مشخصات شهید

شهید علیرضا قادری پور

83
نام عليرضا
نام خانوادگی قادري پور
نام پدر ابراهيم
تاربخ تولد 1343/03/03
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/04/14
محل شهادت جوانرود
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید:

    بسم رب الشهداء

    شهيد عليرضا قادري پور فرزند ابراهيم در مورخه 3/4/1343 در برازجان ديده به جهان گشود.دوران كودكي را در دامان پر مهر و محبت مادر خويش سپري نمود  و بعد از آن وقتي به سن رفتن به مدرسه رسيد به مدرسه 22 بهمن رفت ايشان در مدرسه دانش آموزي نمونه بود و درسهاي خويش را خوب مي خواند وي دوران ابتدايي را با موفقيت به پايان رساند وبعد از آن وارد دوران راهنمايي گرديد و باز هم توانست دوران راهنمايي را نيز با موفقيت به اتمام برساند. وي در دوران راهنمايي به سر مي برد كه زمزمه هاي انقلاب به شهر برازجان رسيد وچون ماهيت انقلاب را فهميد در تظاهرات بر عليه رژيم منحوس پهلوي شركت مي نمود. علي رضا بعد از دوران راهنمايي وارد مقطع تحصيلي دبيرستان گرديد و در دبيرستان امام خميني برازجان به ادامه تحصيل ادامه داد وي همواره در بسيج محله فعاليت مي نمود ودر بسيج هم يك بسيجي نمونه بود ايشان به نماز اول وقت اهميت مي داد ونماز اول وقت خويش را غنيمت مي شمرد. ايشان با شروع جنگ تحميلي عراق بر عليه ايران اسلامي عاشقانه در عين حالي كه دانش آموز بود به جبهه نبرد حق بر عليه باطل شتافت وي بارها به ميادين نبرد رفت و بر يزيد زمان صدام حسين همان صدمه زننده به آرمانهاي امام حسين (ع) يورش برد.عليرضا تحصيلات خود را تا دوم نظري ادامه داد و چون عاشق جبهه بود ونمي خواست جايش در ميادين نبرد بر عليه كفر خالي درس خويش را رها نمود تا در سنگري ديگر به اداي وظيفه بپردازد وي آخرين بار در تاريخ 1/10/1361 به جبهه اعزام شد  و سرانجام در منطقه عملياتي جوان رود  درتاريخ 14/4/1361 بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد . ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    گزيده اي از وصيتنامه شهيد:


    انسان بايد همه چيز خود را در راه خدا بدهد همانطور كه امام حسين (ع) جان ومال و آل خود را براي احياي دين و رسوا ساختن منافقين بذل كرد و مرگ را بر پستي،برتري داد مرگ با عزت را بر حيات با ذلت به جان خريد ونبرد كريمان را بر اطاعت لئيمان ترجيح داد ما بايد خودمان داوطلبانه به جنگ با اين كافران از خدا بي خبر برويم و آنها را از سرزمين اسلاميمان بيرون برانيم. ادامه مطلب
    بسم رب الشهداء

    مصاحبه با خواهر شهيد عليرضا قادري :


    - لطفاً خودتان را معرفي كنيد. از برادر شهيدتان برايمان بگوييد.

    راضيه قادري خواهر شهيد عليرضا قادري هستم.

    برادرم در بين خانواده و فاميل محبوبيت خاصي داشت چرا كه رفتارشان با اعضاي خانواده و فاميل و دوستان بسيار عالي بود. در مورد حق الناس بسيار تاكيد مي‌كرد.

    برادرم قرآن را بسيار زيبا تلاوت مي‌كرد و در قرائت قرآن لحن بسيار خوبي داشتند به قشر روحانيت علاقه شديدي داشت. ايشان در مبارزات سياسي قبل از انقلاب بسيار فعال بود و با نوشتن شعار بر ديوارها بر ضد رژيم شاهنشاهي و پخش اعلاميه‌ها نقش مهمي در مبارزات عليه رژيم پهلوي ايفا كرد. عليرضا به درس و تحصيلات علاقه زيادي داشت. برادرم در سن هفده سالگي به آرزوي خود رسيد.

    ايشان هميشه مي‌گفتند:« بعد از مرگ من گريه نكنيد و لباس سبز بپوشيد چرا كه در نبود من شما نبايد احساس دلتنگي كنيد.»

    در ارتباط با نامه يا وصيت نامه، ايشان يكبار براي ما نامه نوشت ولي متاسفانه به دست ما نرسيد.

    به عنوان خواهر شهيد از مسئولين و مردم مي‌خواهم كه فرهنگ جهاد و شهادت را زنده نگه دارند. ادامه مطلب

    خاطره ای از پدر:


    فرزند بزرگ خانواده بود و خيلي دوستش داشتم و خيلي خوش اخلاق بود دوران راهنمايي را در مدرسه 22 بهمن درس خواند . و دبيرستان خود را در مدرسه امام خميني به اتمام رساند و اوقاتي كه به مدرسه مي رفتيم معلمها مي گفتند كه پسر خيلي خوبي است وشهيد بعد از مدرسه به مسجد مي رفت .

     

    خاطره ای از مادر:


    يك شب بعد از اينكه شهيد شده آمد به خوابم 5 يا 4 تا اسب سفيد بود كه داخل خوابم آمد و خودش را به من رساند و مرا بوسيد و گفت خبر چه داريم وگفتم كه يك گوسفند خريده بوديم برا يقرباني و كرده ايم گفت كار خوبي كرده ايد و گفت ما داريم فيلمبرداري مي كنيم و اسب ها هم غذا ندارند  و سلام پدرم رابرسان و بعد از جنگ مي آيم .و رفت بطرف مي آيم و كي روز كه براي خريد رفته بودم بازار ،سر بازار به من گفتند كه عليرضا شهيد شده است . و او هميشه مي گفت كه افتخارم اين است كه شهيد شوم و باعث افتخار من است كه مادر شهيد هستم روزي كه مي خواست برود جبهه و ساكش را برداشت و بعد داخل كوچه به من گفت اگر من شهيد شوم شير مادرم خيلي حلال است يا خدا خيلي مانوس بود و به خواهرانش مي گفت كه حجابتان را رعايت كنيد. شبي كه محمود سليمي شهيد شد آمد تا تمام لباسش خوني است و ناراحت بود كه چرا شهيد شده است . و افتخار مي كنم جهان را در راه امام و اسلام ودين و مذهب داده ام .

    خاطره ای از برادر :


    وقتي شهيد سال 60 به شهادت رسيد من محصل و كلاس دوم راهنمايي بودم و ايشان ما را به مسجد و بسيج راهنمايي مي كرد . و حرفش را گوش مي كرديم آن موقع در لباس بسيجي و حالا هم در لباس نظام به نظام خدمت مي كنم . در نامه اي كه   براي ما فرستاده بود گفته بود كه مستقيم به منطقه عملياتي مي رود .پيامم اين است حالا كه زير فشار استكبار جهاني هستيم و در تهاجم فرهنگي باعث پايمال شدن خون شهيدان نشويم .

     

    خاطره ای از خواهر :


    وقتي برادرم شهيد شد محصل بودم سال دوم دبستان و موقعي كه بردارم شهيد شده بود از بسيج به درب منزل آمده بودند وبه عمه ام كه در منزل ما بود گفته بودند كه عليرضا شهيد شده است .او هميشه در درسها به من كمك مي كرد و خيلي خوشحالم كه خواهر شهد هستم و شهادت وي باعث شد كه من بيشتر به خدا نزديك شوم و باعث افتخار من است كه جز خانواده شهدا هستم . و مي گفت در شهادت من گريه وزاري نكنيد كه مبادا دشمنان ناراحت شوند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید