهار بخورد؛بعد نماز بخواند.ولي ايشان قبـول نكرد و گفت ابتدا نماز مي‌خوانم زيـرا نماز اول وقت ثوابش بيشتر است.و ايستاد و شروع كرد به نماز خواندن كه در آخر نماز از فرط خستگي به خواب رفت،او هميشه سعي مي‌كرد نمازش را اول وقت بخواند.هميشه مي‌گفت سعي كنيد خانه آخرتتان را زيبا بسازيد. هر وقت كه از جبهه براي مرخصي مي‌آمد براي بچه هاي محل مهر و تسبيح جبهه را هديه مي‌آورد.روزي علـي همراه برادر بزرگش به نماز جمعه رفت وقتي كه به خانه برگشت سفره ناهار آماده بود و مادر و برادرش از او خواستند كه سر سفره بيايد و ناهار بخورد؛علي گفت من هنوز با خدا راز و نياز دارم.و با اينكه تازه از نماز جمعه برگشته بود دوباره بر سر سجاده رفت و شروع به نماز خواندن كرد.و اين راز و نياز آنقدر به طول انجاميد،كه وقتي سفره جمع شد و پدر بعد از كمي استراحت،به اتاق رفت،ديـد كه علي هنوز در حال سجده و نماز است.به مادرگفت:به علي نگاه كن،ببين علي زنده است؟ مادر كه ايـن حالت عرفانـي علي را خيلي دوست داشت به پدر گفـت:علي در حال راز و نياز با خداي خود است او را به حال خود بگـذاريم.كه علي سر از سجده برداشت وبه مادرش گفت آفرين مادر آفرين.
    ادامه مطلب
    مادر شهيد:
    شهيد علي سيمي در ماه رجب سال 47 در خانواده اي مذهبي در شهر برازجان ديده به جهان گشود.قبل از تولد ايشان مادر او زهرا كفاش تعريف مي كند:كه در يك صبح روي پله هاي داخل حياط نشسته بودم كه پسر ده ساله ام حسن گفت مادر!بيا برايم نان بياور،من باردار بودم و همين امروز فردا بود كه علي به دنيا بيايد.گفتم مادر من نمي توانم بلند شوم خودت نان بياور.گفت: بگو يا علي!كه يك علي هم در شكم داري.اتفاقاً بعد از چند روز از اين واقعه پسرم بدنيا آمد ونام او را به مناسبت روز تولدش (ماه رجب)علي گذاشتم.شهيد علي سيمي در خانه به دنيا آمد بدون اينكه حتي پرستار و مامايي داشته باشد.روز اول مهر سال 53 همراه مادرش راهي مدرسه ي معرفت شد موقعي كه پا به حياط مدرسه گذاشت دو تا از دوستانش را يافت ودر كنار آنها در صف جا گرفت . مادر مطمئن از اينكه او عاشق درس ومدرسه است راهي خانه شد.خلاصه وضع به همين منوال گذشت و علي درس هايش را هميشه از بر بود.كلاس پنجم را هم پشت سر گذاشت و وارد راهنمايي ارشاد شد.در همين ايام بود كه متوجه تشكل ها و هئيت ها و بسيج شد. چشم و گوشش را باز كرد ومتوجه شد كه از حق و باطلي صحبت مي شود.و بعضي ها در تكاپوهستند كه اقامه عدل كنند.يك عده جوان و نوجوان و پير هم عهد،گرد آمده اند وحرف هاي خوب مي زنند ،حرف هايي كه دريچه اي رو به جهاني دگر بر رويش گشوده بود، جهاني كه در آن مي بايست به همه احترام گذاشت.و ملاك برتري ، سلطنت ومال وزر نبود، بلكه تقوا و پرهيزگاري بود.او از اين كلام ها خشنود مي شود.
    روزي نزد مادرش مي رود،و مي گويد:مادر!شناسنامه ام را بده مادر مي پرسد شناسنامه ات را مي خواهي چكار؟گفت مي خواهم بروم ودر بسيج پايگاه فتح المبين نام نويسي كنم.ظهر ها بعد از تعطيلي مدرسه به پايگاه فتح المبين مي رفت و عصر برمي گشت و در ساخت مسجد سيدالشهداء(ع) (پايگاه ثامن الائمه«ع» ) به جوانان بسيجي كمك مي كرد.عصر كه به خانه برمي گشت تا سرتاپا گچي بود. گاهي اوقات مورد اعتراض پدر ومادر قرار مي گرفت ولي با شوخي و خنده آنها را راضي مي كرد زياد به غذا و كيفيت آن بها نمي داد،هميشه ساده مي پوشيد.سال 60 با گرفتن شناسنامه از خانواده با سيد نصرالله حسيني راهي شيراز شد تا سن خود را قانوني كند.و همراه سيد محمود حسيني راهي جبهه شود.با التماس مادر و خواهر خود روبرو شد ولي او ديگر اهل اينجا نبود.نفسش به شماره افتاده بود در اين زندان خاكي رنج مي كشيد.زيرا كه انساني بود سرشاراز عشق.
    يك ماه در اكبر آباد شيراز تحت آموزش قرار گرفت.و سپس به اهواز فرستاده شد،و در گروه تخريب مشغول شد .چند باري به مرخصي مي آمد و يا نامه مي نوشت براي چهارمين بار حضور در جبهه، خمپاره اي به ران پايش اصابت كرد وتحت مراقبت شديد پزشكان بيمارستان تهران قرار گرفت.خمپاره قسمت اعظم پايش را از بين برده بود وطبيبان ناگزير از جاهاي ديگر بدنش گوشت بريده وبه رانش پيوند زدند.دو ماه شد كه خانواده خبر از علي نداشتند. مادرش خيلي ناراحتي مي كرد و نگران از اينكه او شهيد شده باشد.كه بعد از دو ماه سيد نصرالله حسيني به خانه آنها آمد وگفتً يك شماره تلفن به شما مي دهم،كه با علي صحبت كنيد.علي براي مأموريت به تهران رفته.حالش خوب استً .مادر علي سراسيمه با تهران تماس گرفت و جوياي احوال علي شد و گلايه مند از اينكه دو ماه او را بي خبر گذاشته. علي سيزده ونيم ساله گفت: مادر خوبم مگر من چندين بار نگفتم بادمجان بم آفت نداره!! نگران من بوده اي خيالت راحت كه شهادت نصيب آدم هايي مثل من نمي شود.مرا براي مأموريت اينجا فرستاده اند تا دور از آتش وجنگ باشم.حالا راحت شدي ، دلت خوش ، پسرت لايق اين همه حرفهاي بزرگ نيست.وبا مادرش كلي شوخي كرد.ومادر،از همه جا بي خبر كه دراين دو ماه چه بر سر نوجوانش آمده است.وقتي علي به خانه برگشت.و وارد منزل شدً گفت:ياران چه غريبانه رفتند از اين خانهً!مادر با شنيدن صداي رسايش به وسط حياط دويد واورادر آغوش گرفت.و گفت اين حرف چه معني دارد؟گفتً: براي شما معني نداره ولي براي خودم خيلي معني دارهً.بعد از مدتي دوباره به جبهه برگشت . او جاهاي مختلفي رفته بود و در آنجا در عمليات هايي شركت مي كرد، مثل لارك ،مجنون ،اهواز،فاو،ولي اين دفعه به سفر ديگري رفته بود.
    مادرش مي گفت يك روز از تشييع جنازه شهيدي به خانه آمدم.ديدم،دخترم لباس هاي علي را شسته وروي بندآويزان كرده.با خوشحالي گفتم مگر علي برگشته؟! او در جواب سرش را تكان داد.وقتي علي از حمام بيرون آمد روي پلة جلوي اتاق نشست ، من در كنارش نشستم.مرتب روي بازوهايش مي زد.با تمسخر گفتم:چرا روي بازوهايت مي زني؟ گفت:مادر من شيرم.دوباره با حالت شوخي گفتم:كدام شير،شير توي قوطي يا شير روي سكه،گفت:مادر چرا خجالتم مي دهي من با هفت تا از بچه ها هفت روز در كربلا بوديم قبر حسين (ع)را زيارت كرديم.با حالت تعجب پرسيدم:راست مي گويي؟يعني تو با چشمهايت قبر امام حسين (ع) را ديدي؟گفت نگفتم شيرم! تو كه باور نمي كني.
    گهگاهي كه به مرخصي مي آمد به بچه هاي بسيجي در كارهايشان كمك مي كرد، كمتر در خانه ديده مي شد.مادر شهيد در ادامه ي سخنانش مي افزايد:ما يك نخلي در حياط داشتيم كه برگ هاي پهني داشت هر بار كه شهيدي مي آوردند علي با دوستانش مي آمدند و چند برگ از نخل مي چيدند و براي درست كردن حجله درست كردن شهيد مي بردند.روزي با چند تا از دوستانش آمد در حين چيدن برگ ها يكي از دوستانش گفت:علي براي خودت هم نگه دار همه اش را كه چيدي ؟! يكي ديگر از دوستانش اي به پهلويش زد و گفت:مگر نمي بيني مادرش ايستاده؟علي با صداي بلند و خنده گفت مگر مادر من مثل مادر شماست،كه موقع اعزام شيون و زاري سر مي دهند.مادر من مي گويد علي برو.اگر من هم چاره داشتم مي آمدم. مادر تند و تيز گفت نه من راضي نيستم تو خودت را به كشتن بدهي.علي گفت: خوب مادر جلوي دوستانم دروغ زنم نكن ديگه اين چه كاريه؟وتمام بچه ها شروع كردند به خنديدن و روي دوش علي زدند و رفتند.قبل از اينكه جسد علي را در سال 77 بياورند مادر ايشان خواب مي بيند كه علي سوار بر اسبي است و با پرچمي در دست كنار در مسجد سيدالشهداء(س) ايستاده وجمعيتي پشت سر او صف كشيده اند مادر با ديدن روي دلبندش خود را به او مي رساند.علي با احترام به مادرش مي گويد:مادر سوار بر اسب شو تا به مزار شهداء برويم.مادر گفت:من نمي توانم سوار اسب شوم ولي علي با اصرار مادرش را سوار اسب كرد،و به جايي كه الان دفن است در مزار شهداء برد.و گفت حالا ديدي كه مي تواني بيايي.سه شب قبل از آوردن جسد علي ، مادرش خواب هاي عجيب مي ديد تا اينكه در سال 77 جسد علي را به برازجان آوردند و با خيل عاشقان الله تشييع شد. مادر از خيابان بيمارستان پياده به همان جايي كه د ر خواب ديده بود رفت و خود تعبيري براي خوابش شد.در آن روز14 شهيد گلگون كفن را تشييع كردند. ايشان در حمله ي فاو بر اثر بمباران شديد هوايي در 27/11/64 به مقام بلند شهادت نائل گشت.
    حماسه ي چهارده ساله ي من با پاي شوق رفته بود و اينك با شانه هاي مهر برايم بازش آورده بودند،صبور وساكت سر بر بازوانم نهاده بود،و دستان پرپرشده اش را به گردنم نمي آويخت .

    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید