مشخصات شهید

شهید عبدالحسین رضایی

282
نام عبدالحسين
نام خانوادگی رضايي
نام پدر احمد
تاربخ تولد 1335/04/02
محل تولد بوشهر - دشتي
تاریخ شهادت 1359/10/14
محل شهادت آبادان
مسئولیت فرمانده گردان
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن خورموج
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد عبدالحسين رضائي  در سال 1335 در روستاي بحيري چشم به جهان گشود و در سن 6 سالگي به مدرسه اي در ده محمدآباد كه حدود دو كيلومتري بحيري است شروع به تحصيل نمود  . اما به علت فقر خانوادگي نتوانست بيشتر از شش كلاس ادامه تحصيل بدهد . با وجود اينكه از هوشي كاملاً خوب برخوردار بود معلمش از گفتار و كردار او بسيار راضي بود . هنگامي كه از مدرسه مي آمد به كمك پدرش مي شتافت .

    در سن 15 سالگي جهت امرار معاش به كويت مسافرت كرد . او علاقه زيادي به حسينيه و مسجد داشت . هر جا جلسه مذهبي بود درآنجا شركت داشت . نسبت به مردم بسيار مهربان بود و به ورزش هم علاقه زيادي نشان مي داد . مدت 5 سال در كويت كار كرد و بعد از آن به ايران بازگشت . او هميشه با فقراء و مستمندان رفت و آمد مي كرد و كمك هاي فراواني به آنها مي كرد , وي قرآن را ياد گرفت .

    با شروع جنگ تحميلي عراق ، وي داوطلبانه مي خواست به جبهه برود , اما فرمانده اش قبول نمي كرد. بالاخره در تاريخ 8/8/59 با چند نفر از برادران به جبهه اعزام گرديد و پس از اتمام مأموريت به خانه برنگشت   تمديد نمود و مدت 70 روز در جبهه آبادان ماند و جوانمردانه شب و روز مي رزميد تا اينكه در تاريخ 14/10/59 به درجه رفيع شهادت نائل گشت.

     

     سجايای اخلاقی شهيد

    خدا را شكر اميدوارم در آن دنيا دست ما را بگيرند وباعث نجات ما شوند اميدوارم مايه نجات ما باشند . اميدوارم مايه آبروي ما باشند .

    هيچ گاه من روي عصبانيت و خشم را در چهره وي نديدم و حالا به عنوان پدر شهيد خدا را شكر مي كنم كه چنين فرزندي داشتم و خداوند ما را در رديف خانواده هاي شهداء قرار داد.

    نام شهيد راما احمد گذاشتيم ولي مرحوم شفيق از سادات صاحب كرامات روستا گفتند نام وي را عبدالحسين بگذاريد وما به هر دو رسم شهيد را صدا مي زديم .

    روزي ديدم در اطاق نشسته مشغول نوشتن روي ورقي است گفتم چه مي نويسي گفت يادداشتهايي براي بعضي از افراد . من بي سواد بودم بعد فهميدم در حال نوشتن وصيتنامه بوده . به من نگفت مي خواهم به جبهه بروم ، گفت مادر به مجالس روضه هم ميروي ؟ گفتم بله ، گفت در مجالس روضه از يزيد زنازاده هم مي گويند گفتم بله ، گفت همانها آمدند وبه ايران  حمله كرده اند . من معني صحبتهاي او را فهميدم يعني يكبار ديگر نداي حسينيان بلند شده براي حفظ آبرو و كيان بايد به ميدان جهاد رفت .

    هر گاه از مأموريتها يا جبهه بر مي گشتند اگر من در منزل نبودم با موتور سيكلت به دنبالم مي گشت تا مرا پيدا كند .از طريق راديوي استان كه در اطلاعيه ها پخش مي شد خبر شهادتش به ما رسيد .

    به گفته يكي از همرزمان : در جبهه كه بودم يك نفر از من سؤال كرد فلاني (رضايي) را مي شنا سي گفتم بله گفت اي كاش مادر او را مي ديدم از نزديك كه چگونه او را تربيت كرده است .

     

     

     

     

    .شهيدسيدميربهزادشهرياری نماينده وقت مردم رودباران درمجلس شورای اسلامی به مناسبت شهادت اين شهيدوالامقام پيامی رافرستاده است :

     

    بسمه تعالي

    إِنَ الحَياهَ عَقيدهُ و جَـهادُ

    يك شهيد ديگر از پيروان مكتب سرور آزادگان امام حسين(ع) كه در كربلاي خونين آبادان عليه كفار بعثي و مزدوران فاشيست عراق مشغول مبارزه بود , پس از رشادت هاي بي نظير و فداكاري هاي فراوان مورد حمله دشمن قرار گرفت و دعوت حضرت سبحان را لبيك گفت و روح مطهرش از دنياي فاني به سراي باقي به پرواز درآمد .

    برادر پاسدار عبدالحسين رضائي از روستاي بحيري از توابع شهرستان دشتي كه بعد از پيروزي انقلاب مشتاقانه به كسوت مقدس پاسداري درآمد وبه دفاع از حريم انقلاب و ميهن اسلامي برخاست و مدتي را در بوشهر و اطراف آن به انجام وظيفه مشغول شد . و از آغاز جنگ تحميلي داوطلبانه و با اصرار فراوان راهي آبادان شد و در آنجا مردانه و شجاعانه به نبرد پرداخت و پس از اينكه عده اي ازكفار بعثي را به جهنم فرستاد . در اواخر ماه صفر به درجه رفيع شهادت نائل آمد .

    من شهادت افتخارآميز اين فرزند راستين انقلاب و سرباز جانباز مكتب حسيني را به پيشگاه رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي خميني بت شكن و والدين و بستگان آن شهيد تبريك وتسليت عرض نموده , توفيق و استقامت و صبر كردن را در راه تحقق بخشيدن به اهداف مقدسه اسلامي از پيشگاه حضرت باري خواستارم .                            مير بهزاد شهرياري                        نماينده مجلس شوراي اسلامي

     

    استقامت به خرج دهيد و بر روي جنازه ام مبادا گريه كنيد .

     

    معرفی پدرومادرشهيد

    احمد رضايي فرزند كالو در سال 1311 در روستاي سنا و در خانواده اي مذهبي ديده به جهان   گشود  .  پدرش يكي از افراد با ايمان و با تقوا بود كه با زندگي فقيرانه   و با زراعت زندگي خود را          مي گذراند.

    احمد   جواني با ايمان بود و در آن زمان معاش زندگي به سختي مي گذراند . تصميم گرفت ، كه معاش زندگي را از دوش پدر فقير خود بردارد . در همان اوايل جواني به خارج از كشور سفر كرد و چند مدتي با سختي مشغول به كار گرديد . كه با درآمد كم و دستمزد نا چيز زندگي خود را تأمين مي كرد و از آنجايي كه پدر او دوري فرزندش را تحمل نمي كرد ، از وي خواست تا برگردد .   بعد از آن احمد به روستاي خود برگشت و پدر مراسم ازدواج او را فراهم كرد   بعد از ازدواج به زراعت و دامداري در روستاي سنا مشغول گـــرديد و زندگي مستقل خود را آغاز كرد كه ثمره آن ازدواج 3پسر و 3 دختر بود و با اوج گيري مردم سنا از آنجا مهاجرت نموده و به روستاي بحيري (بركت) نقل مكان كرد و در آنجا به كارو كشاورزي مشغول شد و بار ديگر جهت گزراندن زندگي خود به كشورهاي خليج مانند: كويت ـ قطر ـ و ... مسافرت نمود .

    تا اينكه با پيروزي انقلاب اسلامي ايران دوباره به وطن خود بازگشت و به كار دامداري و كشاورزي مشغول شد  در آن زمان عبد الحسين فرزند اول خانواده با فرمان امام وارد سپاه پاسداران شد و با رشادتهاي خود توانست در منطقه آرامش و امنيت بر قرار كند و بعد از آن با شروع جنگ تحميلي پا به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام شد وبه درجه عظيم شهادت نائل آمد.

    مادر شهيد

    حاضره عباسي فرزند غلام متولد سال 1310 در روستاي حيدري ديده به جهان گشود . پدرش فردي   از خانواده اي مذهبي و از محبان اهل بيت بود . در آن زمان كه فقر و تنگدستي بيداد مي كرد  . زندگي خود را از راه دامداري و كشاورزي فصلي تأمين مي كرد و ار آنجايي كه داراي 2پسر و 4 دختر بودند حاضره در كنار پدر و اعضاي خانواده هم دوش آنها براي تأمين مخارج زندگي خانواده مشغول به كار زراعت شد . وي در سن 20 سالگي با احمد رضايي ازدواج نمود كه ثمره اين ازدواج شير مردي را در دامن خود پرورش داد كه با جان و خون درخت اسلام را آبياري نمود و آن را پر بار ساخت . ادامه مطلب
    يـا ايـها الـذيـن آمـنـوا هـاجــروا و جــاهـدوا فـي سـبـيـل الـلـه

    (قرآن كـــريم)

    اي كساني كه ايمان آورده ايد به خدا و رسول اكنون بپا خيزيد و در راه خدا جهاد كنيد همانا شما پيروزيد .

    شما اي برادر و خواهر و اي همشهري عزيز اكنون كه مرگ حتمي است ، مرگي را انتخاب كنيد كه آبستن زندگي باشد و آن مرگ شهادت در راه خداست . آن مرگي است كه در سنگر اسلام بر عليه كفار كشته شوي (إنَ صَلاتي ونُسُكي و مَحيايَ ومماتي لِله رَبِ العالمين) . مادر , من مي روم تا با خون خود اسلام عزيز را آبياري كنم . اي پدر و مادر هنگامي كه در سنگر اسلام قرار گرفتم از جگر نعره مي كشم و فرياد الله اكبر خود را به گوش جهانيان و مستضعفين جهان خواهم رساند و به كفار بي رحم و آدم كُش هاي حرفه اي دنيا چون آمريكا و صدام خائن اين نوكر دست نشانده امپرياليسم , اين ضحاك زمان نشان خواهم داد . ما سربازان اسلام راستين ، تن زير بار ظلم نخواهيم داد . خواهيم گفت : ما شهيدان راه اسلام و قرآن هستيم واين را از سرور شهيدان حسين بن علي(ع) و خميني بت شكن آموخته ايم . ما وارثان خون حسين هستيم و ما را با شما اي كفار ، از ستيزكردن ترسي و واهمه اي نداريم .

    اي پدر و اي مادر و اي جان پرور من , اگرچه در كودكي رنج ها ومشقت ها براي بزرگ كردن من تحمل كرده ايد , هيچ نگران نباشيد زيرا فرشتگان رحمت به شما درود فرستند و گويند رحمت خدا بر شما باد كه چنين جواني تحويل جامعه داديد كه با خون خودش اسلام را آبياري مي كند . مادر زمان آن رسيده , كه ما خون خود را فداي اسلام عزيز كنيم . من هم مانند ساير جوان هاي برومند به جنگ خواهم رفت و به اين مزدوران بعث عراق نشان خواهم داد كه ما رهبري قاطع چون خميني بت شكن داريم . اين پير كهنسال , اين زاهد پارساي شب , اين شب زنده دار عالم كيست كه پشت آمريكاي جنايتكار و باقي نوكرانش چون صدام يزيد و انورسادات وملك حسين را به لرزه انداخته است . خواهم گفت آن پسر خلف علي(ع) خميني بت شكن است . اي شب زنده دار عالم و اي اميد مستضعفان و اي اميد امت بپا خاسته , بدان كه ملت غيور و رزمنده ايران و ما پاسداران اجازه نخواهيم داد كه اين جنايتكاران به تو چپ نگاه كنند . همانا چشمشان را در مي آوريم ودر كف دستشان خواهيم گذاشت و تا آخرين قطره خون خود را فداي اسلام عزيــــز و تو خميني بت شكن خواهيم كرد و در سنگر با خون خود خواهيم نوشت :

    الله , الله           نصر من الله           الله , الله         رهبر روح الله

    قسم به سرور زنان فاطمه            ندارم از كشته شدن واهمه

    مي كنم جان فدا      در ره دين خدا            الله اكبر      خميني رهبر

    پــــدر و مادر اكنون من عازم جبهه حق عليه باطل مي باشم اگر شهادت نصيبم شد و شهيد شدم تا مي توانيد صبر و استقامت به خرج دهيد و بر روي جنازه ام مبادا گريه كنيد . ادامه مطلب
    مصاحبه با والدين شهيد  

    مادر شهيد

    سالهاي قبل از ازدواج به همراه زنان روستا به مجلس روضه و مجلس احكام مرحوم حاج سيد باقر از سادات بزرگ روستا،شركت مي كردم گاهي به ما در مورد لقمه حرام سخن مي گفت و ما رادر مورد لقمه حرام ارشاد و راهنمايي مي نمود اين حرف سيد در دلم بود تا پس از ازدواج  و هنگام حاملگي حرف سيد بياد مياوردم و طي اين دوران هيچگاه لقمه حرام نخوردم ، حتي تا ساعات آخر قبل ار تولد شهيد از انجام كارهاي خانه دست بر نداشتم .

    تولد شهيد در برج جوزا (خرداد ماه) هنگام درو و كوبيدن خرمن گندم بود ودر همان روز زن سيده و مؤمنه اي مرا در كار هاي خانه كمك مي كرد .

    اين زن با مشاهده اين طفل كه از همان موقع دو دستش را بالا برده و بحالت تكبيره الاحرام  خوابيده بود با تعجب گفت طفل دايي ام از همين الان مي خواهد اذان ونماز بخواند گفتم : انشاءالله بچه  مان باايمان مي شود .

    از سن قبل از ورود به مدرسه به نماز وروزه مشغول شد واز 6سالگي پا به عرصه تحصيل گذارد .در روزي از ايام زمستان براثر سيلاب باران راه ارتباطي روستاي ما با روستاي مجاور كه شهيد جهت تحصيل به آنجا مي رفت بسته بود شهيد وهمكلاسي ها يش پشت آب ماندند ، عصر همان روز بچه ها رفته بودند ولي به شهيد اطلاع نداده بودند . شهيد عصر هم در روستا ماند تا فردا كه به مدرسه رفت . وقتي عصر از مدرسه برگشت ديدم لنگ لنگان راه مي رود گفتم چه شده گفت چيزي نيست اصرار كردم يكي از دوستانش گفت به خاطر غيبت ديروز معلم اورا زير كتك چنان قرار داد كه به زحمت به منزل رسيده مي خواستم بروم پيش آن معلم گله كنم اما شهيد خيلي اصرار كردند كه سكوت را اختيار كنم به خاطر وي من نيز همان معلم را هر گاه مي بينم نمي توانم آن خاطره تلخ را فراموش كنم .

    شهيد از هوش سرشاري برخوردار بود بطوري كه از كلاس سوم ابتدايي قادر به نوشتن نامه براي پدرش بود . نسبت به مردم خصوصاً فقرا و مستمندان بسيار مهربان بود . علاقه زيادي به مسجد و حسينيه داشت . خود شهيد از كارگراني  بود كه د رساخت مسجد روستا كمك مي كرد و حتي كوچكترين مبلغي را از اين كار دريافت نمي كرد .

    در سن 15 سالگي جهت امرار معاش به كشور كويت مسافرت كرد . مدت 5 سال در كشور كويت ماند . در آنجا از علاقه مندان روضه و دعا بود و هر كجا مجلسي در مسجد يا حسينيه بر پا مي شد شركت مي كرد  .

    شهيد از فوتباليستهاي بنام روستا بود . همچنين از فوتباليستهاي خوب تيم كارگران ايران در مقابل كشورهاي عربي در كويت بود . با گلزني هاي وي تيمش قهرمان مي شود كه جام قهرماني پس از چند سال هنوز به يادگار مانده است . عده اي در كويت به خاطر غيرت وي در مسابقات  ،‌ ايشان را تهديد به قتل مي كنند ، كه دوستان وي متوجه شده و ازاو در آنجا محافظت مي كنند . بعد از آن به ايران باز گشت در حاليكه به زبان عربي تسلط داشت . قرآن رادر مدت چهل روز ياد گرفت . يك روز گفت : مي خواهم قرآن ختم كنم شما بيا ييد بنا به رسم ادب جهت پذيريي مواد خوراكي ويك قرباني تهيه و به مكتب بيا وريد .  پذيرايي از دوستان مكتبي و از استاد صورت گرفت . شهيد مي خواست چند روزهم بماند جهت مرور ، استاد مرحوم آقاي شفيق فرمود : كه او قرآن را صحيح تلاوت مي كند بنا براين احتياجي نيست بماند .

    وقتي از كويت برگشت مقداري چاي و وسائل لازم در بين فقرا تقسيم كرد گاهي شبها از علاقه اي كه به سادات داشت به خانه ايشان مي رفت و جهت خاكريزي روي بام خا نه به سادات كمك مي كرد .

    درايام ماه مبارك رمضان هر وقت از شهر بر مي گشت مقداري يخ و مـــواد خوراكي را بين مستمندان تقسيم مي كرد .

    پس از چندي به عضويت سپاه درآمد وطي ما موريت چند ماهه در روستاي بوالخير مشغول خدمت شدو در آنجا بين مردم محبوبيت خاصي پيدا كرد. از فقراء و بينوايان غافل نمي ماند . پيرزني تنها در منزلش زندگي مي كرد ، هر وقت آب منزل پيرزن كم مي شد  شهيد بدون آنكه پــــيرزن متوجه شود ظرف آب را پر مي كرد . وقتي كه شهيد جهت اعزام به جبهه راهي آبادان مي شوند . و پس به سوي عالم ربان پرواز مي كنند ، پيرزن متوجه مي شود .

    پدر شهيد

    يك روز مشغول تهيه خشت خانه بودم شهيد نيز در كنار من به من كمك مي كرد  ، خبر دادند كه گروهي از بچه هاي فلان روستا جهت مسابقه به اينجا آمده اند ، شهيد نتوانست خود را كنترل كند رفت وبعد از موفقيت در مسابقه برگشت . ناراحت بودم ، آمد مرابوسيد وگفت : پدر عده اي از رفقا آمده بودند ،  براي ما زيبا نبود كه به ديدار آنها نرويم ، و از من عذر خواست .

    برادر شهيد

    به نقل از همرزمان شهيد در آبادان وقتي با آن روحيه غيرت و شجاعت عده اي از نيروهاي دشمن را اسير مي كند ، تعداد اسراء زياد بوده و يكي از آنها گستاخي كرده و گويا به شهيد سيلي مي زند شهيد صبر نموده واز برخورد همرزمان با آن اسير جلو گيري مي كند. ادامه مطلب
    خاطره [1]

    همان طور كه مي دانيد اوايل جنگ راهها مسدود بود . ماهم در جبهه هاي آبادان فعاليت مي كرديم و تداركات ضعيف بود . شهيد رضايي واقعاً شجاع بود ما هم سه راهي كارون ، پهلوي كارخانه شير پاستوريزه خرمشهر بوده و موادغذايي به ما نمي رسيد . شهيد رضايي با قايق هاي فرسوده آباداني ها  همراه با  يك نفر  به  آن طرف رودخانه  جهت تهيه مواد غذايي رفت . غذايي كه آن موقع نبود ، فقط نان نانوايي آن هم ناني كه مال يك ماه قبل بود ، مي آورد و بين رزمندگان تقسيم   كرد . بعد نگاه   كرديم ، ديديم فقط به خودش نرسيده , البته آنجا ما بوشهري ها تنها نبوديم , تهرانيها , اصفهانيها و قمي و .... نيز آنجا بودند .

    1- اززبان هم رزم ايشان جناب آقای حسن فقيه ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار خورموج
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید