مشخصات شهید

شهید عباسقلی یوسفی

202
نام عباسقلي
نام خانوادگی يوسفي
نام پدر حسین
تاربخ تولد 1348/4/9
محل تولد بوشهر - وحدتيه
تاریخ شهادت 1365/2/12
محل شهادت فاو
مسئولیت پیک گردان
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن وحدتيه
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندگینامه شهید

    در يكي از روزهاي گرم تابستان سال چهل و هشت  ، فرزند پنجم خانواده « حسين يوسفي » در وحدتيه ( بي براء ) چشم به دنياي خاكي باز مي كند . او را « عباسقلي » نام مي نهند . پدر به شغل چوپاني مشغول و وي در دوران سربازي از « بزين » كازرون . به وحدتيه مي آيد و به كار كشاورزي و چوپاني مي پردازد و در همانجا ، زندگي مشترك خود را با خانم « فاطمه شيخي » آغاز مي كند .

    روحيه ي قوي و سخت كوشي پدر بين مردم زبانزد بود . در چنين فضاي ساده ، صميمي و پر از معنويت « عباسقلي » پرورش مي يابد و از همان كودكي با احكام و فرايض مسلماني آشنا مي شود . وي بسيار خوشرو بود و توجه بسياري به انجام واجبات خود داشت .  مردم دوستي و همسايه داري از صفات بسيار درخشان او محسوب مي شد .

    در سن شش سالگي به دوره ي تحصيل ابتدايي وارد شد . ، پس از پنج سال تلاش ، موفق شد اين دوره را به پايان برساند . اين مقطع تحصيلي براي او خاطرات شيريني به همراه داشت ؛ پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري خميني كبير . چنان انقلابي در درونش ايجاد گرديده بود كه نام « خميني » ، هميشه ورد زبانش بود و ارادتي خاص نسبت به آن بزرگوار داشت .

    با شكل گيري بسيج ، امر رهبر از جان عزيزترش را گردن نهاد و با علاقه و پشتكار به فعاليت در پايگاه شهيد باهنر وحدتيه پرداخت . طي چهار سال عضويت فعال ، در سال شصت و چهار با آن كه سنين شانزده سالگي خود را پشت سر مي گذاشت به جبهه ي جنوب اعزام شد و در ناوتيپ كوثر در خط اروند رود به عنوان تك تيرانداز به جنگ با كفار بعثي پرداخت .

    بهار سال شصت و پنج ، گردان حضرت زينب (س) مسئوليت خطير و حساس پيك گردان به وي محول شد . دوازدهم ارديبهشت پس از مراسم پر فيض دعاي كميل كه به وسيله ي وي در خط مقدم تشكيل شده بود در ساعت 1:30 با اصابت تركش موشك كاتيوشا به درجه ي رفيع شهادت نايل گرديد و با لباس سرخ عشق پا به حجله ي شهادت گذارد ادامه مطلب
    وي ، خود را وصيت خود را اينگونه مي نويسد :

    « بسم الله الرحمن الرحيم .

    ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون .

    هرگز مپندار كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده اند ، بلكه آنها زندگانند و نزد پروردگارشان روزي داده مي شود .

    درود خدا بر محمد (ص) . درود بر مهدي (عج) و سلام بر نائب بر حقش حضرت امام روح الله و سلام و درود بر امت شهيد پرور ايران .

    شهادت ، هديه اي است الهي براي كساني كه لايق و شايسته ي آن باشند . ( امام خميني ) . و اين راهي است كه بايد طي شود . و سفري است كه بايد به پايان برسد . چرا مانند امام حسين شهيد نشويم . چرا زندگي ننگين و زودگذر را ترجيح دهيم بر مرگ سرخ . بلي شهادت يك انتخاي است و نه يك اتفاق . شهيد آزمايش مي شود . امتحان مي دهد .

    پدر و مادر و خانواده ي عزيز ! اول سخنم با شما اين است كه براي من گريه نكنيد و طاقت و صبر داشته باشيد . بايد مثل امام بود كه با از دست دادن فرزند عزيزش ، اراده ي او آهنين و استوارتر گشت . مكتب ما ، سراسر مبارزه مي باشد ، از زمان آدم و هوا وجود داشته و تا روز قيامت ادامه خواهد داشت . پس بهتر است كه انسان قدمي در راه حق و حقيقت بردارد و براي آخرت خود توشه اي فراهم كند.

    پدر و مادر ، خلاصه ناراحت نباشيد ؛ زيرا راه خود را شناخته بودم . زيرا حضرت علي (ع) مي فرمايد : « شهادت دري مي باشد از درهاي بهشت كه فقط به روي اولياء خاص خدا باز مي شود . » البته اگر خداوند ما را از اوليا خود قرار دهد . در آخر شما را به تقواي بيشتر و تزكيه ي نفس ، سفارش مي كنم . برادر كوچك شما ، عباسقلي يوسفي 8/2/65 . »

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    پدر مي گويد : « در منزلمان داشتيم كار بنايي مي كرديم . همسايه مان هم داشتند كار مي كردند با آن كه نياز به كمك پسرم داشتم او را ديدم بدون آن كه چيزي بگويد رفت . گفتم ، كجا ؟ گفت : منزل آقاي … ….. گفتم ، عجب آدمي است . من خودم كار دارم رفته به همسايه كمك مي كند ! بعد از اتمام كار ، برگشت . از او عصباني بودم . گفتم ، اين چه وضعي است ؟ با لبخند جوابم داد : « پدر جان ! تو و برادرانم تعدادتان زياد بود اما ، آنها كسي را نداشتند . پس همسايه كي بايد به درد بخورد مگر معصوم نفرموده : « الجار ثم الدار »

    سال بعد كه مي خواست به جبهه اعزام گردد ، برادرش « حسن » به او مي گويد : « عباس جان ! مي دانم علاقه داري ، مي دانم فرموده ي امام را با هيچ چيزي عوض نمي كني اما ، درست را ادامه بده . بعد از آن كه بزرگ تر شدي برو . تو كه لااقل يك بار وظيفه ي خودت را انجام داده اي . » در  پاسخ برادر اين طور بيان مي كند : « تحصيل من در جاي ديگر است . انشاءالله مدرسه من در بهشت است ؟ »

    مادر نيز از بار آخري كه عباس مي خواهد به جبهه برود خاطره اي دارد :

    « منزل يكي از همسايگان نشسته بودم . مرا صدا زدند و گفتند ، عباس با تو كار دارد بلند شدم كه بروم كه خودش وارد شد . خيلي عجله داشت . مثل هميشه لبخند بر لبانش جاري بود . گفتم ، چه شده عزيزم !؟ گفت : « وسايلم را آماده كن مي خواهم بروم . » كجا مي خواهي بروي ؟ باز هم جبهه ؟ « بله ، مادر جان ! قول مي دهم اين بار بار آخرم باشد !

    همراه او به منزل آمديم . وسايلش را آماده كردم و او را بوسيدم و گفتم خدا پشت و پناهت باشد . »

    و عباس به جبهه اعزام شد . به جبهه ي « فاو» .

    آقاي باقر راشدي همرزم آن شهيد والامقام ، چگونگي شهادت ايشان را اينگونه بيان مي دارد : « شب جمعه تاريخ 12/2/65 با هماهنگي شهيد يوسفي ، مراسم دعاي كميل در سنگر بهداري كه بزرگتر از سنگر فرماندهي بود ، برگزار شد . شبي به ياد ماندني بود . بچه ها مجذوب دعا شده بود ؛ حالتها بسيار روحاني و فضا پر از اخلاص و معنويت شده بود . پس از اتمام دعا ، شهيد يوسفي ، شربت آبليمويي تهيه كرد و بچه ها ميل كردند . بي اختيار نگاهم به چهره ي نوراني او دوخته شد . دستي به موهاي نرم و لطيفش كشيدم و گفتم : « عباس جان ! چهره ات خيلي نوراني شده ! بي اختيار زد زير گريه و گفت : « امروز « غسل شهادت ؛ كرده ام ولي شهادت لياقت مي خواهد ! » همه گريه كرديم و همان فضاي روحاني حاكم بود .

    نيمه شب بود كه آقاي مينايي يكي از همرزمان ، صدا زد : « نوبت نگهباني شماست . » من و آقاي « سيادت » جهت انجام وظيفه رفتيم پشت دستگاه بيسيم . ساعتي از نيمه شب نگذشته بود كه توپخانه دشمن شروع به آتش ريزي كرد . گلوله هاي توپ و كوتيوشاهاي دشمن پشت سر هم شليك مي شد . و ما مي شمرديم . يك ، دو ، … بيست . غوغايي بود . خواستيم با قرارگاه تماس بگيريم و وضعيت را گزارش دهيم ؛ اما بي سيم زير خاك رفته بود و … گلوله اي ديگر ….

    اين بار خيلي مهيب از هوش رفتم . فقط ، صدايي آشنا به گوشم مي خورد كه صدايم مي كرد . نگاه كردم ديدم برادر « سيد حسين مزارعي » است به كمك برادران از زير گرد و خاك بيرون كشيده شدم همين لحظه ، آقاي عرب زاده سراسيمه جلوي سنگر آمد و گفت : « بچه ها ! عباس پرواز كرد » نفهميديم چگونه از سنگر خارج شديم در سنگر بهداري كه رسيديم ، عباس با همان چهره نوراني و خندان شرب شهادت نوشيده بود و لياقتي كه مي خواست پيدا كرد . »

    از شهيد نيمه شب در كوي سرد فاو گو

    از عروج « يوسفي » با آن عزيزان ياد باد .

    مادر قبل از ، شهادت فرزندش چندين بار او را در خواب مي بيند : « شبي در عالم خواب ديدم كه به همراه عباسقلي براي آوردن آب به كوه رفته ايم . سيدي نوراني جلويمان ايستاده بود به ما اشاره كرد و گفت: « راه اينجا ، هموار تر است . از اين طرف برويد . » رفتيم به جايي رسيديم كه پر از گل و سبزي بود . خانه محقر و چشمه ابي زلال . آقا گفت : « از اين آب وضو بگيريد براي اقامه نماز . » عباس آمد تاشيع سبز رنگ  زيبايي در دست دارد . گفتم ، چرا اين را برداشته اي ؟ مي خواستم او را دعوا كنم كه اقا جلو آمد و فرمود : « با او كاري نداشته باش اين سهم اوست ! »

    شبي ديگر نيز در عالم خواب او را مشاهده كردم . منزل يكي از همسايگان مراسم شادي بود . در حياط ما به صدا در آمد . در را باز كردم . ديدم سيدي جليل قدر . با چهره اي نوراني پشت در ايستاده است . بفرمائيد تو . فرمود : امام خميني ، منزل همسايه شماست . مي خواهم آن جا بروم دست در جيبش كرد و قرآني در آورد و به من هديه داد و فرمود بخوان و امام زمان را ياد كن . »

    همان لحظه عباس آمد . قرآن را به او دادم . »

    مادر ، وقتي با خبر مي شود كه همرزمان پسرش از جبهه برگشته اند ولي عباس با آنها نيست ، ناراحت مي شود : « عباس نيامده بود ، چادر م را سر زدم و رفتم پيش آقاي « صفر سيامنصوري » . همين كه مرا ديد حالش دگرگون شد . خير مقدمي گفتم و بدون اين كه بنشينم از عباس پرسيدم . گفت : « مي آيد ، عجله نكن ! » شك برده بودم انگار به من الهام شده بود كه ديگر او را نمي بينم !

    پدر نيز مي گويد : « مادر عباس گفت : « حسين اگر ممكن است سراغي از عباس بگير بچه ام با همرزمانش بر نگشته . خيلي ناراحتم . » من كه كمردرد شديدي داتشتم ، شور عجيبي به دلم افتاد . با همان وضعيت رفتم پيش آقاي كارگر كه يكي از همرزمانش بود بدون تقدم گفتم : اگر عباس شهيد شده بگو . در اثر  اصرار من بيان كرد كه « عباس » زخمي شده . گفتم نه ، راستش را بگو . چه شده . الان كجاست ؟ حال زار من با آن همه پافشاري ، باعث شد كه به حرف بيايد و راستش را بگويد : « شهيد شده و در آبادان است .» ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار وحدتيه
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید