مشخصات شهید

شهید رستم زال

239
نام رستم
نام خانوادگی زال
نام پدر محمدعلي
تاربخ تولد 1350/01/09
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1367/04/04
محل شهادت جزيره مجنون
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات سوم راهنمايي
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    ثمره ي ازدواج مبارك آقاي « محمد علي زال » و خانم « شرف شبانكاره » ، پس از چند سال انتظار ، پسري قوي بنيه بود كه در نهم فروردين ماه سال پنجاه هجري خورشيدي ديده به عالم هستي باز كرد . او را رستم نام نهادند ؛ تا همچون پهلوانان درس آزادي و مردانگي بياموزد و منش پهلواني ، لحظه اي از او دور نشود .

    پدر در هنگام تولد پسرش در كنار همسر نبود و در خارگ مشغول به كار بود و معاش خانواده را تأمين مي كرد و مسئوليت سنگين پرورش پسر بر دوش مادر بود . خبر تولد فرزند پسر براي پدر ، مسرت بخش بود و او را پس از سالها ، اميدوار به زندگي مي كرد.

    سالهاي كودكي او با فراگيري قرآن و آداب متعالي اسلامي ، طي گرديد و در سن هفت سالگي ، دوره ي تحصيل ابتدايي را آغاز كرد . شروع اين دوره از تحصيل ، فصل نويني در زندگي وي بود . آشنايي با شخصيت امام خميني (ره) اوج گيري انقلاب اسلامي و پيوستن به صفوف راهپيمايان ضد رژيم .

    مقطع ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و به مدرسه راهنمايي خيام وارد شد . از همان سنين ورود به اين مقطع تحصيلي ، همراه با ديگر همكلاسيها و دوستانش در پايگاه شهيد رجايي نام نويسي كرد و از اعضاء فعال آن گرديد . در كنار تحصيل و فعاليت در بسيج به ورزش نيز علاقه اي خاص داشت و در باشگاه پرسپوليس محل به ورزش فوتبال روي آورد . وي يكي از متعصب ترين و غيرتمندترين افراد تيم خود محسوب مي شد . حس همكاري و تعاون در وي نمودي ديگر داشت . به مطالعه كتاب جغرافيايي علاقه داشت . هميشه سخنش جبهه بود و كمك به هموطنان خود .

    رستم ، دوره ي سه ساله ي راهنمايي را با موفقيت به اتمام رسانيد . سال اول دبيرستان نام نويسي كرد . شور و هيجاني در دلش زنده شده بود كه آرامش را از او سلب مي كرد . نمي توانست ببيند ، هم سن و سال هاي او  در ميدان نبرد باشند و او در كلاس در سن . نمي توانست به فرمان قلبش سر ننهد . بنا بر اين ، در بيست و هفتم فروردين ماه سال شصت و هفت با شوري وصف ناپذير ، عازم جبهه گرديد .

    رشادت ها و دليري هايش در جبهه ، حيرت انگيز بود . پس از يك ماه و اندي به مرخصي آمد تا با خانواده ، ديداري تازه كند.

    سرانجام پس از دوماه دليري و جنگاوري در تاريخ چهارم تيرماه سال 67 در جزيره مجنون ، مجنون ديدار دوست شد و پس از هفت سال مفقوديت همراه با شهيدان آذرگون ، بحريني و … بر دوش مردم غيور زادگاهش تشييع گرديد . ادامه مطلب
    روز آخر اعزام چند جمله اي را به عنوان وصيت نامه مي نويسد :

    « بسم الله الرحمن الرحيم »

    ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله اموتاً بل احيأٌ عند ربهم يرزقون . اينجابي رستم زال متولد 1350 فرزند محمد علي ساكن مزارعي وصيت نامه ي خويش را به شما عزيزان سفارش مي كنم . وصيت من اين است كه از پير جماران پيروي كنيد و تا آخرين نفس از او به خاطر اسلام ، دفاع نماييد و تا مي توانيد جبهه هاي جنگ را پر كنيد و از ميهن ، دين و نوامسين خود دفاع نماييد . از والدين ، اقوام و دوستان مي خواهم كه اصلاً ناراحت نباشند ، چون كه دفاع از دين و مذهب ، شيرين است و كشته شدن در راه  آن ، چه بسا شيرين تر . رستم زال . »

      ادامه مطلب
    مادرش از ارادت خاص ايشان نسبت به امام و انزجار و نفرت از رژيم پهلوي مي گويد و بيان مي دارد : « روزهاي پايان عمر حكومت پهلوي به سر مي رسيد و تظاهر كنندگان انقلابي ، دست از آرمانهاي خود بر نمي داشتند . رستم كه تازه وارد دبستان شده بود ، با همان سن كم ، خيلي چيزها را درك مي كرد . صبح يكي از روزها به مدرسه نرفت . او را صدا زدم . گفتم عزيزم ! چرا مدرسه نمي روي ؟ پاسخ داد : « تا زماني كه اين رژيم پابرجاست به مدرسه نمي روم.»

      ادامه مطلب
    پدرش  مي گويد : « بارها از زبان « رستم » شنيده بودم كه مي خواهد به جبهه برود . از طرفي شنيده بودم افرادي ، ستون پنجم دشمن هستند . چون پسرم كم سن و سال بود و احتمال اغفال او مي رفت ، با خود گفتم ، بهتر است او را امتحان كنم . يك روز او را صدا زدم و گفتم : پسرم ، دلم نمي خواهد به جبهه بروي . نگاهي ترديد آميز به من كرد و گفت : « پدر جان  اين جنگ ، جنگ ناموس و دين و ميهن است . هموطنان ما ، در جنوب در رنج و سختي به سر مي برند . دشمن متجاوز و مزدور به آنان رحم نمي كند . وظيفه ي من و امثال من است كه اجازه ي تجاوز به خاك مقدس كشورمان را به آنان ندهيم . » حرف هايش زيبا بود . وقتي صداقت در گفتارش را ديدم به او اجازه دادم . »

    به گفته ي برادرش « غلامرضا » ، قبل از عزيمت به جبهه ، نامه اي به مدير دبيرستان  مي نويسد و از او اجازه ي اعزام به جبهه مي خواهد : « جناب آقاي مزارعي ، اكنون كه كشور ما مورد حمله و هجوم  دشمنان بعثي قرار گرفته ، بنا به وظيفه ي ديني و براي حفظ كيان و ناموس خود قصد عزيمت به جبهه را دارم . از شما خواهشمندم به اينجانب اجازه دهيد تا با ديگر همرزمان عازم جبهه شوم . ! »

    مادرش از لحظات اتمام مرخصي و اعزام دوباره او ، چنين  مي گويد : « سه روز قبل از عيد سعيد فطر بود . داشت خود را آماده مي كرد . قرآن ، چفيه و … حتي ساك خود را نياورده بود . من و خواهرش به او التماس كرديم كه پيش ما بماند . حس عجيبي داشتيم . نمي خواستيم آن قد رعنا و چهره ي دلنشين ، از جمع ما رخت بر بندد . حرفهاي ما تأثيري نداشت . گفتم پسرم ، كي بر مي گردي ؟ گفت : « زياد طول نمي كشد . » از چشمهاي گريان من ،  اشك هاي التماس سرازير مي شد . وقتي خداحافظي كرد ، همراهش تا سر كوچه رفتم . هر چند قدمي كه بر مي داشت ، نگاهي به پشت سرش مي انداخت و مرا نظاره مي كرد ؛ تا از ديدگانم محو شد . »

    برادر « محمد حسن زارع پيشه » دوست و همسنگرش ، لحظات نبرد با دشمن را چنين توصيف مي كند : « افق سرخ مجنون كم كم ناپديد مي شد و تاريكي همه جا را فرا گرفت . نور ضعيف فانوس ها در ته سنگر سو سو مي زد . صداي دلنشين موذن و بانگ « الله اكبر » و « حي الي خير العمل » در هوا طنين انداز مي شد و به فضاي جبهه رنگ و بويي خاص مي بخشيد . گروه گروه جهادگران و رزمندگان اسلام براي اقامه نماز آماده مي شدند . يكي از اين رزمندگان ، « رستم زال » بود . پس از اقامه نماز به طرف سنگر خود روانه شد . وي از هميشه ساكت و آرام بود . من خيال مي كردم به خاطر سوختگي شديد كف دستش است كه به روي خودش نمي آورد . به وي نزديك شدم . صورتش را بوسيدم و از او خواستم تا به مداواي دستش بپردازد . لبخندي زد و گفت : چيز مهمي نيست ! دو ، سه روز ديگر ترخيص مي شوم و به مداواي دستم مي پردازم .

    سوختگي دستش به شب قبل بر مي گشت . درگيري شديدي شب قبل بين رزمندگان ايران و نيروهاي عراقي روي داده بود . « رستم » ، دلاورانه جنگيده بود . وي پس از اين كه ده خشاب دوشيكا را به روي نيروهاي بعثي شليك كرده بود براي ثابت نگه داشتن قايق مي خواست لنگر را در آب اندازد ولي تعادل خود را از دست داده بود ناگهان دستش به لوله داغ و سرخ شده دوشيكا خورده بود و دستش به شدت سوخته بود .

    آتش دشمن به شدت به روي مبارزان ايراني مستقر در جزيره مجنون ريخته مي شد . صداي انفجارهاي مهيب و پي در پي در همه جا شنيده مي شد تا به حال آتش پر حجم و سنگيني از دشمن نديده بودم از طرف سنگر فرماندهي ، فريادي به گوش مي رسيد كه فوري به قايقهاي خود برويد و دوشيكاها را آماده كنيد من و رستم به سرعت و خميده به طرف قايق دويديم به خاطر ترس از تلفات « شهيد بيژني » دستور دادند كه همه به سنگر هاي خود برگردند و منتظر دستور بعدي باشند . سينه خيز به طرف سنگر هاي خود روان شديم . زير لب مناجات مي كرديم . صداي خنده هاي بعضي از دوستان شنيده مي شد . مثل اينكه مي دانستند اين آخرين روزهاي زندگي آنان است و بايد با شادي و سرور به ديدار معبود بشتابند . از ستاد فرماندهي دستور رسيده بود كه دو تا از گاوهايتان را به چراگاه بفرستيد تا از وضع چراگاه آگاه شوند .

    به اتفاق شهيد بيژني و چند تن از رزمندگان پاي به درون قايق گذاشتيم . بعد از عبور آبراه ها و بيشه ها ، صداي درهم و نامفهوم عراقي‌ها و موتور قايق هاي آنان را شنيديم . خود را ميان انبوه بيشه ها پنهان كرديم . شهيد بيژني ، دستور داد كه آنها را دور بزنيم و از كنار جاده ي قمر بني هاشم (ع) خود را به مقر نيروهاي خودي برسانيم و از آمدن دشمن ، آنها را خبر دار كنيم . هنوز از قايق پياده نشده بوديم كه نيروهاي عراقي از ميان بيشه ها بيرون آمدند . درگيري بسيار شديدي آغاز شد . اولين جايگاهي كه در نظر داشتند ، گردان ابوالفضل العباس و لشكر 5 نصر خراسان را در محاصره خود در‌آوردند ؛ لذا بهترين و زبده ترين نيروهاي خود را براي تصرف به آنجا فرستاده بودند .

    به ناچار از قايق پياده شديم و به پشت خاكريز رفتيم . شهيد زال را ديدم كه يك دستي كلاشينكف را به دست گرفته بود و به سوي دشمن تير اندازي مي كرد . پرسيدم : سالمي ؟ گفت : آره . تو چطوري ؟ سپس ، سخنان ديگري گفت كه به خاطر شدت تير اندازي و انفجار متوجه نشدم .

    شهيد بيژني ، فرياد زد : « چند نفر به اين طرف بياييد . » هر چه سريعتر چند نفر از  جمله شهيد زال به طرف او دويدند و در ميان انبوه خاك و دود و آتش ناپديد شدند . درگيري به اوج رسيده بود . دو منور از چپ و راست ما به آسمان انداختند و بلافاصله نيروهاي عراقي از قايق به خشكي پريدند و درگيري تن به تن شروع شد من از كانال بيرون جستم تا اسلحه اي بيابم به طرف تپه اي دويدم از پشت تپه به طرف من تير اندازي شد . ديدم نيروهاي عراقي و رزمندگان اسلام با هم مخلوط شده اند و به شدت با هم مي جنگند . درست نمي توانستم تشخيص دهم وضعيت چگونه است ؛ اما كاملاً مشخص بود كه تعداد عراقي ها بسيار بيشتر از نيروهاي ايراني بود .

    هوا كم كم داشت روشن مي شد . تعداد بسياري از نيروهاي ايراني و عراقي در خاكريز و وسط ميدان به روي خاك افتاده بودند :

    « زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

    شير و خدا و رستم دستانم آرزوست »

    آزاده سرافراز « رمضان درخشاني » كه يكي از همرزمان ديگر « شهيد زالي » بود از چگونگي شهادت او مي گويد : « در همان درگيري سهمگين و سخت ، من و رستم در كنار هم بوديم . در وضعيت بسيار بدي قرار داشتم . « حسن بيژني » فرمانده گردان ، « قاسم بنوي » جانشين وي و بقيه همرزمان به شهادت رسيده بودند . تنهاي تنها شده بوديم . نيروهاي عراقي بسيار زياد بودند صداي يكي از عراقيها راشنيد كه گفت : « والله العظيم انا شيعه » با شنيدن صدا از مخفيگاه بيرون آمديم و خودمان را تسليم كرديم . دستهاي ما را با سيم تلفن محكم بستند . يكي از آنان با خشونت به فارسي به ما گفت : « اگر مي خواهيد كشته نشويد بايد از طريق بي سيم فرماندهي تان ، از مركز بخواهيد برايتان نيرو بفرستاند . بي سيم را آوردند ؛ اما خوشبختانه ، بوسيله « شهيد بنوي » از كار افتاده بود . اين كار خشونت آنان را بيشتر كرد . ! من و رستم آماده شهادت شده بوديم و ذكر مي گفتيم يك لحظه صداي شليك اسلحه مرا به خود آورد ديدم رستم نقش بر زمين شده و در خون خود مي غلطد . چه صحنه اي ! همه ي ياران ، مرا تنها گذاشتند . من بودم و بعثي هاي متجاوز نمي دانم چرا حتماً لياقتش را داشتند. همان بعثي كه رستم را شهيد كرد تفنگش را روي سينه من گذاشت . شهادتين را بر زبان جاري كردم . به ماشه اسلحه فشار آورد . ولي تيري شليك نشد ! به اسلحه اش نگاه كرد ، ديد دو تير جفتي در گلوله تفنگ ، گير كرده و شليك نمي شود . مصلحت چه بود . دست در جيب پيراهعنم كرد . قرآني كوچك و عكس خانواده ام را از جيبم بيرون آورد . قرآن را بوسيد و به عربي حرفهايي زد . شايد مي گفت اين قرآن تو را نجات داده است . بدين طريق از كشتن من صرف نظر كردند و به طرف بغداد حركت دادند . »

    برادرش « غلامرضا » شعري از زبان شهيد ، سروده كه يادآور دلاوري و سلحشوري آن شهيد والا مقام است :

    من رستم ، مثال پهلوانان

    سرشتم پاك ، قلبم چون بهاران

    شدم نامي به شهر اند جواني

    به مردي و بزرگي ، خوش بياني

    چه هفده ساله گشتم قد كشيدم

    جهان را با نگاهي تازه ديدم

    شنيدم دشمان لشكر كشيدند

    بكشتند و ببردند و دريدند

    بشد كوبيده خاك پاك ايران

    محل عرض اندام دليران

    بريدم مهر از چشمان مادر

    بديدم گريه ها اشك خواهر

    ولي وقت درنگ ديگر سر آمد

    ز هر سو دشمني تازه بيايد

    شدم راهي ميدان شهادت

    زدم پا بر جهان بي نهايت ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر مشخص
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید