مشخصات شهید

شهید عبدالرضا انگالی

526
نام عبدالرضا
نام خانوادگی انگالي
نام پدر غلامعباس
تاربخ تولد 1350/05/21
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/01/05
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    در نفس گيرترين ماه شرجي و گرماي سال درست در بيست و دوم مردادماه سال 1350 در قصبه ي اروندكنار آبادان فرزند پسري متولد شد كه زيبايي چهره ي معصوم و چون گلش، صفا و صميميت و شادي را به باغ زندگي پدر و مادرش هديه داد. پدرش «غلامعباس» نام نيكوي «عبدالرضا» را بر او گزيد . وي فردي مؤمن و زحمت كش بود و نسبت به اسلام و قرآن دلبستگي خاصي داشت. عشق و محبت اهل بيت در دل پدر و مادرش موج مي زد و هر آنچه در دل داشتند در كوير تشنه ي جسم و جان فرزن ريختند تا سيراب گردد.

    عبدالرضا (عبدالزهراء) دوره ي ابتدايي را در مدرسه ي فلسطين زادگاهش آغاز كرد. كلاس دوم ابتدايي را پشت سرگذاشته بود و چشم به راه مهر بود تا پايه سوم را آغاز كند. ولي هجوم بي رحمانه و تجاوز همه جانبه ي دشمن بعثي او را مجبور كرد تا به اتفاق خانواده به شهر برازجان مهاجرت كند و مراحل رشد و ترقي روحي و جسمي خود را آنجا ادامه دهد. ابتدا به دبستان ابن سينا با شوق قدم گذاشت و با شور و اشتياق زياد درس را ادامه داد.پس از آن به دبستان مقداد آمد تا در پايه ي پنجم به تحصيل علم و دانش بپردازد.

    او سپس بعد از دوره ابتدايي در مدرسه راهنمايي حمزه سيدالشهدا(ع) نام نويسي كرد تا استعدادها و روحيات عالي و مثال زدني خود را به نمايش گذارد. عاشق دل باخته ي اهل بيت عصمت و طهارت هم زمان با تحصيل در دوره راهنمايي در پايگاه امام موسي بن جعفر(ع) نيز ثبت نام نمود. و در كنار درس و مدرسه در سنگر بسيج به حفظ و حراست از دست آوردهاي نظام اسلامي مي پرداخت. عبدالرضا از صوت دل نشين و گيرايي برخوردار بود و در مراسم صبحگاه مدرسه به تلاوت قرآن مي پرداخت.رفته رفته دل شيدايي اش در فضاي عطرآگين مسجد و برنامه هاي مذهبي نشو و نما پيدا كرد.طوري كه در زمان كوتاهي به يكي از نوحه خوانان و مؤذن هاي موفق و بسيار علاقه مند تبديل شد. هر روزصبح با صوت دلكش و روح بخش او هم شاگردي ها و دبيران درس را آغاز مي كردند و همسايه هاي مدرسه نيز به تدريج انس، و الفتي عميق با قرآن صبحگاهي او پيدا كرده بودند.

    عبدالرضا در مدرسه از جنگ ناخواسته اي كه تجاوزگران به خانه و كاشانه اش روا داشته بودند. براي بچه ها سخن مي گفت. دلش مي خواست هر چه زودتر بتواند به جبهه رود و از عراقي ها انتقام بگيرد.

    شب ها به پايگاه بسيج در كنار دوستان خود حاضر مي شد و به گشت زني و نگهباني مشغول مي شد.

    پدر شهيد در خصوص روحيه ي انقلابي فرزندش چنين مي گويد . «در عيد فطر سال 1365 به اتفاق هم ، به عسلويه رفته بوديم. در مدت سه ماهي كه آنجا حضور داشتيم، عبدالرضا با رفتار و گفتار صحيح خود به نوجوانان و جوانان درباره امام و جبهه و ساير مسايل معنوي صحبت مي كرد و باعث شد تا عده ي زيادي به رفتن جبهه ترغيب شوند.

    در بين آنها مي نشست و با آنها سرودهاي انقلابي تمرين مي كرد و آنها را به اسلام و انقلاب بيشتر آشنا مي كرد. از آنها مي خواست خانواده هايشان را تشويق كنند تا كمك هاي بيشتري به جبهه داشته باشند.

    او بارها با سن كم و جثه ي كوچكش به جبهه نبرد اعزام شد و جان خود را در راه اسلام و قرآن در طبق اخلاص گذاشت. در عمليات حمله به اسكله البكر ـ عمليات والفجر هشت و عمليات جزيره ام الرصاص رشادت ها و شجاعت هاي بيشماري از خود به يادگار گذاشت. سرانجام در مورخ 5/1/1367 در منطقه ي شلمچه كربلاي شهيدان ايران جواز بهشت را به دستش دادند و عاشقانه به جرگه ي «عندربهم يرزقون» پيوست. پيكر مطهرش در ميان حزن و اندوه خانواده و دوستان شهيد و با حضور گرم و صميمي مردم شهيد پرور برازجان، تا گلزار شهيدان «بهشت سجاد» برازجان تشييع شد و به خاك سپرده شد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    برادرش ميگوید: عبدالرضا با اعضاي خانواده بسيار صميمي و با محبت بود.در انجام كارها و حل مشكلات هم با آنها هم فكري مي نمود. سفارش اكيد او اين بود؛ نماز اول وقت، احترام به پدر و مادر،دوري از گناه. در كارهاي خانه به مادر كمك مي نمود حتي در پخت و پز و تميز كردن خانه و در صف نانوايي و يا جاهايي كه صف وجود داشت هميشه نوبت را رعايت مي كرد و حتي بارها جايش را به ديگري مي داد.

    هم رزم شهيدمیگوید: با اينكه كم سن و سال نشان مي داد،قلبي آكنده از ايمان و عشق به جمهوري اسلامي داشت. فردي بسيار كوشا و پرتلاش بود. طوري كه در جبهه، هميشه مأموريت هاي سخت و پر خطر را با جان و دل قبول مي كرد. ادامه مطلب
    برادر شكرالله كشاورز ، فرهنگي متعهد ساكن روستاي چهاربرج هم رزم و دوست شهيد انگالي نقل مي كند:«هيچ وقت اين خاطره از ذهنم دور نمي شود. روزي در جمع بچه هاي غواص گردان مالك اشتر، نوجواني كم سن و سال و كوچك اندام ، توجهم را به خود جلب كرد. از او پرسيدم:چگونه تو را با اين سن و سال كم به جبهه راه داده اند؟ با تبسم نگاهي به من كرد و گفت:تازه، اين دفعه ي سومي است كه به جبهه مي آيم.»

    سه شبانه روز درب پادگان گريه كردم


    آقاي كشاورزي صحبت هاي هم رزم شهيدش را  اين گونه بيان مي كند: «شهيد انگالي مي گفت:اولين باري كه براي گذراندن دوره ي آموزش نظامي به پادگان شهيد صدوقي بوشهر اعزام شده بوديم. بچه ها را درب پادگان نگه داشتند و به قولي آنها را سبك و سنگين مي كردند. بعضي بچه ها كه جثه كوچك يا سن كمي داشتند برمي گرداندند. موقعي كه به صف شده بوديم روي دو تكه سنگ كوچك ايستاده بودم تا فرماندهان متوجه كوتاهي قدم نشوند. به من كه رسيدند مرا هم به پادگان راه ندادند. هر چه التماس و خواهش مي كردم فايده اي نداشت. با نااميدي از پيش يكي به اميد موافقت نزد برادر ديگري مي رفتم. وقتي آن برادر كمي به حرفم گوش مي داد يا لبخندي مي زد، توي دلم مي گفتم : خدا را شكر بالاخره درست شد. ولي نه، او هم مي گذشت و دو باره آه و حسرت من ادامه پيدا مي كرد. مي گفتم : آخه چرا من قابل نيستم. چرا آقا مرا به سربازي و نوكري اش قبول نمي كند. يعني يك كاري كه از دست من بربيايد وجود ندارد ؟ بغض سخت گلويم را مي فشرد به زحمت آب دهانم كه در گلويم گير كرده  و حالتي شبيه اشك و ناله پيدا كرده بود قورت مي دادم.بعضي موقع مسؤولين و فرماندهان پادگان كه رفت و آمد مي كردند ، به دنبالشان مي دويدم. نه يك روز، نه دو روز، حتي روز سوم هم گذشت و مرا به پادگان راه ندادند. من هم سه شبانه روز آن جا مانده بودم و التماس مي كردم و دعا مي كردم تا روز چهارم دلشان به حالم سوخت و اجازه دادند همراه بچه ها آموزش ببينم». وقتي جهت گرفتن لباس نظامي به تداركات مراجعه كرده بود، هر چي لباس ها را زير و روكرده بودند لباس اندازه اش پيدا نشده بود.

    بعدها بچه هاي بسيج پايگاه ابوذر گفتند : عبدالرضا چهارده سال بيشتر نداشت و با دست بردن در شناسنامه ي خود در صدد برآمده بود موافقت مسؤولين اعزام، در بسيج مركزي را جلب كند اما آنها قبول نمي كردند.

    فكري به ذهنش رسيده بود و مسؤولين را تهديد كرده بود اگر با اعزام او موافقت ننمايند خود را از كوه پرت خواهد كرد و با اين ترفند آنها راضي شده بودند.

    به پدرش گفته بود


    به پدرش مي گفت:شما در حق من دعا كنيد و هيچ وقت مانع رفتن من به جبهه نشويد تا اگر انشاء الله شهيد شدم اجرتان پيش خداوند ضايع نگردد. بعضي موقع با حالت خاصي گريه مي كرد و مي گفت: چرا شهادت نصيب من نمي شود.

    گردان حضرت ابوالفضل(ع) يكي از گردان هاي پرافتخار و خط شكن ناوتيپ سيزده اميرالمؤمنين بود و معمولا نيروهاي آماده و زبده تري كه از نظر شجاعت و تقوا سرآمد باشند به كار مي گرفت. از اين رو با توجه به خصوصيات بارز اخلاقي و معنوي  ، «عبدالرضا» به گردان ابوالفضل (ع) پيوست . سرانجام در سنگر كمين خط مقدم جبهه شلمچه در فاصله كمتر از هفتاد متري با دشمن،جثه ي كوچكش آماج تركش خمپاره هاي 60ميلي متري قرار گرفت. و سفري عاشقانه به كوي دوست را آغاز كرد تا به مزد واقعي و وعده هاي الهي دست يابد. به گفته يكي از هم رزمانش عبدالرضا شب قبل از شهادت خواب ديده بود و يقين داشت كه به شهادت مي رسد.

    به فرموده ي شهيد مظلوم بهشتي:ما اين عزيزان را از دست نداده ايم بلكه آن ها را بدست آورده ايم.

    خوشا به حال شهيدان كه به سوي دوست رفتند و به حلقه خاصان مقربش راه يافتند. خوشا به حال خانواده هاي معظم شهدا كه چنين فرزنداني را در دامان خود پرورش دادند.

    كي خسته است، دشمن


    هنگامي كه بچه هاي گردان سرافراز و خط شكن ابوالفضل براي ورزش صبحگاهي دور زمين فوتبال ناوتيپ اميرالمؤمنين مي دويدند و نرمش مي كردند، شهيد عبدالرضا انگالي همراه رزمنده ها مي دويد و شعار مي داد و نيروها به دنبال او شعارهاي حماسي را تكرا مي كردند. او كه از صداي گيرا و دل كشي برخوردار بود با تلاوت آيات قرآن يا سرودهاي انقلابي به بچه ها روحيه مي داد و آن ها را به شور و نشاط وا مي داشت. هنوزصدايش در گوش خاطر زمان مانده است كه مي گفت:كي خسته    است ؟ و بچه ها جواب مي دادند:دشمن، دشمن. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید