مشخصات شهید

شهید علی زارعی

255
نام علي
نام خانوادگی زارعي
نام پدر حسن
تاربخ تولد 1351/06/30
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • خاطرات
  • «شهيد عليرضا زارعي در سال»1351 در محله ي « بنمانع »- واقع در خيابان عاشوري ـ شهرستان «بوشهر»متولد شد. او تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان «شهيد عاشوري»، در همان محل طي كرد و دوران راهنمايي را در مدرسه راهنمايي «شهيد زاهدي» گذراند.  دوران دبيرستان، با مبارزات انقلابي مردم همزمان بودپس، عليرضا نيز مانند بسياري از جوانان پر شور و انقلابي، در تظاهرات و راهپيمايي ها شركت كرد و تا پيروزي انقلاب از پاي ننشست.

    پس از آغاز جنگ تحميلي، عليرضا كه علاقه ي بسياري به شركت در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل داشت،به دليل سن كم ،براي مدتي از رفتن به جبهه باز مانداما او كه عاشقانه،اين شوق را به عشقي الهي بدل كرده بود ،هنگامي كه تنها 15 سال داشت ،قصد جبهه كرد و بعد از گذراندن دوران آموزش نظامي در پادگان «شهيد صدوقي»عازم جبهه شد.

    عليرضا در سال ،1367 (ه.ش)  براي بار دوم، به جبهه  اعزام گشت؛ در « نهر شهيد بهشتي»در منطقه ي «قفاس »مشغول خدمت شد و رشادتهاي فراواني نمود.بعد از بازگشت به منزل و ديدار خانواده،  عليرضا كه نمي توانست،حتي يك لحظه سختي هاي رزمندگان اسلام را فراموش كند،دوباره عزم جبهه كرد و به ياري همرزمانش شتافت و در عمليات غرور آفرين «جزيره مجنون» ،شركت كرد.او در همين عمليات، به شهادت رسيد و علي رغم تلاش فراوان گروه تجسس،پيكر پاكش ،به مدت 13 سال در منطقه ي عملياتي باقي ماند  و سرانجام در سال 1375(ه.ش)، بعد از 13 سال دوري از خانه پيكر پاكشان، به آغوش وطن برگشت. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «علاقه به فرايض»

    پدر شهيد چنين مي گويد:

    -«عليرضا  از همان ابتداي دبستان، به نماز و روزه،  علاقه ي بسياري داشت  و با وجود سن كم، تا جايي كه در توان داشت، فرايض ديني را با جديت تمام، انجام مي داد. از نظر تحصيل هم بسيار موفق بود و هميشه با نمرات بالا، كارنامه قبولي را به خانه مي آورد. اين موضوع به خصوص در دوران راهنمايي بيشتر مشهود بود .

     

    «گردان الحديد»

    پدر از فرزندي مي گويد كه عشق به اسلام در چشمانش موج مي زد. فرزندي كه با وجود سن كم،براي كمك به رزمندگان اسلام شتافت.عليرضا يي كه در سنگر عشق به اسلام و ايران مردانه ايستاد و از كشورش دفاع كرد:

    -« عليرضابعد از اعزام به جبهه، در گردان الحديد،مشغول خدمت شد. همرزمان او در آن گردان،رزمندگان شهرستانهاي مجاور بودند و هيچ كدام از بچه هاي «بوشهر» همراه اونبودند. در عمليات «جزيره مجنون»،عده ي زيادي از همرزمانش، شهيد و اسير شدند. زماني كه اسرا به ايران بازگشتند،ما به سراغ همرزمان عليرضا رفتيم؛به اين اميد كه خبري از عليرضا به دست بياوريم ولي هيچ كس خبري از سرنوشت او نداشت.با اين وجود نااميد نشديم و در چندين منطقه ي عملياتي، از جمله «قصر شيرين»و «آبادان» به دنبال پيكر عليرضا گشتيم ولي باز هم به نتيجه اي نرسيديم.»

     

    «شب ها»

    پدر!چشم انتظاري پايان يافت.فرزندت به منزل برگشته است.آري!اين مرد كه پيكرش بر شانه هاي شهر مي رود،همان عليرضاي 15 ساله ي توست.همان مرد كوچكي كه اسلحه به دوش گرفت و مردانه با دشمنان جنگيد:

    -« در آن 13 سالي كه عليرضا مفقود  بود وما خبري از او نداشتيم، با وجود اينكه همه ي مدارك و شواهد دال بر شهادت او بودند،من همچنان،در انتظار بازگشتش،اكثر شب ها،درب حياط را تا صبح باز مي گذاشتم و نگران بودم از اينكه برگرددو پشت درب بسته بماند.»

     

    «غافلگيري»

    16 سال از شهادتت مي گذرد.16 سال است كه مادر،چهره ي معصومت را نديده است.ولي هنوز هر گاه از خاطراتت مي گويد،بغض راه گلو را مي بندد:

    -«خاطرات عليرضا،براي من هميشه زنده است ولي هيچ گاه طاقت باز گويي آنها را نداشته ام .وقتي براي اولين بار قصد جبهه كرد،از قبل به ما چيزي نگفته بود.يك روزغروب به منزل آمد و من را از اين موضوع با خبر كرد.آن زمان،پدر عليرضا،در جزيره ي «خارك» كار مي كرد و دشمن مرتب جزيره را به زير آتش بمباران هوايي مي گرفت.من كه در آن زمان بار دار بودم، هم نگران همسرم بودم و هم نگران نوزادي كه در شكم داشتم.

    بنابراين از او خواستم كه بماند تا پدرش برگرددولي او گوشش به اين حرفها بدهكار نبودو اصرار داشت كه در جبهه، به وجود من و امثال من،نياز است و من بايد دين خود را ادا كنم.وقتي ديدم قاطعانه تصميم رفتن دارد،او را منع نكردم و به او اجازه رفتن دادم .عليرضا،آن قدر شوق رفتن داشت كه همان شب ،شروع به جمع كردن وسايلش كرد.من كه حسابي دلشوره داشتم، تصميم گرفتم كه او را منصرف كنم.پس با خود فكر كردم كه فعلاًپولي به او ندهم تا صبح وقتي براي رفتن و گرفتن پول نزد من آمد،مجدداً با او صحبت كنم و از او بخواهم كه نرود ولي عليرضا،صبح زود وسايلش را برداشت و بدون اينكه پولي طلب كند،خداحافظي كرد و از من خواست كه با آن وضع و حال ،تا در بسيج براي بدرقه اش نروم.بعد از رفتنش،دلشوره ي عجيبي داشتم و در همين مدت كوتاهي كه رفته بود،دلم برايش تنگ شده بود. طاقت نياوردم و به بسيج رفتم.

    در آن جا،پسرم در ميان بسيجيان ايستاده بود و يك علم در دست داشت. چند بار صدايش كردم ولي او كه غرق در افكار خود بود،اصلاً متوجه نشد. بالاخره بسيجي اي كه كنار او ايستاده بود،او را متوجه من كرد.عليرضا برگشت و به من نگاه كرد.بلافاصله فهميدم كه از آمدنم ناراحت شده؛ چرا كه تصور مي‌كرد كه براي برگرداندن او به منزل آمده‌ام. وقتي به او فهماندم كه براي خدا حافظي آمده ام، با همان علم در دست، به طرفم آمد. من دوباره با او خداحافظي كردم و كمي بيسكويت و شيريني در ساكش گذاشتم.سپس پولي را كه براي او كنار گذاشته بودم، به او دادم اما او اصرار داشت كه پدر در منزل نيست و ممكن است نياز شود.

    خلاصه اينكه با هر زحمتي بود،قبول كرد.وقتي خيالم از اين بابت راحت شد، با او خداحافظي كردم و با وجود اينكه به من توصيه كرد كه حتماًبه خانه برگردم، تا آخرين لحظه‌ي اعزامش، همانجا ماندم و به چهره يمعصوم پسرم نگاه كردم و بر خود باليدم كه مادر چنين فرزندي هستم.»

     

    «شهادت»

    عليرضا، با آغوشي باز به استقبال شهادت رفت. او آن چنان از اين عروج ملكوتي شادمان بودكه با شوق بسيار از شهادت خود براي مادر مي گفت:«وقتي براي بار دوم قصد عزيمت به جبهه را داشت،نزد من آمد و گفت: «مادر! من در اين مرحله شهيد خواهم شد.» خيلي نگران شدم و به او گفتم: «ان‌شاء الله به سلامتي و با پيروزي به خانه بر مي گردي پسرم!» و او در جواب گفت:«شهادت، براي من افتخاري است .من آرزوي شهادت را دارم» او رفت.

    هفت روز بعد در جزيره ي مجنون عمليات سنگيني شكل گرفت كه عليرضا نيز در آن حضور داشت.بعد از آن عمليات،ديگر خبر درستي از او نداشتيم.من خودم چندين بار به محل اعزامش رفتم و سراغ او را گرفتم اما نام او نه در ليست شهدا بود و نه مجروحين و اسرا!خيلي نگران كننده بود.پدرش يكي دوبار به مناطق عملياتي رفت ولي اثري از او نيافت. تا اينكه بعد از 13 سال،پيكرش توسط گروه تجسس شناسايي شد و به خانه برگشت.»

     

    «رداي سبز»

    عليرضا،عاشقانه به سوي معبودش پر كشيد.او كه آرزوي شهادت را داشت،سرانجام به اين آرزوي ديرين رسيد.

    پدر چنين مي‌گويد:« زماني كه عليرضا مفقود شده بود و ما خبري  از او نداشتيم، يك شب خواب ديدم كه در محل تولد ابا و اجدادي‌ام، در منطقه‌ي «دشتي» هستم. درآنجا عليرضا در حالي كه يك رداي سبز بر تن داشت، سـوار بر مركب حركت مي كرد و عده ي زيادي كه همگي لباس سبز پوشيده بودند،اطراف او حركت مي كردند. وقتي اين صحنه را ديدم،تا مسافت زيادي به دنبال آنها رفتم ولي او ناگهان ناپديد شد. صبح كه از خواب بيدار شدم مطمئن شدم، كه پسرم به شهادت رسيده است.»

    متأسفانه در ميان وسايل شهيد،وصيتنامه اي به دست خانواده نرسيده است. با توجه به مفقود الاثر بودن ايشان به مدت 13 سال،احتمالاً چنانچه وصيت‌نامه‌اي وجود داشته،قابل دسترسي نبوده،پس آنها را نابود مي كنند.درود بي كران بر شما اي پدران و مادران عزيز كه چنين شيراني را بزرگ كرده ايد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید