مشخصات شهید

شهید خداکرم سخت کش

167
نام خداکرم
نام خانوادگی سخت کش
نام پدر پنجعلي
تاربخ تولد 1344/01/07
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1364/11/18
محل شهادت آبادان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت پاسداروظيفه
شغل -
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن برازجان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید
    شهيد مانند شمع روشنايي مي بخشد ليكن خاموش نمي شود.شهيد يك الگوي كامل انساني است و به خدا نظر مي كند.شهيد خداكرم سخت كش در سال 1344 در خانواده اي مذهبي ومحروم ( از لحاظ اقتصادي ) در روستاي كاردنه در پنجاه كيلومتري جنوب خورموج ديده به جهان گشود. چهار سال داشت كه بر اثر فقر وقحط سالي خانواده او به ناچار از كاردنه به برازجان آمد.او در سن هفت سالگي به مدرسه رفت و دوره ابتدايي را در دبستان آفتاب برازجان به پايان رسانيد.و دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد محمد منتظري برازجان تمام نمود. او در حين تحصيل در بسيج مالك اشتر فعاليت داشت،ودر تابستان 1362 جهت ملحق شدن به دانشگاه بزرگ تاريخ به منظور كسب فنون نظامي وارد پادگان امام حسين (ع ) شيراز گرديد. پس از فراگيري فنون جنگي به جبهه سپاه توحيد روانه گشت. در تاريخ 18/6/63 از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامي برازجان براي دوره آموزش سربازي به تهران اعزام شد. و پس از يك ماه دوره آموزش قسمت پدافند به بندرعباس اعزام گرديد،و پس از مدت يك ماه خدمت در آن محل به جبهه جنوب آبادان انتقال داده شد،وتمام مدت خدمت را در جبهه گذراند از خصوصيات ارزنده وي مي توان گفت در تمام دوران زندگي،شخصي متين و مؤدب و مهربان بود،با دوستان و آشنايان هميشه خوشرو و خوش برخورد بود به حدي كه تمام همسايگان او را فرزند خود مي دانستند.
    در زمان خدمت سربازي پدر پير خود را دلداري مي داد ومي گفت: «انسان مي خواهد يك روز بميرد چه بهتر كه در راه امام حسين (ع) شهيد شود » ، سرانجام در تاريخ 18/11/64 در جبهه جنوب (آبادان ) پس از پيروزي ها و رشادتهاي فراوان به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت بود نائل گشت وبه لقاء ا... پيوست.
    ادامه مطلب

    ((يا ايها الذين آمنوا ان تنصرالله ينصركم و يثبت اقدامكم .))
    اي اهل ايمان اگر شما خدا را ياري كنيد خدا شما را همه جا ياري مي كند و بر حوادث ثابت قدم گرداند.
    پدر ومادر عزيزم من چنين درك نموده ام كه از وقتي به دنيا آمده ام، 18 سال عمرم را به غفلت و بي خبري گذارنده ام.شما مرا بزرگ كرديد و به من راه و روش زندگي كردن را آموختيد، ومن چگونه مردن را خود،آموختم و انتخاب نمودم ، ما فرزندان امانتي هستيم كه از طرف الله نزد شما پدر ومادران سپرده شده ايم.بنابراين هر زمان كه خدايمان اراده بنمايد ما را از شما خواهد گرفت.چه پهلوي شما باشيم و چه دور از شما ، ومن شهادت را بهترين و بالاترين درجه مي دانم،كه خدا نصيب نيكوكاران مي كند و شهادت نصيب هر كس نخواهد شد. كساني شهيد مي شوند كه راهشان فقط الله باشد.پدر و مادر عزيزم اگر من شهيد شدم براي من گريه نكنيد.وصيت ديگري كه دارم اين است كه امام را تنها نگذاريد وبراي امام دعا كنيد.وصيت ديگر،به برادران و خواهرانم اين است كه روزهاي پنج شنبه سري به قبر من بزنند و يادي از من و شهداي ديگر بكنند و از پدر و مادرم مي خواهم كه مرا حلال كنند چون من نتوانستم حق پدر و مادرم را جبران كنم.
    والسلام
    خداكرم سخت كش
    ادامه مطلب
    « از زبان برادر »
    با همه افراد خانواده مهربان بود هيچ وقت باعث ناراحتي اعضاي خانواده نمي شد.از زماني كه خودش را شناخت احساس مسئوليت مي كرد،نسبت به همه انجام وظيفه مي كرد.با پدر و مادر بسيار مهربان بود به آنها احترام زياد مي گذاشت.رفتارش با همه اعضاي خانواده خوب بود.ارتباطش با همه افراد يكسان بود.هميشه به ما سفارش مي كرد كه نمازتان را در اول وقت بخوانيد و به ياد خدا باشيد.هميشه ما را سفارش مي كرد كه با مردم فروتن وخاشع باشيم.در مورد حجاب هميشه به خواهرانم سفارش مي كرد كه همواره پاكدامني خودتان را حفظ كنيد.بسيار رازدار وكم حرف بود.مهرباني و راستگويي او زبانزد خاص وعام بود.در بين مردم ارزش واحترام خاصي داشت و همه او را دوست داشتند.با دوستان هم رفتار خوبي داشت و به ما هم سفارش مي كرد كه در انتخاب دوست بسيار دقت كنيم .هميشه مي گفت يكي از بزرگترين حقي كه بر گردن انسان است حق الناس است كه خداوند در مورد آن بسيار سفارش كرده است.به قرآن علاقه داشت وبعد از نماز قرآن مي خواند و هميشه به ياد خدا بود.كم و بيش در نماز جمعه هم شركت مي كرد و به ما هم سفارش مي كرد كه نمازتان را به جماعت بخوانيد.بسيار در مورد امر به معروف ونهي از منكر سفارش مي كرد.به ما مي گفت كه دوستي خودتان را با اهل بيت محكم كنيد و هميشه در گرفتاري ها به ائمه اطهار(ع) متوسل شويد.علاقه شديد به امام خميني(ره) داشت ودر مجالس روحانيت در مسجد شركت مي كرد.قبل از پيروزي انقلاب محصل بود و با پيروزي انقلاب و روي كار آمدن بسيج در بسيج دانش آموزي شركت مي كرد.به انقلاب علاقه شديدي داشت و سعادت و خوشبختي خود را در شهادت مي دانست.در بسيج مالك اشتر فعاليت مي كرد و نگهباني مي داد.و خدمت سربازي خود را هم در سپاه دشتستان شروع كرد.هميشه آرزوي شهادت مي كرد و مي گفت كه ياران از ما پيشي گرفته و به شهادت رسيدند.و اگر خداوند مارا لايق بداند ما هم تا آخرين قطره خون خود را نثار اسلام مي كنيم .هميشه مي گفت كه خانواده شهداء يادگاران شهداء هستند و بايد آنها را محترم بشماريم.
    هر وقت به خواب اعضاي خانواده آمده از جايگاه خودش راضي است و تعريف مي كند و مي گويد كه ما زنده هستيم .تا زماني كه محصل بود در درس خواندن بسيار موفق بود و به خاطر نامساعد بودن وضع مالي خانواده مجبور به ترك تحصيل شد و به كار مشغول گرديد.به كتابهاي مذهبي از قبيل نهج البلاغه علاقه داشت و روزنامه و مجلات را نيز مطالعه مي كرد. بيشتر مشغول كار براي امرار معاش بود و گاهي با دوستان رفت و آمد داشت.
    علاقه شديدي به جبهه داشت وقبل از دوران سربازي هم به جبهه جنوب اعزام شده بود.درسن 18 سالگي براي خدمت مقدس سربازي از طرف بسيج اعزام شد.عاشق اسلام و ولايت فقيه بود.خيلي خوشحال بود كه مي توانست به اسلام خدمت كند.در جمع آوري كمكهاي مردمي به جبهه فعاليت داشت .در نامه هايي كه مي نوشت مي گفت ؛ً جبهه دانشگاه اصلي است و بايد سنگرها را پر كنيمً. هميشه در برگشتن به جبهه عجله داشت و تمام فكر و حواسش در جبهه بود . هميشه جبهه را خانه خودش مي دانست و عشق و علاقه خاصي داشت.با خاك جبهه مهر وتسبيح ساخته بود.آخرين مرتبه خيلي حالت عجيبي داشت ومثل كسي كه به او وحي شده باشد مي گفت ديگر برگشتن برايم امكان ندارد.از طرف بنياد شهيد از شهادتش باخبر شديم.بسيار از خبر شهادتش ناراحت شديم ولي باعث افتخار بود كه برادرمان در راه اسلام و قرآن با سر بلندي به شهادت رسيده است . تمام پيكرش سالم بود.ازبيمارستان 17 شهريور تشيع ودر بهشت سجاد به خاك سپرده شد.هميشه حضور او را درميان خود احساس مي كنيم.ما بايد با پايمال نكردن خون شهداء و وفاداري به انقلاب ومقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنه اي،به انقلاب و اسلام وفادار بمانيم.

    « زاهد شب و شيرروز »
    خواهر شهيد:
    ايشان از همان اوائل كودكي داراي يك سري جاذبه هاي خاص معنوي بودند با همان سن كم شان نيز نماز جماعتشان ترك نمي شد.با من بيش از همه اعضاي خانواده صميمي بودند به طوري كه تمامي رازها و همه خاطراتي را كه از جبهه داشت وقتي از جبهه برمي گشت،برايم تعريف مي كرد. هميشه مي گفت به نوارهاي مبتذل گوش نكنيد و در مصيبت هاي ائمه معصومين (ع) حضور فعال داشته باشيد.ايشان با همه به نرمي و مهرباني رفتار مي كردند و صميمت و گشاده رويي ايشان سبب محبوبيت شهيد در ميان مردم و دوستان بود ، چنانچه از كسي پولي ويا هر چيز ديگري قرض مي گرفت قبل از اينكه به جبهه برود به ما مي گفت تا اگر احياناً در جبهه شهيد شود خانواده خبر داشته باشد و حق الناس را ادا نمايند. ايشان به تهجد در نيمه هاي شب بسيار علاقه مند بودند و پايبند به دستورات الهي بودند و همانند يك روحاني در خانه بود.چون رساله و ديگر كتب ديني را بسيار مطالعه مي كرد،همه اعضاي خانواده هرگاه مشكلي در اين مورد يا حتي در مواردي غير از اين مورد برايمان پيش مي آمد ايشان با توجه به رساله ها پاسخ صحيح را به ما مي گفتند،و رفع مشكل مي نمودند. ايشان در مسائل ديني بسيار وارد بودند. هميشه درباره امامان معصوم (ع ) برايم مي گفت،ومن توسط بيانات ايشان ائمه(ع) را بيش از بيش شناختم و خود ش هم ارادت خاصي نسبت به معصومين (ع) داشت.
    شهادت و زيارت كربلا و ديدار امام زمان (عج) از بزرگترين آرزوهاي ايشان به شمار مي رفت.ايشان هميشه در پايانِ نامه هايي كه برايمان مي فرستاد چنين مي نوشت:به اميد زيارت كربلا به اميد ديدار مهدي ( عج ).شهادت را بزرگترين افتخار در راه اسلام وقرآن مي دانست و شهادت ياران و همرزمان،ايشان را بسيار متاثر و منقلب مي كرد زيرا وقتي از جبهه بر مي گشت برايم مي گفت.و ناراحتي در چهره ايشان نمايان بود،گريه مي كرد،و مي گفت كاش من جاي او شهيد شده بودم كاش ! كاش. شبي خواب ديدم كه در يك اتاق سه در چهار حجله اي گرفته اند و ايشان بر روي تختي نشسته بود ، مرا كه ديد گفت نمي گويي مبارك است؟من زن گرفته ام.در همين حين از خواب بيدار شدم و چهار روز بعد ايشان به درجه رفيع شهادت،كه آرزوي هميشگي ايشان بود نائل شدند.
    محل تحصيل شهيد در مقطع ابتدايي دبستان آفتاب ونام مدرسه اش در مقطع راهنمايي به خاطر ندارم و زماني كه جنگ شروع شد ايشان نيز ترك تحصيل نموده و عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت شدند.
    وقتي كه از جبهه برمي گشت برادرانم و همه مردان فاميل را به جبهه تشويق مي كرد و مي گفت : جبهه كلاس درس است، كلاس اخلاق است،ما نبايد در خانه ها بنشينيم، نبايد سنگرها را خالي بگذاريم.و برادرانم بسيار علاقه داشتند به جبهه بروند ولي چون از نظر مالي ضعيف بودند بايد كارمي كردند وخرج خانواده را مي دادند.برادرم12-13 ساله بود كه به جبهه رفت.قبل از رفتن به من گفت: مي خواهم به جبهه بروم مادر نبايد بفهمد.همه چيز را در ساك بگذار و يك غذاي حاضري نيز برايم در ساك بگذار ، وقتي ساك را آماده كردم ساك را برداشت كه برود مادر او را ديد ، و به او گفت:كجا مي روي؟گفت: به جبهه! مادر گفت:كي گفته تو به جبهه بايد بروي؟تو خيلي كوچكي. حق نداري بروي.بايد بروي دَرست را بخواني.گفت:مادر من بايد بروم بعد ساك را در كوچه پرتاب كرد و چون ورزشكار بود از روي ديوار پريد و رفت.من و مادر خيلي دوست داشتيم كه برادرم درسش را ادامه دهد زيرا ايشان بسيار درسخوان و و رزشكار بود . هنگام رفتن بسيار خوشحال بود و از رفتنش مادرم ناراحت بود. وگفت:اگر واقعاً بخواهد برود،بايد بروم از او خداحافظي كنم.من و مادرم رفتيم كه با ايشان خداحافظي كنيم .
    يك هفته قبل از شهادت ايشان براي عروسي برادرم به (مرخصي 5 روزه ) آمده بود.وقتي آمد،بسيار زحمت مي كشيد و جنب و جوش داشت.موقع رفتن ايشان قرآن را بدرقه ايشان كردم و هفت صلوات دادم از در حياط كه بيرون رفت دستش را تكان داد. موقع رفتن موهايش را كوتاه كرد يك دست لباس براي خود خريد وبه خانه خواهرم،خانه دايي ام وخاله ام رفت و خداحافظي كرد وقتي ما از ايشان سئوال مي كرديم مي گفت صله رحم را نبايد فراموش كنيم.حتي زماني كه ايشان به شهادت رسيدند به جاي دوستش رفته بود دوستش مريض بود .
    . بعد از شهادتش او را به بيمارستان 17 شهريور برازجان انتقال دادند دست راستش قطع بود و پهلويش شكافته شده بود ولي صورتش كاملاً روشن وسالم بود.يك خاطره اي كه يادم هست كه خود شهيد بيان مي كرد . مي گفتً : يك شب در سنگر خوابيده بودم بچه ها صبح زود آمدند و مرا بيدار كردند و گفتند خداكرم خدا رحمت كرد بلند شدم و از سنگر بيرون دويدم ديدم نارنجك روي بالشم افتاده است ولي منفجر نشده استً .
    سيد نصرالله حسيني كه در بنياد شهيد انقلاب اسلامي فعاليت مي كردند از شهادت برادرم اطلاع داشت ولي به ما چيزي نمي گفت تا اينكه فردا صبح سيد درب را كوبيد و سراغ برادر بزرگم را گرفت من گفتم كه ايشان نيستند و اگر مسئله اي براي خداكرم پيش آمده بگو.گفت:نه چيزي نيست. رفت ودوباره برگشت.اين بار نيز برادرم نبود با اصرار زياد، به من گفت:خداكرم زخمي شده و در بيمارستان 17 شهريور بستري مي باشد.و دقايقي بعد من و برادرم و مادرم با پيكان سپاه راهي بيمارستان شديم ، در راه همه ما بي تابي مي كرديم كه سيد نصرالله گفت حالا كه داريم مي رويم پيش خداكرم بهتر است راستش را بگويم ايشان شهيد شده اند.همه ما گريه مي كرديم و اين اشكها اشك شوق بود زيرا براي همه ما مايه افتخار بود.وقتي به بيمارستان رسيديم چهره برادرم كاملاً سالم بود ولي دهانش باز بود ودست راستش نيز قطع بود.دست مباركش را بوسيدم و گفتم:چرا دهانش باز است؟سيد نصرالله گفت:وقتي تركش به ايشان اصابت كرد مرتب مي گفت يا مهدي (عج) تا اينكه جان به جان آفرين تسليم كرد.ما خوشحال بوديم زيرا برادرم افتخار امام و اسلام بود.افتخار همه ما ايراني ها ، همه اهالي محله و بچه هاي بسيجي و سپاه و بنياد شهيد و خويشاوندان شدند وخلاصه همه در تشيع برادرم شركت نمودند برادرم عصر همان روز تشيع گرديد.حضور با شكوه مردم بسيار گسترده بود كه باعث تسلي دلهاي ما نيز مي شد.
    اكنون كه 14 الي 15 سال از شهادت برادرم مي گذرد حضور ايشان را در كنارم حس مي كنم وتمام حرفهايي كه مي زد ، كلمه به كلمه اش برايم خاطره است و به حرفهايش عمل مي كنم.شهادت بزرگترين آرزوي ايشان بود و ما خوشحاليم كه به آرزويش رسيد. برادرم هميشه نام حضرت مهدي (عج ) و ديگر ائمه (ع ) بر زبانش جاري بود حتي در آخرين لحظه .
    ادامه مطلب
    مادر شهيد:
    رفتن به مسجد و شركت در مراسم عزاداري و نماز خواندن از عادات هميشگي ايشان بود و به همه اعضاي خانواده احترام مي گذاشت. به خانواده و همسايگان و اقوام و ديگران كمك مي كرد.جنب و جوش و فعاليت بيشتري نسبت به ديگر فرزندانم داشت.اگر مي ديد مثلاً ماسه اي جلو درب خانه همسايه اي ريخته شده خودش داوطلب مي شد و ماسه را به حياط انتقال مي داد.علاقة زيادي به مدرسه داشت و از شوق روز اول مدرسه زودتر از خواب بلند مي شد و به مدرسه مي رفت.
    عشق و علاقه او به مدرسه به گونه اي بودكه باعلاقه درسش را مي خواند. و تكاليفش را به نحو احسن انجام مي داد. بسيار خوب بود وهمكلاسهايش را مانند برادر هايش دوست داشت.يكي از همكلاسي هايش آقاي معلّم بود،كه هم اكنون رئيس زندان است.به خاطر جبهه وجنگ مدرسه را ترك كرد.جزء اعضاي فعال بسيج مالك اشتر بود و در همه امور به خانواده كمك مي كرد.ايشان نسبت به پدرشان ومن فوق العاده احترام قائل مي شد.به گونه اي كه هيچ گاه از اوامر ايشان نه تنها سر پيچي نمي كرد،بلكه هميشه با ما به نرمي وعطوفت بسيار رفتار مي نمود.به خاطر همين خصوصيات بارز،ايشان را خيلي دوست داشتيم و داريم.
    نماز نافله شب ايشان هيچ گاه ترك نشد.ونسبت به انجام واجبات در اول وقت بسيار حساس بود.قبل از رفتن به جبهه چنانچه از كسي پولي به قرض گرفته بود به ما اطلاع مي داد و مي گفت:شايد من شهيد شوم شما در جريان باشيد وحق الناس را ادا نماييد.با شنيدن اخبار جبهه و ديدن مجروحين و شهداء بسيار متأثرمي شد . اشك بسيار مي ريخت و هميشه مي گفت:اي كاش هزاران جان داشتم تا در راه حق تعالي فدا كنم.به خانواده ي معظم شهداء بسيار احترام مي گذاشت و آنان را دلداري مي داد و برايشان صبر حضرت زينب (س) را به عنوان الگويي نمونه مثال مي زد.
    ايشان بسيار شجاع و دلير بوده واز شركت در عملياتها بسيار خشنود و راضي به نظر مي رسيد. وقتي به ايشان پيشنهاد ازدواج مي داديم ايشان هميشه در جواب مي گفت:عروسي من در بهشت برين خواهد بود.سوم راهنمايي بود ، بدون اطلاع من همه چيزش را آماده كرده بود ، وقت رفتن كه ساك را در دستش گرفته بود از من رضايت خواست من اول رضايت ندادم. ايشان نيز چون درب حياط قفل بود،ساك را در كوچه پرتاب كرد و روي ديوار پريد و سپس وارد كوچه شد.و از طرف پايگاه مالك اشتر اعزام گرديد.قبل از رفتنش من و دخترم مهتاب رفتيم واز ايشان خداحافظي كرديم و ايشان نيز از ما حلاليت طلبيد.بسيار شادمان ومسرور بود از اين كه من رضايت داده بودم. ايشان هنگام رفتن صبر زينب (س) را برايم به عنوان الگو مثال زد و گفت هيچ گاه به نوارهاي مبتذل گوش نكنيد. هيچ گاه نيز سنگرها را خالي نگذاشته و امام را ياري نماييد.فقط مي دانم كه ايشان بعد از شهادت فرمانده بزرگوارش فرماندهي پدافند را عهده دار بود.بسيار نامه مي نوشت بيشتر نامه هاي ايشان حالت شوخي داشت به خاطراين كه از جانب ايشان كاملاً خيالمان راحت باشد.نامه ها وجود دارد ونزد خودم و پسر بزرگم مي باشد.واقعاً قابل توصيف نيست بسيار شاد بود ولي اگر همرزمانش شهيد مي شد ، منقلب مي شد و گريه مي كرد و مي گفت:كاش من به جاي او شهيد شده بودم.مورد خاص ديگري در خاطرم نيست.همين اندازه كافي است كه بگويم هميشه به جاي ديگران به مأموريت مي رفت.به طوري كه حتي در يكي از همان مأموريتها به جاي دوستش كه مريض بود رفته و به درجه رفيع شهادت نائل آمد.ايشان وقتي كه شهيد شده بود دست راستش قطع شده بود وبه بيمارستان كنوني 17 شهريور انتقالش داده بودند البته دستش كه قطع گرديده بود در كنار پيكر پاكش قرار داشت.در آخرين ديدار و هنگام رفتن با تكان دادن دستش و لبخندي بر لب خداحافظي كرد بگونه اي كه همه ماحس كرده بوديم اين وداع آخرين ايشان مي باشد.شهادتش را توسط برادر عزيزمان سيد نصرالله حسيني يكي از برادران بسيجي ومخلص خدا خبردار شديم.ايشان دو مرتبه به منزل ما آمدند و سراغ پسر بزرگم را گرفتند و چون پسرم سر كار بود اين خبر را به دخترم مهتاب داد كه برادرمان زخمي ودر بيمارستان كنوني 17 شهريور مي باشد. وقتي مابا ماشين سپاه راهي بيمارستان شديم،در حالي كه بسيار اشك مي ريختيم و بي تابي مي كرديم،خود ايشان به همه ما گفت : كه بهتر است همين حالا بگوييم كه خداكرم شهيد شده است. شهادت پسرم دلهاي ما را شكست و همه اهالي محله و خويشان و دوستان در شهادت ايشان محزون گشتند.يكي دو روز قبل از عمليات فاو تشييع ودر گلزار شهداي دشتستان (گلزار بهشت سجاد ) دفن گرديد.با اينكه چند سال از شهادت ايشان مي گذرد حضور معنوي ايشان را بسيار حس مي كنيم وهميشه احساس مي كنيم كه در كنارمان است.ضمن اينكه هر از گاهي در مواردي به ياد شوخي هاي ايشان مي افتيم.يادش گرامي باد.
    « هميشه در گرفتاريها به ائمه اطهار متوسل شويد »
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار برازجان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید