مشخصات شهید

شهید عبدالمحمد بهادر

176
نام عبدالمحمد
نام خانوادگی بهادر
نام پدر حسين
تاربخ تولد 1341/04/21
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1365/10/27
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید


    عبدالمحمد در بيست و يكم تيرماه سال 1342 در خانواده اي مذهبي و متدين در شهر برازجان به دنيا آمد. پدرش حسين با تلاش فراوان خود ، معاش خانواده را تامين مي كرد. كودكي را در دامان پر مهر و محبت پدر و مادر آغاز كرد و از همان ابتدا با الفباي دين و تربيت اسلامي آشنا شد. شش ساله بود كه مادر دست هاي كوچكش را در دست گرفت و با خود به دبستان آفتاب برد تا ثبت نامش كند. كم كم كيف و كتاب و قلم قسمتي از زندگي شيرين او را در كودكي پر كرد. هر روز با شوق و اشتياق فراوان مسير خانه تا دبستان را با قدم هاي تند و تيزش طي مي كرد.

    دوره ي دبستان را كه پشت سرگذاشت، دوره ي راهنمايي را در مدرسه ارشاد از سرگرفت. آن سالها، مصادف با اوج گيري مبارزات حق طلبانه ملت مسلمان ايران بود و انقلاب به پيروزي خود نزديك شده بود. عبدالمحمد هم در كنار دوستان و نوجوانان به فعاليت هاي انقلابي روي آورده و در اين راه هر چه از دستش برمي آمد انجام مي داد. با آنكه از سن و سال زيادي برخوردار نبود، دلي لبريز از محبت و عشق امام خميني (ره) داشت و اين دليل راهش بود تا بيشتر و بيشتر در مبارزات سياسي حضور پيدا كند. او نسبت به امام و آرمان هاي امام شناخت و آگاهي داشت. در خانه وقتي بحث مسايل سياسي روز مطرح مي شد گفتار و نظرات قابل توجه و عميقي ابراز مي كرد. به طوري كه مورد تعجب و تحسين اطرافيان قرار مي گرفت. در جمع دوستان و هم سالان، مشوق آنها به شركت در راهپيمايي انقلابي بود. بسيار پرشوق و علاقه نشان مي داد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هم چنان شور انقلابي خود را با شركت در محافل مذهبي و مساجد حفظ مي كرد.

    روزها به دبيرستان طالقاني مي رفت. آن ايام ،هجوم افكار انحرافي و مسموم از سوي گروهك هايي كه قارچ گونه همه جا روييده بودند،فضاي جامعه را ملتهب ساخته بود. و با تبليغات وسيع و پردامنه ي خود،جوانان و نوجوانان ما را آماج اهداف پليد خود قرار داده بودند. از اين نظر رسالت و مسؤوليت نيروهاي حزب اللهي و دوست دار انقلاب و امام در آن برهه تاريخي،سرنوشت ساز و تعيين كننده بود.

    او كه عارفي راز دار و عاشقي درد فهم و بي يار بود در قلب دوست و آشنا جاي داشت. جنگ تحميلي ناجوان مردانه و بي رحمانه،كوچك و بزرگ و پير و جوان ما را به كام مرگ مي كشيد.خانه ها و كاشانه ها يكي يكي طعمه خشم كين و عداوت متجاوزين قرار مي گرفت و به تلّي اي از خاك تبديل مي گشت. در شهرها و روستاها رستاخيز ديگري به پا شده بود و جوانان گلزار محمدي براي دفاع از كيان اسلامي سرازپا نمي شناختند.

    بسيج با فرمان امام امت(ره) شكل گرفت و عبدالمحمد نيز سنگر مدرسه را با سنگر بسيج پيوند زد و داوطلبانه در پايگاه مقاومت فتح المبين در جرگه عاشقان بي نام و نشان اسم نويسي كرد و بيشتر شب ها در بسيج مي ماند و به نگهباني يا گشت زني در سطح شهر مي پرداخت. خانواده اصرار داشتند كه عبدالمحمد درس هايش را ادامه دهد و به فكر مدرسه اش باشد. اما او پاسخ        مي داد :  حتما من قابل نيستم كه اين حرف ها را مي زنيد. يك روز كه به مدرسه رفته بود از همان جا كيف و كتابش را به دوستان داد و همراه ديگر بچه ها به پادگان شهيد دستغيب كازرون جهت گذراندن دوره آموزشي رفت. پس از پايان دوره آموزشي راهي ميدان نبرد شد. و با شجاعت تمام به رزم بي امان خود ادامه داد. او چند بار تا قبل از اينكه به خدمت سربازي فراخوانده شود ، عازم جبهه گرديد و با فضاي عطرآگين و معنوي جبهه بهره ها برد . دوره فراگيري آموزش سربازي را در شهرستان جهرم طي نمود و از آنجا به اروميه اعزام شد و پس از مدتي به شهر ماكو منتقل گرديد و گاهي كه پيش مي آمد در مناطق عملياتي غرب و شمال غرب مأموريت هاي مهمي را به انجام مي رساند. با همه سختي ها و رشادت ها و رزم بي امانش خدمت سربازي اش به پايان رسيد و به نزد خانواده برگشت. پدر و مادر و خواهر و برادرانش همه خوشحال و شاد بودند كه بالاخره دو سال انتظار آنها به سرآمده است و از اين به بعد او را براي هميشه نزد خود خواهند ديد. اما پندار آنها كجا و آتش شوقي كه سينه ي او را مي گداخت كجا!! درست دو هفته از پايان سربازي اش نگذشته بود كه بانگ الرحيل به صدا درآمد . اعزام سپاهيان حضرت محمد(ص) دل ها را به تب و تاب انداخته و دل هاي عاشق را بي قرار ساخته بود.

    او هم تصميم گرفت دل به درياي عشق و جنون زند و عازم ميدان جبهه هاي نبرد حق عليه باطل گردد. در حالي كه عشق به شهادت تمامي وجودش را در برگرفته بود در واحد تخريب لشكر المهدي در عمليات كربلاي پنج شركت نمود و در تاريخ 27/10/1365 در كربلاي شلمچه،جايي كه حماسه ها و جان فشاني زيادي از جوانان عزيز اسلام در سينه خود محفوظ دارد بر اثر تركش خمپاره دشمن بعثي به آرزوي ديرينه اش رسيد و عروس دل رباي شهادت را در آغوش كشيد در حالي كه آخرين پيامش اين بود:طلوع فجر صادق را به سلامي خوشرنگ، در ميان شقايق هاي سرخ تزيين كرده و با زبان عشق به عنوان آخرين هديه برايتان مي فرستم. سلامي خونين از شلمچه خونين ترين نينواي ايران. ادامه مطلب
    عبدالمحمد براي آخرين بار نظاره اي به دوستانش كرد وگفت اي ياران سلام خونين مرا به مادرم داغدارم برسانيد وبه او بگوييد در انتظار يوم الله اند ورداي دامادي از برايم مهيا نكن كه من خلعت عنايت الله را برتن پر تمنايم كشيده ام با پوششي از خون پاك خود را سرخگين كردم صفير گلوله ها خطبه عقدم را خواندند ودر غلغه شادي مسلسل ها وبا بارش نقل سرب ودر حجله سنگر عروس شهادت را به آغوش كشيدم و همه تشيع كنندگان با تكبير بدرقه ام خواهند كرد كه عروسيم شهادت وفرزند من نامش آزاديست . ادامه مطلب
    مادر شهيدميگوید:هميشه لباس ساده مي پوشيد و گاهي كه لباس نو برايش مي خريديم آنها را به فقرا و نيازمندان مي داد و خود از لباس هاي برادرانش استفاده مي كرد.

    خيلي مهربان و باگذشت بود و هميشه احترام ما را نگه مي داشت. با خواهران و برادرانش مثل دوست صميمي و يكي بود و در كارها به آنها كمك مي كرد.

    هميشه سفارش نماز اول وقت و حضور در مسجد را مي نمود مي گفت خيلي مواظب رفتار و گفتار خود باشيد كه همه ي آنها حساب و كتاب دارد.

    به خواهران و زن برادر خود هميشه سفارش مي كرد حجاب اسلامي خود را حفظ كنيد. اگر در مقابل نامحرم كمي روسري آن ها عقب مي رفت مي گفت :مي خواهي در آن دنيا چه جوابي بدهي؟

    به زن برادرش مي گفت : اگر دختري نصيبتان شد او را زينب وار بزرگ كنيد. ادامه مطلب
    خواهرش چند سال ازدواج كرده بود ولي فرزندي نداشتند . هميشه بعد از نماز براي خواهرش دعا مي كرد كه صاحب فرزندي شود. مدتي بعد خداوند،دختري به خواهرش عنايت كرد كه او خيلي خوشحال شد و خدا را شكر مي كرد. در جبهه بود كه خبر تولد خواهر زاده اش را به او دادند از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. رفت و از تداركات گردان شكر و آب ليمو آورد و با شربت از دوستان خود پذيرايي كرد.

    وقتي از جبهه برگشت و شنيد كه نام او را «سولماز» گذاشته اند ناراحت شد و گفت:سولماز نه،فاطمه. و او هميشه او را فاطمه صدا مي كرد حتي يك بار هم او را به اسم سولماز صدا نكرد.

    من دوست داشتم دختر خاله اش را برايش نامزد كنم و به او سروساماني بدهم. اين آرزوي هر مادري است كه پسر خود را در لباس دامادي ببيند. ولي او قبول نمي كرد و زير بار نمي رفت. مي گفت:مادر ! دختر مردم را اسير من نكن. زيرا من بالاخره شهيد مي شوم. روزي در خانه نشسته بود و وصيت نامه اش را مي نوشت. برادرش به من گفت:مادر عبدالمحمد دارد وصيت نامه ي خودش را مي نويسد،يكباره دلم فرو ريخت و شور زد. از ناراحتي رفتم و كاغذ را از دستش كشيدم.

    آخرين مهماني


    آخرين دفعه اي كه داشت به جبهه مي رفت، يك روز قبل از اعزام به خانه برادرش رفته بود و به زن برادرش گفت:امروز مهمان شما هستم. غذاي خوشمزه اي درست كن تا دور هم باشيم. بعد از خوردن غذايش گفته بود:اين آخرين غذاي مهماني من است كه در خانه شما مي خورم. زيرا ديگر از جبهه برنمي گردم و همين طور هم شد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید