مشخصات شهید

شهید احمد زارعی

214
نام احمد
نام خانوادگی زارعي
نام پدر شكرالله
تاربخ تولد 1319/12/02
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1365/09/30
محل شهادت آبادان
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات بي سواد
مدفن بوشكان
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    شهيد احمد زارعي در سال 1319 در خانواده اي بي بضاعت چشم به جهان گشود تا تاريخ مظلوميت ابوذرها بار ديگر تكرار شود.او در روستاي درنگ از توابع بخش بوشكان متولد مي گردد.پدر او شكرالله نام دارد و مادر او نيز هاجر.

    دوران طفوليت و كودكي را در همان روستا سپري مي نمايد و به لحاظ محروميت فوق العاده از موقعيت و فقدان راه از تحصيل محروم ماند و به كشاورزي و باغداري مشغول مي گردد.متأسفانه هنوز نيز روستاي مورد نظر از هر گونه امكانات محروم است.بطوريكه مسير آن بسيار صعب و العبور بوده و آمد و رفت به سختي انجام مي گيرد.سرانجام در همان روستا تصميم به امر ازدواج مي نمايد.در حال حاضر نيز ثمره اين ازدواج دو فرزند دختر و يك فرزند پسر مي باشد كه خانواده و فرزندان ايشان  در دهستان بوشكان مشغول به زندگي مي باشند.شهيد زارعي پس از آنكه به بوشكان نقل مكان مي نمايد.به كارگري و كشاورزي مبادرت مي نمايد.سپس به استخدام جهاد سازندگي بوشكان در آمده و در اين نهاد مقدس مشغول به خدمت مي شود.او در دو مرحله به جبهه اعزام مي گردد.در مرحله اول پس از گذشت 3 ماه مأموريت خود را به پايان مي رساند.سپس از طرف جهاد سازندگي بوشكان همراه بسيجيان پايگاه مقاومت امام علي النقي(ع)بوشكان مجدداً به جبهه آبادان اعزام مي گردد.پس از خلق رشادت هاي فراوان سرانجام در تاريخ 3/9/1365 در جبهه آبادان بر اثر حمله هواپيماهاي رژيم سفاك صدام به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد.تا برگ ديگري از مظلوميت اسلام و ايران اسلامي را در برابر جهان خواران شرق و غرب رقم زند.همانطور كه ذكر گرديد آرامگاه ايشان در دهستان بوشكان واقع گرديده است.

     

     

    ويژگي هاي فردي شهيد:

    درود و رحمت بي پايان بر شهيد زارعي و تمامي شهيدان.هم او كه هرگز اهل شهرت نبود.او كه هرگز دنيا و دنيا گرائي نتوانست اغفالش نمايد.مردي كه از زندگي خود تنها به خانه اي كاهگلي بسنده كرد بود.و يك دست لباس مندرس و همين نفي تعقلات دنيوي بود كه او را آنچنان بار آورده بود كه جز خدا هيچ كس چيز را نمي ديد.در عين بضاعتي بسيار توانگر و با آبرو بود.هرگز دست نياز به سوي كسي دراز ننمود و فقرا را تنها نردباني مي دانست كه با آن به خدا رهنمون گردد.او هرگز در ميان مردم و ما زمينيان عالم افلاك گمنام بود اما در ميان شهروندان آسماني شهرتي خاص داشت.و جز اين نيست كه خداوند چيزي را به بهاي چيز ديگر به انسان عطا مي كند.گمنامي در زمين را به بهاي شهرت در آسمان.شهيد زارعي بسيار كم صحبت بود.بيش تر فكر مي كرد تا حرف بزند.اهل عمل بود و خنده اش از حد تبسم فراتر نمي رود.اهل ولايت و اطاعت محض از رهنمودهاي امام چه بگويم؟امروز عزادار نفس خود باشيم كه چقدر بين ما و آن شهيد جدايي انداخته است والا ايشان محفل انس خود را با مولايش حسين بن علي(ع)گرمي بخشيده است.مهمترين و برجسته ترين ويژگي هاي فردي آن شهيد والامقام كه او را از كليه شهداي اين بخش متمايز مي كند،اوج مظلوميت او بود.تمامي افعالش رنگ و بوي خدايي داشت و هميشه ايام بياد خدا بود.جثه اي لاغر و ضعيف داشت و بسيار كم خواب بود.در تلاش براي معيشت زندگي خود و خانواده اش بسيار كوشا بود.هرگز دهر، روزي را به خود نديد كه آن شهيد در كنج منزل در حال استراحت باشد و گوياي اين حرف دستان پينه بسته و رنج كشيده و صورت چروكيده و گرما ديده او بود.نماز خود را شمرده شمرده و آرام مي خواند و نسبت به نماز اول وقت اهتمامي خاص داشت،هميشه خانواده وبه خصوص فرزندان خود را به نماز و به خصوص نماز صبح فرا مي خواند.اگر از مردم پر صلابت بوشكان خصايص او را بپرسي خواهي گفت:درود و رحمت خدا بر او و مظلوميت او.هميشه ايام ساده پوش بود بود.بسيار كم غذا بود و غذاهاي او نيز ساده و بي آب و رنگ بود.هميشه خود را شرمنده بستگان و دوستانش مي  دانست.اما اينك اين مائيم كه تا عمق وجودمان شرمنده اوئيم.ديروز نيز ما بوده ايم كه شرمنده او بوده ايم.او آنچنان نفس خود را به تسخير كشيده بود و آنچنان بر نفس خود غالب شده بود كه هرگز شيطان نفس بر او غالب نگرديد.در زمان حيات مادي خود نيز به حق شهيدي زنده بود در ميان خيل ما مردگان.اما اين حقيقت را هرگز نفهميديم و هنوز هم كه نفهميده ايم.اينك تو را مي گويم!بدان كه روزي سخت محتاج شفاعت او و همه شهداء خواهي بود و اگر مي خواهي روي اميد شفاعت داشته باشي در خود بنگر كه با آرمان هاي او چه كرده اي.چه گامي براي فرزندان و يادگاران او بر داشته اي.عجيب از آن گوش هاي ناشنوا و چشم هاي كوري كه هنوز غايت مقصد شهيدان را در نيافته است.بستر شرافت بسته به خون هايي بوده است كه در رگ هاي شهداء جاري بوده و در گرماي داغ آبادان و شلمچه به زمين ريخته،اي نسيم كه بر قلب شهيدان وزيدن گرفتي و حيات ابديشان دادي دستي برار و تو فيقمان ده تا قلب زنگار بسته خود را با آب انابه و ياد شهيدان شستشو دهيم و در شط زلال معرفتشان شناور گرديم.

     

    نامه اي به عبدالحميد زارعي فرزند شهيد:

    حميد جان!ما مي دانيم كه برتري فرزند شهيدان نسبت به فرزند سايرين همچون برتري شهيدان است نسبت به سايرين.مگر آنكه خداي نخواسته ديگران ارزش هاي متعالي شهيدان را بيشتر و بهتر درك كرده باشند و خود باد غفلت گوش و دلمان را كر كرده باشدالعياذباالله.

    حميد جان!آيا بياد داري لحظه اي را كه بند از كفن پدر شهيدت گشودي تا براي آخرين رخساره به خون آغشته پدرت را نظاره گر باشي؟آيا بياد داري كه در خاك و گل خم شدي و به نشانه شكر گذاري سجده نمودي.آنگاه سر از سجاده برداشتي و صورت غرقه به خون پدر را بوسيدي؟در آن لحظات هم چون آفتاب تو را دنبال مي كردم و بر مقام تو و پدرت سخت رشك مي بردم.خصوص آن لحظه اي كه قطرات اشك چشمان كودكانه ات با خون حنجره پدر آميخته شده بود و لب هاي پدر و پسر به هم مهر خورده بود.جمعيتي مي خواستندتو را از آخرين ديدار پدر باز گيرند اما دستان پدر را به واسطه توسل به پدر گرفته بودي.آن اشك ها،اشك هاي مقربي بود كه از چشمان فرزند يتيم كه اينك پدر او از ياران سيد و سالار شهيدان حسين بن علي(ع)است بر زمين مي ريخت در آن اشك ها نشاني از بيعتي وجود داشت كه با خون پدرت بسته بودي.اينك نمي دانم چقدر نسبت به آن بيعت وفاداري.اما مي دانم كه وفاداري خون پدر تو با اشك چشمانت همچنان استوار است و او كه اينك در جوار الهي آرميدن گرفته است.به شدت نظاره گر اعمال و رفتار من و توست،هم او كه تنها زنده تر از او فقط خداي اوست وبس.راز آميزش اشك و خون نيز نهفته در همين معناست،بيعت؛بيعتي كه جاودانه تا هنگام ورود به آن شهيد. ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اينك پاي صحبت فرزند شهيد مي نشينيم:

    از فرزند شهيد پرسيدم در لحظه شهادت پدرت چند سال داشتيد،وضعيت اخلاقي ايشان در خانواده چگونه بود و...؟

    فرزند شهيد پس از ياد ونام خدا چنين مي گويد:«اينجانب كودكي 12 ساله بودم كه در آن لحظات به شدت نيازمند به پدر و مادر بودم و از آنجا كه فرزند بزرگ خانه بودم مسئوليتي عجيب سرا پايم وجودم را فرا گرفته بود.در آن زمان احساس كردم كه يتيم شده ام و هيچ كس در زندگي به من توجهي نخواهد كرد،اما هر چه بزرگتر مي شدم اين افتخار را بيشتر درك مي كردم كه خداوند ما را جز دوستان خود قرار داده كه پدرم را در خيل شهداء جاي داده است.پدرم در خانه اخلاق بسيار خوبي داشتند و زماني اين اخلاق سرآمد شده بود كه در حال پاك سازي دروني بودند جهت اعزام به جبهه،تا زماني كه پدرم در قيد حيات بود حتي يك شب نبود كه دامن او را ترك كرده باشم،هميشه در يك رختخواب مي خوابيديم و با همديگر بلند مي شديم،شايد از تمامي خصلت ها براي من كه فرزندش هستم،روحيه مهمان نوازي او و كوچك نفسي او برايم جالب توجه بود.آن قدر متواضع بود كه هرگز نديدم اجازه دهد كسي بر او سلام كند.هميشه ايام سلام آغاز كلام او بود.هرگز نديدم در عبادت كوتاهي كند و سفارش هميشگي او به من و خواهرانم نماز بود.علاقه مندي خاصي به ائمه اطهار به خصوص امام حسين(ع)داشتند حتي در لحظه اي كه به جبهه اعزام شدند به پدرم گفتم:انشاءالله كي بر مي گرديد.ايشان در جواب گفتند زمانيكه كربلا از چكمه پوشان و مدعيان دروغين اسلام خواهي درآيد و آزاد گردد.در آن زمان من شاگرد كلاس اول راهنمايي بودم چون خواست به جبهه برود به مدرسه آمد  و از من خداحافظي كرد و مرا نصيحت نمود تا درس بخوانم كه بعد از شهادت پدرم بدليل عهده داري خانواده نتوانستم درس بخوانم.او سخت مرا دوست مي داشت و اگر يك روز چند دقيقه از مدرسه دور به منزل بر مي رفتم علت تأخير مرا جويا مي شد.بسيار مواظب رفتار من بود بطوريكه كه در منزل كتابي در دستم نمي ديد مرا به درس خواندن دعوت مي كرد.به مدرسه نيز دائم سركشي مي كرد و وضعيت تحصيلي ام را مي پرسيد.در دوست يابي خيلي دقت مي كرد و مواظب بود كه با افراد ناباب معاشرت نداشته باشم.ياد ندارم كه در طول 12 سال زندگي كودكانه ام به همه شلوغي هايم يك بار مرا از خود ناراحت كرده باشد.هميشه خونسرد بود و با حوصله با خانواده برخورد مي كرد،اگر خانواده نيز او را ناراحت مي كردند از خانه مراجعت مي كرد و چون بر اعصابش مسلط شده بود به خانه بر مي گشت.بسيار اهل گذشت بود و كسي را به خاطر رفتار ناشايستش هرگز سر زنش نمي كرد.معذرت خواهي ديگران را مي پذيرفت و نسبت صبر در امور زندگي خيلي اهتمام داشت.صبر را كليد گشايش مشكلات زندگي مي دانست.در زماني كه ما بچه بوديم پدر و مادر خود را از دست دادند و هميشه گريه مي كردند و براي آنها قرائت فاتحه و صدقه براي آنها پيش مي فرستاد.ايشان علاقه خاصي به امام خميني(ره)داشتند.همچنين علاقه زيادي به نهاد بسيج و سپاه و كميته امداد امام خميني(ره)داشتند.ايشان چون سواد خواندن و نوشتن نداشتند بنابراين مطالعه اي هم نداشتند اما اخبار و وقايع جنگ را هميشه گوش مي دادند.»

     

    كرامت بازدار همرزم شهيد چنين مي گويد:

    «او مي گفت:تا زماني كه جنگ اتمام نرسيده و يا به فيض شهادت نرسيده ام جنگ را ترك نخواهم كرد.در يك مرحله ايشان در شلمچه بوديم كه دشمن آتش سنگيني را بر روي ما ريخت و هم اينكه كسي اصابتي مي ديد فوراً به كمك او مي شتابيد.تا آنكه يك روز خود از ناحيه دست تركش خورد.ما نيز در آن روز تركش خورديم و همديگر را مداوا مي كرديم.مسئوليت او آن بود كه زمانيكه سنگرها از آب پر مي شد با موتور پمپ آب سنگرها را خالي مي نمودند.در حمله نيز هميشه تك تير انداز بودند.علي رغم آنكه سوادي نداشتند اما در تمامي مناسبت ها و دعاها شركت مي كردند.اكنون نيز اگر تمامي اهل محل را يك به يك بپرسي كسي نخواهد گفت كه ايشان روزي مرا از خود ناراحت كرده است.همه ومردم از اخلاق او راضي بودند و هميشه تنها آرزوي خود را شهادت در راه خدا مي دانست كه به واسطه آن خلوص كه خداوند به او عطا كرده بود به آرزوي ديرينه نيز رسيدند.در آخرين لحظاتي كه جان خود را به پايان مي برد مي گفت:بالاخره به آرزوي خودرسيدم.از دوستان و همرزمان ايشان مي توان از آقايان سردار فولادي،علي يادگاري،خدداد اشكوه،حاجي گشمردي و حاجي زارعي نام برد.شهادت او در آن مواقع حساس مردم در منطقه را به جنگ حساستر كرد و مردم نيز احساس نياز بيشتري مي كردند كه در جبهه حاضر شوند.او بود كه مردم را شهادت و شهيد شدن آشنا كرد.و امروز وظيفه تك تك ماست كه نگذاريم ارزش هايي كه به واسطه اداي جان خود آنرا زنده نگه داشته به سادگي از دستمان برود در دعاها آن قدر گريه مي كرد كه چشمان او به تاريكي مي رفت.و شب هاي جمعه گويي عشق و عيش او بود چرا كه منتظر بود تا دعاي كميل برگزار شود و بر سر آن خوان رحمت الهي بنشيند.» ادامه مطلب
    نقل خاطره از زبان فرزند شهيد:

    «تقريباً ده سال بيشتر نداشتم،تا هنوز حتي براي يك نيم روز هم از پدرم جدا نشده بودم.اينك مي بايست به تنهايي به شهري مسافرت نمايم بدون آن كه هيچ يك از اعضاي خانواده همراهيم كند.كلاس پنجم دبستان مي باشم براي تهيه عكس روي كارنامه ام بايد به فراشبند مي رفتم،صبح مي شود و ماشيني كه بناست با آن به فراشبند بروم به در حياط مي آيد.كيف كوچكم را نيز به همراه دارم،احساس مي كنم مي خواهم براي سال ها از پدر و مادرم جدا شوم پدر و مادر مرا تا در حياط مشايعت مي كنند و زير قرآني كه مادرم در دست داشت رد شدم.در آن شهر به مدت يك شبانه روز توقف داشتيم،عكس جهت كارنامه تحصيلي نيز در دستم است.اينك مي خواهيم به خانه برگرديم ساعت 6 بعدازظهر بود كه به منزل رسيديم.از اين كه دور به منزل رسيده بوديم پدرم مضطرب شده بود.آخر بنا بود ما در همان روز اول تا شب خود را به منزل برسانيم.از ماشين پياده شدم و با اشتياق خود را به پدرم رسانيدم لبخندي معنا دار تمام وجود پدرم را در برگرفته بود.ضمن اين كه اشك نيز در چشمان او حلقه زده بود.به پدر سلام كردم و او مرا بوسيد.بعد گفت:«حالا واسه خودت مردي شدي كه تنهايي به مسافرت مي روي؟»او از اين كه براي اولين بار مرا به تنهايي به مسافرت فرستاده بود احساس خوشحالي مي كرد.شايد او مي دانست كه بايد روزي من عهده دار سرپرستي خانواده باشم و از اين بابت كه فرزندانش بي سرپرست نمي مانند خوشحال بود.البته سرپرست واقعي همه ما خداست.و ليكن لبخندي كه از دهان پدر در آن لحظه برايم شكفته شد اولين تمرين جدال با زندگي بود كه بايد بعد از او تحمل مي كردم.»

     

    خاطره اي از زبان يكي از همشهريان:

    يكي از همشهريان شهيد زارعي كه در دوران حيات آن شهيد اكنون نسبت به او ارادتي خاص داشته است.كربلايي گرگعلي جوكار است.ايشان نقل مي كنند:«در گرماي تابستان حول و حوش ساعت 3 بعدازظهر بود.در حالي كه از كوچه گذر مي كردم ديدم مردي عرق ريزان كيسه آردي بر پشت خود دارد و جاده سنگلاخي و خاكي روستاي شلدان را به سمت بوشكان طي مي كند.شدت گرما و سنگيني بار نفس هاي او را به شمارش انداخته بود.با خود گفتم اين كيست كه در چنين ساعاتي كه گرما امان مردم را بريده است بار بر دوش گرفته و راهي بيابان گرديده است؟چند قدمي دويدم جلوتر تا به او رسيدم.با خود گفتم هر كه هست حتماً غريبه هست كه اين چنين در اين وقت راه گرما را در پيش گرفته.وقتي به او رسيدم متوجه شدم تا شهيد زنده ياد زارعي است.پشت بار او را گرفتم تا مقداري از وزن بار كاسته شود.بلكه بتواند بار را به زمين بگذارد.او را با اصرار زياد از ادامه راه منصرف كردم،بار او را بر دوش گذاشتم كه به منزل آورده و وسيله اي براي او تهيه نمايم تا پس از خنكي هوا و استراحت او را به منزل برساند.آن شهيد والامقام رنجيده خاطر شدند و گفتند كه چرا بار مرا شما بر دوشتان حمل مي كنيد.مقدار راهي كه بار را تحمل نمودم بنا به اصرار او بار را به زمين گذاشتم.مجدداً خود بار را به پشت زد و به منزل رسيديم.پس از استراحتي كوتاه و صرف ناهار هوا كه رو به خنكي گرائيد.به دنبال يكي از بستگان كه وسيله اي داشت رفتم و از او خواهش كردم تا بار ايشان را به بوشكان برساند،آن بنده خدا پذيرفتند و ساعت 6 عصر بود كه به درب منزل ما آمدند،تمام شرح اين خاطره فقط به خاطر اين نكته از كلام شهيد زارعي بود و آن اين كه لحظه اي كه خواستند از ما خداحافظي كنند لحظه اي بود كه مي خواستند يكي دو روز آينده به جبهه بروند،خدا شاهد است كه ايشان گفتند:آقاي جوكار من را براي بار آخر مي بينيد،من هم ديگر توفيق ندارم شما را ببينم،فردا دارم به جبهه مي روم خواستم ناني براي فرزندانم تهيه كرده باشم كه حداقل چند روزي در جبهه خيالم راحت باشد.مرا حلال كنيد كه اين آخرين ديدار من و هر كه مرا مي بيند مي باشد،مطمئن باشيد براي شهادت به جبهه مي روم و تا شهيد نشوم هرگز برنخواهم گشت.اين را گفت و با يك دست تكان دادن و حلاليت طلبيدن حركت كرد.»

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار بوشكان
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید