مشخصات شهید

شهید حسین یوسفی

193
نام حسین
نام خانوادگی یوسفی
نام پدر احمد
تاربخ تولد 1339/01/05
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361
محل شهادت رقابیه
مسئولیت راننده
نوع عضویت
شغل
تحصیلات
مدفن فاریاب
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • شب انتظار به سوي روز تحقق ميلاد فرزندي طي مي شود.و از ميان سنگلاخ هاي منطقه كوهستاني آن روز فارياب به خانه اي مي رسيم كه طفل نورسيده اي را در دامان خود خواهد پرورانيد،در تاريخ 5/1/1339 فرزندي تولد مي يابد،فرزندي كه نام زيباي حسين را به خود مي گيرد.اكنون پدر حسين آن طفل نورسيده«حاج احمد» نام دارد و مادر او حاجيه ملكي است.آن حاجيه بخانم كه اينك بشارت يافته است تا رسالتي بزرگ را بر دوش گيرد خود فرزند خداداد اهل روستاي كلمه است و پدر شهيد وابسته قبيله است كه به يوسفي ها معروف است همانان كه حدوداً سيصد سال پيش از كوهمره سرخي به اين محل آمدند.محلي كه در آن مواقع تنها بياباني بيش نبود و صفاي آنها به آن بيابان حيات مي داد تا اينك كه خود دهستاني است كه جمع كثيري را در خود جاي داده است. اگر نخلستان هاي بي سر فارياب زبان به تكلم بگشايند حتماً از زنده ياد محمد يوسفي جد بزرگوار آن شهيد ياد خواهند كرد كه چقدر در كاشت و داشت آنان زحماتي را متقبل گشته است.قبيله يوسفي ها هم اكنون 30 درصد جمعيت آن اهالي را تشكيل مي دهد.گرچه تمامي فرزندان آن آب و خاك فرزندان يك پدر و مادرند.ايشان در قبل از انقلاب نيز محور فعاليت هاي انقلابي و اسلامي بودند اين طايفه بزرگ سهمي بسزا در دوران پيروزي انقلاب و حتي قبل از آن از خودشان نشان دادند.كجاست  آن فرزندي كه از اين فاميل پا گرفته باشد و مفتخر به نام ايشان و بسيجي نباشد،گرچه تمامي ملت ما خود بسيجي اند و اهل ولايتند.آن شهيد والامقام داراي 5 برادر و 2 خواهر مي باشد كه اينك از ذخائر اين نظام مي باشند.آقايان حسن،نوشاد،علي،اكبر،علي اصغر  و حسين از فرزندان اين آب و خاك عزيز و برادران شهيد محسوب مي شوند و خواهران ليلا و رقيه نيز از خواهران اين شهيد و خواهران من و تو محسوب مي شوند.عمو هاي بزرگوار آن شهيد حاج محمد و حاج موسي نام دارندو دايي هاي بزرگوار او نيز حسن،كرم و غلام رضا باراني مي

    باشند. در اين ميان چون نظري به نام هاي آن فاميل مي كنيم نيك در مي يابيم كه چه الفت ديرينه اي با نام هاي ائمه اطهار و انبياء اسلام سلام الله عليها دارندبدين خود مي تواند شاهدي باشد بر مدعاي ما و آنها را اهل طهارت نفس و عشق به اهل بيت مي يابيم.آن شهيد والامقام در حالي پا به عرصه گيتي مي گذارد كه پدرش در آن موقع از لحاظ مالي يكي از ضعيف ترين افراد بود و هيچ گونه بضاعتي نداشت.به طوري كه در سن دوسالگي آن شهيد،خانواده پدر نقل مكان مي نمايد و به ((شاهي جان)) امروزي مهاجرت مي نمايد.تا شايد از طريق كشاورزي كه همانا حلال ترين رزق است قوتي تهيه نمايد و از اين قوت حلال فرزند خود را تأمين نمايد. به گفته پدر و مادر بزرگوار شهيد در حال مهاجرت به آن محل جديد تمام ثروتشان تنها يك فرش بود كه از جنس خشن ترين فرش هاي زمان بود.آن پدر پير هم اينك نيز ره توشه زندگي اش كشاورزي است امروزه به زندگي آنان كه مي نگريد به لطف الهي و با كوتاه شدن دست خان ها و اربابان مفت خور وضعيت معشيتي آنان بهبود يافته است كه جاي بس شكر و سپاس گذاري از خداوند است.نام ديگر حسين مهدي از آنجا كه در روز ميلاد حضرت مهدي(عج) به دنيا آمده است نام مهدي را نيز بر او مي گذارند تو گويي كه نام حسين را بدان جهت گذاشته اند كه او نيز خون خواه حسين (ع) خواهد بود و نام مهدي را بدان جهت كه سربازي باشد از تبار ياران مهدي(عج) و در حيرت ميان نام حسين ومهدي زندگي او معنا گرفت و بزرگ و بزرگتر گرديد.او پس از گذراندن دوران كودكي وارد دبستان فارابي (بلال حبشي امروز) مي شود. در كودكي رقابت تحصيلي خود را با دوستانش آغاز مي كند.و در سال 53 موفق به اخذ مدرك پايان دوره دبستان مي گردد.از آنجا كه مدرسه راهنمايي در زمان حكومت ستم شاهي در فارياب نبود به اهرم نقل مكان مي نمايد تا تحصيلات خود را در مقطع راهنمايي ادامه دهد دوستان هم كلاسي او در اين مقطع غلامحسين ملاكي و حيدر ارشدي بودند،در خانه اي معقر سكني مي گزيند و مشغول به تحصيل مي گردد.به خاطر داشته ياشيد كه در آن سن و سال كم و كوچك و در شهر غريب بر آنان چه مي گذشت،آن هم در حالي كه هرگزراهي راكه منتهي مي شود به آن شهر در ميان نبود و تنها حيوانات باربر بايد آن مسير را طي مي كردند. و اين مشكلات باعث شد تا ايشان نتواند ادامه تحصيل دهند  و در عين استعداد فراواني كه از او سراغ داريم ترك تحصيل نمود.او اينك با دستان كوچك خود كارگري مي كند و گرماي طاقت فرساي بوشهري را تحمل مي نمايد.به راستي آن شوقي كه او را اين چنين به كار وادار مي نمود چه بود.پس از مدت ها به خانه برمي گردد و به كشاورزي مشغول مي گردد.او در زمان ازدواج به عنوان«بازيار »و«حارث» در زمين ها و نخل هاي برافراشته كار مي كرد  و از محل عرق ريزي خود سهم ناچيزي از محصول به او تعلق مي گرفت.او كشاورزي را دوست مي داشت به طوري كه حتي در كودكي نيز  در بازي هاي كودكانه اش نشانه از اهميت او به كشاورزي مي يافتي،يكي از دوستانش نقل مي كند:«وقتي بچه بوديم به باغ مي رفتيم.حسين در جاي مرتفعي حوض گلي بنا مي كرد و آن راپر از آب مي نمود و با استفاده از چوب درخت خرما باغي تخيلي مي پروراند و مشغول آبياري آن مي شود.»برادر شهيد نقل مي كند:«آنچه بيش از هر چيز به آن بها مي داد روحيه استقلال طلبي او بود.او خود را سر بار پدر و مادر نمي كرد و حتي دستان آنان را در امور معشيتي رها نمي كرد.مدتي در فالوده فروشي كار مي كرد و با خستگي زياد براي استراحت پيش ما مي آمد چون پولي نداشت كه منزلي كرايه كند روي تكه كارتوني بر روي تپه هاي ماسه اي مي خوابيد و من نيز متألم بودم كه چرا برادرم چنين مشكلاتي را تحمل مي كند.بعدها راننده تريلي شد و از همين جا بود كه گويي سرنوشت او به شهادت مختوم شد.» ادامه مطلب
    انا لله و انا اليه راجعون

    اين جانب حسين يوسفي عضو بسيج مستضعفين و جهاد سازندگي بلوك بوشكان روستاي فارياب اكنون كه به جبهه هاي حق عليه باطل رهسپار مي گردم   سفارش ها و وصيت خويش را بدان شرح زير اعلام مي دارم.من اول از هر چيز سلامتي امام كبير و سربلندي اسلام عزيز را از خداي متعال مسئلت مي دارم و خانواده خويش را به خداوند متعال مي سپارم.اميد وارم كه برادران من نيز اين راه كه راه امام است كه راه اسلام راستين و راه حق است ادامه دهند و تا آن جا كه قادر هستند اسلام را ياري نموده و دعاي خير به جان رهبر بزرگمان خميني بت شكن و رزمندگان اسلام نمايند و معتقد به دين باشند،چنان چه شهادت نصيب رزمنده اي شد مرگ و نابودي نيست بلكه زندگي جاودان و با روسفيدي است. در نزد خداي متعال و همچنين در نزد امام حسين (ع) كه جوانانش را در همين راه قرباني نمود مگر اين آرزوي ما نبودكه اي كاش در صحنه كربلا بوديم و جان خويش را نثار مي كرديم .حال كه آن لحظه فرا رسيده و جنگ كه رحمت خداست درگرفته من  راه ايثار را انتخاب و جان خويش را فداي اسلام مي كنم ،تا در نزد ائمه اطهار رو سفيد باشم.خدايا به حق ائمه اطهار پيروزي نهايي را نصيب ما مستضعفين اسلام نموده و دست شرك و كافران را از سر امت محمد(ص)كوتاه فرما. در پايان پيروزي اسلام و تندرستي امام عزيز و رهبر كبيرم را از درگاه خداوند متعال مسئلت مي نمايم و از خداوند باز هم تقاضا دارم عمر ما را فداي عمر امام نمايد و اين امام را كه احياء كننده اسلام است ، حفظ كند.                والسلام   حسين يوسفي ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ويژگي هاي فردي شهيد:

    آن شهيد والامقام هرگز تن و جان خود را به سايه نمي سپرد.مبادا كه سستي در جان او رخنه كند و او را از راه باز دارد.تو گويي كه كرامات انساني او تنها در عرصه همين تلاش هاي بي وقفه او بود كه به اوج رسيد.او معناي تلاش و جهاد را اينك مي دانست و تنها اوج ارادت او بود كه او را بنده ترين بنده ها يافتيم.آن شهيد هرگز اجازه نمي داد لباسش را كسي بشويد يا بدوزد.سر پنجه هاي ضعيف او با نخ و سوزن آشنا بود.او محب اهل بيت و ائمه اطهار(س) بود.و هميشه در مراثي و عزادراي آنان حضوري فعال داشت.او دوستان زيادي داشت و هميشه منزل او پر رفت و آمد بود و خود نيز بسيار اهل صله ارحام بود،دوستان او عبارت بود از:ابراهيم صاحبي،مرحوم ابراهيم عمراني،محمد مختاري،غلامرضا امانتي،حمزه طهماسبي،مصطفي يوسفي،محمد رضا يوسفي،حسن يوسفي كه برادر بزرگوار او است و خداد اسلوب و تني چند از ساير دوستان ديگر.از جمله خصايص او علاقه مندي ايشان به مطالعه بود بالاخص آثار شهيد مطهري را مطالعه مينمود.هنوز كتابهاي او در دسترس قرار دارد.ايشان قبل از آنكه به جبهه نيز مشرف شوند در پاك سازي دروني نظام اسلامي نيز مرارت ها كشيدند به طوري كه با  اشرار مربوط به خسرو قشقايي درگير بودند و در جبهه با دشمنان داخلي نيز در نبرد بود.همرزمان او در اين جبهه داخلي نيز برادران بزرگواري هستند كه هنوز نيز به حق ادامه دهنده راه خون رنگ آن شهيدند.بسيجيان دريا دل حاج حيدر زماني و محمود اسماعيلي و حاج مرتضي اتريش را مي گويم و ... .

    وجدان كاري و حضور به موقع در محل ماموريت كاري را اصالتي مي دانست كه هر كس بايد بدان بپردازد و هنگامي كه در جهاد سازندگي بوشكان مشغول به كار بودند هميشه توصيه ايشان چنين مطالبي بود.

    نگاهي به فعاليت هاي شهيد در بسيج و جهاد سازندگي:

    همه شهداء مجاهداني اند كه خداوند به آنان مأموريت داده است ، تا انسان را بسازند و اكنون اينان اين ياوران دين خميني كبير(ره) آمده اند تا ماموريت خود را به انجام برسانند و جزء اين نيست كه خداوند همه انسانها را براي همين هدف مقدس خلق كرده است.هدفي كه اسلام پايدار بماند و توحيد در سراسر عالم برافراشته گردد.همان شهيداني كه سال ها است كه خاك ايران اسلامي در انتظار قدوم مباركشان لحظه شماري مي كرد اكنون آن انتظار به سر آمد و آنان به پايداري به عهدشان نيز خون ها را جاري ساختند و امروز بر ماست كه بر پايداري بر عهدشان بيعت هاي خود را تازه كنيم اما اين بار با فرزند خميني كبير(ره)خامنه اي رهبر همان شهيداني را مي گيريم كه مصداق حديث امام موسي كاظم(ع) شدند.«رجل من اهل قم يدعو الناس الي الحق يجتمع معه قوم كزبر الحديد ...»«مردي از اهل قم مردم را به سوي حق فرا مي خواند و گروهي برگرد او جمع مي شوند كه مانند پاره هاي آهن سخت و استوارنند.»و خوشا به سعادت شهيد يوسفي كه چه نيك اين حديث غيبي را تفسير نمود.شهيد يوسفي در دوران عمر خود هميشه با بسيج مانوس بود به طوري كه در لحظه هاي بحراني انقلاب كه هنوز از لوث وجود منافقان پاك سازي نشده بود به كارهاي فرهنگي و امنيتي و اطلاعاتي مي پردازد. و آن گاه كه كشور عزيز اسلامي تا حدودي از اين عناصر خبيث پاك سازي مي شود او نيز جبهه خود را در منطقه سر پل زهاب مي بيند و به انديشه مقابله با تجاوز كاران به جبهه مذكور مي پيوندد.او با همرزمان خود محمد علي شفيعي،حسين صنوبري،عبدالحسين سقفي،حسن ملاكي،حسين علي نياكاني،مصطفي خواجه،محمد پاكيزه،حمزه زماني و ... به آن ديار مي شتابد تا به خيل لشكريان اسلام ملحق شود.اين اعزام در شهريور ماه سال 1360 اتفاق مي افتد.اين گروه قبل از اعزام در پادگاني به نام آب باريك به فرماندهي بسيجي عزيز زارع آموزش مي بيند و شهيد يوسفي در اين مرحله به عنوان نيروي پياده اعزام به جبهه مي گردد. او به مدت 3 ماه در آن منطقه عملياتي مشغول به خدمت مي گردد.چه روزها و شب ها كه گذشت و دامانش پذيراي آخرين نفس هاي مادي شهيداني از تبار ايران اسلامي بود.به خانه باز مي گردد  و مجدداً رحل اقامت در جبهه ديگري مي افكند.آنجا كه ستم كاران خانه خود عافيت خود را در پناه شمشير ساخته اند.آيا چاره اي جزءمهاجرت مجدد وجود دارد؟آنان ما را رها نخواهند كرد و به كمتر از گرفتن جانمان رضايت نخواهند داد و اگر امام حسين(ع) را رها مي كردند. ما را نيز رها مي كردند.امام از اين واقعيت بي خبرند كه شهادت قبله آمال همه كساني است كه مهدي(عج)را در نيافته اند.و مگر جزءاين است كه تنها جهاد است كه فرصت بروز و ظهور پرورش كمالات را مي دهد؟و دشمن سخت از اين واقعيت بي خبر.چرا كه جنگ را تنها در پناه آهن مي آزمايند نه در پناه الهي.آنان مرگ را پايان حيات مي داند و ما مرگ را آغاز حيات ديگر.و اين شكاف عقيده سخت امان دشمن را بريده است. آن شهيد تصميم مي گيرد كه دگر بار راهي ديار رزم گردد.او اينك در جهاد سازندگي بوشكان مشغول است يك روز قبل از اعزام به منزل مي آيد و فاصله جاده خاكي كلمه تا فارياب را با پاي پياده طي مي كند.از پدر و مادر تا اجازه ميدان بطلبد.در حالي وارد منزل مي شود كه مقداري كاكل كه محصول بي منت باران رحمت الهي است را در دست دارد.به تك تك اعضاي فاميل و غير فاميل سر مي زند و از آنها حلاليت مي طلبد.عازم ديار سراپا آتش و خون مي شود تا جاي خالي همرزم خود برادر جانباز بسيجي قاسم افراز را پر كند.هم او كه يك دستش را در راه اسلام و عباس وار به اسلام اهداء مي كند.هم او كه هم اكنون شهيد زنده اي است كه در جمع ما مردگان عالم افلاك به سر مي برد. برادر جانباز هر كجا هستي درود و سلام خدا بر تو باد.

    حسين شهبازي رزمنده ديگر دوران دفاع مقدس ادامه داستان را چنين تعريف مي كند:«ساعت شانزده مي باشد.دستور حركت به اهواز جهت شركت در عمليات بيت المقدس صادر مي شود.ما با تجهيزات لازم حركت كرديم و شب را مهمان هم وطنان اهوازي بوديم.حدود ساعت سي دقيقه بامداد همزمان با آغاز عمليات با شكوه بيت المقدس وارد خط شديم.خطّ حمله تقريباً در فاصله پانزده كيلومتري اهواز-خرمشهر بود.پس از چهار روز به رقابيه بر گشتيم تا مقدمات عملياتي ديگر در منطقه عملياتي فكه را فراهم كنيم.شهيد يوسفي با ما بود در ميان مسير صدايي جزء صداي آه و ناله سربازان اسلام را نمي شنيديم.صدايي كه از عمق وجود بسيجيان به گوش مي رسيدوصدايي كه تنها شايسته بنده اي است كه در مقابل مولايش در غل و زنجير نفس گرفتار است در آن جا فاصله ها از ميان برداشته شده و هيچ حائلي ميان خداوند و بندگان شايسته نبود.به مقر برگشتيم و طبق قرار ساعت سه و سي دقيقه بامداد صداي غرش توپ هاي خود خواب را از چشم كودكان شهرهاي مجاور ربود.حقير مسئوليت بلدوزرها و لودرهاي خط شكن در عمليات را عهده دار بودم.عمليات به يمن دست هاي پنهان رحمت الهي موفقيت آميز و تا ساعت شش صبح به عمق يازده كيلومتري پيش رفتيم .عمليات ادامه داشت تا آنكه صدها كيلومتر از خاك ميهن اسلامي را از لوث وجود دشمن پاك سازي كرديم.در اين اثنا شهيد يوسفي را مي ديدم كه سوار بر كوهي از آهن و با شجاعت و شهامت مثال زدني خود نزديك ترين ما به دشمنان خدا بود و مشغول سنگر سازي بود.آن سنگر ساز جواني كه تنها سنگر وجود خود را ايمان خود مي ديد و به شدت در تير رس دشمنان اسلام قرار داشت اما كه گويي حاله اي از نور وجود او را احاطه كرده است تا دشمنان كوردل چشم ظاهرشان نيز كور شود.تا ساعت 12 ظهر مشغول ساخت جاده بوديم كه بايد بوسيله آن لشكر جندالله را بر لشكر شيطان غالب سازيم.خاكريز هايي كه ما را از تيرس دشمنان مصون مي داشت سر بر آورد.وانت تداركات حامل غذا بود اما مگر شن هاي روان مي گذاشت تا لقمه اي گلويمان فرو رود.هر لقمه اي كه مي گرفتيم خورشت آن را ماسه هاي بيابان تشكيل مي دادند و تا به دهان مي رسيد مملو از خاكريزهاي كنده شده از زمين بود.شهيد يوسفي به جمع ما مي پيوندد اما خير او هنوز چند قدم مانده به آنكه بيايد.مواجه با آتش خمپاره دشمن مي شود و از ناحيه شكم و سر به شدت آسيب مي بيند.و به لقاءالله مي پيوندد.»اكنون اين مائيم كه بايد او را در يابيم هم او كه بر گرده آن غول آهنين تكيه مي زد تا مانع حجاب ما و دشمن شود.حجابي كه اگر در ميان نبود در تركش هاي شيطان ما را از پاي در مي آورد و فرصت آن را نمي يافتيم دشمن را به تسليم بكشانيم.چرا كه دشمن در آن صورت تا بي نهايت ديار مملكت رسوخ مي كرد و ظلمت را بار ديگر بر ما ارزاني مي داشت.اما حيات بر شاخ و برگ شهيد يوسفي كه بر ريختن خون او تراوش يافت بر همه ملت حيات واقعي داد اكنون بر توست كه منزلت آن مردان آسماني را درك كني و خود را مقيد بداني كه مبادا با فراموشي ياد و نام شهداء طعمه شيطان شويد و از منزلت واقعي باز ماني. در اين صورت از بيعت با موعود غائب نيز خواهي ماند و به دام سنگين دنيا خواهي افتاد اما مي دانم كه تو نيز رسم هميشگي تاريخ را خواهي شكست و بر بيعت نخستين خويش كه با امام شهداء بسته اي هم چنان پايدار خواهي ماند.

     

     

    چگونگي تشييع جنازه و حضور مردم در مراسم ختم و گفته هاي پدر و مادر بعد از شنيدن خبر فرزندانش و در طول مراسم تشييع و تدفين و ختم شهادت:

    حسن يوسفي برادر شهيد يوسفي مي گويد در مرحله آخر كه شهيد از طرف جهاد سازندگي عازم جبهه جنگ گرديد خودم شخصاً بعد از ظهري بود كه آمده بودم در خيابان سبزي جهت شام تهيه نمايم چون آن زمان در كلاس سوم دبيرستان به تحصيل مشغول بودم ديدم كه كاميوني در حال عبور از خيابان است.يكباره نگاهم به داخل كاميون افتاد ديدم حسين در آن است راننده كاميون چند متري جلوتر توقف كرد و من خدمت ايشان رفته گفتم هر چند منزلي در شأن و لياقت شما باشد ندارم ولي مي توانيد به بزرگواري خودتان امشب پيش ما باشيد.حسين نگاهي به من كرد و گفت:اي برادر وقت تنگ است و بايد برويم گفتم كجا مي روي گفت يكي از دوستان به نام آقاي افراز دستش در جبهه قطع گرديده و مي خواهم بروم جاي او.يادم مي آيد كه براي آخرين بار صورت مرا بوسيد و نگاهش نه مثل نگاه هاي قبل بود در دلم گذشت كه اين آخرين ديدار است. افراز از ناحيه دست مجروح و دستش قطع شده بود.حسين شهبازي مدير كل بنياد مسكن اين قسمت را جزء به جزء به ياد مي آورد و مي گويد:يك روز حدود ساعت 16 دستور حركت به سمت اهواز جهت شركت در عمليات بيت المقدس كه قرار بود شب آغاز شود صادر شد.با تجهيزات لازم حركت كرده و شب را در اهواز مانديم.حدود ساعت 30 دقيقه بامداد همزمان با آغاز عمليات بيت المقدس وارد خط شديم خط 15 كيلومتري جاده اهواز خرمشهر بود پس از چهار روز به رقابيه برگشتيم تا مقدمات ديگر در منطقه فكه را فراهم كنيم.

    در ميانه مسير جز معنويت و صداي راز و نياز چيزي نمي شنيديم.حدود ساعت 12 شب با دو نفر از دوستان براي شناسايي موقعيت منطقه عملياتي به طرف خط مقدم رفتيم.در كنار سنگرها كه عبور مي كرديم صداي راز و نياز و دعاي شبانه بچه ها بسيار دل نواز و شنيدني بود.آن جا فاصله با خدا خيلي كوتاه به نظر مي رسيد.به مقر برگشتيم و طبق قرار ساعت 30/3 بامداد با غرش توپ ها و آتش تهيه،حمله به دشمن شروع شد.حقير مسئوليت بولدوزرها و لودرهاي خط شكن در عمليات را برعهده داشتيم عمليات موفق آميز بود و تا ساعت 6 صبح تا عمق 11 كيلومتري پيشروي كرده و صدها كيلومتر مربع از خاك ميهن اسلامي از لوث وجود دشمن پاكسازي كرديم.شهيد يوسفي كه جواني بسيار با اخلاق و مؤمن و شجاع بود در عمليات شبانه براي ايجاد خاكريز و ساخت سنگر در فاصله هاي بسيار نزديك به دشمن از جرأت و شهامت بالايي برخوردار بود.در عمليات ذكر شده رانندگي لودر به عهده داشت حدود ساعت 12 ظهر مشغول ساخت جاده دسترسي به خط مقدم بوديم كه وانت تداركات آمد بچه ها از فرط گرسنگي خسته شده بودند.در آن جا شن هاي روان زياد بود و بخشي از لقمه غذا را ماسه تشكيل مي داد.شهيد يوسفي (ره) به محض اين كه از لودر پياده گرديد و در كنار دوستان ايستاد.چون بنده در فاصله 100 متري آن ها در كنار گريدري كه مشغول به كار بود ايستاده بودم.منطقه زير آتش توپ و خمپاره دشمن بود ناگهان خمپاره اي به جمع همرزمان افتاد و خون از آنان جاري شد.

     

    پاي صحبت مادر و خواهر شهيد:

    از مادر شهيد پرسيديم خاطره اي از فرزند شهيدتان بگوييد؟او در جواب مي گويد:«بهتر است به جاي خاطره يك واقعيتي عيني را مطرح كنم،يك بار فرزندم را ديدم كه هرگز در خواب نيز نبود.در همين عالم ماده بود و در ايام حج بود در منزل دراز كشيده بودم،ناگهان او را با لباس احرام كنار سرم ديدم.تا خواستم بلند شوم ناپديد شد.»

    خواهر بزرگ شهيد نيز چنين نقل مي كند:«در سال 1381 پدر و مادرم به كربلا مشرف شده بودند خواب ديدم پيكان سبز رنگي در حياط توقف كرد،حسين از آن پياده شد.به منزل آمد و در پذيرايي اتاق نشست.او يك كيف دستي با خود داشت از او سئوال كردم كجا بودي كه بعد از گذر20 سال اينك به منزل خود بازمي گردي؟گفت:مأموريت بودم و چون مرخصي نداشتم نتوانستم بيايم،يك بار هم سر به خانه زدم ولي پدر و مادر نبودند و حال كه از كربلا بازگشته اند سري به آن ها بزنم.مادرم از جاي برخاست و رفت تا براي برادرم مهر و جانماز تبرك شده كربلا بياورد،جانماز و مهر را جلوي او گذاشت.برادرم از پذيرش آن امتناع كرد و گفت:من خود جايم آن جاست و همان جايي كه اين سوغات ها را آورده اي من نيز از همان جا آمده ام.به كيفش نگاه كردم ديدم پر از لباس است.خواستم لباس ها را از كيف در آورم،او گفت:براي بچه ها آورده ام.گفتم ديگر چه مي كني:گفت آمده بودم عروسي كنم ولي وقت ندارم و بايد هرچه زودتر برگردم.»

     

    همسرِ برادر شهيد:

    در سال 1380 خواب حسين را ديده است.مي گويد:جشن بزرگي در بسيج فارياب برگزار بود.شهيد آمد در كنارم نشست.گفتم:كجايي؟چه كار مي كني؟سري به ما نمي زني.گفت:سراغ همه شما را مي گيرم.از اوضاعتان هم مطلع ام.چون هر هفته مي آيم.بعد پرسيد:اوضاع و احوال خانواده و فرزندان چه طور است؟گفتم:دختري دارم به نام مهرنوش و دو پسر به نام محمد و علي.گفت:به به!اسم پسرهايت خيلي قشنگ است!ولي چرا اسم دخترت را فاطمه نگذاشتي؟بايد بروي و اسم او را عوض كني.بسته اي كاغذ هم زير بغل داشت.گفتم:اين ها براي چيست؟گفت:مشغول نوشتن مقاله هستم!نمي دانم منظورش چه بود.

     

    محمد يوسف يوسفي مي گويد:

    كمي بعد از شهادتش كه هنوز ناراحت بوديم در حياط روي تخت خوابيده بودم.بالاي سرم آمد دستش را به حالت شوخي روي صورتم گذاشت و با لهجه كازروني از من خواست بلند شوم و ناراحت نباشم.صورتش را نگاه كردم ديدم هاله اي از نور آن را فرا گرفته است.شلوارش كوتاه شده بود مثل نظامي ها و لباسش هم منقش به تصوير «مرمي» و «فشنگ» بود به طوري كه فكر مي كردم گلوله به آن آويزان نموده اند اما به حرف و حديث نرسيديم و بيدار شدم.«»

    شنبه فرهادي كه الان پيرمردي 100 ساله است مي گويد شبي همه شهداء محل را در خواب ديده از جمله حسين يوسفي كه همه پابرهنه هستند.مي گويد چرا كفش نداريد؟مي گويد اين جا نيازي به كفش نيست.بعد نگاه مي كند مي بيند تمام محوطه زير پاي آن ها از فرش هاي خوب پوشيده شده است. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار فاریاب
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید