مشخصات شهید

شهید علی باش ماهینی

116
نام علي باش
نام خانوادگی ماهيني
نام پدر حاجي
تاربخ تولد 1312/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/04/04
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل اداره برق
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • "زندگی نامه شهید علیباش ماهینی"

    بسم رب الشهداء

    شهید علیباش ماهینی در سال ۱۳۱۲ در شهر بوشهر در میان خانواده ای مذهبی و

    معتقد به اسلام دیده به جهان گشود٬ در سن شش سالگی در یکی مدارس آن روز

    مشغول به تحصیل شد و تحصیل راتا ششم ابتدایی ادامه داد. پس از آن به منظور

    کمک به معیشت خانواده٬ به کمک پدرش پرداخت تا اینکه به خدمت سربازی فرا

    خوانده شد. در دوره ی سربازی که مردم بر علیه شاه و طرفداری از مصدق

    راهپیمایی می کردند ایشان به دلیل ناسزا گفتن به خانواده شاه حدود یک ماه به

    زندان افتادند. بعد از پایان خدمت سربازی در سال ۱۳۴۰ ٬ازدواج کردند و در سال

    ۱۳۴۶به اتفاق خانواده خود به خرمشهر مهاجرت نمود٬و در آن جا به عنوان کارگر

    در یک شرکت مشغول به کارگردید همه جا همواره از شهید نقل شده است که"در

    جریان زندگی٬ با فراز و نشیب های زیادی روبرو شدم ولی دست ناپیدایی مرا از

    مرحله پرتگاه نجات می داد و به سوی مقصد هدایت می کرد"ایشان از همان ابتدای

    جوانی بساط معاشرت با غیر اهل دینی را برچید و همیشه در خورد و خواب زندگی

    قناعت می کرد وبیشتر اوقات وقتش را به مطالعه می پرداخت. حدود هفت سال در

    خرمشهر اقامت داشته و سپس به بوشهر بازگشت و در بوشهربه دریانوردی مشغول

    شد.از ایشان شنیده شده "در یکی از همان روزهایی که به پیشه دریانوردی اشتغال

    داشتم٬ به گاه سفر به کشور امارات در شهر دوبی با تنی چند از دوستانشان نشسته

    بودم و از مشکلات و رنجهای زندگی با هم صحبت میکردیم. ایشان بی پروا به خاندان

    شاه بد و ناسزا گفتند یک نفر از دوستانم به سازمان امنیت خبر داده بود وبعد از چند

    روز ماموران سازمان مرا دستگیرکرده و پیش رئیس سازمان بودند حدود پانزده روز

    زندان و بازجویی شده و سپس ایشان را آزاد کردند. حدود سه سال بعد به این کار هم

    پایان دادم و به اداره برق بوشهرمراجعه نمودم ودر آن جا مشغول به کارشدم وبا

    اوج گیری انقلاب اسلامی من نیز در سیل مردم استان در حرکت به سوی خدا جذب

    شد و به صف مجاهدان تظاهر کنندگان علیه رژیم سفالک پهلوی پیوستم و با وجود

    فشارزندگی لحظه ای از این امر مهم غافل نشدم با پیروزی انقلاب اسلامی و فرا

    رسیدن دوران پر شکوه حکومت اسلامی به رهبری امام خمینی به پاسداری

    شبانه روزی در شهر خود مشغول شدم٬و در این جهت به کمیته انقلاب اسلامی و

    سپس به بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ملحق شدم و در بسیج به فعالیت

    پرداختم و به راستی که او یکی از پاسداران واقعی اسلام بود. با شروع جنگ

    تحمیلی رژیم وابسته ی عراق بر علیه ایران٬ او که دل از علایق دنیوی به کلی

    بریده بود در زمره ی داوطلبین جنگ در زمستان آذر ماه ۶۰ به جبه های نبرد

    اعزام شد و پس از دو ماه جنگ بی امان در کرخه نور به دیار خود بازگشت ولی

    اورا تاب و تحمل حضور در شهر خود نبود لذا مجدداً برای دومین بار

    در واحد بسیج سپاه بوشهر ثبت نام و راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد.

    حدود دو ماه از عزیمت مجددش به جبهه های حق علیه باطل گذشت و مجدداً به شهر

    خود بازگشته و پس از چند روز مجدداً برای بار سوم ثبت نام نمود و به همراهی تنی

    چند ازبرادران راهی جبهه ها شدند و سر انجام غروب بیست و سوم اردیبهشت

    سال۱۳۶۱به خیل عظیم شهدای اسلام و جنگ تحمیلی پیوست و عاشقانه دعوت

    معبود را لبیک گفت.

    روحش شاد.

      ادامه مطلب
    بسمه تعالی

     

    " وصیت نامه شهید علیباش ماهینی"

     

    بسم الله الرحمن الرحیم

    اینجانب علیباش ماهینی اعزامی از بندر بوشهر حاضر شده ام که در جبهه حق بر علیه باطل بجنگم و جان عزیز خود را فدای اسلامی عزیر تر از جانم نمایم و درخت اسلام را به خون خود آبیاری نمایم تا وقتیکه انشاءاله پیروزی نصیب ما ، لشکر اسلام شود و در کنار برادران عراقی وفلسطینی با آمریکای  جنایتکار واسرائیل غاصب و جنایتکار مبارزه نمائیم. و پیروزی بزرگی نصیب لشکریان اسلام شود . مردم فلسطین از ظلم و ستم آمریکا و اسرائیل غاصب آزاد کردند و امام عزیزمان به آرزوئی که دارد و آرزوئی که ما لشکر اسلام داریم برسیم و دربیت المقدس پشت سر امام عزیز نماز بخوانیم و اگر شهید شدم باز هم پیروزی نصیب ما شده و بدیدار پروردگار عالم مشرف خواهیم شد.

    گذشته از ما پیرمردانی و جوانانی قبل از ما بوده اند که درخت اسلام را به خون خود یاری نموده اند و در زیر خاک خفته اند تا روز حساب که دامان شاه و شاهان و رجوی و بنی صدر ها بگیرند و ادعای خون خود نمایند و  نصیحت من به مردم پشت جبهه این است که :

    به جبهه کمک نمایند و گوش به سخنان امام عزیز نمایند و که امام عزیز تمام صحبت و سخنرانی که میکند از قرآن می باشد. نه از خودش ولی این منافقین هستند که از روی هوی وهوس صحبت میکنند و جوانان ما را به راه کج میبرند و روزگار آنها را به تباهی میکشند .

    خواهشی دارم از برادران مجاهدان فی سبیل الله که آنها را دستگیر کنند وتحویل دادگاه انقلاب دهند  تا به حساب آنها رسیده شود و دین الله پاک  گردد. ، تا دین ، دین خدا گردد.

    یک سفارش به برادران پاسدارم دارم . سری به منزل ما بزنند که حقوقم از اداره برق برای بچه هایم برداشت نمایند.

                                                                                                         والسلام ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ای عزیز فاطمه جانم بقربان سرت

    ای عزیز فاطمه در کربلا بیار وبی یاور شدی

    ای عزیز فاطمه گر بودم اندر کربلا

    جان خود قربان جانان مینمودم از وفا

    جان بقربان تو باد ای شهدار کربلا

    کشته گشتی از جفای کوفیان بی حیا

    نامه بنوشتند برایت بهر مهمانی چه هاست

    بعد از آن کشته نمودند یار یارانت بدشت کربلا

    کاش میبودم بدشت کربلا ز بهر یاریت

    کشته میگشتم چنان در راه آن قربانیان کربلا

    ای علیباش گر تو میبودی بدشت کربلا

    یاری شاه شهیدان مینمودی از وفا

    "شاعر :شهید علیباش ماهینی"

    *********************************

    یارب زکردم ما اگر پرده وا کنی

    ما رازخجلت ابدی مبتلا کنی

    هر کس بجان خویش جفا بیشتر کند

    بر وی تو بیشتر ترحم از راه وفا کنی

    گر رو کند بدر گاه توبهرالتجا

    از مهر حاجت او را روا کنی

    هر کس بهر لباس که با عجر والتماس

    از مهر حاجت اورا روا کنی

    یارب بسر دست تمنای ما زتو

    هنگام مرگ مدفن ما کربلا کنی

    "شهید علیباش ماهینی"

    *****************************

    "درباره بنی صدر"

    ندانستم یکی دشمن به حذب الله بنی صدر است

    که هچون شاه خائن دشمن الله بنی صدر است

    برون آمد زقلبش هویدای پنهانی

    چه قاسم لواویلی های بی ایمان بنی صدر است

    بشد افشا به حذب الله که باشد عاشق قرآن

    یکی دشمن به اسلام به حق قرآن بنی صدر است

    بگفتم شعرها اول که باشد یاور قرآن

    نبود روشن بچشمانم که بی ایمان بنی صدر است

    ولی شد آشکار یکدم بحکم خالق من

    بچشم خلق طعمه دوزخ بنی صدر است

    بشد ثابت بخلقان من افشا به عالم شد

    که وابسته شدن و غرب پسم ریگان بنی صدر است

    ولی اینک بگویم من که تا دشمن شود غمگین

    با این دنیا ذلیل و خوار و سرگردان بنی صدر است

    زدین بگذشت یکدم افتاد در راه شیطانها

    نبود لایق با اسلام چنان شیطان بنی صدر است

    مثال موش در سوراخ پنهان شد چه اعمالش

    چه موش کور در سوراخ به این دنیا بنی صدر است

    که هفتاد و دو قربانی بدست او پدید آمد

    که نفرین ملائیک لعنت حق بر بنی صدر است

    بدرد آورد دل زبهر که باشد نایب مهدی؟

    یکی دشمن به مهدی منکر قرآن بنی صدر است

    دوبار ذاکر زوصفش شعری بی عرض براو

    که شعر اولش پوچ چنین آخر بنی صدر است

    "شاعرشهید علیباش ماهینی"

    *******************************

    "اشعار درباره شاه"

    خدا یک شب بخواب شاه آمد

    خمینی با خدا همراه آمد

    شهنشاه جوانمرد جوانفجت

    ز وحشت بر زمین افتاد از تخت

    تو گویی طبق فرمان الهی

    فرو افتاده است از تخت شاهی

    به صد زحمت دوباره رفت بالا

    چنین فرمود با باریتعالی

    نمی دانی که ما هستیم در خواب

    چرا این وقت شب گشتی شرفیاب

    تو که لطفی به شاهنشاه داری

    خمینی را چرا همراه داری

    اگر خواهی سراغ ما بیایی

    از این پس سعی کن تنها بیایی

    که این آقا مرا بد بخت کرده

    به ما شاهنشهی را سخت کرده

    نمیدانی چه آورده بروزم

    که میباید بروز خود....

    یک یک عکسهایم پاره کرده

    همه فامیل من آواره کرده

    تمام اختیارات از کفم رفت

    دوباره باز آبجی اشرفم رفت

    چنین آتش زده بر جسم و جانم

    که دود آمد برون از دود مانم

    مرا معقول جایی بود جایی

    برای خویش بودم پادشاهی

    مقامی داشتم والا مقامی

    حریمی داشتم با احترامی

    عجب شخصیتی بودم خدایا

    چه اعلیحضرتی بودم خدایا

    همیشه شاه اردن آرزو داشت

    که مثل من شود ارباب نگذاشت

    خمینی سلطان حسن شاه مراکش

    زمن تقلید میفرمود چه سر کش

    همه چیزم ز فیصل نیز سر بود

    فقط قدری دماغش گنده تر بود

    شدم محبوب جمله پادشاهان

    خصوصا پادشاه انگلستان

    ولی در شیک پوشی و رشادت

    به من میکرد الیزابت حسادت

    بهر صورت جلایی داشتم من

    شکوه لایزایی داشتم من

    علم کرده یکی حزب سیاسی

    برای حفظ قانون اساسی

    عجب حزبی ز حزب توده بهتر

    زحزبی که قبلا بوده بهتر

    شدن عضوش تمام کارمندان

    که بهتر بود از رفتن به زندان

    دریغا چیزه خوبی ساختم من

    چه رستاخیز خوبی ساختم من

    ترقی دادمش این چند ساله

    بمردم کردمش هر روز رساله

    ولیکن آخر آنراول نمودم

    خمینی گفت و من کنسل نمودم

    چنان کوبید محکم میخ خود را

    که کردم منتفی تاریخ خود را

    همان کاری که او فرمود کردم

    غرور خویشتن را نابود کردم

    زپشت رادیو کردم تاکید

    که خودم گر غلط کردم ببخشید

    ولی او رادیو را کرد خاموش

    نکرده لابد و عذر مرا گوش

    چنان از دست ایشان کرده ام دق

    که صد رحمت به مرحوم مصدق

    خداوندا بگو با آیت الله

    چه میخواهد دگر از جان این شاه

    مرا یکباره کرده سنگ رو یخ

    کشید چون گاومیشی سوی مسلخ

    چنین که تیره روز وتیره بختم

    چه سودی من برم از تاج تختم

    چنین که کار مارا کرده مشکل

    مرا از آریامهری چه حاصل

    ز بیخوابی شدم یک هفته ناخوش

    هنوز آسوده خوابیده است کوروش

    بیا کوروش که گندش را در آمد اینجا

    دمی راحت نخوابیدم اینجا

    اگر گفتم تو آسوده بخوابی

    پشیمانم بیا مرد حسابی

    بیا و با خمینی روبرو شو

    تو هم چون من اسیر خشم او شو

    بیا کوروش که وقت خواب بگذشت

    عجایب خلقتی دیدم در این دشت

    نه او را تکیه ای در انگلیس است

    نه با دنیای چپ در لفت لیس است

    نه آمریکا بود پشت و پناهش

    درخت سیب باشد تکیه گاهش

    خدایا خالقا پروردگارا

    بگو آسوده بگذارند ما را

    اگر آیت الله است باشد

    به ظل الله می باید که باشد

    نه قاتل بودم اینجانب نه دزدم

    که این شد دست آخر دستمزدم

    به خدمتها که کردم دانه دانه

    که ماند نام نیکم جاودانه

    نرنجاندم زخود یکدم سیاه را

    فرستادم حقوق مافیان را

    عیالم را فرستادم به بغداد

    به آقای خوئی پیغام ما داد

    بدادم نفت ها رابشکه بشکه

    که هرچه زودتر چاها بخشکه

    خریدم تانک ها را دسته دسته

    بدادم پول ها را بسته بسته

    ولی با این همه کارسیاست

    ولی با این همه هوش کیاست

    نفهمیدم شمایی که خدایی

    چپی با اینکه مامور سیاهی

    شعور خود بکار انداختم من

    شما را عاقبت نشناختم من

    خدا فرمود ساکت باش ابله

    ندیدم از تو ابله تر شهنشه

    نه هرکه چپ نشد عضو سیاه بود

    نه هر که چپ گرا شد بی خدا بود

    مرا نشناختن از تو عجب نیست

    خدا نشناختی شاهان طبعی است

    توبرطبق اصول دیپلماتی

    فقط ارباب خود را میشناسی

    نه از چپ رفته ای هرگز نه از راست

    رهی رفتی که ارباب تومیخواست

    بدست او به این قدرت رسیدی

    طناب از گردن ملت کشیدی

    به امر او برین مسند نشستی

    قلم های مخالف را شکستی

    به حکم اوشدی غم فلسطین

    به اسرائل دادی نفت و بنزین

    نه نفت است اینکه بازورگلوله

    نمودن خون مردم توی لوله

    زمین از خون مردم لاله گون شد

    وطن یک پارچه حمام خون شد

    ازاین خوش خدمتیها بهر ارباب

    فراوان کرده ای شاه قصاب

    سگی بودی نگهبان در سرایش

    مرتب دم تکان دادی برایش

    کنون ای پادشاه دم بریده

    زمان قدرت مردم رسیده

    غریبی درد بی درمان غریبی

    سر آمد دوره مردم فریبی

    بپایان آمد این ایام شیرین

    که میگفتی سخن از مذهب دین

    هزاران قتل کردی با مهارت

    ولی غافل نبودی از زیارت

    مسلمان میشدی در وقت لازم

    به مشهد میشدی یکباره عازم

    تو دست انداختی حتی خدارا

    خودت را خوانده بودی سایه ما

    نکردی لحظه ای فکرش که شاید

    از این کارت خدارا خوش نیاید

    کنون ای سایه بی مایه من

    نمیخواهند مردم سایه من

    همی گویند با من پیر برنا

    که یارب سایه برگیر از سر ما

    خدا روبر خمینی کرد فرمود

    بکن فرقی برین بیچاره موجود

    خمینی در پی دستور الله

    به شاهنشاه فرقی کرد کوتاه

    یکی طوفان برآمد تند بی تاب

    حضور شاه طوفان شد شرفیاب

    ز وحشت پادشاه دادگستر

    مرتب داد میزد توی بستر

    به بالاپرت شد از جانب تخت

    شهنشاه عظیم!شان بدبخت

    سرش خورد ازعقب محکم به دیوار

    ازآن خواب گران گردید بیدار

    ندیدآنجا خمینی یا خدا را

    فقط گوشش شنیدی این صدارا

    بکن توبه ز اعمال بد خویش

    بخوان ای شاه شاهان اشهد خویش

    "شهید علیباش ماهینی"

    ***********************************

    شاه چون رود زجایگهش

    شاه دیگری بکار میبینم

    نابکاری مثال دیو مهیب

    رستمش بند وار میبینم

    چون فریدون بتخت نشست

    پسرانش قطار میبینم

    در امور شهی است بی تدبیر

    لیکنش بختیار میبینم

    علمای زمان او دائم

    بهمه مثکوب وار میبینم

    نیست فضل الخطاب در عمرش

    فضل را بی بثار میبینم

    در حقیقت شهی بود ظالم

    آری از حق شعار میبینم

    چون دو ده سال پادشاهی کرد

    شاه را هم چه زار میبینم

    روز شنبه بشهر ذی القعده

    تن او بر مزار میبینم

    پسرش چون بتخت بنشیند

    بو العجب روزگار میبینم

    غارت قتل مردم ایران

    دست خارج بکار میبینم

    اعتصاب حساب در عهدش

    در کف سفله خار میبینم

    ظلم پنهان خیانت تدبیر

    بر اعازم شعر میبینم

    سکه نو زد چو برزخ زر

    درمش کم عیار میبینم

    کار و بارو زمانه وارونه

    بلکه وارونه وار میبینم

    کم ز چهل چون که پادشاهی کرد

    سلطنتش تار و مار میبینم

    جنگ و عاشوب فتنه بسیار

    در کمن بی شمار میبینم

    برسر کوه و بر سر بازار

    نام او زشت وار میبینم

    شورو غوغای دین بود پیدا

    سربسر کار زار میبینم

    سیدی از زاده آل رسول

    نام او بر قرار میبینم

    بعد از این شاهی از میان برود

    دولتی پایدار میبینم

    گرگ با میش شیر٬آهو

    در چراگاه همکار میبینم

    چونکه چند سال از زمان بگذشت

    عالی چون نگار میبینم

    دولت مهدی آشکار شود

    بلکه من آشکار میبینم

    از نجوم این سخن نمی گویم

    بلکه در سر یار میبینم

    صاحب زمان بظهورت شتاب کن

    عالم زدست رفت پا در رکاب کن

    "شاعر:شهید علیباش ماهینی"

    *****************************

    "درباره افسران خائن"

    به افسران بگوئید ای لعینان

    فروختید بهر دنیا دین و ایمان

    تزلزلها بجانشان بیفتد

    بیاری خدای وحی و سبحان

    به سرهنگان بگوئید بیرون

    که ناحق را نکرده کس حمایت

    بیاید و کنید حق را ستایش

    اگر نه باطلید دست جماعت

    به خمینی بگو جانم فدایت

    که حق کرده تو را مردم حمایت

    اگر لطف خدا باشد کمک حال

    سرش را فرستم از برایت

    شاهنشا ها نمیشناسی خدا را

    در این دوزخ بنه تاج سیه را

    دما دم میکشی مردان حق بین

    بیاد آوردی روز جزا را

    ای دل غمگین مباش که شاه میرود

    ارتش که بلطف حق که به دنبال میرود

    گیرم که چند روز دیگر باشد بر فراز

    دیگر ساواکیان بدم آب میروند

    "شهید علیباش ماهینی"

    ************************

    جان ختم المرسلین در کوفه جا دارد ندارد

    بهتر از روح والامین در کوفه جا دارد ندارد

    افسر جان بار حق در کوفه سر گردان و بی کس

    نائب سلطان دین در کوفه جا دارد ندارد

    مسلم بی خانمان در کوچه ها میگردد امشب

    یک جهان ایمان و دین در کوفه جا دارد ندارد

    آسمان کوفه امشب گریه کن از بهر مسلم

    اختر قرآن ببینی درکوفه جا دارد ندارد

    امتحان حق مگر از آن مسلمانان مسلم

    مسلم است ای مسلمین در کوفه جا دارد ندارد

    "شاعر:شهید علیباش ماهینی"

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید