مشخصات شهید

شهيد اصغر عدالت

235
نام اصغر
نام خانوادگی عدالت
نام پدر
تاربخ تولد
محل تولد بوشهر - دشتستان
تاریخ شهادت 1365
محل شهادت شلمچه
مسئولیت
نوع عضویت سپاه
شغل پاسدار
تحصیلات دانشجو
مدفن گلزار شهدا شهر دالکی
جهت اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.
  • زندگینامه
  • وصیت نامه
  • مصاحبه
  • 1365اين جانب اكبر عدالت برادر شهيد اصغر عدالت مي خواهم چند جمله اي راجع به سردار شجاع و برومند شهيد اصغر عدالت اين دانشجوي قهرمان بيان نمايم كه هيچ قلم و دفتري بيانگر عمل و رفتار آن نخواهد بود.

    شهيد والامقام گل سرسبدي بود در ميان خانه ما كه از بين ما رفت و در نزد خداي خود روزي مي خورد.ما هيچ وقت خاطره آن سردار دانشجو و پاسدار شهيد را از ياد نخواهيم برد و هرجايي كه ردپا و جا و مكاني داشته است آن جا ياد آور آن روزها است و آن جا را به خاطر مي سپاريم.

    اصغر از نظر اخلاق و رفتار از زمان كودكي تا موقعي كه شهيد شد نمونه بود و دوستان زيادي داشت.وي در ماه مبارك رمضان از صبح تا ظهر -  آن هم در    تابستان  - با وجودي كه روزه بود در باغ كار مي كرد و عصر به زمين فوتبال مي رفت.پس از اين كه بازي تمام مي شد خودش را به مسجد مي رساند اذان مي گفت،نماز مغرب و عشاء را به جماعت مي خواند بعداً به خانه مي آمد و افطار مي كرد و بعد براي نگهباني به بسيج مي رفت و از شب تا صبح نمي خوابيد.بعضي وقت ها دو تا سه روز هم به خانه نمي آمد و در بسيج مي ماند يا به گشت زني در شهر مي پرداخت.البته ايشان يك فرد عادي نبود كه دنبال گرسنگي يا تشنگي باشد . اگر تا دو روز هم غذا نمي خورد در او اثر نمي كردايشان فردي آرام و راستگو و درست كار بود و به تنگ دستان كمك مي كرد و چيزي را در برابر دوست و آشنا قابل نمي دانست.هر چيزي داشت در دست ديگران بود .  در  كودكي بچه هوشيار و زرنگي بود از درس گرفته تا كارهاي ديگر.اين بود كه پدرم تصميم گرفت در سن6 سالگي قبل از مدرسه او را به مكتب بگذارد و توانست قرآن را ختم كند و شيريني ختم قرآن را كه آجيل و شيريني بود مادرم در دستمالي بست و به دست او داد تا به مكتب خانه ببرد و بين بچه هاي مكتب تقسيم نمايد.هر چند كه   در همان دوران كودكي هم از لحاط جسمي  ضعيف بود ولي محكم و استوار بود . در بازي هايش پر قدرت و چابك بود حتي با من كه كشتي مي گرفت حريفاو نبودم و هم زور من بود.به همه احترام مي گذاشت مؤدب بود.ما با هم بزرگ شده بوديم و حتي در يك رختخواب مي خوابيديم . تا دير موقع خواب نمي رفتيم و با هم صحبت مي كرديم.وقتي كه به سپاه پاسداران برازجان رفت كم تر به خانه مي آمد تا موقعي كه وارد دانشگاه شد و در شيراز ادامه تحصيل داد . به جبهه مي رفت و از همان راه به شيراز برمي گشت.گاهي در سخنانش شوخي هاي بامزه مي كرد .   با صوت بسيار زيبايي دعاي كميل را مي خواند. يك شب بعد از عمليات والفجر8 به دالكي آمده بود و ما دو شهيد داشتيم به نام هاي غلامرضا صادقي كه مفقودالاثر بود و سيدحسين موسوي نژاد كه شهيد شده بود و هنوز جسد آن ها را نياورده بودند و دعاي كميل در مسجد امام خميني دالكي به ياد آن ها برگزار شده بود . اصغر با لهجه شيرين خود وبا زيباترين صوت اين دعا را مي خواند. او شمعي بودكه بين ما سوخت و رفت . اميدوارم كه بتوانيم از روشنائيش بهرة كافي ببريم هر موقعي كه بر سر قبر مادرم در جنت الشهداء مي آمد سلام بر او مي فرستاد و مي گفت:السلام عليك يا بنت صفر يعني سلام بر تو اي دختر صفر و مادر خوبم.پس از اين كه سلام به مادرش مي داد قرآن را از جيبش بيرون مي آورد و با صوت خوشش قرآن مي خواند.با موتورسيكلت زمين خورده بود ، زخمي بود ولي احساس درد نمي كرد مي گفت تركش كه نخورده ام كه احساس درد كنم.وقتي كه برادر كوچكترم حسين را از دست داديم اصغر خيلي نگران بود .هيچ نمي گفت . فقط مي ديدم كه از گوشه هاي چشمش اشك جاري شده است و به عكس او مي نگرد.

    ستاره هاي صبوري كه روح ايثارند     به دشت تيره شب بذر نور مي كارند

    شكوفه هاي طلوعند در پگاه يقين             كه با سپيده گل آفتاب مي كارند

    به باغ لاله برآيند با ظهور نسيم              به لب ترانه نوراني سحر دارند

    به آب نور بگيرند با فرشته وضو     نماز عشق به محراب عرش بگذارند

    گذشت نعره تكبيرشان زبام سپهر   به كهكشان شهادت شهاب خون بارند

    براي شعله بخوانند شعر بيداري               كه از نبيره محرابيان بردارند

    به روز رزم خروشان چو رعد آتشناك   امير عرصه ايثار و مرد پيكارند

    سوار اسب زمينند بر فراز زمان         به چشم خفته عالم هميشه بيدارند

     

    شهيد نظر مي كند به وجه الله        امام خميني(ره)

    خدمت به شهيد خدمت به اسلام است.

    راستي باصفاست روزهاي خاطر ه آميز با شهيدان ،آن روزها يادش به خير كه چقدر با صفا و خلوص و عشق بود.روزي فقيري از يك درويش پرسيد كه روزي كه به طلب آيم حق را عاقلي جويم يا به عاشقي پويم ؟ از عقل و عشق كدام بهتر و از عاقل و عاشق كدام مهم ترند؟از شهيدان مي توان پرسيد كه حق چگونه به دست مي آيد ؟آيا با داشتن حق به تنهايي مي توان به خدا رسيد؟شهيد با خون خود نوشت كه عشق امير تن است و لاجرم بايستي راه حق را به عاشقي پويد.الان كه قلم به دست گرفته ام و مي خواهم خاطره اي از شهيد اصغر عدالت بنويسم.اميدوارم كه خداوند به من توفيق دهد جوري بنويسم ، كه در حق شهيد باشد و كمتر از آن نباشد.هنگامي كه با شهيد اصغر عدالت روبرو شدم وابستگي فاميلي نداشتيم،همسايه هم نبوديم ولي از نظر فكر آن چنان به هم نزديك بوديم كه ما را بيش از هر چيز ديگر به هم نزديك تر مي كرد.هميشه مهربان و متبسم بود چهره اي گشاده و بشاش و قامتي بلند و لاغر داشت.بيشتر عمل مي كرد تا حرف بزند.از نماز جماعت و نماز اول وقت غافل نبود و هميشه به اين مهم مبادرت مي ورزيد.هرگز تكبر نداشت،ساده زيست بود و براي خدا كار مي كرد و امر به معروف و نهي از منكر را به خوبي انجام مي داد.در هر شرايطي امر به معروف و نهي از منكر را رعايت مي كرد و هميشهدر اين امر حساس بود و مي گفت:كه اگر امر به معروف و نهي از منكر از جامعه رخت بربندد ديگر خبري از نماز و روزه و… نيست.

    به راستي  اوصاف متقين در وجود ايشان متبلور بود . از بهره هوشي بالايي برخوردار بود و تمامي استعدادهايش را در خدمت به خدا و كشور به كار گرفته بود.اين يك چيز برجسته اي بود از شهيد . زيرا در آن زمان هم كساني بودند كه داراي بهره هوشي بالايي بودند و فقط براي خودشان كار مي كردند . ولي اين شهيد تمام وجودش را وقف اسلام كرده بود.راستي اگر اصغر عدالت شهيد شد مزد كارهايش را گرفت زيرا هر نيكي يك نيكي بالاتري هم دارد ولي شهيد بالاترين نيكي هاست و هيچ نيكي برتر از او نيست.

    هميشه در بسيج حضوري فعال داشت و دلگرمي به بچه ها مي داد.اهل ذكر ، دعا و قرآن بود.به راستي يكي از بندگان خاص خدا بود و دوستان خود را با غير زبان هدايت و راهنمايي مي كرد.ايشان و برخورد خوبش باعث شد كه اينجانب وارد خدمت مقدس يعني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بشوم و اميدوارم كه يادش هميشه بر سر زبان ها و راهش پر رهرو باشد.

    ان شاء الله

    حسيني

     

     

     

      ادامه مطلب
    وصيت نامه شهيد اصغر عدالت:

    الهي دلي ده كه جاي تو باشد               زباني كه در پي ثناي تو باشد

    الهي چنان كن كه اين عبد مسكين               براي تو خواهد براي تو باشد

    به نام خدايي كه از اويم،به سوي تويم،دنبال اويم . جانم از اوست،مالم از اوست،اميدم به اوست.اوست كه اوست.روحم از اوست،خونم از اوست،دمم از اوست،نفس از اوست،خوردم از اوست،حركتم از اوست،وجودم از اوست،جسمم از اوست،موتم از اوست،حياتم از اوست،مماتم از اوست،درستيم با اوست،معامله ام با اوست،معبودم اوست،ربم اوست،خدايم اوست.

    الهي تو آني كه من از آنم،من از آنم كه تو از آني.آني كه من از آنم،آنم كه تو از آني.آني كه وجودم از آن است.و وجودم از آن است كه تو آني.

    به نام مولايم،به نام ربم،به نام رجايم،و به نام پاسدار حرمت خون شهداء.بله پاسداري يك شغل نيست يك تعهد است.يك پاسدار يك حقوق بگير نيست يك حق بگير است.جاه طلب نيست،اصلاح طلب است.هنگامي كه يك بنده حقير خداوند با تمام رجايش دست از دودمان و اوطان خود مي شويد و هنگامي كه تشعشع و تلألؤ نور هدايت پرده ظلماني و تيره طاغوت را مي زدايد و خورشيد درخشان آسمان ندبه از پشت ابرهاي ظلمت و گَرد ناپاكي ها و گناهان متجلي مي شود، انسان به واسطه اين فضيلت متبرك مي شود و مصمم مي گردد.كه در اين صورت يا بايد بماند و با درياي بلا و شدايد متلاطم شود و يا بايد هجرت كند كه اين راه نكويي است.و هنگامي كه يك تنه از سوي سراي خود عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت مي شود تا با دشمنان و خصمان دون همت و ذليل حق ستيز نمايد،اين براي او يك سعادت است كه خداوند آن را نصيب همه كس نمي كند.ولي هنگامي هم كه آمد بايد حقيقي بيايد ، صبور بيايد،رئوف بيايد و شرور نيايد . كه اين براي او بس ناگوار و ناخوشايند است . بله حالا كه نشسته ام و اين چند وصيت خلاصه را حك مي كنم،در جبهه فاو هستم.البته بارها و بارها به جبهه آمده ام تا امتحان فينالي را خداوند قرار است از من بگيرد پس دهم.ولي اين طور كه آزمايش شده مثل اين كه در اين گزينش الهي مردود شده ام.اما اين بار نيز آمده ام تا بار ديگر خود را آزمايش كنم و اگر صلاح خداوند چنان باشد،ان شاءالله قبول خواهم شد . و گرنه آن قدر به درگاهش استغاثه مي كنم كه رضايش را جلب كنم.

    و اما پدر عزيزم،همان طور كه مستحضر هستيد من يك امانت بودم از جانب خداوند كه در موقع ولادت خداوند اين بنده روسياه را به شما امانت داد و مي بايست آن را به صاحب اصلي اش پس مي داديد .پس چه بهتر كه آن را زودتر به صاحبش پس بدهيد.و در ضمن اي برادران و اي خواهران به من ناكام نگوييد چون كه من با طعم شيرين شهادت به كام خود رسيدم و تنها آرزويم همين بود.و لهذا خودم از خداوند مكرراً استدعا نمودم كه من را ناكام از دار دنيا ببرد. و آن هم به واسطه شهادت  در راهش.همان گونه كه شاعر مي فرمايد:

    دوست دارم شمع باشم در دل شب ها بسوزم

                                           روشني بخشم به جمعي و خودم تنها بسوزم

    از امت حزب الله  به خصوص برادران بسيجي اين توقع را دارم كه تا زنده ايد دست از چراغ نور  و هدايت - كه همان رهبري و ولايت فقيه است ، نكشيد كه در غير اين صورت به چاه ظلمات فرو خواهيد رفت و نه دنيايي داريد و نه آخرتي . و ضمناً لازم است كه راه شهيدان اسلام را ادامه دهيد.و نگذاريد خون آنها كه نهال انقلاب است ازبين برود.و تا آن جايي كه ممكن است برايم دعا كنيد. و زيادي طلب مغفرت كنيد و زياد فاتحه بخوانيد كه خيلي محتاجم و گدايم.و آن هم گداي معنوي كه هيچ چيز بدتر از فقر معنوي نيست.در آخر يكي از برادرانم را وصي خود مي كنم و از وصي خود مي خواهم كه نصف مقدار موجودي من را به عنوان رد مظالم بدهد.و در ضمن 18 روز روزه بدهكار هستم ،ادا كنيد.مع الوصف وصيت نامه ام رايكي از برادرانم بخواند.و از خواهرانم مي خواهم تا آن جا كه ممكن است گريه كنيد.كه شايد خدا به خاطر اشك شما مرا عفو كند.

    والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته

    اصغر عدالت

      ادامه مطلب
    خاطره اي از  برادر شهيد اصغر عدالت توسط برادر بسيجي مصطفي خجسته فر:

    ما در سال1365 در عمليات كربلاي5 در شلمچه و در شهرك دريمي بوديم . اين برادر عزيز به بنده يك وصيت كرد.وصيت اين بود كه:اگر توشهيد شدي بالاي سر قبرت مي آيم و مي گويم كه اسلام پيروز است.و اگر من شهيد شدم تو بالاي سر قبرم بيا و بگو كه اسلام پيروز شده است . يعني اين كه شهداء هدف بزرگشان پيروزي اسلام و پيروي از ولايت بود و ... . ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    ادامه مطلب
    اطلاعات مزار
    محل مزار گلزار شهدا شهر دالکی
    وضعیت پیکر
    تصویر مزار
    موقعیت مکانی مزار
    گالری تصویر
    مشاهده سایر تصاویر
    فضای مجازی
    مشاهده سایر تصاویر
    اسناد و مدارک
    مشاهده سایر اسناد
    کتابخانه
    مشاهده سایر کتاب ها
    در صورتی که تصویر، اطلاعات و یا خاطره ای مرتبط با شهید در اختیار دارید با ما به اشتراک بگذارید