مشخصات شهید

شهید ضرغام ابراهیمی زاده

633
نام ضرغام
نام خانوادگی ابراهيمي زاده
نام پدر احمد
تاربخ تولد 1345/08/25
محل تولد بوشهر - ديلم
تاریخ شهادت 1365/01/08
محل شهادت فاو
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن روستاي حصار
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندگي نامه شهيد ضرغام ابراهيمي زاده

     

    با عرض سلام و دعاي خير شهيد ضرغام ابراهيمي فرزند احمد ابراهيمي داراي شماره شناسنامه 4 در تاريخ آبان ماه 1345 در روستادي به نام حصار بخش مهرگان از توابع استان بوشهر ديده به جهان گشود و تحصلات ابتدائي خود را در همان زادگاه خود شروع كرد و در يك خانواده شش نفره بزرگ شد تا اين كه نهايتا ادامه تحصيل خود را در مقطع تحصيلي هنرستان در بندر گناوه كه در حدود سي كيلومتري زاد گاهش بود ادامه داد اين شهيد بزرگوار از همان كودكي به خصوص در مقطع راهنمائي عشق و علاقه زيادي به اسلام و ائمه اطهار داشت و سعي مي كرد به هر نحوي كه شده در مراسم هائي كه بر پا مي شود شركت كند و كاري انجام دهد و اين عشق و علاقه زياد او در مقطع راهنمائي بسيار زياد شد تا آنجائي كه اين شهيد بزرگوار با تلاش فراواني كه داشت عضو مقاومت بسيج روستا شد و شبانگاهان با در دست داشتن اسلحه به پاسداري از روستا مي پرداخت و اين را وظيفه ديني خود قلمداد مي كرد و هميشه جوانان را تشويق به نماز خواندن و همچنين كتابهائي مي كرد . او فعاليت بسيار زيادي هم در كتابخانه روستا داشت به نحوي كه خودش كتابهائي مي خريد و به كتابخانه هديه مي داد و همچنين عضو كتابخانه بود وگاهي هم سرپرستي كتابخانه را به عهده داشت و اگر كتابهائي را كه مطالعه مي كرد بيشتر مربوط به فرائض ديني و يا به نحوي مربوط به ائمه اطهار مي شدند مثل جاذبه و دافعه حضرت علي ، امامت و ولايت فقيه ، سيد الشهدا ، توحيد و نماز و جبهه و جهاد اكبر ، احكام جبهه ، جامعه و تاريخ ، جهان بيني ، حكومت و اقتصاد اسلامي و اين نكته را نيز از ياد نبريم كه او به ورزش نيز مخصوصا فوتبال علاقه زيادي داشت و ورزش را نيز در كنار فعاليتهايش ادامه مي داد او بر اين عقيده بود كه در كنار ورزش مي تواند فرائض ديني خود را بهتر و به نحو مطلوب تري انجام داد . آري ايشان پس از اين كه وارد مقطع تحصيلي هنرستان شدند با پشت سر گذاشتن دو سه سال از اين مقطع به علت علاقهن شديدي كه نسبت به جبهه رفتن داشتند درس را رها كرده و در تاريخ 27/8/61 به جبهه هاي حق عليه باطل شتافتند و بيشتر در جبهه هاي غرب كشور حضور فعال داشتند و در عمليات فاو نيز حضور فعال داشتند و نهايتا در تاريخ 8/1/65 در عمليات والفجر 8 در جبهه فاو به درجه رفيع شهادت نائل گرديد

     

    روحش شاد و يادش گرامي باد .

     




    شهيد بزرگوار ضرغام ابراهيمي زاده به تاريخ 6/9/1345 در روستاي حصار بخش بندر ديلم  ديده به جهان گشود و دوران طفوليت را د رميان خانواده اي كه با محروميت هاي دشوار و نابسامان گذر عمر نموده اند به سر برد در سن شش سالگي تحصيلات ابتدائي را در مدرسه زادگاهش شروع و دوره راهنمائي را در مدرسه شهيد سيد حسن حسيني روستاي امام زاده حسن به اتمام رساند و بعد از آن به دنبال هدف خود كه خودشناسي و خداشناسيو كسب علم و معرفت بود توام با تقوا ادامه تحصيلات خود را متوقف نساخت و در هنرستان صنعتي شهيد باهنر شهرستان گناوه در رشته برق مشغول تحصيل شد .

    شهيد بزرگوار پيكر پاك خويش را به لباس تقوا آراسته در طلب معشوق سر تسليم و بندگي فرود مي آورد . وي از بام تا شام در طلب رضاي معبود لحظه اي آرام نداشت روزها اوقات بعد از كلاس درسرا در كتابخانه محل كه خود مسئول آن بود با خلوص نيت كامل فعاليت داشت و شبها از آنجا كه مسوئل گروه پايگاه مقاومت بود تا صبح به حراست و پاسداري در منطقه در جوار ديگر برادران كميته و ژاندارمري مشغول عمل خالصانه بود . اين عزيز مظلوم خصلاتها و فضائل اخلاقي ايشان را در ميان خانواده و محيط اجتماعي و دوستان چه در مدرسه و چه بيرون حرمت و احترام خاصي برخوردار ساخته بود و با روح بشاش و برخورد حسنه اش همه را مجذوب خود كرده بود . در تشكيل مجالس مذهبي و برگذاري دعا و مناسبتها ي مذهبي و اعمال خدا پسندانه بيش از اوصاف مشتاق بود

    ايشان در طول سه سال اقامت در بندر گناوه كه مشغول تحصيل بود سه بار به جبهه اعزام شد چرا كه وظيفه مي دانست همچون شهيدان كه اين اسطوره هاي ايثار و مقاومت و اين الگو هاي شهادت و رشادت در لحظه لحظه هاي خون بار انقلاب اسلامي پيشگامان مبارزه و پاكبازان و ادامه دهندگان نهضت خونين كربلاي حسين بوده اند و در تداوم خط سرخ شهادت كه گلهاي پاك باخته انقلاب يكي يكي در قبول دعوت حق به سوي او مي شتابند . همچون شب چراغي در دل عاشقان الله نور اميد مي تابانند و آنها جز عشق به خدا به چيزي دل نمي بندند و جز براي رضاي خدا به پيكار بر نمي خيزند لذا اين پاسدار شهيد مظلوم يكي ديگر از خيل بيشماران منتخبين شهادت راه خدا و ياران سيد الشهدا بوده اولين اعزام در جبهه خوزستان – اهواز به مدت دو ماه و دومين مرحله د رقصر شيرين كردستان در خط مقدم جبهه به مدت 50 روز در مصاف با دشمنان اسلام و خدا نبرد كرد و سر انجام در سومين مرحله به تاريخ 6/11/64با كاروان راهيان كربلا اعزام و در آنجا مسئوليت بي سيم چي را به عهده داشت كه در قلب لشكر دشمن حماسه مي آفريد و لحظه به لحظه پيشگام همرزمان به سوي حرم مولا يش سيد الشهدا بود و عاقبت در مورخه 8/1/65 در فجر انقلاب ؟خوانين را شروع و در والفجر 8 در ساحل اروند كنار ((آنسوي شطا العرب))  در آزادسازي مناطق عملياتي حومه شهر تصرف شده و آزاد شهر ((فاو)) بعد از طي 68 روز پيكار در مصاف با كفار در قلب خاك دشمن عروج خونين را آغاز كرد و در قرب رحمت حق تعالي ره پيمود كه در اثر بمباران وحشيانه بعثيان و اثابت تركش در حالي كه لباسش كفن و شعارش نبرد تا رفع و محو فتنه از دنيا نخواهيم رفت بود . و بعد از چهار ساعت كه در سنگر و درون خون مي غلتيد مجروح و در حين اعزام توسط قايق به پشت خط در قايق شهيد و قطرات خونش آبهاي شط العرب را رنگين كرد و خونش در خون مولايش امام حسين ادغام گرديد تا نداي هل من ناصر آقا را لبك گفته باشد روحش به ملكوت اعلا پيوست .

     

     

     

    راهش پر رهرو ، روحش شاد و يادش گرامي باد

    نثار ارواح ملكوتي تمام شهدا الفاتحته مع صلوات ادامه مطلب
    بسم تعالي

     

    برويد به طرف نبرد با دشمن با دلي محكم و قلبهائي مملو از محبت خدا قلبهائي كه از هيچ قدرتي ترس ندارد (امام خميني)

     

    خدمت پسر عموي عزيزم جناب آقاي سهراب

     

     

    پس از عرض سلام و سلامتي شما از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و اميدروارم كه حالت خوب باشد و هيچگونه ناراحتي و كسالتي نداشته باشي و هميشه مانند گل شاد و خرم باشي .

    سهراب جان نامه پر مهر و محبت شما به دستم رسيد و خيلي خوشحال شدم و اگر جرياي حال اين جانب ضرغام را خواسته باشي الحمد الله سلامتي برقرار مي باشد و در فكر من باش كه من سالم و در جبهه غرب مي باشم و عليه مزدوران بعثي نبرد مي كنم و انشا الله هر وقت كه ؟ رسيد ما به خانه مي آئيم و شما در فكر نباشيد سلام پدر و مادرت و خواهرانت و برادرانت يك به يك ميرسانم . سلام عمو حسن با خانواده ميرسانم و اميدوارم كه شفا پيدا كرده باشد و حال بهتر شده باشد و سلام عمه فاطمه را ميرسانم .

    خداحافظ 26/2/63

    ضرغام

     

     




     

    بسم رب شهدا و الصديقين

    و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون .

     

     

    شهيدان در راه خدا را مرده مپنداريد كه اينان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي يابند .

    با درود و سلام به رهبر عظيم شان انقلاب اسلامي ايران و درود به تمام شهداي در راه اسلام به خصوص شهداي منطقه خودمان و سلام بر شما دوستان و مردم حزب الله حصار وصيت نامه خود را آغاز مي كنم

    اسم من ضرغام ابراهيمي زاه نام پدر احمد كه در تاريخ 27/8/61 اعزام شدم به جبهه حق عليه باطل من از شما مردم و دوستان و خويشاوندان و مادرم و پدرم مي خواهم كه اگر من شهيد شدم براي من گريه نكنند و جامه عزا به تن نكنند و به جائي كه براي من گريه كنند براي امام دعا كنند و اگر چنانچه مادرم و پدرم خواستند برايم گريه كنند از شما مي خواهم كه آنها را دلدلري بدهيد . از پدر و مادرم م يخواهم كه مرا حلال كنند و من دلم مي خواست كه با آنها زندگي كنم و هميشه نزد برادرانم و خواهرانم باشم و با پدرم كار كنم اما اسلام احتياج به ما داشت و من به جبهه اعزام شدم تا بتوانم به كمك رزمندگان بشتابم و از اسلام دفاع كنم و انقلاب اسلامي را به كشور هاي ديگر صدور كنم و مشت محكمي بر دهان صدام و ابر جنايت هاي تاريخ بزنم و از دوستان و خويشاوندان و مردم حصار مي خواهم كه اگر بدي از من ديده اند به بزرگي خودشان ببخشند و هميشه به سخنان رهبر انقلاب امام خميني گوش دهند و وقتي نماز مي خوانند براي او دعا كنند و از خدا بخواهند كه عمر او را زياد كند .

     

     

    و السلام

    به اميد پيروزي ضرغام ابراهيمي زاده

    خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار

     

      ادامه مطلب
    نامه شهید:

    بسمه تعالي

    با درود به الله پاسدار حرمت خون شهدا و امام زمان (عج) و نائب بر حقش اين پير جماران و ابراهيم زمان و بت شكن قرن و درهم كوبنده مستكبران و با درود فراوان به كليه رزمندگان جانبر كف و مجروحين و معلولين  و جانبازان و اسرا و شهدا انقلاب اسلامي جنگ تحميلي  عراق عليه ايران اسلامي نامه ام را از كربلاي ايران  كه بوي خون شهدا از آن مي آيد و از دانشگاه انسان ساز ،دانشگاهي كه استادش حسين (ع) و كلاس ايثار و درسش شجاعت و ذكرش ذكر الله نفراتش جند الله نامه ام را مي فرستم .

    مقصد استان بوشهر-بندر ديلم – روستاي حصار

    پدر جان من در جبهه غرب هستم و الحمد الله  سلامتي برقرار است

    پدر عزيزم حالم خوب است  و سلامت مي باشم و در جبهه غرب هستم

     

     

     

     

     

     

      ادامه مطلب
    روحيات معنوي( تقيدات مذهبي) :

    در تشكيل مجالس مذهبي و برگزاري مناسبتهاي مذهبي شركت مي كرد و اعمال خداپسندانه از خصلتهاي بسيار خوب وي بود . او يك بسيجي بود و چه شبهايي كه در روستا گشت مي زد و او اين را وظيفه خود مي دانست كه امنيت و آرامش را در محيط روستا بوجود آورد . شهيد بسيار خوش برخورد و مهربان بود . در روستا كتابخانة كوچكي بود كه تعدادي از جوانان روستا آنرا داير كرده بودند و شهيد مسئوليت كتابخانه را بر عهده داشت .

    جبهه :

    شهيد در سال سوم هنرستان درس مي خواند كه داوطلبانه به جبهه رفت . اولين اعزام وي در جبهه خوزستان اهواز بود و سومين مرحله ، تاريخ 16/11/64 كه با كـاروان راهـيـان كـربـلا اعـزام شـد و در آنـجـا مسئولـيت

    بي سيم چي را به عهده داشت . در طول سه ماهي كه جبهه بود ، فقط يك بار به مرخصي آمد . اما موقعي كه در جبهه بود يكي دو نامه براي خانواده و آشنايان نوشته بود و عاقبت در مورخه 18/1/65 در عمليات والفجر 8 در ساحل اروند (فاو) بعد از طي 68 روز پيكار با دشمن به درجه رفيع شهادت نائل آمد .

    پسرعموي شهيد :

    بر سر مزار شهيد حاج عيسي باقري نشته بودم كه پسرخاله ام آمد و خبر شهادت ضرغام را به من داد ، واقعاً نمي توانم احساسي را كه آن لحظه هنگام شنيدن خبر شهادت ضرغام به من دست داد برايتان بازگو كنم . شبانه رفتيم گناوه دنبال پيكر شهيد در بسيج و سپاه ، اما آن را نيافتيم . گفتند كه هنوز بوشهر هستند . خودمان شهيد را مي آوريم و شما صبح بيائيد آن را تحويل بگيريد . اما در اين بين هنوز خانواده شهيد را خبردار نكرده بوديم . وقتي مطمئن شديم كه آن را آورده اند گناوه ، به آنها خبر شهادتش را داديم و صبح همگي رفتيم پيكر شهيد را آورديم و در كنار مزار شهيد باقري به خاك سپرديم .

    روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

    اسامي چند تن از همرزمان شهيد :

    جواد خليفه ليراوي-وهاب ليراوي اسماعيل موسوي سيديوسف موسوي نيا عبدالله موسوي

     

    از زبان مادر شهيد :

    در مراسم چهلم شهيد حاج عيسي باقري و شب جمعه كه دعاي كميل نيز برگزار بود ، خبر شهادت پسرم را آوردند . سه روز بعد از شهادت خواب ديدم كه سوار ماشين قرمزي است و به خانة ما آمد ، احوالپرسي كرد ، گفتم بيا داخل مادر ، گفت كه نه ، مي خواهم بروم مدرسه و درسم را ادامه دهم .

    نامه اي از شهيد به دوست خود :

    خدمت برادرم جواد خليفه ليراوي

    پس از عرض سلام و سلامتي شما و خانواده ات از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و اميد وارم كه حالت خوب باشد و هيچگونه ناراحتي و كسالتي نداشته باشي و هميشه شاد و خرم باشي . برادر جان اگر جوياي حال اينجـانب باشي سلامتي برقرار مي باشد و هيچگونه ناراحتي و ملالي در پيش نيست به جز دوري شما عزيزان و اميدوارم كه ديدارها تازه گردد . برادر جان الان شب 26/2/63 مي باشد و فرمانده گردان ساعت 8 سخنراني كرد و الان ساعت 10 است و گفت كه احتمال دارد كه نيرو چند روز طول بدهد تا بيايد اينجا بر حسب دلايلي كه شما نبايد بدانيد و احتمال دارد ما 5 تا 10 روز اضافه از 45 روز بمانيم و شما در فكر نباشيد . سلام همه دوستان را ميرسانم ديگر وقت ندارم و مي خواهم بروم نگهباني ساعت 30/10 خداحافظ .

    برادر جان اين نامه دستي مي باشد و شما جواب ندهيد كه معلوم نيست كي ما بيائيم ممكن است همين امشب يا فرداشب و يا دو سه شب ديگر . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار روستاي حصار
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید