مشخصات شهید

شهید اسماعیل افروز

221
نام اسماعيل
نام خانوادگی افروز
نام پدر محمد علي
تاربخ تولد 1348/02/23
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1364/05/17
محل شهادت هورالعظيم
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن روستاي جائينك
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد اسماعيل افروز داراي شخصيتي بود كه بيان قلم ما در اوصاف ايشان قاصر گشته و تفكرمان باز مي ايستد زيرا اگر ما به عمق عقيده خستگي ناپذير شهيد معظم نگاهي داشته باشيم از افكار اسلامي اين شهيد بهره مند و به فيض سعادت نايل آييم . شهيد اسماعيل افروز در سال 1348 در روستاي جائينك در خانواده متديّن و متعهد و پرورش دهنده راهيان كربلا و بر روي دامن مادري تربيت مي شد كه برادر شهيد بزرگوارش ، ابراهيم ، تربيت شده بود آري ، مادر ! شما راهيان طريق نور و مسافران كربلا تربيت مي كنيد .آفرين به اين مادري كه بر روي دامنش چنين فرزندي برومند و با رشادتي و گلهاي سبز پيروزي تربيت مي كند .

    شهيد تحصيلات ابتدائي خود را در مدرسه شهيد رجائي جائينك همراه با برخورد اسلامي با موفقيّت به پايان رساند و وارد مدرسه راهنمائي رئيسعلي دلواري شد و همچنين در مدرسه راهنمايي شهيد منصوري جائينك جهت تحصيل ادامه داد در همان سال تحصيلي چنان عشق و رشادت در چهره اش گويا و نمودار بود كه ميبايست درس عشق به شهادت در بسيج بياموزد بيشتر اوقات وقت خود را در بسيج و پايگاه مي گذراند . شهيد با فعاليّتي چشم گير و كم نظير خود همچون برادر بزرگوار و دلاورش آرام نداشت و وجود خود را در كنار برادران خدا جو در جبهه كربلا جستجو مي كرد او براي چندمين بار در عملياتهاي مختلف از جمله عمليات والفجر 1 و 2 و در عمليات خيبر كه همرزم شهيد ابراهيم موسائي بود با نامهاي يازهرا(س) يا مهدي (عج) يا حسين (ع) و الله اكبر كه بر زبان خود داشت زمزمه مي كرد . در عمليات خيبر كه در ناحيه كف دست وي تركش آرپيچي اصابت كرد پس از چند مداوا به آغوش گرم خانواده اش بازگشت شهيد اسماعيل افروز به مدت شش ماه در سپاه پاسداران به صورت گروه ويژه فعاليت چشم گير و خستگي ناپذير داشت و هميشه به خط سرخ شهادت مي نگريست و هر روز زمزمه ذكر خدا و تلاوت قرآن اشكهاي شب زنده داري رزمندگان اسلام او را راحت نمي گذاشت و جهت پيوستن به رزمندگان اسلام در ضمن اينكه سالگرد برادر بزرگوارش شهيد ابراهيم افروز به پايان نرسيده عازم جبهه شد و در عمليات قدس 5 شركت و با رشادت تمام با لباس خونين به خيل شهداء و برادرش پيوست . ادامه مطلب
    با سلام و درود به امام (عج) و نايب عزيزش امام خميني و سلام فراوان بر محفل رزمندگان كه محتوي قرآن و دعا و مناجات سحرها است و درود و سلام بر روان پاك و مطهر بدن سرخ شهدا و سلام بر پدر و مادرم و مادر عصر كربلاي حسين و سلام بر برادران و خواهران زينبوار كربلا ، من پاسدار كوچك اسلام اسماعيل افروز قبلاً وصيتنامه اي از خود باقي گذاشتم و اما چند كلمه اي مجدداً يادآوري مي نمايم اگر چنانچه مانند عزيزان ديگر چندين بار عازم جبهه شدم و اينبار عازم هستم اين بار  وضعيت ديگري گويا در نظرم مجسم است اين بار اسلحه خونين برادر شهيدم ابراهيم افروز ماندن حتي براي ساعتي هم مرا راحت نميگذارد و شايد مرا شتابان بطرف مخاطب اسلحه اي خونين خود قرار داده تا گرفتن اسلحه بخون غلطيده برادر شهيدم را در جبهه خيلي بهتر و راحتر از پشت جبهه كه الحمدلله از همه آسايش برخوردار هستم ترجيح ميدهم و اي پدر و مادرم ! زماني اسلحه برادرم كه فقط بخاطر احكام قرآن و اسلام است به زمين مي گذارم كه در خون غلطيده شوم ولي در صورت لياقت و سعادت اگر نصيبم گرديد ،  اسلحه به دست شما ميافتد و اميدوارم كه با صبر و شجاعت خود اسلحه را نگهداريد و در عوض صرف كردن وقت خود جهت گريه و عزاداري براي برادرم و من ، وقت خود را جهت تربيت برادر ديگر صرف نمائيد الان زمان حسين (ع) است اگر انتظار داريد كه فردا در روي حسين (ع) و فاطمه (س) سربزير نباشيد الان خم به ابرو نياوريد و آن چنان مادر كربلا باشيد كه وقتي سرفرزندش را به او دادند گفت چيزي را كه در راه خدا داده ام پس نمي گيرم .

    ( ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين )

    بار پروردگارا بما صبر و استقامت در پيشرفت اسلام به همه ما عطا بفرما و ما را بر قوم كافرين پيروز بگردان .

    امروز 3/8/61 مي باشد و ماه مبارك نيز ماه محرم ، ماه پيروزي خون بر شمشير كه حسين با هفتاد و دو تن از باوفاترين و شجاع ترين يارانش در مقابل كافرين و مشركين و يزيد لعنتي ايستاد و همواره با دادن تمام اهل بيت و پذيرفتن تمام بلاهاي رنگارنگ بر خود و بر زن و اطفال در آن روز عاشوار اسلام را ياري و اسلام را بر همه اين مشكلات مقدم و عزيزتر دانست و همچنان به ما چگونه زيستن و چگونه مُردن را آموخت اما ما نيزدر زمان خود همچنين رهبري حسين وار داريم كه در برابر اين همه ظلم و ستم راضي به بيعت و صلح نيست و ما اگر در زمان حسين (ع) نبوديم كه به نداي هل من ناصر ينصرني او لبيك گوئيم ولي خدايا شكر كه اين نعمت عظيم و والا مقام مدظله العالي امام خميني با دلي سرشار از عشق به الله و شهادت و راهنمايي حسين گونه او از دين مبين اسلام با اسلحه خونين خود دفاع مي كنيم و بايد آنقدر دفاع كرد و خون در اسلام داد تا سيل خروشاني شود و صدام و يارانش در درياي خون غرق شوند و آنقدر در خون شنا كنيم تا به ساحل نجات برسيم .

     

    برادر شما اسماعيل افروز

      ادامه مطلب
    مصاحبه با خانواده  شهيد اسماعيل افروز

     

    1ـ چه كسي نام او را انتخاب كرد و انگيزه او از اين انتخاب چه بود ؟ مادر ، چون برادر اولش ابراهيم بود اسم او را هم گذاشتند ( اسماعيل )

    2ـ آيا در دوره ابتدايي مردود و يا ترك تحصيل نموده و علت آن چه بوده است ؟ بله . اعزام به جبهه

    3ـ ميزان علاقه و ديدگاه شهيد نسبت به امام خميني و ولايت فقيه را بيان كنيد ؟ امام را دوست داشت و به امام و ولايت فقيه اعتقاد خاصي داشت .

    4ـ در خصوص ارادت و معرفت و محبت شهيد به اهل بيت و توسل وي به ائمه اطهار توضيح دهيد ؟ به اهل بيت ارادت خاصي داشت و شركت در دعاهاي كميل و توسل و غيره …

    5ـ اولين بار در چه سني و چگونه به جبهه رفت ؟ در 14 سالگي و تشويق دوستان بسيجي و پيام امام (خميني (ره) )

    6ـ چگونه و توسط چه كسي از شهادت فرزندتان با خبر شديد ؟ توسط يكي از آشنايان

    7ـ آيا شهيد  تشييع جنازه شده است ؟ تاريخ و محل دفن و نام گلزار او را بيان كنيد ؟ بله ، در تاريخ مرداد 64 در بهشت محمد جائينك

    8 ـ از خصوصيات اخلاقي و صفات بارز ايشان براي ما توضيح دهيد ؟ آرام و صبور بود و صبري كه ايشان داشت هنوز مشاهده نكرده ايم . ادامه مطلب
     

    خاطره شهيد اسماعيل افروز

     

     

    اين خاطره از عملياتي وسيع و گسترده در حوالي حورالهويزه مي باشد كه پس از ريختن آتش سنگين بر سر دشمن ، متأسفانه ما در خاكريزهاي طراحي شده عراقي گرفتار شديم . در آن موقعيت سخت ، شهيد افروز را ديده و گفتم آقاي افروز دشمن خاكريز را خالي كرده و ما احتمالاً اسير يا شهيد شويم . ايشان با شهامت به جلو پيشروي كرد و چيزي نگذشته بود كه در دام تيربار دشمن گرفتار شد . بعد از چند دقيقه اينجانب مجروح شدم و به بيمارستان انتقال يافتم . پس از چند روز كه حالم بهبود يافت ، به خود گفتم حتماً برادر افروز به فيض شهادت رسيده است و ديگر او را نخواهم ديد دوست نداشتم به مرخصي برگردم زيرا نمي دانستم چگونه خبر شهادت او را به خانواده اش برسانم . غرق در همين افكار بودم كه يك بسيجي با دسته اي گل در كنار تختم آمد و مرا بوسيد . بله اسماعيل افروز بود و از ديدن او هم خوشحال شدم و هم متعجّب . جالب اينكه برادر افروز خبر مجروح شدن مرا به خانواده ام رسانيد. بود ولي عاقبت او به آرزويش يعني شهادت رسيد و بنده از كسب مقام والاي شهادت ناكام ماندم و تاكنون اين بار شرمندگي را به دوش مي كشم . آري ، خداوند توفيق نوشيدن اين شربت مقدس را به همه نخواهد داد .[1]

     

    ( روحشان شاد و يادشان جاويد باد )

     

    فضايل اخلاقي

     

     

    شهيد افروز يكي از جوانان شجاع و با شهامت اين منطقه به حساب مي آيد . برادر محمد نامي يكي از همرزمانش كه از قافله ي شهداء عقب مانده است درباره وي چنين مي گويد : شهيد افروز هميشه جلوتر از رزمندگان ديگر به قلب لشكر دشمنان مي زد . بيشتر فعاليت شهيد افروز بر روي قايق هاي موتوري بود ، چون فردي شجاع و دلير بود فرمانده بيشتر مأموريت ها را به او واگذار مي كرد .

    شهيد افروز روحيه سرشار از عشق و شور و ايثار داشت و در راه دفاع از آرمانهاي ديني و انقلابي تا پاي جان ايستادگي مي نمود دلاوري و بي باكي وي رزمندگان ديگر را به مبارزه تشويق مي نمود . اُنس و علاقه ي وي به شهادت و پاكي و اخلاص از همان اوايل در چهره ي وي مشهود بود فقير نوازي و علاقه ي خاص به صله رحم و پاكي و صداقت او تا هنوز بر سرزبان مادرش مي باشد بي ريايي و معصوميت وي بود كه او را تا سحر بيدار نگه مي داشت و اين بيداري بود كه او را به وصال حق رساند.

    عاشقانه زيست و معصومانه جان خود را اهداء نمود . بي آزاري و مهرباني وي هنوز بر سر زبان هاست . جواني بسيار شاداب و شجاع كه با اختيار كامل پا بر تعيّنات دنيوي گذاشت و شهامت و پاكي را در هم آميخت و عصاره ي شهادت از آن جوشيد و نوشيد .

     

     

     

     

     

     

     

    شعر

     

    چشم به زمين مي دوزد

    از شما كه خستگي را شكست داديد

    و باد غرور را زير پوتين هاي وصله دارتان

    له كرديد

    از تو ، تو كه در صفحه ي شطرنج زندگي ات

    حتي شاه توان ديدن چشمان انتقامجويت را ندارد

    تا چه رسد كه فرمان ايست را دهد

    از تو كه در نظرت

    هفت خان گرهم هفتاد خان باشد سهل است

    از تو كه به الهام رنگ ديگري دادي

    آن هنگام كه از داغ لاله اي

    در تب و تاب سوختن بودي

    نگران از آواره شدن باغ پر از ميوه هاي گيلاس

    خيبرها و والفجرها

    هم صدا با ابراهيم مي خواندي [2]

    يازهرا

    خاطره نويس : محمدنامي

    زهرا عابديان ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار روستاي جائينك
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید