مشخصات شهید

شهید عبدالرحمان رنجبر دهقان

101
نام عبدالرحمان
نام خانوادگی رنجبر دهقان
نام پدر مراد
تاربخ تولد 1339/01/10
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1359/07/19
محل شهادت خرمشهر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباز نيروي انتظامي
شغل سرباز نيروی انتظامی
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن جاویدالاثر
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • خاطرات
  • ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب

    راوي: پدر شهيد مفقود الاثر


    ايشان خيلي با نماز وروزه بودند . و خيلي به اطرافيان احترام مي گذاشتند و حتي كمي بدخلقي از طرف ايشان نسبت به من و يا مادر يا برادران يا خواهرانش نمي ديديم .

    بياد دارم شخصي بود بنام محمود كه در كارگاه موزائيك سازي تختي كار ميكردو خيلي ضعيف و ناتوان بود و كه شهيد هميشه به اين فرد كمك مي كرد و نه تنها به او كمك مي كرد بلكه به همه مستمندان و ضعيفان كمك مي كرد و صميميت و محبت و عشق به الهي در وجود او زبانه مي كشيد و حرفهاي مرا هم گوش مي داد و هر گونه با او صحبت ميكردم ، چه از روي تندي يا چه از روي تواضع، روي حرف من نمي ايستاد. و رابطه بسيار نزديكي با مادر و خواهرانش داشت.

    راوي : برادر مفقود الاثر...


    در زمان قبل از انقلاب نيز با وجود آنكه گناه و عصيان در ملا عام و در انظار عمومي انجام مي گرفت ولي ايشان نفرت خاصي نسبت به اين مسائل داشت و در بين جوانان محل نيز به درست نشست و بر خاست كردن  با اطرافيان اهميت زيادي مي داد و هميشه سر به زير بود و بسيار انسان  خاكي بود و علاقمند به مستمندان بود . تا آنجا كه نيمي از حقوق و درآمد حاصل از كار و تلاش در كارگاه موزائيك زني تختي را به دو نفر كه در همان كارگاه بودندو خيلي فقير و تنگدست بودند اختصاص مي داد . و در دوران مدرسه هم كه با هم بوديم و من در مدرسه فخر رازي (امام صادق فعلي) درس مي خواندم و ايشان در مدرسه مهران (22بهمن فعلي) درس مي خواندند . اصلا نديدم كه با كسي ترشرويي كند يا اينكه با كسي دعواكند يا شخصي از رفتار او برنجد. و در مدرسه هم با همه اقشار دانش آموزان سر وكارداشت و با همه به يك صورت  برخورد ميكرد و خيلي در مدرسه ساده زيست بود و بيشتر با دانش آموزان ضعيف نشست و برخاست ميكرد و ايشان هميشه ما را نصيحت مي كرد.

    راوي : پدر مفقود الاثر رنجبر


    هنگامي كه خبر مفقود شدن ايشان را به ما دادند و مدتي نيز ما از او خبر نداشتيم كه من بهمراه يكي از آشنايان كه از آبادان به بوشهر آمده بودند و جنگ زده شده بودند و در محله خودمان سكونت داشتند به مركز ستاد جنگ ارتش در ماهشهر رفتيم و سراغ عبدالرحمن را گرفتيم كه آنها گفتند ما چنين سربازي در حين خدمت نداريم . سپس به آبادان و به محله منيويي رفتيم و فرمانده ايشان در آنجا بود كه به ما گفت : عبدالرحمن تا تا ريخ 16/7/59 در اينجا بوده كه ايشان بخاطر ماموريت بهمراه چند نفر ديگر بعنوان كمكي به پليس راه خرمشهر مي روند كه مسئول پليس راه خرمشهر به آنها مي گويد شما اينجا مستقر باشيد تا ما براي شما كمكي بفرستيم كه در همان اوضاع و احوال ديگر خبري از عبدالرحمن به آنها نمي رسد و آن چند نفر مفقود مي شوند.

    راوي : خواهر مفقود الاثر...


    ايشان حدود 17 سال داشت كه به خدمت سربازي رفت و در تاريخ 16/7/59 نيز مفقود شد . پس از گذشت 3 ماه كه ايشان مفقود شده بودند توسط يكي از بستگان كه در آبادان بودند به ما خبر رسيد كه مفقود شده اند_ برادر من نيز از جمله كساني بود كه به نداي رهبر خويش لبيك گفت  و در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل حضور يافت و هميشه مي گفت دوست دارم يا در كردستان و يا در خوزستان خدمت كنم كه با دشمنان شيعيان و مملكتم بجنگم. و در نامه هايي كه در زمان خدمتش در ارتش برايم مي فرستاد و من آنموقع سال دوم دبيرستان بودم . و مي گفت عراقيها در پشت پاسگاهها به بهانه صيد ماهي  به كنار آب مي آيند و مناطق ما را شنا سايي مي كنند و به احتمال زياد اينكه مي خواهند عمليات كنند و مطمئن باش با شليك اولين گلوله توسط آنها اولين كسي كه در مقابل آنها مي ايستد و شليك مي كند من هستم و هيچ نيازي به اجازه فرمانده يا ما فوق خود ندارم و از مملكتم با تمام توان دفاع مي كنم . و در هنگام سقوط خرمشهر نيز حوالي ساعت -/2 شبل بود كه اعلام بسيج عمومي جهت دفاع از خرمشهر كردند كه  عبدالرحمن نيز از اولين كساني بودند كه آما دگي خود را جهت اعزام به خرمشهر اعلام مي كند. و ايشان بطور كلي از جنبه اجتماعي نيز بسيار رئوف و مهربان بود و در تمام مراحل زندگي از خود گذشتگي فراواني داشت.

    بياددارم در آن زمان ايشان دو دوربين داشت و يكي از آنها دوربين «فلورايد»(دوربينهايي كه عكس را سريع چاپ مي

    كنند) بود كه روزي يكي از آنها دوستانش به او گفته بود كه آيا اين دوربين را به مي دهي كه عبد الرحمن نيز بدون هيچ واهمه يا مخالفتي آن را به دوستش هديه داده بود . و مي گفت آيا من بايد دو دوربين داشته باشم و دوستم هيچ دوربيني نداشته باشد و براي مثال اگر به كسي برخورد مي كرد كه دارد چاه ميكند ، مي ايستاد و تا آخرين دقايق به او كمك مي كرد و در بعد سياسي نيز از شم سياسي بسيار بالايي برخوردار بود و به ياد دارم در زمان كانديداتوري بني صدر ايشان مخالفت سر سختي با بني صدر داشت و شبها با پدرم بحث مي كرد و مي دانست بني صدر خيانتكار به مملكت است . با وجود آنكه در آن اوائل انقلاب كه همه در تاريكي و خفا بودند ايشان از چنين افكار بهره مي برد.

    و در زمان انقلاب نيز فعاليتهاي چشمگيري داشت از جمله – من و ايشان شبها تعدادي لاستيك رادر جاي مخصوص در محل جمع آوري مي كرديم كه وقتي مي خواستيم تظاهرات كنيم آنها رابه آنش بكشيم.

    خبر شنيدن مفقود الاثر شدن عبدالرحمن ...

    چون خبر ناگهاني هر كسي را تكان مي دهد من نيز با شنيدن اين خبر خيلي نا راحت شدم و بعد ها توانستم آن ناراحتي را كاهش دهم .

    راوي : مادر مفقود الاثر عبدالرحمن رنجبر ...

    ايشان خيلي با من و اهل منزل مهربان بود و بيشتر با من درد دل مي كرد و با من از بقيه نزديك تر بود و اگر ديگر بچه ها حرف تندي به من مي زدند. و يا كاري مي كردند كه شايد من نا راحت مي شدم عبدالرحمن با لحني خاص با آنها برخورد مي كرد و آنها را از اين عمل باز مي داشت و مي گفت صبر كن تا من به سربازي بروم و بعد از سر بازي اگر توفيق يافتم ازدواج كنم و خانواده تشكيل دهمتو را پيش خودم مي برم .

    راوي : خواهر مفقود الاثر  عبدالرحمن رنجبر...


    ايشان در زمستانها درس مي خواندند و در تابستانها در كارگاه موزائيك زني كار مي كرد و خيلي علاقه داشت كه استقلال داشته باشدو حتي بازاريان نيز از طرز فكر اقتصادي او استفاده مي كردند و ايشان با سن و سال كم رابطه بسيار نزديكي با كسبه و بازاريان داشت.

    روزي من و يكي از برادرانم مي خواستيم به جايي برويم كه با يك تاكسي سوار شديم كه آن راننده تاكسي پس از سلام و احوال پرسي و قتي ما را شناخت و گفت من هم خدمتي عبدالرحمن بوده ام و آنقدر از فضائل روحي و اخلاقي ايشان تعريف مي كرد كه من را بياد خاطرات گذشته انداخت. ايشان پايبند به تقوا و اصول ديني بود و تمام شرايط يك فرد مسلمان را با وجود سن كم دارا بود.

    راوي : همرزم و دوست مفقود الاثر ...

    ايشان يكي از نيروها و افراد مذهبي و جوانان پاك وفعال در سطح محل بودندو به كمك به ديگران خيلي اهميت مي داد و ايشان با آقاي حسين آبروان رابطه بسيار نزديكي داشت و در مسائل ورزشي نيز خيلي فعال بود و به ورزش خيلي بها مي داد.

     

     خواهر شهيد:

    عبدالرحمن پسري ساكت و آرام ، فروتن و خوش اخلاق و مردم دار بود. ايشان در دوران قبل از انقلاب و در زماني كه شايد عده اي پايبند مسائل مذهبي نبودند تقوا را رعايت مي‌نمود هميشه با وضو بود و نماز را به وقت مي‌خواند. به اهل محل و خانواده و پدر و مادر بسيار احترام مي‌گذاشت و تا آنجا كه در توانش بود به ديگران كمك مي‌نمود چه از لحاظ منادي و از چه از لحاظ كمك جسمي مثلاً اگر فردي را در حال يك كار سخت مي ديد فوراً به كمكش مي شتافت. ايشان در يك گارگاه موزايك سازي كار مي كرد وعلي رغم اينكه به پول احتياجي نداشت ولي چون اهل كار بود و از تن پروري خوشش نمي آمد به كارگاه مي رفت و بدون اينكه ما بدانيم از حقوق خود به كارگراني كه در كارگاه بودند و از لحاظ مادي در مضيقه بودند مي بخشيد.

    عبدالرحمان در دبيرستان مهران ( 22 بهمن كنوني) تحصيل مي كرد. از زمان انقلاب با هم مي رفتيم شبانه لاستيك جمع مي كرديم و در يك گودالي كه در محل بود مي ريختيم تا براي راهپيمايي و تظاهرات روز بعد به محل ببريم و آتش بزنيم.

    در بين افراد محل از لحاظ اخلاق نمونه بود يك وقتي بود كه ايشان 2 تا دوربين عكاسي خوب داشت كه يكي را به دوستش بخشيد، وقتي سئوال كردم گفتند آن دوستم از آن دوربين خوشش آمد و شايسته نبود من 2 دوربين داشته باشم و او نداشته باشد.

    وقتي بسيج در محل تشكيل شد او با بچه هاي بسيج شبانه به گشت مي پرداخت دوست صميمي ايشان حسين آبروان بود زيرا از لحاظ اخلاقي بسيار به هم نزديك بودند.

    قبل از انقلاب ما تلويزيون نداشتيم زيرا پدر مخالف بود پس از انقلاب وقتي امام اعلام كرد تلويزيون حلال است فوراً رفتند و تلويزيون خريدند و گفتند امام تلويزيون را حلال كرده است.

    در زمان انتخابات ايشان با همان سن كمش به بني صدر رأي نداد و گفت بني صدر خيانتكار به مملكتمان است.

    عبدالرحمان به نظام مقدس جمهوري اسلامي احترام خاصي قائل بود قبل از جنگ تعريف مي كردند كه نيروي عراقي پشت پاسگاه آنها گاهي مانور مي‌دهند و براي تحقيقات به آنجا مي آيند ايشان مي‌گفتند احتمال اينكه جنگ شود بسيار زياد است و اگر روزي عراق به ايران حمله ور شود منتظر فرمان نمي مانم و آماده نبرد مي شوم.

    ايشان در زماني كه سرباز بودند در آبادان در تاريخ 19/7/59 مفقوالاثر شدند . تا مدتها از او بي اطلاع بوديم حتي دوستان من مرا كه مي ديدند از مفقوديت او مي‌گفتند تا اينكه توسط يكي از اقوام كه در آبادان بود از مفقوديت ايشان مطلع شديم پدر و مادرم براي تحقيق و كسب اصلاع به ستاد ارتش ماهشهر مراجعه كردند كه آنها اظهار بي اطلاعي نموده بودند سپس به آبادان به محل خدمت ايشان رفته و فرمانده او آنجا بوده و خبر را تأكيد مي‌كند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار جاویدالاثر
    وضعیت پیکر جاویدالاثر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید