مشخصات شهید

شهید طوفانعلی جهاندیده

276
نام طوفانعلي
نام خانوادگی جهانديده
نام پدر ابراهيم
تاربخ تولد 1347/06/21
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1366/01/27
محل شهادت شلمچه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات ديپلم
مدفن بوشكان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    زندگي نامه شهيد:

    اگر دشتستان را درنورديم در دور دست ترين نقطه آن به روستايي برمي خوريم كه مردماني زندگي مي كنند كه حلال ترين روزي خدا را مي خورند و در عين حال بيشترين مجاهدت و استقلال را براي شرف و ملت بزرگ به ارمغان مي آورند نام اين روستا امام زاده مي باشد كه در منتهي اليه جنوب بوشكان و در شرق روستاي شلدان واقع گرديده است.همين روستا كه زماني ميزبان قدم هاي شهيد طوفان علي جهانديده بود.او با خشت خشت اين روستا آشنا بود و هنوز صداي قدم هاي ظريفش در كوچه پس كوچه هاي اين روستا به گوش دوستدارانش مي رسد.او در اصل عشاير بود.از قبيله شش بلوكي،طايفه دوقزلو،تيره عراقي و از عشيره كمرخاني بود.شهيد جهانديده در تاريخ 29/6/1347 متولد مي شود.در شبي پر حادثه و در طوفاني سهمگين و در دل بياباني سخت بي آب و علف و در مسير فراشبند به بوشكان آنهم در حاليكه هيچ راهي براي وسايل نقليه نيست و اصلاً وسيله اي موجود نمي باشد تا مادر شهيد خود را به پرستاري رساند و در مقام تحمل و مشقت مادر همين بين كه آن شب بر او چه گذشت.شبي بي انتها بالاخره شب حادثه سپري شد و طفل متولد گرديد.نام او را چه بگذاريم،از آنجا كه جاذبه طوفان ما را در خود تنيده بود و هيبت خود را بر ما نمايان مي كرد.نام او را طوفان علي گذاشتند.تنها دعاي پدر و مادر چتر نصرتي شد تا طفل از اين مهلكه جان سالم بدر ببرد تا آنكه روزي به خيل عاشورائيان بپيوندند.و چگونه آن نوجوان به مدارجي پا گذاشت كه زاهدان هفتاد ساله را بر آن راهي نيست؟شهيد جهانديده از پدري مهربان به نام «ابراهيم» و مادري بس زجر كشيده به نام «آخرناز»به دنيا مي آيد.پدري كه هنوز از فرسنگها بوي صفا و صميميت مي دهد. و حقير هرگز فراموش نمي كنم كه پس از پايان مراسم تدفين آن شهيد والامقام پدر بزرگوارش چه خطبه غرايي را بر تلي از خاكستر و در ميان انبوه عزادران ايراد فرمود.در آن لحظات اين جانب نويسنده كتاب توفيق آن را داشتيم تا از تشييع آن شهيد بهره اي معنوي ببريم.پدر شهيد كه ابراهيم نام داشت در پايان مراسم تدفين چنين مي گويد:«هرگز باورم نمي شد كه پدري باشم از تبار ابراهيم كه بدست خود فرزند را پس از نوشيدن شربت شهادت دفن كنم و خوشحالم از اين كه خداوند به من لطف كرد و امانت خود را به نحو بسيار زيبايي از من ستود.درود و سلام بر رهبر كبير انقلاب امام خميني(ره)و سلام و بر همه پيروان راستين او،از اين كه در تشييع فرزندم شركت فرموديد بسيار سپاسگزارم و از خداوند متعال توفيق سعادت و بهروزي شما را مي خواهم …»گويي كه شيرين ترين لحظات عمرش را سپري مي كرد خلاصه آن كه شهيد جهانديده تا سن شش سالگي در دامان پر مهر پدر و مادر روزگاررا گذراند و سپس براي تحصيل در مقطع دبستان در يك مدرسه عشايري مشغول به تحصيل شد.معلم او فردي بود به نام آقاي «برهود»لابد مي دانيد كه از خصايص دبستان عشايري تا آن روز اين بود كه مدارسش نه دري داشت و نه ديواري تنها در يك چادر دانش آموزان مشغول به تحصيل مي شدند.در آن زمان كسي نمي دانست كه شهيد جهانديده شهيدي است در ميان خيل دانش آموزاني كه مشغول به تحصيلند.شايد ورق پاره هايي كه به قلم شهيد نامش بر آنها حك مي شد از اين ماجرا با خبر بودند.در آن كلاس هاي درس سخن از من و ما نبود بلكه سخن از حضور دل در پيشگاه ربوبي بود دبستان به پايان مي رسد و در آغوش مدرسه رهنمايي شهيد آيت اللهِ بوشكان پذيراي شهيد جهانديده مي شود.حال او بايد فاصله 15 كيلومتري رفت و برگشت مدرسه را هر روز طي كند.چرا كه امام زاده كه محل زندگي او بود تا بوشكان هفت و نيم كيلومتر فاصله داشت.سرماي سوزان آن منطقه كار را سخت تر مي كرد و عدم وجود هرگونه وسيله نقليه و حتي راه عبور و مرور را نيز بر مشكلات رفت و آمد آن شهيد والامقام بيفزايد.به سختي تمام ايام دوره راهنمايي سپري مي شود و در مقطع دبيرستان مشغول به تحصيل مي شود.او وارد يكي از دبيرستان هاي فراشبند فارس مي شود و با جديت تمام شروع به تحصيل مي كند.چشمان و گوش هاي تيزبين و نيزشنوايي او كلام معلم را قبل از پايان جمله مي ربائيد و در حافظه خود جاي مي دهدو چنان در درس خواندن موفق بود كه هر وقت فرصتي مي يافت تو ضيحات معلم خود را براي همكلاسي ها بازگو مي كرد.در آن لحظات هنوز قواي جسمي كوچكي داشت.اما دشمن چقدر كوردل بود كه نمي فهميد آينده از آن همان حزب الهي كوچكي است كه روزي بدست شقي ترين دشمنان اسلام شهيد خواهد شد.و از آن جا كه خانواده شهيد از نظر معيشتي و اقتصادي اوضاع نابساماني داشتند ضمن تحصيل كار مي كرد تا كمكي باشد براي بازوان خسته پدرش.ورزش مورد علاقه ايشان كوهنوردي و فوتبال بود و در نوشتن انشاء ذوق و قريحة خاصي داشت.از جمله دوستان نزديك ايشان مي توان از آقاي جمشيد سبحاني ياد كرد و نصرت الله رزم ديده.ايشان عضو پايگاه مقاومت بسيج بوده و فعالانه در آن پايگاه مشغول به خدمت بود تا آن كه سرانجام از طريق بسيج داوطلبانه به جبهه هاي نبرد مي شتابد.و پس از خلق رشادت هاي فراوان در جبهه جنگ جان خود را فداي اسلام و انقلاب عزيز نمايد تا دگر بار شاهدي باشد بر ادعاي مظلوميت اسلام و اين امت اسلامي و بدين ترتيب در تاريخ 25/5/1365 بال در بال فرشتگان و در فضايي آكنده از تسبيح و سلام به مقتدايش حسين(ع)مي پيوندد.

     

    ويژگي هاي فردي شهيد از زبان پدر شهيد:

    ايشان علي رغم سن كمي كه داشتند قبل از دبستان مشغول چوپاني بودند وي در ايام تحصيل همراه پدر بزرگوارشان مشغول خريد و فروش گوسفند و دامداري بودند.قبل از سن بلوغ نماز مي خواندند و علاقه شديدي نسبت به مادر خود داشتند.نسبت به تكاليف مدرسه نيز مقيد بودند و ايشان به شدت از غيبت كردن متنفر بودند و هرگاه كسي نام آشناياغريبه اي را به زبان مي آورد و به نكوهش او مشغول مي شد نگران مي شد و مجلس را ترك مي نمود.از هيچ كس و هيچ چيز واهمه اي نداشت جز از اعمالش و گناهش و خداوند بزرگ هميشه ما را به سكوت فرا مي خواند و كمتر صحبت مي كرد.گوشه گير بود و هميشه تكاليف مدرسه اش را در گوشه اي و به دور از حضور اعضاي خانواده مي نوشت .هرگز اجازه نمي داد حقي از كسي بر گردنش بماند و در اين خصوص خانواده را نيز نصيحت مي كرد.او فلسفه جهاد خود را چنين ترسيم مي نمود:«مي خواهم به جبهه بروم و تا زماني كه لياقت شهادت را نيافته ام بر نخواهم گشت و اگر ديديد كه من برگشتم بدانيد كه آلوده ام و مرا در خيل اصحاب حسين(ع) نپذيرفته اند.»هميشه ساده پوش بود و بيش از يك يا دو پيراهن نداشت و عجيب علاقه مند به بسيج بود و اكثر اوقات خود را در بسيج سپري مي كرد.او در نماز جماعات شركت مي كرد و زماني كه كودك بود چند بار رفت و در مسجد اذان گفت تا آن كه عده اي او را از اين كار بازداشتند.و گفتند اگر مي خواهيد اذان بگوئيد اول برو يك ساعت بخريد و بعد بيائيد سر وقت اذان بگوئيد و ليكن بدليل فقر مالي نتوانستم براي او ساعتي تهيه كنم. با قرآن مأنوس بود و قرآن تلاوت مي كرد.بياد دارم در مرحله اول جبهه كه از جبهه برمي گشت بسيار خوشحال بود و سفارش مي كرد كه كاش بار دوم كه داشت اعزام مي شد برايش دعاي شهادت مي كرديم.

    او گفت تعداد هفت نفر از دوستانم و فرمانده ام جلوي چشمم به شهادت رسيده اند و چقدر من شرمگينم كه باز گشته ام ايشان مرتباً بر زبانش اين جمله را جاري مي كرد:«من شهيد مي شوم.»و به گفته دوستانش كه در جبهه در لحظه شهادتش همراه او بودند در حال شهادت مي خنديد و لبخندي كه سخاوت باران را در آن مي توانستيم ببينم بر لبانش جاري بود در حالي كه شكم او پاره شده بود و خون به شدت جريان داشت و سرانجام پس از 18 سال و چند ماه كه از عمرش گذشته بود شربت شهادت را نوشيد وبه مولايش پيوست. ادامه مطلب
    بسم الله الرحمن الرحيم

    سلام و درود بي كران بر رسولان و پيامبران خدا و ائمه معصومين و همچنين مهدي موعود(عج)و نائب بر حقش امام خميني و همچنين سلام بر شهداي راه حق در صدر اسلام باد.سپاس خداي را كه مرا از نعمات بي كران خويش را بر خوردار ساخت و توفيق به من داد كه بتوانم در جبهه حق عليه باطل حضور يابم و خدا را شكر مي نمايم كه در سرنوشت ساز ترين موقعيت زماني قرار گرفتيم كه تخت و تاج ستم كاران به دست سلحشوران و انقلاب گران به رهبري امام خميني بر چيده شد.و دست ستم كاران گيتي از سلطه بر مستضعفان كوتاه شد و اما پيام من به شما امت حزب الله كه قدر اين امام بزرگوار را بدانيد و امر او را اطاعت بفرمائيد و اين را بدانيد كه دنيا گذرگهي بيش نيست و مبادا به دام بيفتيد.سعي كنيد جز توشه آخرت چيزي از دنيا بر نداريد.تا مي توانيد از اسلام و قرآن دفاع كنيد و بر خدا توكل كنيد كه همانا خداوند متوكلين را دوست مي دارد.مبادا از شهيد دادن در راه حق دل سرد شويد.هر دردي دوايي داردو تنها كاري كه در هنگام معصيت بايد انجام داد اتكا بر خداست.و با ذكر نام خدا دل هايتان را آرامش دهيد.بيشتر تكيه تان بر روي جوانان باشد زيرا حساس ترين موقعيت در زندگي انسان همين مرحله است و اگر جوانان خداي ناكرده به طرف عادت هاي پست غربي ها كشيده شوند شكست كشور حتمي است.دنيا ارزش آن ندارد كه جذب دنيا شويد پس چه بهتر كه از صرف كردن مال وجان خودتان در راه حق كوتاهي نكنيد تا در نزد خدا روسفيد باشيد.تا بيش از اين حرفي ندارم و از پدر و مادرم مي خواهم كه مرا ببخشند زيرا زحمات زيادي به خاطر من تحمل كرده اند واز خداي بزرگ براي آنان طلب خير وتحمل مي نمايم.مي دانم كه از دست دادن فرزند مشكل است ولي به خاطر خدا و براي خدا تحمل كنيد تا انشاءالله در روز قيامت با شيعيان حضرت علي (ع)محشور شويد.و شفاعت آن ها شامل حالمان شود.خدايا خدايا تا ظهور دولت يار  خميني را براي ما نگه دار.

    طوفان علي جهان ديده

    25/10/65 ادامه مطلب
    مصاحبه با پدر شهيد و ذكر خاطره:

    در يك صبح تابستاني به همراه برادران سپاه به منزل پدر شهيد رفتيم اين دومين باري بود كه سر به خانه پدر شهيد مي زديم.در مرحله نخست توفيق زيارت نصيبمان نگشت و برگشتيم.ابنك در محضر شهيد زانوي ادب زده ايم و از حال و احوالش جويا مي شويم.او از آنچنان خشوعي برخوردار است كه گويي در نماز است هرلحظه خود را در محضر خدا مي بيند و ما را بر آن راهي نيست تا بفهميم در نگاه او چه موج هايي در جريان است.

    او در حاليكه تكيه گاهش ديوار است امتناع مي كند كه در حضور دو فقير حتي تكيه گاهي براي خود فراهم كند. صورت چروكيده پدر شهيد نشان از عمق جراحاتي رادارد كه سال ها سال برگرده او نشسته است.هنوز هم تنها نان آور خانواده است و شكر گزار نعمت هاي خدا.

    از پدر پرسيديم از فرزند شهيدش هر چه مي داني بگو.او چنين زبان به تكلم مي گشايد:«درود و سلام بر مقام معظم رهبري و شهداي عزيزمان من اول مي دانستم كه طوفان علي تنها امانتي بيش نيست كه در دستان من است،چرا كه قبل از تولدش خوابي ديدم كه در آن زمان سخت مرا پريشان كرد.خواب ديدم صاحب فرزندي شده ام و يك نفر آمد و گفت اين فرزند متعلق به شما نيست و بايد همين الان از او دل بكنيد و اورا براي صدقه دهيد و نذر كنيد.»

    از خواب بيدار شدم و به همسرم گفتم ما صاحب فرزندي خواهيم شد و در خواب تشريح كردم مادر شهيد بلافاصله مقداري شيريني فراهم كرد و در ميان مردم تقسيم كرد و صدقه اي تهيه نمود و به فقرا داد. اكنون پس از گذار سال ها متوجه شده ام كه خوابم جزء رؤياهاي صادقانه بوده كه تفسير آن شهادت فرزندم بوده است،و هنوز نمي دانم آن آقايي كه در خواب مژده شهادت فرزندي را به من داده كه هنوز نقطه آن نيز انعقاد نگشته بود كيست؟از او پرسيديم در حين جبهه نامه اي نيز برايتان مي نوشت؟گفتند آري.هرگاه نامه مي نوشت مي گفت دعا كنيد كه به شهادت برسم و از زماني كه 7 نفر از همرزمانش در پيش چشمش به شهادت رسيدند بسيار خود را سرافكنده مي پنداشت كه هنوزبه حيات مادي خود ادامه مي دهد.

    پرسيديم چگونه از شهادت فرزندتان با خبر شديد؟و از اينكه خانواده شهيد و پدر شهيد هستيد چه احساسي داريد؟ايشان چنين مي گويند:«فردي به نام سعدي خبر آورد كه فرزندتان زخمي شده است.در حالي كه مي دانستم خبر كذب است و شهيد شده است به همراه برادر بزرگترش به شيراز رفتيم و متوجه شديم كه ايشان شهيد شده است. و به دليل آن كه شهيد ياد شده از طرف فراشبند به جبهه اعزام گشته بود بايد در اين شهر مي مانديم تا جسد مطهر به دستمان برسد و پس از ترخيص از بنياد شهيد شهر فراشبند با حضور انبوهي از جمعيت بخش بوشكان به تشييع شهيد پرداختم و آنرا را در كنار قبرستان روستاي امام زاده جاي داديم و به خاك سپرديم از اين كه خانواده شهيد و پدر شهيد هستم خوشحال و سر افرازم بدون هيچ شكي مرگ همگان را فرا خواهد گرفت پس از چه بهتر كه خود مرگ را انتخاب كنيم وخود به استقبال مرگ سرخ برويم.مرگي كه تنها حيات است »

    به راستي كه آن پدر پير به فرزند خود آموخته بود كه تنبلي كليد همه بدي هاست و به همين سبب بود كه او با تلاش ميانه خوبي داشت و امروز تو مي داني كه آن مجاهد تنها براي چه بوده است؟و جزء اين نيست كه خداوند ما بندگان را براي تحقق همين اهداف خلق نموده است و معناي اين سخن را زماني درمي يابيم كه پاي صحبت پدران و مادران شهيد بنشينيم و امروز بعد از گذر سال ها در مي يابيم كه وعده هاي قرآن كريم به تحقق مي پيوندد و سفاكي ديگر به دست سفاك ديگر به بردگي گرفته مي شود.اميد آن كه روزي امريكاي جنايت كار نيز تمامي هيمنه اش در هم شكسته شود وسرنوشت صدام ملعون را به خود ببينيد آن روز انشاءالله نزديك است و مگر نه آن است كه امريكا دشمن خداست.و براي وصول به توحيد بايد او را از ميان برداشت.ايشان ماه ها در جبهه كردستان جنگيدند و علي رغم آن كه فرزند گرما بودند سرماي آن ديار بسيار سرد را به جان خريدند.كجاست آن خاك هايي كه شهيد جهان ديده بر آنان پاگذاشت.و مگرنه آن است كه خاك كردستان نردباني بود تا زمينيان را با آسمانيان پيوندي دوباره دهد.و امروز خاك كشورمان قدم گاه شهداست و به يقين بر ما و آن چه كرده ايم شهادت خواهند داد و چه نيازي به شهادت آنان كه شهداي عزيزمان خود بر اعمالمان شهادت خواهند داد و به همين سبب است كه آنان كه در راه خدا كشته مي شوند را شهيد مي نامند.

    رؤياهاي صادقه:

    پدر شهيد چنين مي گويد:«چندي پيش خواب ديدم كه شهيد در باغي نشسته و با تعدادي از دوستانش گرم گفتگو است جلوتر رفتم،با خود گفتم فرزند من كه شهيد شده است اين جا چه كار مي كند،جسارت آن را نداشتم كه با فرزندم صحبت كنم.فرد ديگري را ديدم كه هم چون خورشيد نورش تابيدن گرفته و بالاي سر همه افراد حاضر در باغ تكيه داده بود به خود جرأت دادم و فرزندم را به اسم صدا زدم.او به جلو آمد و سلام كرد.گفتم مگر تو شهيد نشده بودي پس اين جا چه كار مي كني؟فرزندم با تبسمي كه بر لب داشت گفت نه پدر جان آن طور كه فكر مي كني نيست،ما گروه بزرگي هستيم كه زنده ايم واين واقعيت را شما و همسايگانتان درك نخواهيد كرد تا زماني كه پرده غيب فرو ريزد.و آن كه مي بيني بالا نشسته و نظاره گر ماست حضرت امام خميني(ره) مي باشد كه در همه جا با ماست و در اين جهان نيز مقتدا و مولاي ماست.آن چنان اين خواب مرا متحول كرد كه چون از خواب برخاستم گريه كنان به طرف قبر فرزندم رفتم و آن را بوسيدم و آرزوي شفاعت كردم.» ادامه مطلب
    خاطراتي از ناصر جوكار نقل مي گردد:

    به همراه شهيد جهان ديده و مادر بزرگوارش از فراشبند به مقصد بوشكان حركت كرديم.مادرم كربلايي سكينه زنگنه نيز در اين مسافرت همراهيمان  مي كرد.ساعت 9 صبح بود مسير 65 كيلومتر را به مدت 5 ساعت طي كرديم.چرا كه راه سخت صعب العبور و ماشين نيز تنها آهن پاره اي بود كه حركت آن بيشتر شباهت به معجزه داشت.در تابستاني كه حتي سايه آن نيز گرم بود تحمل گرما مشكل بود.در لهجه زيبايي شهيد جهان ديده صفاي كوهستان بلند و وسعت دشت هاي سر بلند را نهفته مي يافتي،گاهي به زبان فارسي با ما سخن مي گفت و گاهي به زبان تركي با مادر خويش كاش مي دانستيم كه در آن لحظات چه زمزمه هايي را با مادر داشت و به او چه مي گفت.آخر من زبان تركي را نمي دانستم.در آن روز كودكي يازده ساله بودم  و شهيد جهان ديده نيز شانزده سال بيشتر نداشت.و شايد كه از مسافرتي بر مي گشت كه به قصد ادامه تحصيل به ديار غربت رفته بود.ماشين پيچ و خم هاي خاكي صميمي راه را مي پيمود.در در آن لحظات باران رحمت الهي بواسطه شهيد جهان ديده بر سر ما باريدن گرفته بود و خود از اين واقعيت بي خبر بوديم.او از من پرسيد ناصر جان كلاس چندمي؟گفتم:كلاس اول راهنمايي.گفت:درس بخوان تا به جايي برسي.از لذت مصاحبت با او سير نمي شدم و دوست داشتم علي رغم گرمي راه و خرابي جاده مسافرتمان ساعت ها به طول بينجامد تا بيشتر با هم سخن بگوييم.ايشان چه خوب از عهده اداي پيمان برآمده بودند.همان قدر كه با جديت درس مي خواندند به همان ميزان عاشق نبرد بي امان در سنگر جبهه بودند.گويي كه در دوبال علم و ايمان را بهم آميخته بودند كه پروازي تا بي نهايت را شاهد باشند.اما افسوس كه ما بي خبران اين عزلتكده فنا هرگز چيزي از آن نمي فهميديم او به زبان كودكانه خودم با من سخن مي گفت كه اين خود نشان از بي تكلفي و سادگي رفتار او را داشت.شايد هم قصد او از مراجعت به خانه آن بود كه كسب تكليف از پدر بزرگوارش نمايد تا عازم ديار شهادت شود.لحظاتي بيش به اذان ظهر نمانده بود.ناگاه ديديم صداي اذان بلند گرديد او با صدايي كوتاه و آميخته با وقار اذان گفت:اما حرارت خورشيد امانمان را بريده بود و در آن بيابان هرگز كسي را ياراي آن نبود كه پاي خود را برهنه نمايد و بر سنگي كه از جنس آتش شده بود به قيام و قعود بپردازد.و شهيد جهان ديده مي گفت:امروز بايد به ناچار نماز را با دو ساعت تأخير اقامه كرد.اين خود نشان از آن داشت كه بسيار مقيد به نماز اول وقت بودند و اذان را گلبانگي مي دانستند كه انسان را به خدا هجرت مي دهد.آري بوي هجرت از سراسر وجود او به مشام مي رسيد هجرتي كه در يك هجرت ديگر معنا يافته بود.در ميانه راه ناگهان ماشين توقف كرد.به محض توقف شهيد جهان ديده گفت ماشين پنجر شده است.او درست مي گفت و حالا بايد در اين گرماي طاقت فرسا قدم بر آتش گذاشت.چون من در كنار درب ماشين نشسته بودم زودتر پائين آمدم اما لحظاتي نگذشت كه تاب نياوردم و در سايه بيشه اي كه در كنار راه طراوت به جاده بود پناهنده شدم.خدايش رحمت كند.شهيد جهان ديده حتي نگذاشت كه راننده از ماشين پايين بيايد.همه جمعيت را به سايه رهنمون كرد و خود اقدام به تعويض لاستيك نمود و پس از آماده شدن همه را صدا زد و گفت بيائيد برويم.لحظاتي بيش به پايان اذان شهيد جهان ديده نمانده بود.آفتاب و آن رودخانه و بيشه اي كه به آن پناه گرفته بوديم و بر ما و آن چه كرده ايم روزي شهادت خواهند داد.آن شهيد بزرگوار در آن مسافرت نيز به ما درس ايثار و فداكاري آموخت و چون سوار بر ماشين شديم.راننده ماشين به شهيد جهان ديده گفت:«ان شاءالله كه به هر مرادي كه طالب آني برسي»و تو چه مي داني كه مراد شهيد جهانديده در آن لحظه چه بوده است؟دعاي راننده پس از گذر دوسال از آن واقعه مستجاب مي گردد و شهيد جهان ديده نيز جهان را ديد و كسي را در آن جهان بهتر از خداي خود نديد و به بهترين وجهي دعوت او را لبيك گفت.

    بالاخره حدود ساعت دو بعد از ظهر وارد بوشكان شديم.گويي كه هيچ جنبنده اي را در خود جاي نداده است در آن لحظات هيچ نشاني از حركت نبود و سكوت همه چيز را به تسخير كشيده بود.تمامي درها بسته.چه دري به صدا در مي آيد تا افتخار مهمان نوازي مردي را داشته باشد كه در آينده نه چندان نور مهمان حسين بن علي(ع)خواهد بود؟قرعه فال بنام منزل احمد زنگنه فرزند حاج نجف مي افتد هم او كه تا كنون سفره بي كراني را كه خدا براي او گسترانيده است از هيچ كسي دريغ نكرده است.در به صدا در آمد.سكوت روستا درهم شكسته شد،خوابي آشفته شد و صاحب خانه صدا زد كيست؟به درب حيات آمد از چشمان انجماد شده صاحب خانه فهميديم كه درست حدس زده ايم و خوابي را آشفته كرده ايم.او با آغوشي باز ميهمان ضيافت خطر را در خود جاي داد و پس از آنكه نمازها اقامه گرديد تدارك ناهار ديده شد.پس از صرف ناهار ساعاتي را ميهمان آن هميشه ميهمان دار بوديم وشهيد جهان ديده با خداحافظي و معذرت خواهي منزل آقاي زنگنه را ترك نمود و رفت.تا سر به فرمان عشق بگذارد و با زمينيان براي هميشه غزل خداحافظي را بسرايد.وبعد از آن ديدار نيز ديگر توفيق ديدارش را نيافتيم.درود و رحمت خدا بر او و بر تمامي شهيدان كه راه و رسم آزادگي را به ما آموختند. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشكان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید