مشخصات شهید

شهید احمد رضانیا

501
نام احمد
نام خانوادگی رضانيا
نام پدر كرم
تاربخ تولد 1340/06/25
محل تولد بوشهر - بوشهر
تاریخ شهادت 1361/01/02
محل شهادت دشت عباس
مسئولیت رزمنده
نوع عضویت بسيج
شغل -
تحصیلات ديپلم
مدفن خارگ
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    احمد در بيست و پنجم شهريور 1340 در روستاي چهار روستايي از توابع شهرستان گناوه به دنيا آمد. پدر بزرگوار او «كرم» و مادر گرامي اش «شهربانو حسيني» بذر ايمان و دوستي اهل بيت و مكتب حياتبخش اسلام را از همان طفوليت در جسم و جان احمد كاشت. تا او با عشق و محبت اسلام و قرآن بزرگ شود.

    خانواده او در شرايط سخت اقتصادي و در تنگناي شديد مالي قرار داشت. احمد هنوز به يك سالگي نرسيده بود كه خانواده اش جهت كسب و كار و امرار معاش به جزيره خارگ مهاجرت نمود. دوران ابتدايي و راهنمايي را در خارگ با موفقيت به پايان برد. او همواره در دوران تحصيل مورد توجه و رضايت معلمان خود قرار داشت . از هوش و استعداد سرشاري برخوردار بود. علاقه شديدي به درس و مطالعه داشت و همواره برادران و خواهران را به مطالعه و يادگيري سفارش مي كرد. احمد نه تنها در درس‌ها به برادر و خواهر خود كمك مي نمود بلكه به ديگران و بچه هاي همسايه و اقوام نيز كمك مي نمود و اشكالات آنها را رفع مي كرد. او معتقد بود، اگر انسان اهل مطالعه و علم باشد كسي نمي تواند او را زير سلطه خود قرار دهد.

    از همان دوران كودكي به مسجد مي رفت و به نماز و روزه علاقه فراوان نشان مي داد. احمد عاشق و دلباخته اهل بيت بود. در تمام مراسم مذهبي كه در مواقع عزاداري يا اعياد ائمه برپا مي شد حضور فعال داشت و خود از برپا كنندگان چنين مراسمي بود.

    پس از پايان دوره راهنمايي با توجه به علاقه شديدي كه به ادامه تحصيل داشت به بوشهر آمد تا در هنرستان حاج جاسم شهر بوشهر علم و صنعت را بياموزد.و بتواند در عرصه سازندگي به كشور خود خدمت نمايد.

     

    فعاليت‌هاي شهيد همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي


    خواهر شهيد فعاليت‌ها و مبارزات انقلابي احمد را اين گونه به ياد                   مي آورد:«احمد با اوج گيري قيام ملت مسلمان ايران به رهبري امام خميني بيشتر به خارگ مي آمد.و با خود نوارهاي مذهبي، سخنراني و كتاب مذهبي مي آورد و به دوستان خود مي داد. خودش مي‌گفت: «اگر اين نوارها و كتاب ها را در دست كسي ببينند حتماً او را به ساواك مي برند». با دوستانش كه عده اي از آنها به افتخار شهادت نايل آمده اند در ارتباط تنگاتنگ بود و در برگزاري راهپيمايي و تظاهرات تلاش مي نمود. احمد بارها با دوستان خود در نيمه‌هاي شب در سطح شهر به نوشتن شعار عليه دستگاه حكومت پهلوي مي‌پرداخت و بارها تحت تعقيب ساواك قرار گرفت.» مادر شهيد در خصوص آن روزها خاطره اي نقل مي كند:

    «احمد قبل از انقلاب در تظاهرات شركت مي كرد و با دوستانش                     عهد قديمي ـ رنجبر ـ ملاح زاده ـ آباش براي پخش اعلاميه هاي امام (ره) همكاري مي نمود. و بارها در نيمه هاي شب با دوستان خود جهت ديوار نويسي از خانه خارج مي شد. يك شب در نيمه‌ي شب صداي در حياط به گوشم رسيد. احمد به همراه دوستان خود از خانه خارج شد و من هم از سركنجكاوي به دنبال آنها حركت كردم. ديدم بچه ها جمع شده اند و شعار مي دهند. وقتي مرا ديدند به احمد گفتند بيا مادرت را به خانه ببر. جلوي حسينيه با هم مي رفتيم كه يكباره تعدادي از ماموران كلاه سفيد را ديدم كه به طرف ما مي آيند. ماموران احمد را گرفتند و مي خواستند او را با خود ببرند. من لباس ماموران را كشيدم و گفتم مگر چه كار كرده است ؟ همه را ول كرده ايد فقط او را گرفته ايد. و در يك فرصت مناسب احمد با چابكي از دست مأمورين فرار كرد ولي يكي از مأمورين با قنداق تفنگش به سر من زد كه تا 10 شب بيمار بودم.»

    احمد بيشتر شب ها براي شعارنويسي روي ديوارها از خانه خارج مي‌شد.

     

    احمد الگويي براي جوانان امروز


    شهيد احمد رضا نيا را مي توان به عنوان يك الگو و سرمشق براي جوانان اين مرز و بوم معرفي كرد و از او ياد كرد .

    احمد از همان آغاز دوره نوجواني، اخلاق پسنديده و روحيه معنوي خاصي داشت. با تمام وجود به اعمال ديني و عبادي خود عمل     مي نمود. روزه هاي مستحبي مي گرفت و هيچ گاه نماز شبش ترك نمي شد. هميشه به برپايي نماز جماعت و نماز خواندن تاكيد و سفارش مي نمود.

    احمد نه تنها در درس و مدرسه فعال و پرتلاش بود بلكه به ساختن جسم و روح خود اهتمام فراواني نشان مي داد. به ورزش علاقه مند بود و زماني كه در بوشهر تحصيل مي كرد به ورزش كشتي روي آورد و فنون كشتي را آموخت. فردي شاداب ، سرزنده و پرجنب و جوش بود. او در بين دوستان و آشنايان به عنوان فردي مؤمن و با ايمان شناخته مي شد. او عاشق انقلاب بود و ديگران را هم به سوي شناخت واقعي انقلاب اسلامي و ارزش هاي آن فرا مي خواند و مشوق ديگران در اين راه بود. قبل از اينكه جنگ تحميلي شروع شود درباره شهادت سخن مي گفت و هميشه مي گفت اگر من شهيد شدم اين را در وصيت نامه ام مي نويسم.

    احمد مسؤوليت پذيري زيادي داشت. همه مشكلات خانه را با تدبير و چاره انديشي خود حل وفصل مي نمود. به نويسندگي علاقه فراواني داشت. وجود او باعث آرامش و روحيه افراد خانواده بود.

    به كار و فعاليت علاقه داشت. هنگامي كه در بوشهر تحصيل مي‌كرد در اوقات بيكاري در مغازه جوشكاري كار مي كرد تا هم كمكي به خانواده كرده باشد و هم بتواند در موقع سركشي به خانواده براي برادران و خواهران خود سوغات بخرد. در ايام تعطيلات تابستانه مدارس نيز در شركت‌هاي نفتي و پيمان كاري‌ها، كارهاي سختي از قبيل كار در تانكرهاي عظيم نفتي را انجام   مي داد. با وجود اين كه گرماي تابستان در خارگ بسيار سخت و غيرقابل تحمل است. او در تانكرها روزها در حالي كه روزه بود كار مي كرد حتي وقتي كه از شدت كار و گرما دچار ضعف شديد شده و از حال رفته بود حاضر نشـد روزه ماه مـبارك رمضـان خـود را افطـار كند.

    همه را به مطالعه و درس خواندن سفارش مي كرد و قبل از شهيد شدنش هميشه مي گفت نماز خواندن و كتاب خواندن را هيچ گاه ترك نكنيد. سختي هايي كه احمد در زندگي با گوشت و پوست خود لمس كرده بود و روي آوردن به ورزش، از او فردي صبور، شجاع و با لياقت ساخته بود.

    با تشكيل بسيج مستضعفين به دستور رهبـــر فقــــيد انقلاب او نيز در زمره بسيجيان درآمد. و در تمـــام مأموريت‌ها و مسؤوليـت‌هاي محــــوله با جان و دل شركت مي نمود. تا در دفاع از انقلاب و نظام و ادامه راه شهيد دين خود را ادا كند.

    چون شور و شوق شهادت در او موج مي زد يك ماه قبل از اينكه به خدمت سربازي اعزام شود در تاريخ 28/9/60از طريق بسيج خارگ به جبهه نبرد اعزام شد. او پس از فرا گرفتن آموزش هاي نظامي در شيراز و اصفهان به اهواز رفت و از آن جا به جبهه تنگ چزابه ورقابيه رفت. به واحد اطلاعات و عمليات پيوست تا در كنار ساير همرزمان خود به دفاع از كيان و نظام اسلامي بپردازد. ايشان قبل از عمليات فتح المبين (در منطقه دشت عباس) جهت شناسايي اطلاعاتي به مواضع و استحكامات دشمن نفوذ نموده بود هنگام بازگشت به سوي نيروهاي خودي با ميدان مين دشمن برخورد كرد و در تاريخ 8/12/60 بر اثر انفجار مين به درجه رفيع شهادت نايل آمد. پيكر پاره پاره و سوخته شده اش بعد از 2ماه شناسايي شد و در فروردين 61 به خارگ انتقال داده شد تا در كنار ساير همرزمان خود در قطعه شهداي امامزاده مير محمد خارگ تا ابد مشعل فروزان انسانيت و دارالشفاي مؤمنين باشد. ادامه مطلب

    چنين نغمه عشق سر مي كنند( وصيت نامه شهيد)


    « قد افلح المومنون الذينهم في صلاتهم خاشعون»

    براستي كه مؤمنان رستگارند. كساني كه در نمازشان خشوع مي‌ورزند.»

    « پدر و مادر گراميم، حال كه توفيق شهادت نصيب من شده خوشحال باشيد، خوشحال از اينكه افتخار اين را داشته ايد كه فرزندي داشته باشيد تا در راهي كه حسين(ع) پيموده قدم بگذارد و جانش را در اين راه نثار كند.پدر جان و مادر مهربان به برادران كوچكم دروغ نگوييد به حسين بگوييد كه احمد در راه مكتبش و براي اعتلاي اسلام جنگيد تا شهيد شد. به او بگوييد تا بداند كه دشمن او كيست تا نفرت از دشمن، در قلبش جوانه بزند. به او بگوييد تا از كودكي سرود «لااله الا الله » برايش جاودان باشد. پدر جان و مادر گراميم به او بگوييد كه من با تعقل و انديشه اين راه را برگزيدم.

    مادر عزيزم بر سر قبر من سوگواري مكن، چون من جامه سرخ شهادت را بر تن كردم و كامياب شدم، مادر مگو جوانم ناكام از دنيا رفته چون اگر انسان به آرزويي دست يافت بدان كه كامياب

    گشته است. به برادران و خواهران بزرگم گوشزد مي كنم كه مطالعه را ترك نكنند، چون انسان باسواد زير سلطه نمي رود و هميشه هوشيار است. هيچ وقت نمازتان ترك نگردد كه نماز ستون دين است و به همه مردم گوشزد مي كنم كه نماز را به پا داريد. خدواند توفيق برپاي داشتن نماز را به شما ارزاني بدارد.» ادامه مطلب
    ادامه مطلب

    گزارش شناسايي از موقعيت دشمن به قلم شهيد


    (چند روز قبل از شهادت)


    «. . . . قرار بود داخل شيار اصلي كه از نزديكي دشمن رد مي‌شد بگذريم. و به كنار ميدان مين دشمن برويم. ميدان مين دشمن را ببينيم و راهي را انتخاب كنيم كه بهتر از ديد دشمن در امان باشيم و بتوانيم اگر احياناً حمله اي بود نيروها را تا نزديك دشمن ببريم.

    پنجشنبه 21/11/60

    ساعت 5 بود كه علي حماد گفت بلند شو .بلند شدم تند لباس پوشيدم و خودم را آماده كردم. علي به بچه ها گفت: خودم و احمد مي رويم منطقه را شناسايي مي كنيم و برمي گرديم. حركت كرديم. من سه خشاب با خود برده بودم. خشاب هاي 30 تايي كه 2 از آنها را به هم بسته بودم و يك سر آنها در خشاب تفنگم قرار داشت. يك خشاب را هم در جا خشابي كه خودم با گوني درست كرده بودم جا دادم. يك سر آن به كمربندم بود و سر ديگر آن به وسيله بندي به رانم بسته شده بود. شروع به حركت كرديم. از شيار ديده باني گذشتيم وارد شيار شديم. پس از ربع ساعت حركت به شيار اصلي كه نزديك ميدان مين بود رسيديم. شروع به حركت در شيار نموديم. و هر شيار فرعي را بازديد مي نموديم تا مبادا راهي به ميدان دشمن باشد و ما از آن بي خبر باشيم. تقريباً 200 متر در شيار اصلي حركت كرديم. كه به يك شيار فرعي رسيديم شيار را گرفتيم و شروع به پيشروي كرديم. ده متر كه جلو رفتيم ايستاديم و با دقت به اطراف نگاه كرديم. ناگاه صداي سرفه چند نفر به گوشمان رسيد. فهميديم كه خيلي به دشمن نزديك شده ايم. باز به راه خودمان در همان شيار ادامه داديم. بيست متر كه جلوتر رفتيم چوب هاي ميدان مين دشمن نمايان شد. چند دقيقه بعد به ميدان مين رسيديم.رديف اول را مين هاي منور گذاشته بودند ـ رديف بعد  مين هاي نارنجكي و در رديف هاي بعد مينهاي جهنده بود. مين ها طوري ريخته شده بود كه انگاري از آسمان باريده بود. ابتدا و انتهايش پيدا نبود.

    به نظر مي رسيد به صورت يك نيم دايره دور دشمن گذاشته شده بود. بعد از كمي دقت در طرز قرار گرفتن مين ها، شروع به پيشروي در همان مسير كرديم. حدود 500 متر كه به جلو حركت كرديم به چند خمپاره 60 برخورديم. يكي از آنها را با خود آورديم و بقيه را همانجا گذاشتيم. 50 متر جلوتر چند تا نارنجك گذاشته بود. مثل اينكه گشتي هاي دشمن شب به اينجا مي آيند و نگهباني مي دهند. يك سنگر تيربار هم آنجا بود. بدون اينكه دست به نارنجك‌ها بگذاريم برگشتيم. ساعت 5/9 به مقر خودمان رسيديم. تا «سيد» يكي از برادران شناسايي كه به مرخصي رفته بود برگشته است. با هم احوالپرسي كرديم. او هم از گشت ما سؤال كرد كه چكار كرده ايم و چه كار مي‌خواهيم بكنيم. ما هم تا آنجا كه توانستيم برايش توضيح داديم.

      ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار خارگ
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید