مشخصات شهید

شهید ابراهیم بارگاهی

273
نام ابراهيم
نام خانوادگی بارگاهي
نام پدر غلام
تاربخ تولد 1336/12/21
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1361/01/04
محل شهادت رقابيه
مسئولیت فرمانده گروهان
نوع عضویت پاسدار
شغل پاسدار
تحصیلات دوره راهنمايي
مدفن مزارعي
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • خاطرات
  • زندیگنامه شهید

    بيست و يكم اسفند ماه سال سي و شش هجري خورشيدي ، از پدري به نام « غلامشاه بارگاهي » و مادري به اسم « شرف دانا » پسري پاك و نوراني به دنياي خاكي پاي گذاشت . پدر ، او را « ابراهيم » ناميد تا چون ابراهيم پيامبر با نمروديان زمان بستيزد و زير بار ظلم وجور نرود و نداي وحدانيت خدا را طنين اندازكند .

    پيش از آن كه دوران ابتدايي تحصيلي را آغاز كند با ورود به مكتب خانه ، قرآن را فرا گرفت و در كنار پدر و مادر با آداب و احكام اسلامي آشنا شد . سال چهل و هفت خورشيدي پايه ي ششم ابتدايي را با موفقيت طي كرد و دوشادوش پدر به كار كشاورزي پرداخت .

    راستگويي در گفتار و مهرباني در رفتارش موج مي زد . چهره اي دلنشين و نوراني داشت و اخلاص در عمل ، سرلوحه ي زندگي اش بود .

    با وزش نسيم خوشبوي انقلاب ، به خيل راهپيمايان ضد رژيم پهلوي پيوست . فعاليت چشمگيرش ، پس از پيروزي انقلاب در حفظ آرمان آن نمودي ديگر داشت و در اين راستا با عضويت در سپاه پاسداران به اين فعاليت ادامه داد .

    او در سال 1359 خورشيدي با خانم عصمت عوض زاده پيوند زناشويي بست . هميشه خانواده ي خود را از همان آغاز ازدواج محترم مي شمرد و تأكيدي بسيار به حسن خلق در منزل داشت . ثمره ي ازدواج ميمون و مبارك ايشان يك فرزند به نام « اسماعيل بارگاهي » است .

    مهرماه سال شصت به دنبال گمگشته ي خود ، راهي ميدان نبرد با دشمن شد و در مدت شش ماه سه بار ، عاشقانه پا به ميدان كارزار گذاشت.

    وي در تاريخ چهارم فروردين ماه سال شصت و يك در منطقه ي شوش ، جبهه ي رقابيه ، جام گواراي شهادت را سر كشيد .

    شمع دوستان شد در بهار شصت و يك « بارگاهي » شاهد شهر شهيدان ياد باد. ادامه مطلب
    بار آخري كه مي خواست برود ، بدون خداحافظي اعزام شد ولي در وصيت نامه ي خود به اين نكته اشاره كرد و از اعضاي خانواده حلاليت طلبيد :

    « ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياءعند ربهم يرزقون.گمان مبريد آنان را كه در راه حق ، شهيد شده اند، مرده اند. خير، آنها زندگاني هستند و نزد خداي خود روزي دارند .

    اينجانب ، پاسدار ابراهيم بارگاهي كه براي دومين بار عازم جبهه هستم و به سوي شهادت مي تابم ، چون بار اول كه در جبهه بودم و لياقت و سعادت شهيد شدن را نداشتم ، اين بار مي روم كه خداوند ، جان نا قابل ما را قبول نمايد و شربت شهادت بنوشم . من مي خواهم به جايي بروم كه « رجايي و باهنر و بهشتي و مطهري و طالقاني و نواب صفوي » و ديگر شهداي مجلس مثل     « كامكاري ، نيكبخت ، زينبي ، بيژني ، ضرغام ، امرالله ، جليل ، منوچهر ، اله كرم ، عسكري ، مزارعي و نبوي » و ديگر شهدا آن جا باشند .

    روح و شخصيت شهيد آن چنان پاك و وارسته شده است كه در بدنش و در خونش و حتي در جامعه اش اثر گذاشته است . بدن شهيد ، يك جسد متروح است ؛ يعني جسدي است كه احكام روح بر آن جاري شده است . همچنان كه جامه ي شهادتش ، لباس متجسد است ؛ يعني حكم روح بر بدن جاري شده ، بدن و جامه ي شهيد از ناحيه ي روح و انديشه و حق پرستي و پاك باختگي اش كسب شرافت كرده است . شهيد اگر در ميدان معركه ، جان به جان آفرين تسليم كند ، بدون غسل و كفن با همان تن خون آلود و جامه ي خون آلود دفن مي شود .

    خون شهيدان را از آب اوليتر است

    اين خطا از صد صواب اوليتر است

    در درون كعبه ، رسم قبله نيست

    چه غم از غواص را با چيله نيست

    اگر چه دنيا ، زيبا و دوست داشتني است ، دنيا آدم را به طرف خودش مي كشد ، اما خانه ي آخرت خيلي از دنيا زيباتر است ، خيلي از دنيا بالاتر و عالي تر است كه آخر كار بايد گذاشت و رفت . پس  چرا انسان آن را در راه خدا انفاق نكند اين بدن هاي ما ساخته شده كه آخر بميرد ؛ پس چرا در راه خدا با خمپاره  قطعه قطعه نشود .

    پدرم و مادرم و خواهرم و همسرم اگر من بدون خداحافظي از شما به جبهه رفته ام وقت نداشتم خبر بدهم مرا ببخشيد و حلالم كنيد و بر من گريه نكنيد و راهم را ادامه دهيد . در ضمن ، اي پدر و مادرم و برادر و همسرم فرزندم اسماعيل را درست تربيت نماييد و او را به مدرسه بگذاريد و حتماً قرآن يادش بدهيد .

    خداوندا در چشمانم روشنايي و در دينم بصيرت و در قلبم يقين و در علمم اخلاص و در نفسم سلامت و در روزيم وسعت قرار ده و مرا مادامي كه باقي هستم شكر گزار خودت قرار بده .

    آدرس ، مزارعي ، منزل شخصي بارگاهي . در ضمن مرا در مزارعي به خاك سپاريد كنار شهداي مزارعي . والسلام . وصيت نامه ي شهيد ، برادر پاسدار ابراهيم بارگاهي . » ادامه مطلب
    شهيد « سيد رضا منصوري » در مورد اخلاص و بزرگواري ايشان مي گفت : « اگر ما ، رزمندگاني چون ابراهيم داشته باشيم . پيروزيمان قطعي است ؛ چرا كه او با تمام غيرت و مردانگي وايمان قوي كه دارد ميجنگد . » ادامه مطلب
    مادرش از خواب خود در شب قبل از شهادت فرزند مي گويد : « در عالم خواب ديدم كه همسرم از محل كارش ( بوشهر ) برگشته . مرتب به من مي گفت :  آماده شو ، مي خواهيم به زيارت امام رضا (ع) برويم . » به او گفتم : ابرهيم كه نيست ؛ بگذار بيايد بعد مي رويم . گفت : « بلند شو »

    دونفري با هم به قصد زيارت امام هشتم (ع) از منزل بيرون رفتيم . چون دلهره ي خانه را داشتم رفتم پيش يكي از همسايگان و سفارشات لازم را كردم كه مواظب منزلمان باشد . همين كه مي خواستم وارد شوم ، ديدم منزلشان خيلي شلوغ است و افرادي بالباس سفيد ايستاده اند . ناگاه نگاهم به يكي از آن افراد افتاد . ديدم ابراهيم است . گفتم عزيزم تو كه لباس سبز پاسداري داشتي ، اين لباس چيست ؟ لباس سفيدش را بالا زد و گفت : مادر جان ! نگاه كن ، لباس نبردم زير اين لباس است . از خواب پريدم صلوات فرستادم و از خداوند ، سلامتي فرزندم را درخواست كردم. صبح همان روز تعدادي از پاسداران با اتومبيلي سفيد رنگ به منزلمان آمدند و خبر شهادت فرزندم را به من دادند . »

    پدر نيز چگونگي خبر شهادت فرزندش را اين گونه بيان مي دارد : » محل كارم بوشهر بود . نگهبان استانداري بودم . « خداكرم آسايش » نزد من آمد و گفت : « ابراهيم زخمي شده و او را به كازرون برده اند . » چند شب قبل از اين خبر در خواب ديده بودم كه يكي از دندان هايم شكسته و با مراجعه به پزشك گفتند كه علاجي ندارد . با اين حال باور نكردم و گفتم : راستش را بگو ، طاقتش را دارم . با پافشاري من ، خبر شهادت فرزندم را به من اعلام كرد . » ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار مزارعي
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید