مشخصات شهید

شهید جلیل برازجانی

198
نام جليل
نام خانوادگی برازجاني
نام پدر علي
تاربخ تولد 1334/06/04
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1359/08/20
محل شهادت آبادان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات پنجم ابتدايي
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    چهار روز از شهريور ماه سال سي و چهار هجري خوشيدي گذشته بود كه پسري سالم ، زيبا و نوراني ، گريه ي زادن آغاز كرد؛ تا شادي و سرور خانواده را به ارمغان آورده وجودش شمعي فروزان شد تا پدر و مادر به زندگي خود اميدوارتر گردند : « تولد اولين پسر خانواده ، براي من و پدرش خيلي خوشحال كننده بود . اقوام و خويشان نيز از اين بابت خوشحال بودند و هدايايي به ميمنت قدوم مباركش اهدا كردند . پدر بزرگش نيزگوسفندي قرباني كرد . »

    به سبب هوش و نبوغ سرشاري كه خداوند از همان ابتداي كودكي در وجودش به وديعه گذاشته بود ، الفباي راستي و درستي را در خانواده فرا گرفت . پدر ، به سبب بزرگواري و هيبتي كه در چهره اش موج مي زد او را « جليل » نام نهاد .

    وي ، سنين كودكي خود را در مكتب پدر و مادري گذراند كه در كنار كشاورزي به عنوان مربي قرآن ، بسياري از دانش آموختگان مكتب قرآني را با كتاب وحي آشنا مي ساختند . مرحله ي اول تعليمات عمومي را در دبستان كاووسي مزارعي ( طالقاني ) آغاز كرد . چون استعدادش با تعليمات قرآني آميخته شده بود ، به راحتي توانست پايه هاي تحصيلي اين دوره را پشت سر گذارد و اين مرحله را در سال تحصيلي 48 ـ 47 با موفقيت به پايان برد . عدم دسترسي به مراحل ديگر تحصيلي در روستا و بضاعت كم خانواده ، وي را به كمك و ياري پدر و تأمين مخارج خانواده وا داشت و حدود پنج سال از سنين گران بهاي نوجواني خود را در اين راه مقدس طي كرد و سختي و فراز و نشيب زندگي را تجربه نمود .

    سال پنجاه و سه شمسي به خدمت سربازي اعزام شد و پس از دوره ي آموزشي به تيپ 55 هوا برد شيراز منتقل گرديد و توانست با تلاش فراوان و چشم گير خود ، گواهينامه ي دوره ي چتر بازي را اخذ كند . پس از دو سال خدمت پر بار نظامي ، به آغوش خانواده برگشت .

    از آن جا كه او ، پشتوانه اي مؤثر ، جهت تأمين معاش خانواده به شمار مي رفت ، تصميم گرفت آغازين ، سالهاي جواني را در كشور عربي كويت سپري كند : « چند ماهي از اتمام سربازي او مي گذشت . جوشكاري را خوب بلد بود چند جايي كار مي كرد صبح يكي از روزها مرا صدا زد و گفت : « مادر جان !‌ تصميم گرفتم به كويت بروم و كار كنم شنيده ام آنجا ، وضعيت كار و كار گري خيلي خوب است . »‌ گفتم : « عزيزم ، تو هم مثل بقيه ي بچه ها همين جا كار كن . آنها روزي سه ، چهار تومان دست مزد مي گيرند . با نرمي و ملايمت جواب داد : « ولي وضعيت كاري و مادي آن جا بهتر است و تو بايد راضي بشوي . » با اين حال موفق شد به كويت برود . »

    جليل ، همه ي سعي و تلاشش بر اين بود كه والدين از او راضي باشند و او بتواند با آرامش به اعضاء خانواده ، كمك كند . در نامه اي كه از كويت براي مادر مي فرستد ، خواسته هاي خويش را اين گونه بيان مي دارد : « … مادر جان ! با مشكلاتي كه من داشتم ، نتوانستم ادامه ي تحصيل دهم ، بگذاريد برادرانم درسشان را بخوانند ، هزينه هاي تحصيلي آنان را خودم متقبل مي شوم … »

    پس از يك سال و نيم ، حضور تلاشگرانه اي كه در كشور كويت داشت ، نداي پيروزي انقلاب اسلامي ايران در تمامي كشورهاي دنيا طنين انداز شد . و او تصميم گرفت شادماني و سرور خود را در كنار هم وطنان  انقلابي بگذراند ؛ لذا به كشور خود عزيمت كرد.

    پس از مدت كوتاهي بار ديگر به كويت سفر كرد و در بهار سال پنجاه و نه به وطن بازگشت . آن روزها ، درگيري هايي در كردستان و برخي مناطق كشور صورت گرفته بود كه نيروهاي مردمي در آمادگي به سر مي بردند خود جوش به تشكيل نيروهاي محلي مبادرت  مي ورزيدند . جليل ، يكي از نيروهاي فعالي بود كه به كمك ديگر انقلابيون زادگاهش ، گروههاي انقلابي تشكيل دادند. وي كه در فنون نظامي تبحّر خاصي داشت به نيروها آموزش مي داد .

    وجاهت ، تلاش و بزرگواري جليل ، پدر و مادر را بر آن داشت تا دستي برايش بالا بزنند و مراسم ازدواجي تدارك ببينند . به وي پيشنهاد مي دهند كه از دختر عمويش كه در اصفهان اقامت داشت خواستگاري كند وي نيز جواب مثبت مي دهد و در مدت كوتاهي در شهريور ماه ازدواج مي كند .

    با همه ي عشق و علاقه اي كه به زندگي و همسر خود داشت ، با شروع جنگ تحميلي در سي و يكم شهريور ماه سال پنجاه و نه به تقويت نيروها و جديت در آموزش نظامي همت گماشت . هنگامي كه نداي امام را در دفاع از ميهن اسلامي شنيد خود را آماده رزم با دشمن بعثي كرد .

    وي عاشقانه ، پاي در راهي مقدش نهاد و با اين كه تازه داماد بود ، دين خود را مقدم شمرد و به همراه بيست و يك نفر از هم شهريان خود در ميان بدرقه ي انبوهي از مردم به بوشهر اعزام گرديد .

    بيست و يكم مهرماه سال پنجاه و نه ، پس از آن كه هجده روز از ازدواج او گذشته بود به جبهه ي نبرد با دشمن راهي شد و به سبب لياقت و شايستگي كه در وجودش بود ، سرپرستي گروه اعزامي را عهده دار شد .

    تاريخ بسيتم آبان ماه ، يكي دو ساعت از ظهر ، گذشته بود . سوار كاميون نظامي مي شوند : « جليل ، امرالله ، علي اصلاح طلب ، حبيب شبانكاره ، صادقي فر و فقيه حسيني كنار هم نشستند . ماشين به طرف بهمن شير در خط مقدم حركت كرد . بچه ها هم آماده بودند . همين كه روي جاده رسيديم . در ديد مستقيم دشمن قرار گرفتيم و خمپاره اي به ماشين اصابت كرد جليل همان لحظه به وصال دوست نايل شد . امراله دهداري هنوز نفس مي كشيد ولي روح او هم به دنبال يار خود پرواز كرد . آقاي اصلاح طلب از ناحيه ي پا به شدت مجروح شد و صادقي فرد از دهقايد و فقيه حسيني از خورموج نيز به شهادت رسيدند . » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    به گفته ي برادرش « عابد » : « پس از پدر و مادر ، يكي از حاميان و پيشوانه هاي اعضاء خانواده محسوب مي شد . از كويت براي ما لوازم التحرير و لباس مي فرستاد تا با دل خوشي و آرامش ، بتوانم درسمان را بخوانيم . »

    برادرش ناصر مي گويد : « در راهنمايي خيام درس مي خواندم . برادرم و چند تن از نيروهاي فعال انقلابي در وحدتيه گروههايي تشكيل داده بودند . از بوشهر ، اسلحه مي آوردند و آموزش مي دادند . در مدت دو ، سه ماه ، هر روز صبح زود مرا از خواب بيدار مي كرد و پس از اقامه ي نماز همراه با نيروهاي بسيجي به كوه هاي اطراف محل مي رفتيم و برادرم آنها را آموزش مي داد . اجراي رزم هاي شبانه كه من براي اولين بار از وي مي شنيدم ، حال و هوايي خاص به نيروها مي بخشيد . »

    آقاي مزارع زاده مي گويد : « جليل ، انساني سلحشور و دلير بود . تا به حال ، ميدان نبرد و مشكلات آن را لمس نكرده بوديم . او نمي خواست روحيه ي بچه ها بشكند . به همين خاطر ، هر وقت مواد غذايي نبود و بچه ها گرسنه مي شدند ، سعي مي كرد به هر طريق غذايي پيدا كند ، آن هم از طريق ثمر نخل ها . گاهي مي شد كه تا دو روز غذا نداشتيم . »

    از جليل وان چهره ي جاويد خندانش بگو

    دشمن از آن جان فشاني ، گشته حيران ياد باد ادامه مطلب
    پدرش از همان روزها خاطره اي دارد : « فصل تابستان روبه اتمام بود و داشتم در حياط منزل ، خرماهاي باغمان را كه برداشت كرده بوديم بسته بندي مي كرديم . من هم كاتن خرمايي در دست داشتم . سايه اي روي سرم افتاد . نگاهي كردم ، ديدم جليل است و كيفي هم در دست دارد . كجا ؟ خير باشد . گفت : « پدر جان ! مي خواهم به جبهه بروم مگر نشنيده اي كه امام فرموده : هر كس كوله پشتي خود را بردارد و آماده ي رزم شود ، من نيز مي خواهم به نداي امام لبيك گويم . بلند شدم و گفتم : « پسرم ، مگر چند روز از ازدواج تو گذشته . تو تازه دامادي . در ضمن ، مگر امشب ، شام دعوت دايي مصطفي نيستيم ، دايي ناراحت مي شود . چهره اش كمي تغيير كرد و گفت : « ولي اجابت نكردن دعوت امام ناراحتي دارد نه دعوت دايي مصطفي . »  وقتي تصميم آگاهانه و مصرانه ي وي را ديدم . گفتم خداوند پشت و پناهت . »

    حاج حسن مزارع زاده . بيان مي دارد : « همه ي مردم سر پل جمع شده بودند . ما گروهي بيست و دو نفره ، آماده اعزام به بوشهر بوديم . پس از بدرقه ي مردم به بوشهر رفتيم و مدت هشت روز آن جا ، آموزش نظامي مي ديديم . چند شب قبل از اعزام به جبهه به جليل گفتم : تو تازه داماد هستي . حداقل براي خداحافظي هم كه شده سري به همسرت بزن . ابتدا قبول نكرد ولي با اصرار من ، يكي از شب ها به خانه رفت و فرداي همان شب به ما ملحق شد . پس از هشت روز ، به مقصد آبادان رهسپار شديم . »

    جانباز ، علي اصلاح طلب كه در اين صحنه ي خونين ، يك پايش را تقديم به اسلام و ميهن كرده ، مي گويد : « اوايل جنگ بود . به همراه عده اي از برادران همشهري ، به جبهه اعزام شديم . ابتدا در اهواز مستقر شديم ؛ سپس ما را به بندر امام خميني (ره) و از آن جا به جبهه ي ذوالفقاري بردند . از جمع تا غروب جلسه ي سخنراني و توجيهي براي ما گذاشته بودند . بعد از ظهر نيز ما را بر ماشين بزرگ سوار كردند و به طرف خط مقدم روانه شديم . تعدادمان زياد بود و به زحمت در ماشين جاي مي گرفتيم .

    حدود ساعت سه يا چهار بعد از ظهر بود كه ماشين ما را زير آتش  شديد توپ و خمپاره قرار دادند . احتمالاً نيروهاي ستون پنجم ، به دشمن بعثي خبر داده بودند . ماشين ما بدون توجه به آتش شديد به حركت خود ادامه داد . ناگهان مورد اصابت خمپاره قرار گرفت . من و شهيدان « دهداري و برازجاني » كنار يكديگر نشسته بوديم . يادم مي آيد كه پاهايم از ماشين ، آويزان شده بود . وقتي ماشين ، مورد مورد اصابت قرار گرفت ، از بالاي ماشين به پايين پرت شديم . شهيد برازجاني ، در دم جان به جان آفرين تسليم كرد ولي دهداري ، از ناحيه ي پا مجروح گرديد و مي توانست به زحمت راه برود ، چون آمبولانس ، دير رسيده بود و چند ساعتي در اعزام ايشان به پشت جبهه تعلل ايجاد شده بود ، او نيز به خيل شهدا پيوست . »

    پدر ، شب شهادت فرزند در عالم خواب مي بيند كه هواپيمايي سياه رنگ روي حياطشان در پرواز است . پس از چند دقيقه در حياط منزلش فرود مي آيد و از خواب مي پريد : « از خواب كه پريدم ، خوابم را براي مادر جليل تعريف كردم كه صبح زود به باغتان رفتم . حال عجيبي به من دست داده بود . به دوستم گفتم : اصلاً امروز توان كار را ندارم . از او خداحافظي كردم و به طرف منزل حركت كردم . نزديكي هاي منزل ،كه رسيدم ، ديدم جمعيتي زياد تجمع كردند و همه ناراحت بودند . پرسيدم چه اتفاقي افتاده ؟ ناگهان همسر جليل را ديدم كه اشك ريزان به طرفم مي آيد ؛ دست در گردنم انداخت و گفت : عمو جان ! جليل شهيد شد . » نمي دانستم چه كنم ؟ سرم را رو به آسمان كردم و خدا را سپاس گفتم . پس از چند دقيقه ، راهي برازجان شديم . پيكر مطهرش را كه ديدم روحيه ام را از دست دادم . حالم دگرگون شد و نتوانستم در دفن آن پيكر عزيز و پاك شركت كنم ؛ اما پس از آن ، خداوند بزرگ به من قوتي بخشيد و مردم خوب زادگاهم نيز مرا تنها نگذاشتند .  مادر و همسر آن شهيد بزرگوار ، بر بالين مطهر وي حاضر شدند و با پيكر پاكش وداع كردند . همسرش ، پس از چند سالي كوتاه ، ديدار يار غايب را تحمل نكرد و به سويش پر كشيد .

    حاج علي برازجاني ، پس از شهادت فرزند برومند خود ، چندين بارها او را در جواب ديده و به روح او متوسل شده است : « دندان درد بسيار شديدي داشتم . به دكتر مراجعه كرده بودم ،  خيلي اذيت مي شدم . به روح فرزندم متوسل شدم . شب او را در عالم خاب ديدم كه همراه با دوستانش به ديدنم آمدند . جلوي آنها بلند شدم و تعارف كردم كه بنشينيد . گفتند : « ما ، مآموريم شما را شفا دهيم ناگهان از خواب پريدم و احساس درد نداشتم و ديگر دندان درد نگرفتم . بار ديگري در خواب ديدم كه در گلزار شهداي وحدتيه ايستاده ام . رو به طرف قبر شهدا كردم . ديدم همگي بيرون از قبر هستند ! تعجب كرده بودم . همگي گفتند : « از بس افراد نادرست نزد ما دفن كرده اند ، نمي توانيم اينجا بمانيم .

    مي خواهيم به كربلا برويم . »

    چندين شب قبل از شهادت جليل ،   خانم « بيگم بحريني » خواهر شهيد « جعفر بحريني » در عالم خواب ديده بود كه تعدادي زنان محله كنار دره ،  در حال شستن ظرف ها بودند :  ناگهان ديدم از سمت غرب ، هواپيمايي جنگنده به طرف شهر در پرواز است . يك راست به طرف منزل حاج علي برازجاني رفت و دو تير به آن جا شليك كرد . بلند شدم و سريع به طرف منزل برادرم حركت كردم وقتي رسيدم ديدم حضرا امام در اتاق نشسته . پدر مرحوم عباس بحريني و والدين شهيد برازجاني نيز آن جا بودند . پدر ، كاغذي به امام داد و گفت : « اشعاري در اين مرقوم فرماييد » امام كاغذ را گرفتند و نوشتند . پدرم آن را گرفت و در جيبش گذاشت . شخصي آن جا نشسته بود كه من او را نمي شناختم . او هم يك بسته ي بيست هزار توماني به مادر شهيد برازجاني داد . از خواب پريدم و خوابم را براي برادرم حسين ، تعريف كردم . او گفت : « فعلاً چيزي نگو » من هم نگفتم تا اين كه خبر شهادت جليل را آوردند . هنوز پدر و مادرش نمي دانستند . خواب را براي مادر شهيد  تعريف كردم . مادرش گفت : « ان شاء الله پسرم سر صدام را مي آورد . » پس از آن ، آنان هم خبر شهادت آن شهيد بزرگوار را شنيدند . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید