مشخصات شهید

شهید احمد قائدی

157
نام احمد
نام خانوادگی قائدي
نام پدر عباس
تاربخ تولد 1345/03/11
محل تولد بوشهر - تنگستان
تاریخ شهادت 1362/05/18
محل شهادت مهران
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل دانش آموز
تحصیلات دوره دبيرستان
مدفن محمدعامري
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • « شهيد احمد قائدي » در سال 1345 ( هـ . ش ) در روستاي «محمد عامري» ـ از توابع بخش « دلوار»- متولد شد . تحصيلات ابتدايي را تا مقطع سوم دبستان ، در همان روستاي محل سكونت گذراند و سپس همراه خانواده ، به روستاي « علي آباد » رفته و تا پايان تحصيلات ابتدايي ، در تنها مدرسه ي آن روستا ، مشغول تحصيل شد . سپس براي طي تحصيلات راهنمايي، عازم « دلوار » شد و اين مقطع را با موفقيت پشت سر گذاشت . او تحصيلات خود را در هنرستان « طالقاني » در رشته حسابداري و يا مديريت بازرگاني در شهرستان « بوشهر » گذراند.

    زماني كه احمد تنها 12 سال داشت ، با وجود سن كم ، همراه با ساير مردم، در راهپيمايي ها و تظاهرات شركت كرد و بعد از پيروزي انقلاب ، به عضويت بسيج در آمد. او آنچنان از خدمت به اسلام لذت مي برد كه خود را ، تمام وقت در اختيار بسيج و بسيجيان قرار داده بود . با شروع جنگ تحميلي ، ايشان به لحاظ علاقه بسياري كه به اسلام داشتند.  توانست عازم جبهه و ميدان نبرد شود و سر انجام چند روز قبل از شروع عمليات « والفجر 3 » و هنگام خنثي سازي مين ، به آرزوي ديرينه ي خود ، يعني شهادت نايل شد. ادامه مطلب
    «من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني  عشقته قتلته و من قتلته فعلي ربه ــ و من عليه الله انا ديته»

    هركس طلب كرد، مي يابد و هركس يافت، مرا مي شناسد و هر كس شناخت، مرا دوست مي دارد و هركس مرا دوست داشت، مرا عاشق مي شود و هركس عاشقم شد، من نيز عاشق او مي شوم و هركس عاشق او شدم، او را مي كشم و هركس را كشتم، ديه ي او بر من است و هركس ديه ي او بر من واجب شد، من ديه او هستم. ( حديث قدسي )

    با سلام و درود فراوان به رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران ، بت شكن قرن ، امام امت ، خميني بزرگ و ملت رزمنده ايران وصيتنامه ي را شروع مي كنم : چند كلامي به عنوان وصيت در صحت و سلامتي كامل مي نويسم. مانند هميشه، معبودم الله ، كتابم كلام الله، هاديم رسول الله ، امامم بقيه الله ، راهم في سبيل الله ، بر زبانم ذكرالله ، بر شبانم صباح الله ، حزبم حزب الله ، رهبرم  روح الله، با عزمي راسخ، روانه جبهه حق عليه باطل مي شوم پس از كوشش و رنج فراوان كه براي رفتن به جبهه داشتم و اينكه به هر دري كه مي زدم آن در بسته شده بود، بالاخره دري از درهاي الهي، بوسيله معبودم الله گشوده شد و اين بنده ي حقير وارد آن در شدم و در كنار برادران رزمنده ديگر، جايي براي خود باز كردم. هر چند خود را شايسته اين راه بزرگ و پر پيچ و خم نمي ديدم ولي به قول شاعران ايراني:«در ناميدي بسي اميد است.» من هم اميدوار بودم به اينكه وارد جبهه ي حق عليه باطل شوم تا بتوانم خوني كه در بدن دارم هديه به اسلام عزيز بكنم.

    اسلامي كه امامي چون حسين (ع) دارد و رزمندگاني چون ما و« علي اكبر» شجاع دارد و دلسوختگاني چون امام امت ، خميني بت شكن! تا من هم به نوبه خود سهمي در اين انقلاب داشته باشم.

    از ملت ايران مي خواهم كه دنباله رو و پيام آور خون شهيدان در صحنه ي تاريخ باشند . شهيداني كه در جواني، عشق بزرگي در دلشان نهفته بود و معشوق  هر آن انتظار مي كشيدكه به سوي او بشتابد و اين رزمندگان، آنقدر به اين انقلاب عشق مي ورزيدند كه پر و بالشان در راه معشوق سوخت  شهيداني شدند كه هر قطره خونشان براي ما وبراي پيامي  بزرگ ريخته شد.

    انشاءالله راهشان مستدام باد! پيام من، به ملت شهيد پرور اين است كه امام امت خميني بت شكن را تنها نگذاريد  و از رهنمود هاي گهربار اين معلم قرآن و اسطوره ي مقاومت ، حسين (ع) استفاده كنيد! اگر روي سخنان آنها فكر كنيد، هزاران پيام در آن نهفته است. قدر اين امام را بدانيد كه خدا بزرگترين نعمت را به شما ملت ايران عطا كرده است و نگذاريد كه دشمن امام شاد شود!

    خواهران عزيز! حجابتان را حفظ كنيد كه دشمنان از حجاب شما بيشتر از اسلحه‌هاي ما مي‌ترسند و خواهرم! بدان كه چادر سياه تو بيشتر از خون سرخ من ارزش دارد. با حجابتان به آمريكا نشان دهيد كه انقلاب اسلامي ايران مستقل مي‌ماند.

     

    سخني با خانواده عزيزم :

    پدر و مادر عزيزم! مي دانم كه كاري نكردم كه موجب رضاي شما باشد و هيچگاه از فرمان شما اطاعت نكرده ام و هميشه از گفته هاي شما سرپيچي كردم و خيلي شما را آزار دادم و حالا از كرده ها ي خود پشيمانم. از شما خانواده ي عزيزم، مي خواهم كه مرا حلال كنيد و براي من گريه نكنيد! برادرم!  نگذاراسلحه ي من روي زمين  و يا سنگرم خالي بماند و در آخر، از همگي دوستان و آشنايان حلاليت مي طلبم.

    بر روي سنگ مزارم، اين سروده را بنويسيد .

    سوي ديار عاشقان رو به خدا مي رويم

    بهر ولاي عشق او به كربلا مي رويم

    مي روم ميدان مين مادر خداحافظ

    مين را خنثي كنم مادر خداحافظ

    سوي مين ضد تانك رو به هوا مي روم نزد خدا مي روم

    مي روم ميدان مين مادر خداحافظ

    مين را خنثي كنم مادر خداحافظ

    بهر ولاي عشق او، ميدان مين مي روم رو به خدا مي روم

    مي روم ميدان مين مادر خداحافظ

    مين را خنثي كنم مادر خداحافظ

    با سيم چين و سيخك زنان رو به خدا مي روم ميدان مين مي روم

    مي روم ميدان مين مادر خداحافظ

    مين را خنثي كنم مادر خداحافظ

    سوي مين گوجه اي من دست و پا مي دهم ، نزد خدا مي روم

    مي روم ميدان مين مادر خداحافظ

    مين را خنثي كنم مادر خداحافظ

    سوي مين من دست و پا داده ام به او هديه داده ام

    مي روم ميدان مين مادر خداحافظ

    مين را خنثي كنم مادر خداحافظ

     

    ¯¯¯¯¯¯

    والسلام

    من الله توفيق

    خدمتگزار شما ملت ايران احمد قائدي

    25/10/61 ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    «نگراني براي فرزند»

    پدر ديگر نگران فرزند نيست چون مي داند فرزند او آنقدر پاك بود و فداكار كه جانش را در راه كشورش داد.  او اگر چه اكنون نيست ولي نامش تا هميشه ي تاريخ، در قلب مردم جاي دارد.

    پدر از آن زمان مي‌گويد:«وقتي ما در روستا زندگي مي‌كرديم و او در «بوشهر»درس مي خواند، خبر درستي از اوضاع احمد نداشتم. يك روز مدير دبيرستاني را كه احمد در آن درس مي خواند ديدم، او كه از دوستان قديمي من بود، به من گفت:« مدتي است كه احمد مدرسه نمي آيد.» ـ آن زمان احمد كلاس اول دبيرستان بود. ـ من خيلي نگران  شدم. سپس به همراه مادرش، به « بوشهر » رفتم. هر كجا سر زديم، اثري از احمد نيافتيم تا اينكه حدود ظهر، احمد را در حالي كه تعداد زيادي مجله ، روزنامه و اطلاعيه در دست داشت، در خيابان ديدم . او از ديدن ما بسيار خوشحال شد . از او پرسيدم : « كجا هستي ؟ چرا  مدرسه نمي روي ؟ چه كار مي كني ؟ » او گفت: « من در دفتر حزب جمهوري اسلامي بودم و آنجا فعاليت مي كنم . » پرسيدم : « الان كجا مي‌خواهي بروي؟ اين ها چيست ؟ » گفت : « اطلاعيه و مجلات مربوط به حزب است. مي خواهم آنها را به «كنگان» و « دير» بفرستم.» پرسيدم : « چرا مدرسه نمي روي ؟ » گفت : « مدرسه هم مي روم . » ما كه حسابي نگران او بوديم، تصميم گرفتيم او را از منزلي كه كرايه كرده بود خارج كنيم و به منزل اقوام ببريم. او را به منزل يكي از بستگان در محله ي « بنمانع» بردم و به او سفارش كردم كه مراقب احمد باشند.»

     

    «عشق به خدمت به اسلام»

    احمد آنچنان شيفته‌ي اسلام و انقلاب بود كه از هر فرصتي براي خدمت استفاده مي كرد. او با عشق و علاقه، دل به كاري بسته بود كه مطمئن بود درست است و راه حق است.

    پدر شهيد از او مي‌گويد: « احمد مؤسس گروه مقاومت در روستاي محل سكونت ما (روستاي « علي آباد ») بود و جوانان روسـتا را براي شـركت در بسيج ترغيب مي كرد. او با همت شبانه روزي ، اتاقكي در كنار مسجد بنا نهاد و آن را مركز فعاليت هاي بسيج كرد . او و دوستانش، شب ها  در روستاي ما و روستاهاي اطراف، به گشت زني و حراست مي پرداختند. و به صورت گروه هاي امر به معروف و نهي از منكر ، در تفرجگاه هاي اطراف روستا فعاليت مي كردند.»

     

    «شوق حضور»

    احمد كه شوق وصف ناپذيري براي حضور در جبهه داشت ، با وجود سن كم، به حضور در جبهه و ياري دادن  رزمندگان اسلام، اصرار داشت.

    پدر شهيد ازآن تاريخ مي گويد: « بعد از آغاز جنگ تحميلي، مرتب پيغام مي فرستاد و از ما مي خواست كه براي رفتن او به جبهه رضايت نامه بدهيم . من هم رفتم و رضايت دادم ولي چون سنش كم بود ، قبول نمي كردند. تا اينكه بالاخره ، توانست به جبهه اعزام شود. من زمان اعزام او، به دليل شغلم، در سفر دريايي بودم و نتوانستم با او خداحافظي كنم . از وقتي به جبهه رفت، من ديگر كمتر او را ملاقات مي كردم؛ چرا كه بيشتر اوقات در جبهه بود و وقتي هم كه به مرخصي مي آمد، يا من در سفر بودم و با اينكه خودش مشغول فعاليت در بسيج محل بود و ما موفق به ديدار يكديگر نمي‌شديم؛ تا جايي كه من واقعاً تشنه‌ي ديدار او شده بودم. زماني كه احمد شهيد شد، من باز هم در سفر بودم. در كشور « قطر » روي لنج كار مي كردم ولي چون نگران بودم، مرتب اخبار را از طريق راديو «ايران» دنبال مي كردم. مخصوصاً اخبار جنگ را هميشه پيگيري مي كردم. در آن اخبار، هر روز اسامي شهيدان را اعلام مي كردند.

    زماني كه احمد به شهادت رسيد، من راديويي در دسترس نداشتم و از شهادتش با خبر نشدم.با اين وجود، خيلي دلواپس بودم. تا اينكه بعد از چند روز از « قطر » به طرف « بوشهر » آمديم. مقصد ما «بوشهر» بود ولي به دليل اينكه دريا متلاطم شد،در اسكله ي « بندر رستمي» لنگر انداختيم تا هوا خوب شود . در آن جا ، يكي از شريكان صاحب لنج از ساحل به وسيله ي نايس به سمت ما آمد و من و ناخدا و برادر ناخدا را به منزلش دعوت كرد . من خيلي تعجب كردم. چون من سكاني بودم و در نبود ناخدا، مسئوليت لنج با من بود. مخصوصاً وقتي كه لنج بار داشت.

    خيلي دلهره داشتم. مي دانستم كه حتماً اتفاقي افتاده است . خلاصه وقتي به روستاي محل سكونتمان نزديك شديم، آنها شروع به مقدمه چيني كردند و گفتند: «مي‌خواهيم چيزي به شما بگوييم.» من گفتم: « چيزي كه شما مي خواهيد به من بگوييد، قبلاً به من رسيده است.» و همان جا خدا را شكر كردم. 10 روز بعد از شهادت احمد به منزل رسيدم. آخرين باري كه او را ديده بودم در ماه مبارك رمضان بود؛ زماني كه قصد رفتن به دريا را داشتم او هم عازم جبهه شد و خداحافظي كرد و رفت.»

     

    «فرمانده‌ي دسته تخريب»

    احمد با وجود سن كم، چنان لياقت و استعدادي از خود نشان داده بود كه فرماندهي دسته تخريب را به عهده داشت اما هيچ كس از اين موضوع خبر نداشت، پدر ايوب چنين مي‌گويد:« احمد هرگز در مورد جبهه و مسئوليت‌هايش در جنگ، چيزي نمي‌گفت. بعد از شهادتش، همرزمانش كه همگي اهل شهرستان‌هاي اطراف بودند، از شهامت و شجاعت او بسيار تعريف مي‌كردند. آن زمان بود كه ما تازه فهميديم او در جبهه، فرمانده گروه تخريب بوده است. چون همه همرزمان او در آن گروه ، اهل شهرستان هاي ديگر بودند، عكس يا خاطرات او، به همرزمانش در استان هاي ديگر محدود مي شود كه معلوم نيست زنده هستند يا شهيد شده اند.»

    احمد در دوران دفاع مقدس، 2 بار مجروح شد كه در يكي از آن 2 بار، ما اصلاً خبردار نشديم؛ در اهواز بستري شد و بعد از بهبودي به جبهه بازگشت.

     

    «خواب پدر»

    پدر از خوابهايش مي گويد:

    تا به حال چندين بار ، خواب او را ديده ام . ولي اكثر آن ها را فراموش كرده ام . يك شب قبل از فوت مادرش ، خواب او را ديدم . از او سئوال كردم : « حالت چطور است ؟ وضع و حالت آنجا خوب است ؟» او گفت : « خيلي خوب است . نگران من نباشيد . » بعد از فوت مادرش هم، به خوابم آمد و گفت « اينجا جاي ما خوب است و مادرم هم كنارم است.»

    قبل از اينكه از شهادتش با خبر شوم هم، وقتي از دريا بر مي‌گشتم، خواب حضرت امام (ره) را ديدم. در خواب به نزد ايشان رفتم و دستشان را بوسيدم و ايشان، وعده‌ي اين نعمت الهي را به من دادند . بعد از اينكه به «ايران» رسيدم ، متوجه شدم پسرم شهيد شده است.

    «علاقه به جبهه»

    احمد به جبهه علاقه ي بسيار زيادي داشت و نسبت به حضورش در جبهه احساس مسئوليت مي كرد.

    پدر شهيد چنين مي گويد : « احمد به مدت 2 سال در جبهه بود و هرگاه به «بوشهر» مي آمد، تنها براي چند روز ، در منزل مي ماند و باز عازم جبهه مي شد . مدتي كه «بوشهر» و در مرخصي بود ، باز هم دست از خدمت بر نمي داشت و در جلسات و فعاليت هاي مذهبي و بسيج شركت مي كرد و ما خيلي كم او را مي ديديم . احمد با وجود سن كم ، اخلاق و رفتاري داشت كه مورد پسند همه بود . او خيلي ملايم و مهربان بود و خيلي كم حرف!»

     

    «آگاهي»

    فعاليت در حزب جمهوري اسلامي و مطالعه سياسي، احمد را به فرد روشني بدل كرده بود كه همواره راه حق و حقيقت را جستجو مي كرد .

    برادر شهيد « عبدالجبار قائدي » اين چنين مي گويد : « زماني كه خيلي از افراد تحصيل كرده و مطلع ، مسائل روز و حوادث جاري را غلط تفسير مي‌كردند، احمد به واسطه ي حضور در حزب جمهوري اسلامي ، با وجود سن و سال كم، تحليل هاي بسيار علمي و روشنفكرانه اي داشت . زماني كه هيچ كس جرأت نداشت بر عليه « بني صدر » حرفي بزند . احمد ، در همه محافل و فعاليت ها ، در روستا، به افشاگري چهره واقعي « بني صدر » مي پرداخت. با شروع جنگ در سال 1360 ( هـ . ش ) در سن 15 سالگي، تحصيل را رها كرد و به سنگر جهاد عازم شد. او به مدت 2 سال در جبهه خدمت كرد و در سال 1362 به شهادت نايل شد.»

    «مزارشهيد»

    برادر شهيد از آخرين ديدار مي گويد: « قبل از شهادتش ، به دليل مجروحيت، چند روزي به منزل آمده بود . آن موقع روستاي ما ، 2 شهيد داشت . يك روز بعد از ظهر ، به آرامگاه شهدا رفته بودم . احمد را كنار يكي از قبور ديدم وقتي من را ديد با انگشت به من اشاره كرد كه من را اينجا خاك كنيد . اين ماجرا گذشت و احمد عازم جبهه شد. من هم با فاصله ي اندكي بعد از او ، به جبهه اعزام شدم چيزي نگذشته بود كه دوستان اطلاع دادند كه از طرف منزل سفارش كرده اند، سريعاً به خانه برگردي! چرا كه برادرت زخمي شده است . من همانجا فهميدم كه بايد اتفاق بدتري افتاده باشد. چون برادرم بارها زخمي شده بود و اين مسئله آنقدر حاد نبود كه از من بخواهند به خانه برگردم. وقتي به خانه رفتم فهميدم برادرم شهيد شده و چند روزي هم از ختم او گذشته است.»

     

    «احمد مظلوم»

    احمد، مظلوم جنگيد و مظلومانه هم از دنيا رفت.آري!احمد در جنگ تنها بود ولي مطمئنم كه همرزمانش،او را همچون برادري دوست داشتند.

    برادر شهيد چنين مي گويد : « در جبهه هيچ كدام از دوستان و يا حتي هم استاني هايش، در گروه او نبودند. به همين دليل خاطرات كمي از او در جبهه داريم. در موقع شهادت و به خاك سپاري او هم نه من و نه پدرم، هيچ كدام حضور نداشتيم.»

    برادر از نحوه شهادت مي‌گويد: چند روز قبل از عمليات «والفجر 3» در منطقه‌ي «مهران»، ايشـان مشغول شناسـايي و باز نمودن معبري درون ميدان مين بودند ( گروه تخريب قرار گاه « كربلا »)  كه  در اثر انفجار مين، از ناحيه پا، مجروح مي شود ولي به دليل اينكه امكان بيرون آوردن او از ميدان مين وجود نداشته، در همان جا به شهادت مي رسد. بعد از اينكه او و همرزمانش به دليل انفجار مين ، زخمي شده بودند، عراقي ها وارد ميدان شده و تك تك آنها را به شهادت رسانند. بعد از حدود 10 روزيا بيشتر ، پيكر اين شهدا به عقب آورده شد.

     

    «محبت احمد»

    احمد بسيار مهربان و صميمي بود و با برادرش رفتاري دوستانه داشت و در همه كارها به دنبال رضاي خدا بود.

    برادر شهيد چنين مي گويد : «برادرم هر كاري كه مي كرد براي رضاي خدا مي كرد و شايد گزينش او براي حضور در گروه تخريب هم بر اساس همين خصلت بود. ما علاوه بر اين كه با هم برادر بوديم، دوست هم بوديم. من برادر كوچكتر بودم ولي رابطه اي بسيار صميمي و دوستانه با هم داشتيم. در يك دوره ي يكساله ، در مدرسه راهنمايي، با هم در يك مدرسه بوديم و در آنجا بود كه پي بردم چقدر در خدمت به اسلام، فعال  و  كوشا و بلند همت است.

     

    «دست نوشته ها»

    بار خدايا! معبودا! از تو درخواست دارم كه از گناهان من درگذري! چون مي دانم اگر گناهان مرا نيامرزي بوي بهشت هم به مشامم نخواهد رسيد.

    بارالها! با كوله باري از گناه به درگاه تو مي آيم و از تو مي خواهم كه مرا دريابي و از درياي بيكران هواهاي نفساني و از منجلاب تاريخ نجاتم دهي! كه تو تنها يار و ياور بندگانت در زندگي دنيايي و اخروي هستي.

    بار پروردگارا! انقلاب اسلامي ايران را به انقلاب مهدي (عج) پيوندنما و ملت ايران را سرفراز و مورد بخشش قرار ده!

    خدايا! بار پروردگارا! شناختي به ما عطا كن كه تو را بهتر  بشناسيم و نور حكمت و علم را در دلم فزون گردان تا بيش از پيش سپاسگزار نعمتهاي تو باشم و  بتوانم خدمتگزار  فرموده هاي رهبر براي اسلام و جامعه‌ي مسلمين باشم.

    بار خدايا! شافعا! معبودا! مي دانم آن قدر گناهكارم كه اگر در راه تو، جانم راهم فدا كنم گناهان من بخشيده نخواهد شد. معبودا! به اين اميد دست به سوي تو دراز مي كنم و در خانه تو را مي كوبم كه جواب دهي.

    خدايا! هر چقدر گناهانم بزرگ باشد، مي دانم كه تو آنقدر بزرگي كه اين بنده ي حقير را خواهي بخشيد.

     

    برنامه ي روزانه  « احمد قائدي» از تاريخ 30/11/61 و در جبهه:

    ساعت 3 كه از خواب بيدار مي شوم، نماز شب و ذكر و دعا و تلاوت قرآن و بعد از نماز صبح،تاساعت 7 شروع به خواندن تعقيبات نمازو آيات قرآن نموده و بعد از آن  ده دقيقه دويدن و نرمش كردن و بعد از آن صبحانه و ساعت 8 تا ساعت 10 خواندن رساله و احكام واجبه آن و حفظ كردن احاديث و ساعت 10 تا 45/11 كارهاي شخصي از قبيل لباس شستن و حمام رفتن و غيره و تا 10 دقيقه اول اذان، خواب مستحبي و بعد از اذان، نماز  و تعقيبات مربوط به آن، تا ساعت 5/1  خواندن قرآن و بعد، نيم ساعت خواب تا ساعت 2 بعدازآن گوش كردن اخبار تا ساعت 3 بعد از ظهر و از آن به بعد راهپيمايي تا وقت نماز سپس نماز و تعقيبات و نمازهاي مستحبي تا ساعت 5/7 و بعد شام  و تا ساعت 10  اخبار و درس اخلاق  از ساعت 9 تا 10 و بعد خواب و روز از نو.

     

     خدمت پدر گراميم عباس قائدي:

    پس از عرض سلام ، سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم. پدر جان اگر جوياي حال  پسر كوچكت باشي، الحمدالله ملالي نيست جز دوري شما!

    ما اكنون در « اهواز» هستيم و تقسيم بندي شده‌ايم. من در گروه تخريب گردان 933 و معاون آن دسته هستم. هيچ جاي ناراحتي نيست. ساعت چهار بعد از ظهراست و در چادر نشسته ام و برايت نامه مي نويسم خواهش من اين است كه بعد از مرگم  ناراحت نباشي!

    راستي «علي پرچخ» هم با ما است و ما هر دو در يك چادر زندگي مي كنيم. به همه،به خصوص پدر «شهيد محمد بهمن پور» سلام برسان! ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار محمدعامري
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید