مشخصات شهید

شهید عبدالعباس اژگر

99
نام عبدالعباس
نام خانوادگی اژگر
نام پدر محمد
تاربخ تولد 1339/01/01
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/02/20
محل شهادت خرمشهر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت كادرزميني ارتش
شغل كادرزميني ارتش
تحصیلات ديپلم
مدفن بوشهر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • شهید عبدالعباس اژگر در سال 1339 در خانواده مذهبی و متوسط دیده به جهان گشود . دوران کودکی را در دامن مادری پاکدامن و دلسوز و تلاش پدری زحمتکش پشت سر گذاشت.

    پس از آن جهت کسب تحصیل پای در مدرسه گذاشت با موفقیت و پشت گرمی دوران ابتدائی را در مدرسه فنون بنمانع به پایان رساند وبا آمادگی سرشار از تصمیم به پایان دوران تحصیل وارد مرحله راهنمائی گردید وبدون توقف به اخذ مدرک دیپلم نائل آمد. مطالعه کتابهای مذهبی و متفرقه بینش بالای او را در تشخیص فشار استکبار بر انقلاب اسلامی نشان میداد بدین سبب هر روز که از عمر انقلاب اسلامی می گذشت با مسئولیت ومتعهدتر قدم در اجتماع پر خروش خود گذاشت تا اینکه نوبت به انجام مسئولیتی مهم وظیفه ای سنگین رسید.

    آری خدمت به سربازی شهید را به میدان نبرد با مزدوران استکبار فرا میخواند و او که عاشقانه انتظار چنین روزی را میکشید پس از طی دوران آموزشی به جبهه حق علیه باطل اعزام گردید و در منطقه جاده آبادان ماهشهر به پاسداری از حریم اسلام پرداخت.

    با شجاعت و از خود گذشتگی در کنار دیگر عاشقان کربلا  در عملیات پیروزمند فتح المبین و آزادسازی سایت 5و4 شرکت نمود و در این عملیات سختیهای بسیار از رزمکاری دلیر مردان توحید داشت به هنگامی که به جهت مرخصی به منزل آمد خود خبر داشت که چندروز دیگر هجوم جدید رزمندگان لشکر توحید شروع خواهد شد و در حالی که چهار روز به پایان مرخصی اش مانده بود با شروع عملیات کفر شکن بیت المقدس خاک سنگر را بر فرش گرم منزل ترجیح داد و خود را به مشتاقان حریم حسین (ع) رساند تا در دفاع از مکتب انسان ساز اسلام همدوش دیگر برادران شریک راهشان باشد در حالی که آرزو می کرد هرچه زودتر خونین شهر مظلوم آزاد شود قبل از رسیدن به آرزو در منطقه کوشک خرمشهر به فیض شهادت نائل آمد و با اهداف خود راه آزادی خونین شهر را بر یاران همرزمش هموار ساخت در حالی که مراسم هفتمین روز شهادتش بر گزار میشد که همسنگرانش به فتح خونین شهر نائل آمدند

    والسلام

    روانش شاد و راهش مستدام باد ادامه مطلب
    اميدوارم كه پس از شهادت من ، حتي قطره اي اشك از چشمان شما جاري نشود و اگر هم جاري شد ،اشك شوق و افتخار و سر افرازي باشد.پدر و مادر مهربانم و شما اي امت مسلمان ايران! نمي دانم آيا مي دانيد هدف خدا از خلقت ما چه بوده است؟آيا مي دانيد كه زندگي اين دنيا ابدي نيست حتماً مي دانيد كه روزي خواهد آمد كه ما بايستي رخت از اين دنيا بربسته و به ديار حق بشتابيم؟آن زمان مانند خاكي بي ارزش خواهيم شد.

    پس بياييد به خود آييم و درباره ي اعمال و رفتار خود فكر كنيم.با خود بيانديشيم چگونه بوده و چه كرده ايم؟آيا همه ي اعمال و رفتار ما براي رضاي خدا بوده است ؟به خدا قسم ما در قبال آگاهي و انتخابي كه خدا به ما داده است ، مسئوليم. من از شما دوستان و برادرانم تقاضا مي كنم كه بار ديگر اراده كنيد و در درگاه خداوند توبه كرده و از خدا بخواهيد كه از سر تقصيرات و گناهان شما در گذرد و اين جمله را بگوييد،«خدايا،از اين زمان به بعد تمام گفته هايم ،فكرم،ذكرم و عملم را در راه تو ، به كار خواهم برد و سعي مي كنم كه در راه پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي ،كوشا باشم.» همچنين توصيه مي كنم كه از گفته ها و بيانات گهر بار امام استفاده نماييد كه به راستي خداوند نعمتي بس عظيم به ما ارزاني داشته كه در اين برهه از تاريخ، چنين رهبري را به ما اهدا نموده است.

    به اميد پيروزي اسلام و مسلمين و رهبري امام خميني!

     

    ((والسلام عليكم و رحمه الله وبركاته))

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «خوبي هاي به ياد مانده»

    احساس غربت تلخ است وهرچند كه او، تا آن زمان طعم تلخ غربت را نچشيده بود ولي در نگاه دوستانش اين احساس را مي ديد.

    برادر اكبر مي گويد:تعدادي از همكلاسي هاي اكبر اهل «لار» بودند ودر« بوشهر» كسي را نداشتند. اكبر چندين بار آنان را به منزل دعوت كرد و تمام سعي خود را مي‌كرد تا احساس غربت نكنند. اكبر به تحصيل عـلم علاقـهفراواني داشت .البته مشوق اصلي ما در اين مورد مادرم  بود. او كه خود زن تحصيل كرده اي است همه ما، مخصوصاً اكبر را به علم اندوزي سفارش مي كرد.

     

    «عشق مادر به فرزند»

    دوران مقدس سربازي، اگر چه براي اكبر شيرين بودولي براي خانواده به خصوص  مادر،سخت بود. او دل تنگ فرزند بود وبراي ديدار دوباره لحظه شماري مي كرد .

    مادر از آن زمان ياد مي كند :« بعد از پيروزي انقلاب اكبر به همراه دوستانش در خط ساحلي به عنوان بسيجي نگهباني مي داد. با شروع جنگ،  به جبهه رفت ودر كسوت سربازي به خدمت مشغول شد . 15 ماه ،در جبهه بود ودر عمليات هاي ، « فتح المبين» ،«بيت المقدس» و«جاده اهواز- خرمشهر» شركت كرد .من به اكبرم افتخار مي كنم.او مهربان وبا صفا بود.هرگاه به مرخصي مي آمد ، به ديدن همه ي دوستان مي رفت واقوام را يك به يك زيارت مي كرد.حتي به منزل بستگان من در« شيراز» مي رفت واز آنان ديدن مي كرد.خوب به خاطر دارم ،وقتي براي اولين بار به جبهه مي رفت ،چون نوزادي دو ماهه داشتم ،از من خواست كه براي بدرقه ي او نروم. ولي من دوراز چشم او رفتم واز دور با او ،خداحافظي كردم.

     

    «غافلگيري»

    اكبر اگر چه جوان بود ولي مسائل نظامي كشور را خوب مي شناخت.

    برادر اكبر از خاطراتش مي گويد:-« اكبر، 6ماه بعد از آغاز جنگ ، عازم خدمت سربازي شد.در عمليات «بيت المقدس» ،فرماندهان نظامي براي غافلگيركردن نيروهاي عراق، به تعدادي از يگان ها اجازه ي مرخصي دادند.اكبر ، مانند ساير سربازان ،به مرخصي آمد .چند روزي از مرخصي اش نگذشته بودكه عمليات« بيت المقدس»، آغاز شد .

    زماني كه از شروع عمليات با خبر شد،به يگان خدمتي اش باز گشت ودر مرحله دوم عمليات ، شركت كرد.اويك هفته بعددر همان عمليات شهيد شد .بعد از شهادت اكبر، مدتي از او بي خبر بوديم در طول اين مدت،هر روز صبح،مادرم مي گفت:« اكبر شهيد شده است .

    من،شهادتش را به خواب ديده ام اكبر عاشقانه پدر و مادرش را دوست داشت و در اين عشق زيبا،خود خواهي وغرور جايي نداشت.سفارش هايي كه به برادر كرده است هنوز از ياد او نرفته است:

    -«هرگاه اكبر به مرخصي مي آمد ، به من سفارش مي كرد كه: «اگر شهيد شدم ، تو براي انتقام جويي به جبهه نروي! .وظيفه تو اين است كه در كنار پدر ومادر و خواهر و برادرانمان بماني و از آن ها مراقبت كني! من برادر كوچكتر اكبر بودم با اين وجود خيلي صميمي بوديم و هنوز ، بعداز 23 سال در منزل حضور  او را احساس مي كنم اكبر همواره الگوي راه زندگيم بوده است.

    «افق»

    اكبر عاشقانه زيست، عاشقانه نبرد كرد و عاشقانه به شهادت رسيد. همرزمش، هنوز چشم هاي او را فراموش نكرده است ‌،چشم هايي كه هميشه افق را مي نگريست .

    « برادر بسيجي پرويز ميگلي » چنين مي گويد : -«آشنايي من و اكبر، به دوران خدمت سربازي برمي گردد؛ اسفند 59،بعد از اعزام به خدمت،او را شناختم؛ نام واقعي اش ،«عبدالعباس» بود ولي كمتر كسي او را به اين نام مي‌شناخت و همه او را اكبر صدا مي كردند .اكبر، يكي از آرام ترين دوستان من بود. او اصلاً اهل مجادله نبود وآزارش به هيچ كس نمي رسيد .نه اينكه توان اين كار را نداشته باشد .نه ،اواين خصوصيات اخلاقي را آگاهانه در خود تربيت كرده بود. اگر چند روزهم كنار او مي نشستي ، تا وقتي چيزي نمي‌خواستي و سؤالي نمي كردي ، حرفي نمي زدو همه ي اين ها به خاطر حجب و حياي اكبر بود.آن چيزي كه هميشه توجه مرا به خود جلب مي‌كرد، اين بودكه اكثراً، افق هاي دور را مي نگريست و وقتي به عمق نگاهش، پي مي‌بردي، احساس مي كردي كه او اصلاً در اين دنيا نيست …

     

    «تمايل به حضور در جبهه در خط مقدم»

    اكبر براي دفاع از كشورش ، هراسي به دل راه نمي داد. همرزمانش، اين را به چشم ديده بودند.

    «پرويز ميگلي »،همرزم شهيد، از شجاعت اكبر مي گويد:« رسته خدمتي ما پياده بود و از لشكر 77 «خراسان» به لشكر 21 حمزه ملحق شده بوديم. در شـب عمليات  ، من و اكبـر قرار گذاشـتيم، كـنار هـم باشيـم تا اگر اتفاقي براي هر كدام از ما افتاد ، به ديگري ياري كنيم.اما او بعد از اندكي راهپيمايي، از من فاصله گرفت ومن ، تا زماني كه دوستانم خبر شهادت او را آوردند، از او خبري نداشتم. اكبر  شجاع بود و هيچ‌گاه هراسي به دل راه  نمي‌داد. و هميشه علاقه داشت در خط مقدم جبهه خدمت كند.

     

    «برادري در حق پدر» 

    پدر، اين مرد رنج كشيده ي دريا، فرزندش اكبر را برادر خود مي‌داند و آيا زيبا نيست كه فرزندي،برادري دلسوز براي پدر باشد؟ پاي صحبت پدر مي نشينيم:

    - «اكبر جوان با اراده و با همتي بود او  در حق خيلي ها برادري كرد. هم درس مي خواند و هم در ايام فراغت، صيادي مي كرد و در تأمين معاش خانواده، از هيچ كمكي دريغ نمي كرد . و اصرارمن،براي كمتر كار كردنش، هيچ‌گاه، نتيجه‌اي نمي‌داد. او هميشه مي‌گفت: « تا زنده هستم مي خواهم يار و ياور تو، در تامين معاش خانواده باشم» او همواره كمك حالم بود و در حق من،برادري مي كرد.

     

    «گلوي خونين فرزندم»

    پدر، هرگز، زخم عشق را بر گلوي فرزند فراموش نمي كند. جاي بوسه داغ شهادت بر گلوي اكبر درخشيد و او را تا عرش بالا برد.پدر اكبر چنين مي‌گويد:

    - «حدوداً 10 ماه به پايان خدمت سرباز ي اش مانده بود كه به منزل آمد و گفت : «دوست دارم قبل از شهادتم ،سر و سامان گرفتن برادرم را ببينم.»

    من هم كه اصرار او را ديدم، با كمك او ، مراسم جشن ازدواج برادرش را فراهم كردم. زماني كه به خدمت سربازي باز مي گشت، رو به من كرد و گفت:« الحمدلله اين هم، به خير و خوشي گذشت.پدر جان! اين بار،شهادت من حتمي است.» سپس به جبهه رفت و در عمليات« فتح خرمشهر» شركت كرد و در همان عمليات،به شهادت رسيد.وقتي پيكرش را آوردند ،بر بالين اورفتم، و او را ديدم، مثل سرورش« علي اصغر» شهيد شده بود و  تيردرست به زير گلويش اصابت كرده بود.

     

    «پدر،غصه مي خورد»  

    اكبر در همه حال فكر پدر بود و حتي سفارش پدر را براي بعد از شهادتش نيز مي كرد خود پدر چنين مي گويد:

    از آنجايي كه تعدادي از دوستان اكبر،جلوي چشمانش به شهادت رسيده بودند ،به مادرش گفته بود: «ديگر بر نمي گردم تا من هم، شهيد شوم.» ما واقعاً لياقت فرزندي همچون اكبر را نداشتيم. او براي شهادت ساخته شده بود. اكبر به مادرش سفارش كرده بود كه« اگر شهيد شدم، گريه نكنيد!كه هم خودت شكسته مي شوي و هم موجب رنج بيشتر پدر مي شوي.»»

     

    «نگران من نباشيد»

    پدر بارها در خواب ديده است كه :

    «هميشه در خواب من، جاي خوبي دارد و حال و احوالش هم خوب است. يك شب، به خوابم آمد و گفت:«چرا ناراحتيد؟» ساختمان زيبايي را كه پشت سرش قرار داشت به من نشان داد و گفت: «من اين جا زندگي مي‌كنم.                                     اين خانه متعلق به من است و جايم راحت است. اصلاً دلتان شور من را نزند.»

     

    «خدمات پدر»

    پدر اگر چه مستقيم در جبهه نبود،اما در طول كار و خدمت ،شرايط جنگ را ديده بود. او خود مي‌گويد: پسرم را درك مي‌كردم.

    در ابتداي جنگ و تا مدتها بعد كه دريا ناامن بود و دشمن هر شناوري را هدف قرار مي‌داد. ما، شناورها را تا «بندر امام خميني» و «خورموسي» بدرقه مي‌كرديم. در شرايطي كه كمتر كسي جرأت اين كار را داشت، و ما از طرف اداره‌ي بندر «بوشهر» داوطلبانه به اين مأموريت رفته بوديم. در طول اين مأموريت‌ها، چندين بار مورد هجوم هواپيما‌هاي دشمن قرار گرفتيم و حتي تعدادي از همكارانم  جلوي چشمانم زخمي و شهيد شدند.

     

    «ماهي»

    اكبر اين مظهر صفا و صميميت، همواره به فكر دوستان و همسنگرانش بود.

    همرزمش،« پرويز ميگلي» از آن زمان مي‌گويد: «اكبر هر وقت به «بوشهر» مي‌رفت، در بازگشت ظرفي پر از ماهي سرخ شده، با خود مي‌آورد و بين بچه‌ها تقسيم مي‌كرد. در طول مدت خدمت، كسي از او دل آزرده نشد. در دوران آموزشي، يكي از هم دوره‌اي‌هايش، به خاطر صرف چاي، حرفي به او زده بود كه او را رنجيده خاطر كرده بود، اما اكبر اين موضوع را به ما نگفت تا اينكه بعد از چند روز، غير مستقيم، به اين موضوع پي‌برديم. وقتي به او گفتيم كه چرا اين موضوع را از ما پنهان كردي؟ گفت:«نمي خواستم باعث ناراحتي شما و او بشوم  ما مي خواهيم با هم خدمت كنيم نه جنگ.»

     

    «شب باراني سنگر»

    اكبر رنجيده بود .امّا مرام ومردانگي او آن قدر زياد بود كه …

    يك شب در سنگر، به دليلي رنجيده شد ولي به خاطر اينكه عصباني نشود وجوابي ندهد ، از سنگر بيرون رفت. ما فكر كرديم او امشب دركنار دوستانش، استراحت مي كند. به همين خاطر دنبال او نرفتيم .اما آن شب، اكبربراي اينكه ديگران از موضوع با خبر نشوند، به سنگر غير قابل سكونتي كه در كنار ما بود رفت و تا صبح آنجاماند. صبح كه نزد ما آمد چيزي نگفت و ما بعداً با ديدن آن سنگر ، متوجه شديم كه در آن هواي باراني وسرد ودر حالي كه از سقف سنگر آب به داخل نفوذ مي كرده شب را سپري كرده.»

    -«آخرين مرخصي اكبر، قبل از عمليات «فتح خرمشهر» بود . اكبر درمرخصي بود كه عمليات شروع شد وبا وجود اينكه چند روزي تا پايان مرخصي اش  مانده بود عازم منطقه عملياتي شد. ودر مرحله دوم عمليات شركت كرد. او در منطقه «شلمچه» در تاريخ 19/2/61 بر اثر اصابت گلوله به گلويش ، به شهادت رسيد . اما به دليل در گيري وتثبيت نشدن مناطق آزاد شده، پيكراو ، يك هفته در منطقه عملياتي باقي ماند و سر انجام به كمك دوستانش ، پيكرش به «بوشهر» منتقل و طي مراسم با شكوهي در بهشت صادق و در كنار ديگر همرزمانش به خاك سپرده شد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشهر
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید