مشخصات شهید

شهید علی افسردیر

128
نام علي
نام خانوادگی افسردير
نام پدر غلامحسين
تاربخ تولد 1340/01/10
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/03/08
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت -
نوع عضویت جهادگر
شغل جهادگر
تحصیلات دانشجو
مدفن فارياب
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    خورشيد به آخرين لحظه حضور خود در روز سوم خردادماه سال1340پايان مي دهد.آخرين تركش هاي نور خود را مي تاباند و بر پشت كوه هاي فارياب جاي مي گيرد و تاريكي حكومت خود را آغاز مي كند.ناگاه خورشيدي ديگر متولد مي شود و عرش از تكبير و تهليل ملائك پر مي شود و شهيدي كه از همان آغازين تولد در نزد خداي جاي داشته است به دامان خانواده و طبيعت سلام مي گويد.آن طفل نورسيده مردي از قبيله نور بود و تنها كسي مي توانست اين را دريابد كه چشم او وراي عالم ماده سير كند.او از پدري زجر كشيده به نام «غلامحسين» و مادري پاك دامن به نام «كربلايي خاتون خجسته» متولد مي شود و با اين تولد مولود تازه اي پاي به هستي مي گذارد كه وظيفه دگرگوني عالم را پروردگار متعال به او واگذارده است.امانتداري كه اوج امين بودن او سال هاي سال بعد از تولدش مشخص مي شود.پدرنام اين مولود تازه را«علي» مي گذارد.«علي»اكنون مظهر پيمان مستحكمي است كه ما را با پروردگار عالم پيوندي دوباره مي دهد.اما اين را درنمي يابيم.«علي» در دامان پر مهر پدر و مادر و در دل نخلستان هاي فارياب كه تاريخ آينده اسلام برگرده خستگي ناپذير جوانان آن بنا نهاده شده رشد و نمو مي نمايد.او رفتار و كردار جد پدري خود را به ارث برده بود.به طوري كه كه نقل مي كنند پدر بزرگ شهيد«مرحوم مشهدي محمد» مسايل شرعي مورد نياز خود را به دليل اختناق دولت ستم شاهي و نبود رساله از يكي از علما زمان به نام مرحوم شيخ عبدالله دربندي دريافت مي كرد و در كاغذي يادداشت مي نمود و در جيب قطار اسلحه خود نگهداري كرده و به فرزندان خود انتقال مي كرد.او در سن شش سالگي قدم به دبستان فارابي(بلال حبشي)فارياب گذاشته و زانوي تلمذ بر زمين مي زند و در محضر اولين معلم خود آقاي اسدالله نعمت الهي كسب تعليم مي كند.آن شهيد والامقام با افرادي هم چون علي اسپرغم،غلامحسين اشرافي،شيرعلي افراسيابي،غلامرضا امانتي،سيد موسي رضوي،عبدالحسين پاكار،عبدالحسين عبدالهي و ....همكلاس مي شود.همه اين دوستان در ذكر صفات و رفتار او،وي را داراي رفتاري اسلامي و اعتقادي مي دانستند.پس از پايان تحصيلات دبستان به دليل نبود مدرسه راهنمايي وقفه اي در تحصيل او ايجاد گرديد و سرانجام با تأسيس مدرسه راهنمايي در سال1356 به ادامه تحصيل پرداخت و دوران سه ساله راهنمايي را به مدت دوسال به اتمام رسانيد و پس از گذراندن دوره راهنمايي به همراه يكي از دوستان خود به نام بهمنيار منصوري جهت ادامه تحصيل به برازجان  نقل مكان مي نمايد.و به مدت چهار سال در رشته رياضي و فيزيك در دبيرستان طالقاني مشغول به تحصيل مي شود.ذوق و قريحه سرشار او باعث شد تا پس از اتمام دوره متوسطه در كنكور سراسري پذيرفته شده و در دانشگاه فردوسي مشهد مشغول به ادامه تحصيل شود.او موفق گرديد در رشته مهندسي كامپيوتر فارغ التحصيل شود و با اخذ مدرك فوق ديپلم در تاريخ18/1/64 به خدمت مقدس نظام وظيفه اعزام گردد.در دوران تحصيل نيز بارها تحصيل را به جهت حضور در جبهه هاي جنگ ترك مي كند.او با جبهه انيس بود و تا با جبهه انس نگيري راهي به مراتب قرب نيز نداري.و آيا جز اين نيست كه نهايت تكامل انسان آن است كه وجودش را وقف احياي دين اسلام و تحقق اراده الهي كند؟و چنين است كه تاريخ سازان آينده اسلام همه گمنامند.در آن آنات كسي چه مي دانست كه«علي» شهيدي است در ميان مردگان عالم افلاك،آيا پادگان حر در شهر تهران كه مقر آموزش آن شهيد بود مي دانست كه شهيدي را در آغوش جاي داده است؟«شرف المكان بالمكين».اعتبار مكان ها به انسان هايي است كه در آن جا زيسته اند.و امروز«پادگان حُر» بر خود مي بالد كه ميهمان دار چه انسان هايي بوده است.ميهمان دار انسان هايي بوده است كه اكنون خداوند ميزبان آنانست.تو را مي گويم!«پادگان حر!»آيا دوست داري كه بار ديگر ميهمان دار علي و همرزمانش باشي؟

    درود و رحمت خدا بر لشكر23پادگان حر كه چه انسان هايي را در خود جاي داد.آيا مي شود انسان هايي كه جاذبه اسكان آنان را بلعيده است با قدم گذاشتن در اين مكان مقدس راز و رمز زيستن را در يابند؟از شهيد مغانلو نيز يادي كنيم.شهيد حاتم مغانلو نيز سر در دامان شهيدي ديگر مي گذارد و به اقامت ابدي در همسايگي خدا سفر مي كند.

    آري شهيد مغانلو،هم او كه هم رزم شهيد افسردير بود و در دامان او آخرين نفس هاي محبس ظلماني را دركشيد.جبهه كوشك در40 كيلومتري خرمشهر واقع است در تيپ23 المهدي(عج)،گردان 959،گروهان 3 به مدت45 روز ميزباني مردي از تبار ابراهيم بوده است.از اين سو است كه خاك جبهه كوشك مقدس است چرا كه بوسه بر جاي پاي مرداني زده است كه اينك ملائكه الله بر آنان بوسه مي زنند.شهيد افسردير45 روز در اين خاك مي جنگد،مي نشيند،مي خوابد و قيام و قعود مي كند،و تو!اي خاك كوشك،مي دانم كه ذراتي را كه بر رخساره«علي» نشانده اي بدان جهت بوده تا در قيامت شهادت دهي كه خاك من با عرق ايثار و خون او عجين بوده است.شهيد افسردير براي دومين بار در تاريخ18/11/66 از طريق جهاد سازندگي بوشهر به جزيزه مجنون اعزام مي شود.او به عنوان تعميركار ماشين در خيل سنگرسازان بي سنگر جاي مي گيرد.و به مدت3 ماه امور خدماتي و رانندگي را تجربه مي كند و مشغول به ساخت خاكريز مي شود و معناي خاكريز هم آن گاه تفهيم مي شود كه در ميان يك دشت باز گرفتار آتش سنگين دشمن باشي.

    او اينك جسم و جان خود را در خدمت ايمان كشيده است و در زير باران آتش خشمناك دشمن چهره مي شويد.او چه انسي با خاك و خاكريز و تعمير ماشين گرفته كه اين چنين پذيراي حوادث شده است.ما خاكيان را راهي بر آن نيست تا با افلاكيان پيوند برقرار نماييم.شايد تو نيز اگر با خاك انس بگيري راهي به مراتب قرب باز نمايي و به همين دليل است كه چون سجده بر خاك مي نهي معناي مظهر فقر را در برابر مظهر غنا در مي يابي!

    و تو!پايگاه مقاومت كربلاي برازجان!آيا به ياد داري كه روزي بسيجي را در خود جاي داده بودي كه نام او «علي»بود؟با او چه كردي؟آري،چه نيك به او راه و رسم شهادت را آموختي و به خيل عظيمي از مشتاقان ديگر.

    آيا مي شود كه دست ما را نيز بگيري و آستين اراده الهي نيز بر آن استوار گردد تا به خيل دوستانت بپيونديم؟

     

    نحوه شهادت:

    تانك هاي دشمن پشت به پشت در حركتند و سربازان دشمن در پشت تانك ها، اما كدامين زبان و بيان مي تواند عهده دار روايتي باشد كه بر شهيدانمان گذشته است؟جوابي كه نويسندگان مي دهند فرسنگ ها با حقيقت متفاوت است.گويي «علي» ديگري از خيل عاشورائيان تركش را ميهمان حنجره خود مي نمايد.اما با اين تفاوت كه اين علي جواني است از خيل عاشورائيان و آن«علي»كودكي است از سلاله رسولان.

    در شب7/3/67 شهيد افسردير براي كار هميشگي خود كه تعمير،پنجرگيري و ... بود به خط مقدم مي رود،گويي اين آخرين ديدار است و ندايي او را به خود مي خواند.گويي نداي هاتفي از باطن پاك و ملكوتي او سر برآورده و در انتظار وصالش لحظه ها را مي شمرد.او خود مي داند كه چه زماني ديدار نزديك است.ناگاه در حين انجام وظيفه،تركش سوزان،گلوي مردي را مي بوسد كه زماني بوسه گاه خواهر برادر و مادر و... بوده است.در روز هشتم خردادماه سال1367 بال پروازش را تا همسايگي خدا مي گستراند و براي هميشه با اين عزلتكده فنا خداحافظي مي كند.

    ويژگي هاي فردي شهيد:

    باطن مصفاي شهيد افسردير در چهره او هويدا بود و اگر ما را چشم باطن بخشيده بودند تقدير شهادت را در عمق نفس هاي او و شكوفه هاي خنده اش مي يافتم.همه او را دوست مي داشتند و نشان بندگي را در جبينش مي يافتند.او از سخن گفتن سخت امساك مي كرد.مي گفت:«ما بعد از قرن ها به خون خواهي حسين(ع)آمده ايم.»

    «علي»خود را فدايي حسين(ع)مي داند و چه باك اگر همه ما هم فداي حسين(ع)شويم.او از محبوبيت خاصي در ميان فاميل و محله خود و هر كه او را مي شناخت برخوردار بود.بسيار خوشرو و نرم خو بود.و عجيب آن كه چقدر دشمن كوردل است كه پايان حاكميت سياه استبداد خود را در چهره هاي مصمم بنده ترين بندگان خدا نمي بيند.نه تنها با سلاح «سيف»كه با سلاح «قلم» نيز به جنگ جهل و جمود رفت و در عمر كوتاه زندگي خود به شدت علاقه مند به تحقيق و مطالعه بود.به طوري كه يكي از دانشجويان هم دوره اش مي گويد:او به جد و جهد درس مي خواند و از كمترين لحظات عمر كوتاه خود بيشترين سود را مي جست.اما به حق سرباز گمنامي از خيل عاشورائيان بود كه جز از خداي خويش از هيچ چيز ترس و واهمه اي نداشت و همه رازهاي خلقت در همين نهفته است كه اگر ترس از مرگ فرو ريزد هيچ دشمني را ياري مقابله با انسان نيست.

    به شدت نسبت به نماز اول وقت اهتمام داشت و چون دروازه اذان آسمان بر زمينيان گشوده مي شد به سمت مسجد شتابان بود.صبور بود و در برابر شدائد استوار و از آنجا كه خود همواره در غربت زيسته بود و دور از خانه و خانواده بود درد فرقت را زياد چشيده بود.

    زندگي او چنان بود كه مي بايست در هنگام تحصيل غذاي خود را تهيه و آشپزي مي كرد.لباس هاي خود را و گاهي اوقات لباس هاي هم اتاقيش را با دستان خويش مي شست.و اين چنين است كه زمان بر مدار امتحان من و تو مي گردد تا خود بدانيم كه چون صداي«هل من ناصر ينصرني»را شنيديم چه پاسخي به اين ندا مي دهيم.امروز بايد از كه سخن سرائيد؟از كسي كه با دستان خود بيل مي زد و پرونگ مي بست و بر فراز نخل ها مي رفت.از كسي كه وجودش در هواي ديدار يار سر از پا نمي شناخت.كسي كه از همان ابتدا واسطه پيوند آسمان و زمين بود و ما خاكيان اين را درك نمي كرديم.و از كسي كه شمس و ضحي ولايت بود.

     

     

     

    بيان ويژگي هاي شهيد از زبان پدرش:

    ساعت 7 عصر به منزل پدر شهيد رفتيم تا از نفس مسيحايي اش ره توشه اي براي خود كه بازماندگان عالم افلاكيم فراهم آوريم.دق الباب كرديم.پدر در حال وضو است.او زير لب دعايي زمزمه مي كند كه ما را از محتواي آن خبري نيست.پدري سخت مهربان كه حالا ديگر حتي تار مويي نيست كه بر سر و صورتش سياهي زند،گويي كه اهل آسمان به زيارت او آمده اند و يا آن كه خود را براي ديداري آماده مي كند.

    آري،براي ديدار با خدا و اقامه نماز.او با دستان لرزان خويش ما را به منزل خود رهنمون مي كند.روح و ضمير روشن پدر ساحل آرامي را گسترانيده بود كه دوست داشتم با تمام وجود خود را به ساحل سپاريم و در اين درياي آرامش غوطه ور شويم شكوفه هاي لبخند بر لب هاي آن پدر بزرگ ما را خوشحال تر مي كرد.يكي از دوستان به شوخي به آن پدر شهيد چنين مي گويد:«آقا جان تو هنوز جواني چرا خميده شده اي.»پدر با تبسمي مليح مي گويد:«ما را چه سود كه زنده باشيم.و خدمتي به خلق الله نكنيم»در حالي كه آن پدر مهربان حياتش در يك هجرت مدام معنا يافته و رسالت بزرگ خود را به انجام رسانيده است.او با اين گفتار به ما مي فهماند حقارت هواي نفس را و چه زيباست كه در مكتب پدران شهيد استقامت و رادمردي را بياموزيم.

    وارد خانه شديم.همان خانه محقر و ساخته شده از آجرهاي گلي كه روزي قدم گاه بزرگترين مرد خدا بوده است.گويي كه آن خانه در غياب جسم ظاهري آن شهيد در خود مي سوزد و حسرتي بر دل دارد و درصدد فرصتي است تا شكوه نمايد. از پدر شهيد پرسيديم:«از جاذبه و محبوبيت فرزند شهيد تان سخن بگوئيد؟»اندكي مكث مي كند شايد به دنبال الفاظي است كه شايسته احترام براي فرزند شهيدش باشد.اما آيا جمله اي هست كه بتواند اداي تكليف كند؟او مي گويد:«كاش از اهالي محل اين سئوال را مي پرسيديد». اين پاسخ نشان از آن دارد كه حتي نمي خواهد آنچه را كه در راه خدا ارزاني داشته بر ديگران بازگو نمايد.شايد فرزند خود را قربانيي دانسته كه بايد آن را در راه اسلام ارزاني مي كرده است.

    ناخوداگاه به ياد آن كلام معصوم(ع)افتادم:«لا تتصدق علي اعين الناس ليزكوك فانك ان فعلت ذالك فقد استوفيت اجرك و لكن اذا اعطيت بيمنك فلاتطلع عليها شما لك»امام صادق (ع) مي فرمايد:جلوي چشم مردم صدقه نده تا از تو ستايش كنند زيرا اگر چنين كني پاداش خود را گرفته اي بلكه اگر با دست راستت صدقه اي دادي دست چپت خبر دار نشود(تحف العقول)

    در محضر پدر پير لحظه ها به سرعت مي گذشت،گويي زمان را به بند كشيده بود ند و اينك رهايش كرده اند و ليكن حقيقت جز در زماني كوتاه نقاب از چهره بر نمي گيرد.تو گويي كه آن پدر عزيز را سال هاي سال مي شناختم.پدر شهيد چنين ادامه مي دهد:«او بسيار در مراسم مذهبي شركت مي كرد و پاي روضه امام حسين(ع) مي نشست.»آري اين چنين است.صدق گفتار پدر آنچنان هويدا بود كه ثمره فرزندش كه شهادت  بود با قطعه كلامش كه نام حسين(ع) داشت از يك جنس و يك تعلق بود.آيا اگر او در مكتب خون رگ عاشورا راه و رسم شهادت را نياموخته بود و پاي اين چنين خطابه هايي نمي نشست سرنوشت او به سرنوشت  عاشورا و عاشورائيان مختوم مي شد؟و خدا مي داند كه بيشترين پاداش از آن كسي است كه دشوارترين ابتلائات را پشت سر گذارد.

    پدر شهيد چنين ادامه مي دهد: «خدا كند كه جوانان امروز ادامه دهنده راه شهداء باشند.»اين سخن معنوي حكايت از عمق علاقه آن پدر پير به اسلام و آرمان خواهي شهداء دارد و نگران از آن است كه مبادا تبليغات زهرآلود دشمنان اسلام به ثمر نشسته و درخت تناوري را كه شهداء و امام شهداء غرس كرده اند با تبر كين به زمين انداخته شود.اما پدر عزيز،بشارت باد تو را كه آن كس كه اسلام را آخرين دين و مهدي(عج) را آخرين ذخيره دين قرار داده خود نيز از آن حراست خواهد كرد.چرا كه در هر عصر و زماني مرداني الهي زيسته اند كه آمالشان شهادت بوده است.همانان كه اگر چه در زمين گمنامند اما در ميان اهل آسمان از بلند ترين معارج جبروتي برخوردارند به طوري كه آسمانيان در حسرت مقام رفيع آنان غبطه مي خورند.همانان كه تا پرچم اسلام را تقديم يگانه پرچم دار اسلام حضرت مهدي موعود(عج)نكرده اند،روي از جهاد و شهادت بر نخواهند داشت و اين پاسخ به سئوالي بود كه پرسيديم چگونه مي توان شهادت و جهاد را براي هميشه زنده نگه داشت؟و اين كه چه پيامي به جوانان و مردم و مسئولين داريد؟آري،راه و رسم شهادت كور شدني نيست تا آن زماني كه نور مقدس بر عصر ظلمات بتابد.

     

    معرفي پدر و مادر و عشيره شهيد و سوابق زندگي آن ها:

    كربلايي غلامحسين افسردير،پدر شهيد افسرديراز طايفه ((كربلايي علي هاشمي))روستاي ارغون مي باشد.

    كربلايي غلامحسين در سال 1300 هجري شمسي در روستاي خرزهرهدان ارغوان متولد مي شود كه حدود 70 سال پيش در سال 1310 به همراه خانواده پدرش به روستاي فارياب مهاجرت مي كند.ولي لازم به ذكر است كه اجداد آن ها حدود 6 نسل در روستاي ارغوان به شغل دامداري مشغول بوده اند.

    بعد از مهاجرت به فارياب و فوت پدر كربلايي غلامحسين مادر ايشان از آن جايي كه مال و ارثي داشته اقدام به خريد تعدادي اصله درخت نخل و چند هكتار زمين مي كند و دو فرزند ايشان يعني كربلايي غلامحسين و حاج غلامرضا به شغل دامداري و كشاورزي مشغول مي شوند.

    مادر شهيد،كربلايي خاتون خجسته فرزند مرحوم كدخدا عباس خجسته از خانواده هاي متدين و معروف روستاي كلمه متولد1310مي باشد كه در سال1330با پدر شهيد ازدواج مي كند و براي زندگي مشترك به فارياب مي آيد. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء و الصديقين

    ملتي كه شهادت دارد اسارت ندارد.     (امام خميني)

    تو را شكر كه شربت شهادت اين يگانه راه رسيدن انسان به خدا را به من بنده فقير و حقير و گناهكار خود ارزاني داشتي.تو را شكر كه اين تنها نعمت خداپسند خودت را بر انسان ذليل عطا فرمودي و من تنها راه سعادت خويش را شهادت در راهت يافتم و چه زيباست كه من با زبان كوچك ترين وسيله خود اعلاترين و ارزشمندترين ارزش ها را گرفتيم و اين نيست مگر لطف و عنايت پروردگار نسبت به بندگانش.خدايا،پروردگارا تو خودت مي داني كه ما چقدر مشتاق شهادتيم و نيز ميداني كه هدف من شهادت نيست بلكه پيروزي در راه توست اگر توانستيم مي كشيم و اگر نتواستيم كشته مي شويم.ولي در هر حال پيروزي با ماست چون تو فرموده اي:ان الله يدافع عن الذين آمنوا.

    خداوندا مرا از اين همه لطف و عنايت دور مگردان شهادت را نصيبم كن من براي كسي وصيتي ندارم.ولي يك مشت درد و رنج دارم كه بر اين صفحه مي خواهم هم چون تيغي و يا تبري بر قلب سياه دلاني كه اين آزادي را حس نكردند و بر سر اموال اين دنيا ملتي را امتي را و جهاني را به نيستي و نابودي مي كشانند فرو آورم.ما مي رويم تا به رنج ديدگان جامعه فردا بگوييم كه زندگي در رفتن است نه به قصد رسيدن كه مقصد پايان زندگي انسانيت است و همگان به مرگ مي رسند ولي همه يكسان زندگي نكردند زندگي مرگ است و مرگ مقصد.بايد در راه پيروزي بود.پدر و مادر،برادر و خواهر خواهش دارم كه شما براي من گريه نكنيد كه سياه قلبان شاد شوند.تو اي پدر عزيز دست هاي پينه بسته ات را از راه دور مي بوسم مرا ببخش شما درحق من محبت ها كرده اي.پدر براي من گريه نكن و مادرم را دلداري بده.مادر و خواهر و تمام بستگانم مبادا بر سر قبر من داد و فرياد بزنيد كه دشمن شاد شود بلكه به همديگر تبريك بگوييد.از خدا مي خواهم كه شما را ياري دهد تا آنچه در توان داريد در راه اسلام جانفشاني كنم به دشمنان اسلام بگوييد شمايي كه براي رسيدن به اهداف باطلتان از هر دروغ و افترايي روي گردان نيستند رويتان سياه باد.شمايي كه به جاي عزت و سرافرازي ذلت و بدبختي را انتخاب كرده ايد قلب تان سياه باد بگوييد تأسف براي خودتان بخوريد اي مشركين ... .خدايا با عشق به تو قلبم و روحم و وجودم پشت سر امام خميني ايستاده ام و به گفته ايشان شهادت را از زير بار رفتن ظلم ترجيح مي دهم.در آخر از تمامي كساني كه حق بر گردن من دارند تقاضا مي كنم از بزرگي خودتان مرا ببخشيد و شعار مرگ بر امريكا را فراموش نكنيد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ويژگي هاي فردي شهيد:

    باطن مصفاي شهيد افسردير در چهره او هويدا بود و اگر ما را چشم باطن بخشيده بودند تقدير شهادت را در عمق نفس هاي او و شكوفه هاي خنده اش مي يافتم.همه او را دوست مي داشتند و نشان بندگي را در جبينش مي يافتند.او از سخن گفتن سخت امساك مي كرد.مي گفت:«ما بعد از قرن ها به خون خواهي حسين(ع)آمده ايم.»

    «علي»خود را فدايي حسين(ع)مي داند و چه باك اگر همه ما هم فداي حسين(ع)شويم.او از محبوبيت خاصي در ميان فاميل و محله خود و هر كه او را مي شناخت برخوردار بود.بسيار خوشرو و نرم خو بود.و عجيب آن كه چقدر دشمن كوردل است كه پايان حاكميت سياه استبداد خود را در چهره هاي مصمم بنده ترين بندگان خدا نمي بيند.نه تنها با سلاح «سيف»كه با سلاح «قلم» نيز به جنگ جهل و جمود رفت و در عمر كوتاه زندگي خود به شدت علاقه مند به تحقيق و مطالعه بود.به طوري كه يكي از دانشجويان هم دوره اش مي گويد:او به جد و جهد درس مي خواند و از كمترين لحظات عمر كوتاه خود بيشترين سود را مي جست.اما به حق سرباز گمنامي از خيل عاشورائيان بود كه جز از خداي خويش از هيچ چيز ترس و واهمه اي نداشت و همه رازهاي خلقت در همين نهفته است كه اگر ترس از مرگ فرو ريزد هيچ دشمني را ياري مقابله با انسان نيست.

    به شدت نسبت به نماز اول وقت اهتمام داشت و چون دروازه اذان آسمان بر زمينيان گشوده مي شد به سمت مسجد شتابان بود.صبور بود و در برابر شدائد استوار و از آنجا كه خود همواره در غربت زيسته بود و دور از خانه و خانواده بود درد فرقت را زياد چشيده بود.

    زندگي او چنان بود كه مي بايست در هنگام تحصيل غذاي خود را تهيه و آشپزي مي كرد.لباس هاي خود را و گاهي اوقات لباس هاي هم اتاقيش را با دستان خويش مي شست.و اين چنين است كه زمان بر مدار امتحان من و تو مي گردد تا خود بدانيم كه چون صداي«هل من ناصر ينصرني»را شنيديم چه پاسخي به اين ندا مي دهيم.امروز بايد از كه سخن سرائيد؟از كسي كه با دستان خود بيل مي زد و پرونگ مي بست و بر فراز نخل ها مي رفت.از كسي كه وجودش در هواي ديدار يار سر از پا نمي شناخت.كسي كه از همان ابتدا واسطه پيوند آسمان و زمين بود و ما خاكيان اين را درك نمي كرديم.و از كسي كه شمس و ضحي ولايت بود.

     

     

     

    بيان ويژگي هاي شهيد از زبان پدرش:

    ساعت 7 عصر به منزل پدر شهيد رفتيم تا از نفس مسيحايي اش ره توشه اي براي خود كه بازماندگان عالم افلاكيم فراهم آوريم.دق الباب كرديم.پدر در حال وضو است.او زير لب دعايي زمزمه مي كند كه ما را از محتواي آن خبري نيست.پدري سخت مهربان كه حالا ديگر حتي تار مويي نيست كه بر سر و صورتش سياهي زند،گويي كه اهل آسمان به زيارت او آمده اند و يا آن كه خود را براي ديداري آماده مي كند.

    آري،براي ديدار با خدا و اقامه نماز.او با دستان لرزان خويش ما را به منزل خود رهنمون مي كند.روح و ضمير روشن پدر ساحل آرامي را گسترانيده بود كه دوست داشتم با تمام وجود خود را به ساحل سپاريم و در اين درياي آرامش غوطه ور شويم شكوفه هاي لبخند بر لب هاي آن پدر بزرگ ما را خوشحال تر مي كرد.يكي از دوستان به شوخي به آن پدر شهيد چنين مي گويد:«آقا جان تو هنوز جواني چرا خميده شده اي.»پدر با تبسمي مليح مي گويد:«ما را چه سود كه زنده باشيم.و خدمتي به خلق الله نكنيم»در حالي كه آن پدر مهربان حياتش در يك هجرت مدام معنا يافته و رسالت بزرگ خود را به انجام رسانيده است.او با اين گفتار به ما مي فهماند حقارت هواي نفس را و چه زيباست كه در مكتب پدران شهيد استقامت و رادمردي را بياموزيم.

    وارد خانه شديم.همان خانه محقر و ساخته شده از آجرهاي گلي كه روزي قدم گاه بزرگترين مرد خدا بوده است.گويي كه آن خانه در غياب جسم ظاهري آن شهيد در خود مي سوزد و حسرتي بر دل دارد و درصدد فرصتي است تا شكوه نمايد. از پدر شهيد پرسيديم:«از جاذبه و محبوبيت فرزند شهيد تان سخن بگوئيد؟»اندكي مكث مي كند شايد به دنبال الفاظي است كه شايسته احترام براي فرزند شهيدش باشد.اما آيا جمله اي هست كه بتواند اداي تكليف كند؟او مي گويد:«كاش از اهالي محل اين سئوال را مي پرسيديد». اين پاسخ نشان از آن دارد كه حتي نمي خواهد آنچه را كه در راه خدا ارزاني داشته بر ديگران بازگو نمايد.شايد فرزند خود را قربانيي دانسته كه بايد آن را در راه اسلام ارزاني مي كرده است.

    ناخوداگاه به ياد آن كلام معصوم(ع)افتادم:«لا تتصدق علي اعين الناس ليزكوك فانك ان فعلت ذالك فقد استوفيت اجرك و لكن اذا اعطيت بيمنك فلاتطلع عليها شما لك»امام صادق (ع) مي فرمايد:جلوي چشم مردم صدقه نده تا از تو ستايش كنند زيرا اگر چنين كني پاداش خود را گرفته اي بلكه اگر با دست راستت صدقه اي دادي دست چپت خبر دار نشود(تحف العقول)

    در محضر پدر پير لحظه ها به سرعت مي گذشت،گويي زمان را به بند كشيده بود ند و اينك رهايش كرده اند و ليكن حقيقت جز در زماني كوتاه نقاب از چهره بر نمي گيرد.تو گويي كه آن پدر عزيز را سال هاي سال مي شناختم.پدر شهيد چنين ادامه مي دهد:«او بسيار در مراسم مذهبي شركت مي كرد و پاي روضه امام حسين(ع) مي نشست.»آري اين چنين است.صدق گفتار پدر آنچنان هويدا بود كه ثمره فرزندش كه شهادت  بود با قطعه كلامش كه نام حسين(ع) داشت از يك جنس و يك تعلق بود.آيا اگر او در مكتب خون رگ عاشورا راه و رسم شهادت را نياموخته بود و پاي اين چنين خطابه هايي نمي نشست سرنوشت او به سرنوشت  عاشورا و عاشورائيان مختوم مي شد؟و خدا مي داند كه بيشترين پاداش از آن كسي است كه دشوارترين ابتلائات را پشت سر گذارد.

    پدر شهيد چنين ادامه مي دهد: «خدا كند كه جوانان امروز ادامه دهنده راه شهداء باشند.»اين سخن معنوي حكايت از عمق علاقه آن پدر پير به اسلام و آرمان خواهي شهداء دارد و نگران از آن است كه مبادا تبليغات زهرآلود دشمنان اسلام به ثمر نشسته و درخت تناوري را كه شهداء و امام شهداء غرس كرده اند با تبر كين به زمين انداخته شود.اما پدر عزيز،بشارت باد تو را كه آن كس كه اسلام را آخرين دين و مهدي(عج) را آخرين ذخيره دين قرار داده خود نيز از آن حراست خواهد كرد.چرا كه در هر عصر و زماني مرداني الهي زيسته اند كه آمالشان شهادت بوده است.همانان كه اگر چه در زمين گمنامند اما در ميان اهل آسمان از بلند ترين معارج جبروتي برخوردارند به طوري كه آسمانيان در حسرت مقام رفيع آنان غبطه مي خورند.همانان كه تا پرچم اسلام را تقديم يگانه پرچم دار اسلام حضرت مهدي موعود(عج)نكرده اند،روي از جهاد و شهادت بر نخواهند داشت و اين پاسخ به سئوالي بود كه پرسيديم چگونه مي توان شهادت و جهاد را براي هميشه زنده نگه داشت؟و اين كه چه پيامي به جوانان و مردم و مسئولين داريد؟آري،راه و رسم شهادت كور شدني نيست تا آن زماني كه نور مقدس بر عصر ظلمات بتابد.

     

    معرفي پدر و مادر و عشيره شهيد و سوابق زندگي آن ها:

    كربلايي غلامحسين افسردير،پدر شهيد افسرديراز طايفه ((كربلايي علي هاشمي))روستاي ارغون مي باشد.

    كربلايي غلامحسين در سال 1300 هجري شمسي در روستاي خرزهرهدان ارغوان متولد مي شود كه حدود 70 سال پيش در سال 1310 به همراه خانواده پدرش به روستاي فارياب مهاجرت مي كند.ولي لازم به ذكر است كه اجداد آن ها حدود 6 نسل در روستاي ارغوان به شغل دامداري مشغول بوده اند.

    بعد از مهاجرت به فارياب و فوت پدر كربلايي غلامحسين مادر ايشان از آن جايي كه مال و ارثي داشته اقدام به خريد تعدادي اصله درخت نخل و چند هكتار زمين مي كند و دو فرزند ايشان يعني كربلايي غلامحسين و حاج غلامرضا به شغل دامداري و كشاورزي مشغول مي شوند.

    مادر شهيد،كربلايي خاتون خجسته فرزند مرحوم كدخدا عباس خجسته از خانواده هاي متدين و معروف روستاي كلمه متولد1310مي باشد كه در سال1330با پدر شهيد ازدواج مي كند و براي زندگي مشترك به فارياب مي آيد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار فارياب
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید