مشخصات شهید

شهید ضرغام افشار

286
نام ضرغام
نام خانوادگی افشار
نام پدر مراد بارگاهي
تاربخ تولد 1335/06/01
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1359/10/16
محل شهادت جاده آبادان - خرمشهر
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت سرباززميني ارتش
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    اول شهريور ماه سال سي و پنج هجري خورشيدي ، « ضرغام افشار » فرزند مراد  در وحدتيه ( مزارعي )  پاي به عرصه ي وجود نهاد . براي انتخاب نام زيبايش ، چندين اسم نوشته شد كه نهايتاً ، پدر و مادر نام ضرغام را بر او گذاشتند . وقتي كه مي خواستند شناسنامه براي او بگيرند به اصرار مادر ،شهرت « افشار » براي وي انتخاب شد .

    پنج ساله بود كه جهت فراگيري قرآن به مكتب خانه رفت و توانست در مدت كوتاهي قرائت سي جزء قرآن را بياموزد . پس از آن ، مرحله ي اول تعليمات عمومي را در دبستان كاوسي مزارعي (طالقاني ) آغاز كرد . پايه هاي تحصيل اين دوره را با موفقيت به اتمام رسانيد. آموزگاران آموزشگاه از رفتار و استعداد وي به خوبي ياد مي كنند و او را يكي از منضبط ترين دانش آموزان مي دانند .

    وي به علت فقر مادي كه خانواده با آن دست به گريبان بود ، راهي بوشهر شد و در آن جا به كارگري مشغول شد تا بتواند با سعي و تلاش خويش ، معيشت خانواده را تأمين كند . پدر نيز با سخت كوشي با دامداري و كشاورزي روزگار مي گذرانيد . پس از چهار سال زحمت و كوشش براي خانواده ، در سال پنجاه چهار به خدمت سربازي احضار شد . دوران آموزشي را در كرمان گذرانيد و سپس به كازرون منتقل شد . پس از دو سال خدمت صادقانه در سال پنجاه و شش به آغوش خانواده بازگشت . چون پدر در كشور عربي كويت كار مي كرد او نيز جهت همراهي با تلاش پدر در تأمين مخارج خانواده ، راهي كويت شد و دوشادوش وي كارگري كرد . پس از آن كه يك سال از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي گذشته بود ، همراه با پدر به وطن بازگشت .

    با تأسيس جهاد سازندگي . وي از اولين نيروهايي بود كه با اين نهاد نوپاي انفلاب ، همكاري خود را شروع كرد . پس از گذشت سه ماه تلاش و همكاري در جهاد محل ، با آغاز جنگ تحميلي و با فراخواني سربازان منقضي خدمت سال پنجاه و شش كه از طريق راديو شنيده بود ، با عشق و علاقه و ايمان راسخ به امام و انقلاب ، خود را به هنگ ژاندارمري بوشهر معرفي مي كند.

    سرانجام ، پس از سلحشوري و دلاوري در عمليات حصر آبادان در تاريخ شانزدهم دي ماه سال پنجاه و نه در جاده ي آبادان ـ ماهشهر بر اثر تركش ، جانش را در راه اسلام و وطن نثار كرد .

    يادي از « ضرغام » كن ، كوه خرمان ياد كن

    فاتح ميدان رزم از شير شيران ياد باد ادامه مطلب
    شهيد ، ضرغام افشار ، براي رضاي خدا پا به ميدان جنگ مي گذارد و وصيت نامه ي خود را اين چنين آغاز مي كند .

    ما از آن خدائيم و به سوي او بر مي گرديم . خداوندا ، دوست دارم اين جان نا قابل را ، اين خون ناقابل را در راه پاك و پر ارزش تو هديه كنم . به جبهه مي روم با چشمي باز و با فكري روشن و با عشق به معشوق ، شهادت ، هدف من اين است كه رضايت خداوند تبارك و تعالي را جلب كنم ، همانگونه كه پروردگار مي فرمايد : قاتلوا في سبيل ا… الذين يقاتلونكم با آنهايي كه با شما مي جنگند ، بجنگيد . پدر و مادر عزيزم و همچنين خواهران و برادران عزيزم هيچگاه كمك و ياري به رهبر انقلاب را فراموش نكنيد و هميشه او را سر مشق قرار دهيد كه او نيز از تبار پاك رسولان و امامان است ، هميشه گوشتان به سخنان گهر بار او باشد و سعي كنيد سخنان او را در زندگي خود مو به مو پياده نمائيد و پيرو او باشيد كه كه پيروي از او به سعادت رسيدن است . مادر و خواهر عزيزم حجابتان را كاملتر و بهتر كنيد كه اين خود مشت محكمي بر دهان ضد انقلاب است . اي دوستان ، مبادا فكر كنيد كه من به جبهه با زور يا براي ريا و مقام رفته ام بلكه به خاطر رضاي خدا و به خاطر پيروزي اسلام كه وظيفه تك ، تك ما مي باشد . و شما مادر عزيزم اجر مرا در نزد خدا از بين نبريد فكر كنيد كه شب عروسي من است و همانطور خوشحالي كنيد و با گريه خود دشمنان را شاد نكنيد والسلام به اميد پيروزي رزمندگان اسلام در جبهه هاي حق عليه باطل . ضر غام افشار » ادامه مطلب
    مادرش مي گويد : « چون برادري نداشتم و پدرم هم در قيد حيات نبود و ضرغام ، اولين فرزندم بود ، از پدرش خواستم كه شهرت مرا براي نام او انتخاب كند كه پدرش هم اين محبت را در حق من ادا كرد . »

    مادر ، قبل از انقلاب ، خواب هايي ديده كه تعبيري جز ، جاوداني شدن فرزند برومندش نداشته : « در عالم خواب ديدم كه تعداد بسياري از مردم ، سر پل  جمع شده بودند . بين جمعيت ، سيدي نوراني حضو داشت ، بطرف منزل ما حركت كرد . من پشت سر آن بزرگوار به راه افتادم . هر چه مي كردم ، صورت نورانيش را تماشا كنم . نمي توانستم . چند قدمي او ، كه رسيدم بدون اينكه به من نگاهي كند ، فرمود : « مادر ، هديه اي هم به شما رسيده ؟ گفتم نه . دست به دستار سياه رنگي كه به سر داشت زد و تكه اي از آن را به من داد . از خواب پريدم . صبح زود ، نزد آقا سيد احمد  و تعبير خواب را از او خواستم . تعبير ايشان ، چنين بود : « امام خميني مي آيد ، جنگي سخت در مي گيرد و شما از آن بي نصيب نخواهيد بود ! »

    مادر ، پس از شهادت فرزندش نيز ، در عالم خواب با صحنه هايي روبرو مي شود : « خود را آماده كردم كه به گلزار شهدا بروم . . به در پايگاه شهيد رجايي رسيدم . ديدم تعدادي از افراد ، پرچم در دست دارند . داشتم آنها را تماشا مي كردم كه فرزندم ، ضرغام و  شهيد منوچهر سيامنصوري را ديدم . چهره اي بسيار نوراني داشتند . از من سؤال كردند : كجا مي خواهي بروي ؟ گفتم ، مي خواستم بيايم پيش شما . چه طوري به راه افتاده ايد ؟ گفتند : برگرد . اگر خواستي به ديدن ما بيايي ، روزهاي جمعه بيا . پنجشنبه ها مي رويم . »

    پدر ، از چگونگي خبر شهادت فرزندش مي گويد : « در مغازه ي برادرم ، نشسته بودم . شخصي با شتاب آمد و گفت : « بسيج با تو كار دارند . » من هم بدون فوت وقت به طرف بسيج راه افتادم . وارد كه شدم ديدم تعدادي افراد نا آشنا نشسته اند و آقاي راد مرد به من اشاره كرد و گفت : » « ايشان ، پدر ــ هستند . » به احترام من بلند شدند . گفتم ، خبري شده ؟ اتفاقي افتاده ؟ با صراحت و صداقت گفتند : « پسر شما شربت شهادت نوشيده . » ابتدا كمي درهم ريختم ؛ ولي خودم را نباختم ؛ چون پسرم براي مردم ، اسلام و اجراي امر رهبرش شهيد شد . »

    فتاده گر تفنگ از دست ضرغام

    نشسته گر به مغزش تير صدام

    تفنگ او به دست دوستان است

    فشنگ او به مغز دشمنان است

    به پشت توپ وي ، ياران ضرغام

    هجوم آرند هر دم بهر صدام

    نباشد سنگرش خالي ز ياران

    كمين اند اندران سنگر جوانان

    ايا ضرغام ، گر در راه اسلام

    شدي كشته ز تير كين صدام

    سوي جليل ، رفتي با شتابان

    برفتي نزد امراله و ياران

    نهادي گام از بهر خميني

    گزيدي بهر حق راه حسيني

    به دنبال تو ياران فوج فوجند

    براي كشتي بعثي چو موجند

    همه در راه رهبر جان فشانيم

    عراق از شرقي و غربي رهانيم

    به دنبال تو ، ما هستيم در راه

    كه هست راه حسين و راه الله

    شهيدان راه حق را بر گزيدند

    برفتند و به كام خود رسيدند ادامه مطلب
    پدرش مي گويد : « داشتيم ناهار مي خورديم . ضرغام از راديو شنيد كه امام امر به دفاع از ميهن فرموده ، دست از غذا كشيد و گفت : « يا علي (ع) ، نشستن در خانه ، گناه است  » از آن جا به كرمان اعزام شد و پس از آموزش دوازده روزه به لشكر سي و هفت زرهي اهواز منتقل گرديد . مدت چهل و هشت روز در آنجا با مزدوران عراقي به نبرد پرداخت . پس از آن به مرخصي آمد . بار ديگر ، براي بيرون راندن متجاوزين ، به جبهه ي آبادان اعزام و پس از يك ماه به خانه بازگشت .

    پدر و مادر ، در آرزوي ازدواج پسر به سر مي بردند ؛ چه فرصتي از اين بهتر از اين كه پسر به آغوش خانواده برگشته بود : « يكي از دختران محل را براي او در نظر گرفته بودم . از مرخصي كه برگشت با شوخي و خنده گفت : » پدر ! كي مي خواهي آستين بالا بزني و پسرت را داماد كني ؟ » با خوشحالي جواب دادم : هر وقت كه تو امر كني . همه ي آرزوي من و مادرت ، دامادي توست. همه چيز هم آماده است . تعيين وقت دست شماست . روز آخر مرخصي اش بود . كيفي در دست داشت و منتظر دوستش آقاي يزداني بود كه مي خواست او را با موتور سيكلت به دالكي برساند . داشتم در مورد دختر مورد علاقه اش و خانواده ي آن ها صحبت مي كرديم كه آقاي يزداني سر رسيد . با او خداحافظي كردم و او را بوسيدم . سوار شد و دستي تكان داد و رفت . » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید