مشخصات شهید

شهید سیدحسین مزارعی

206
نام سيدحسين
نام خانوادگی مزارعي
نام پدر سيدرضا
تاربخ تولد 1345/06/09
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1360/07/10
محل شهادت فياضيه
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    نهم شهريور ماه سال چهل و پنج هجري خورشيدي در خانواده اي از سادات جليل القدر وحدتيه (مزارعي ) پسري چشم به جهان هستي باز كرد . چون روز تولدش مصادف با تولد سومين اختر تابناك آسمان ولايت و امامنت ، حضرت سيدالشهدا (ع) بود به يمن نام مبارك آن حضرت نامش را « حسين » گذاشتند .

    پدرش « سيد رضا مزارعي » به كار كشاورزي مشغول بود و در تنگ دستي به سر مي برد . آنان داغدار چندين فرزند خردسال خود بودند ؛ ولي حضور سراسر نور او بارقه ي اميدي بود كه در وجود اعضاي خانواده تابيدن گرفته بود و باعث شد تا پدر از تنگدستي برهد و يأس از چهره اش فرو نشيند .

    تحصيلات ابتدايي خود را پس از فراگيري كلام وحي در دبستان مزارعي (طالقاني) آغاز كرد . از همان ابتداي تحصيل  هوش و استعداد والاي خود را نشان داد و با موفقيت و ممتازي اين دوره را به پايان برد ؛ سپس در مدرسه راهنمايي خيام ثبت نام كرد . وي در كنار امر تحصيل هيچ گاه كمك به پدر را فراموش نكرد .

    دوران فرياد و تلاش مردم انقلابي به ياري خدا و با رهبري امام خميني «ره» به ثمر نشست و انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد . وي يكي از فعالان در پخش اعلاميه هاي ضد رژيم و بسيج كردن مردم مبارز محل در حمايتاز انقلاب بود .

    با تشكيل انجمن اسلامي در محل و مدرسه ، او نيز به اعضاي آن خانواده پيوست و فعاليت جدي خود را شروع كرد . در اين بين تحصيلات راهنمايي خويش را به اتمام رسانيد ؛ سپس بيشتر اوقات خود را در بسيج و گروه فرهنگي جهاد سازندگي گذراند و در اين راه خستگي نمي شناخت . هميشه از دوستانش مي خواست كه مشكل ترين امور را به او محول كنند .

    چهره ي هميشه خندان او آدم را مجذوب خود مي كرد والدين به اين نكته اذعان دارند كه او هميشه مشوق آنان در انجام امور ديني و مذهبي بود .

    آشنايي با فرهنگ بسيجي ، فعاليت هاي چشمگيري را پربارتر كرد و تصميمش را در جهت خدمت صادقانه در محيطي دور از تزوير و دنيا پرستي قطعيت بخشيد . در تاريخ سيزدهم مرداد ماه سال شصت عازم جبهه ي نبرد با دشمن مزدور گرديد . به توصيف همرزمان از روحيه اي قوي برخوردار بود با آن كه نيمه هاي دهه سوم عمرش را مي گذرانيد ؛ ولي به بزرگترها اميد و روحيه مي داد .

    سرانجام در تاريخ دهم مرداد ماه سال شصت مردانه قدم در راهي گذاشت كه پايانش سعادت بود . ادامه مطلب
    عين وصيت آن شهيد بزرگوار به خانواده و مردم چنين است : « ان الحيوه عقيده و جهاد  .

    بسم رب الشهداء و الصديقين

    خانواده ي محترمم !چون من عازم جبهه هستم و امكان كشته شدنم است اگر كشته شدم ، راهم را ادامه دهيد و براي من گريه نكنيد و در عوض گريه چند كلمه صحبت براي مردم روستايمان بكنيد تا آنها قوت بگيرند و بتوانند راه الله را ادامه بدهند . شما بايد براي اسلام و جمهوري اسلامي در تمام عمر خود تبليغ و مردم خود را ارشاد كنيد و تمام منافقان و كافران و ضد انقلاب ها را سركوب كنيد و نگذاريد كه آنها هر چه دلشان مي خواهد انجام دهند . بايد شما مشت محكم خود را بر دهان اين ياوه گويان بزنيد و هر حركتشان را در نطفه خفه كنيد .

    اگر كشته شدم كه امكان دارد ، مرا پهلوي برادران شهيد خط اسلام يعني چهار شهيد خودمان جليل ، امراله ، ضرغام و غلامحسين دفن كنيد تا من هم در كنار آنها راحت باشم من كه با جانم براي اين انقلاب كار مثبتي نكرده است بگذاريد تا خونم به اين انقلاب سودي   بخشد .

    اگر رفتم دست هايم را مشت كنيد يعني هميشه با امپرياليسم و سوسياليسم در حال مبارزه هستم  و دهانم را باز كنيد يعني هميشه فرياد مرگ بر آمريكا و شوروي را بر زبان دارم . والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته . سيد حسين مزارعي فرزند سيد رضا 26/5/60» ادامه مطلب
    پدرش مي گويد : « توجه به قرآن و احكام از رفتار و كردارش نمايان بود ؛ چون من از او اين گونه مي خواستم . »

    جانباز عبدالله حياتي از همسنگران وي بيان مي دارد : « حسين ، بچه ي فعالي بود . سن كمي داشت ولي روحيه اش بالا بود . نمي گذاشت بچه ها از فشار و سنگيني نبرد خسته شوند . خيلي پر جنب و جوش بود . » ادامه مطلب
    دوران فرياد و تلاش مردم انقلابي به ياري خدا و با رهبري امام خميني «ره» به ثمر نشست و انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد . وي يكي از فعالان در پخش اعلاميه هاي ضد رژيم و بسيج كردن مردم مبارز محل در حمايتاز انقلاب بود . پدر كه يكي از فعالان اين جريان در محل است مي گويد : « حسين ، خط خوبي داشت . روي ديوارها شعارهاي انقلابي مي نوشت . نوارها و عكس هاي امام را بين مردم پخش مي كرد . يك روز در حالي كه عكس هاي زيادي از امام و چند نوار و كتاب در دستش بود با دلهره و اضطراب وارد شد . دويدم گفتم چه شده ؟ گفت : « پدر ! اين ها را بايد مخفي كنيم . دنبالم هستند . » نمي دانستم چه كنم چشمم به بيلي كه كنار باغچه بود افتاد . گفتم : بيا . بيل را برداشتم و گودالي كندم و آن ها را درآن جا گذاشتم و خاك رويش ريختم . » در مدرسه نيز دانش آموزان را به انقلاب و آرمان هاي آن تشويق و ترغيب مي كرد . آقاي « محمد علي حياتي » يكي از دبيران انقلابي از فعاليت هاي وي مي گويد : « حسين يكي از پر كارترين و عزيزترين دانش آموزان من بود . سر كلاس رياضي بحث در مورد انقلاب و انقلابيون پيش آمد . برخي از دانش آموزان مخالف نيز حضور داشتند . آنان از حسين خيلي ناراحت بودند در اين مورد هم چندين بار درگير شده بودند . همان دانش آموزان تعدادشان بسيار اندك بود از من انتقاد كردند و بدو بي راه به انقلاب مي گفتند . او نتوانست خاموش بنشيند . بلند شد و به طرفداري از امام و انزجار از حكومت پهلوي با سخناني جذاب  و دلنشين سخن گفت . همه ي دانش آموزان به حمايت از وي بلند شدند و آنان را سر جاي خود نشاندند . »

    در مورد چگونگي شهادتش جانباز سرافراز مراد مرادي مي گويد :

    « به همراه برادران حياتي ، موسوي ، بنوي ، شهيد مرتضي سمغوني ، نصراللهي و … در منطقه ي فياضيه ي آبادان جز نيروهاي پدافندي بوديم . عمليات ثامن الائمه به اتمام رسيده بود . هر چند نفر ما در ايستگاهاي مختلفي تقسيم شده بوديم . حسين نيز در ايستگاه ديگر بود . داشتند نيروها را جمع مي كردند ؛ چون گفته بودند بايد برگرديم . بچه ها ساك و وسايلشان را آماده مي كردند . تعدادي از نيروها هم رفته بودند سيد حسين و يكي از روحانيون قمي كه امام جماعت ما هم بود همراه با هم به طرف ماشين مي رفتند كه سوار شوند . من هم به درون سنگر رفتم كه آب بنوشم . صداي مهيبي بلند شد . دويدم بيرون . ديدم هر دوي آنها غرق در خونند . بچه ها جمع شدند . آنان را پشت ماشين گذاشتيم . هر دو شهيد شده بودند . تركش به بازو و گردن حسين اصابت كرده بود . » محمد رضا بنوي يكي ديگر از هم رزمانش اظهار مي دارد : « شهيد مزارعي ، ماژيك قرمز رنگ درشتي همراهش داشت . به هر سنگر و ديوار خرابه اي كه مي رسيد ، مي نوشت : « ما مرد جنگيم . » تنها جمله اي كه زياد تكرار مي كرد همين جمله بود و او ثابت كرد كه مرد جنگ است . »

    مادرش « سيد خاتون منصوري » چند شب قبل از شهادت فرزندش در عالم خواب مي بيند كه دو دستمال به رنگ هاي سبز و زرد در حياط منزلشان پهن است صبح كه از خواب برمي خيزد مي گويد : « تعبير آن را از هر كس مي پرسم پاسخ مي داد : دامادي پسرت است . خودم هم همين تعبير را داشتم ؛ ولي او به حجله ي خونين شهادت وارد ِشد . » پدر كه خود يكي از ايثار گران هشت سال دفاع مقدس است در مورد پسرش بياناتي زيبا دارد : « اخلاقي نيك داشت و خوش رو بود و در عين حال ، فعال و پر شور . از هوش و استعدادي سرشار برخوردار بود . صدايي خوش داشت و به هنر و كارهاي فرهنگي علاقه ي خاص داشت و تمامي اين عوامل سبب شد تا مهر فرزندي بر دل پدري دل سوخته ، مهر شود .

    روزي ، خسته و گرفته به خانه آمد . تازه از مدرسه برگشته بود . كنارش نشستم . حسين جان ! چه شده ؟ خيلي گرفته اي . چيزي نگفت ؛ ولي مي شد چهره اش را خواند . باز هم گفتم : « حسين ! خبري شده ، ناراحتي ؟ گفت : « مي خواهم به جبهه بروم ! » دستي روي سرش كشيدم و نصايح پدرانه ي خود را با نرمي شروع كردم : « جبهه خوب است ؛ اما نه براي تو كه سن و سال كمي داري . افرادي مثل من بايد به جبهه بروند كه قدرت جنگيدن داشته باشند و … » خوب به حرف هايم گوش مي گرفت ؛ ولي با اكراه بود . صحبت هاي من ادامه داشت كه با حالتي برخاشگرانه بلند شد و گفت : « ولي من مي خواهم به جبهه بروم … »

    يكي از شب ها در عالم خواب « امام خميني (ره) » را ديدم كه به منزلمان تشريف آوردند . با همان حالت روحاني و معنوي درز كنار من نشست ؛ اما روي خاك ! هر چه اصرار كردم آقا ! شما سرور ماييد تشريف بياوريد روي فرش بنشينيد ، فايده اي نداشت . روبه من كرد و فرمود : « آقا سيد ! به حسين ، توجه داشته باش . پسر پاكي است … » از خواب پريدم . خدا را سپاس گفتم .

    صحبت هاي حسين . ادامه داشت و دست از افكار خود بر نمي داشت . چون از علاقه ي شديد من نسبت به خودش مطلع بود . روزي ، با همان حالت گرفته گفت : « پدر جان ! شما را خيلي دوست دارم . اين بار به حرف هايم توجه كن و اجازه بده حرف بزنم . درست است كه سن من كم است ؛ ولي عشق من به جبهه زياد است . جثه ام كوچك است ؛ اما افكارم بزرگ . پس بگذار بروم . » حرف هايش به دلم نشسته بود ؛ ولي نمي توانستم به او اجازه بدهم . گفتم : « حالا ببينم چه مي شود . » جواب قانع كننده برايش نبود . گفت : « به قرآن استخاره مي زنيم . » تمام راه ها را به دويم بست . چاره اي نداشتم . همان روز با همراهي ايشان به بسيج محل رفتيم و از آقاي حسن مزارع زاده خواستيم براي ما استخاره بزند . حسين اصرار داشت كه اولين استخاره براي او باشد . با ياد خدا شروع شد . علي رغم ميل باطني من ، استخاره خوب شد . دومين استخاره نيز كه براي من زده شد خوب از آب در آمد . به هر حال تصميم نهايي گرفته شد . حسين به جبهه برود و من تنها بمانم !

    سر از پا نمي شناخت . خود را آماده كرد . او را تا برازجان همراهي كردم . در بين راه ، باز هم دست از نصايح پدرانه نكشيدم . به او مي گفتم كه اگر مي شود برگردد ؛ ولي او با خنده جوابم داد : « پدر ! مثل اينكه ما استخاره زديم . »

    بالاخره ، لحظه ي وداع من و فرزندم فرا رسيد . او را بوسيدم . سوار بر ميني بوس شد و دستي تكان داد و رفت . مي دانست براي چه مي رود . چه راهي را انتخاب كرده بود . لبيك به نداي امام ، دفاع از ميهن خويش و ادامه ي راه لاله هاي خونين انقلاب .

    وي  چگونگي خبر شهادت فرزندش را اين گونه بيان مي دارد : « در جهاد سازندگي محل كار مي كرديم . ظهر بود و پايان كار . سوار ميني بوس شديم . راديويي كوچك همراهم بود . پيچ راديو را باز كردم ولي امواج راه نمي داد . آنتن آن را كشيدم و بيرون از پنجره ي   ميني بوس گرفتم . لحظه اي طول نكشيد . گوينده ي راديو نام شهدا را را مي خواند نام حسين من را هم اعلام كرد ! باورم نمي شد ؛ ولي به محل كه رسيديم ، سراغ خانمم رفتم . گفتم چيزي را از راديو نشنيده ايد . گفت : نه . زدم بيرون . از احترام مردم و از نگاه هاي آنان يقين كردم كه درست شنيده ام . » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید