هراچ هامبارسومیان

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
شهید «هراچ هامبارسومیان» در زمستان ١٣٤٠ در تبریز چشم به جهان گشود. وی پس از اتمام دوران ابتدایی، راهنمایی و متوسطه موفق به دریافت دیپلم از دبیرستان ارامنه «اسدی» زادگاهش گشت. بعد از آن به حرفه عكاسی پرداخت. در مرداد ١٣٦٥ جهت انجام خدمت مقدس سربازی ابتدا به پادگان «عجب شیر»، اعزام و پس از […]
شهید «هراچ هامبارسومیان» در زمستان ١٣٤٠ در تبریز چشم به جهان گشود. وی پس از اتمام دوران ابتدایی، راهنمایی و متوسطه موفق به دریافت دیپلم از دبیرستان ارامنه «اسدی» زادگاهش گشت. بعد از آن به حرفه عكاسی پرداخت.
در مرداد ١٣٦٥ جهت انجام خدمت مقدس سربازی ابتدا به پادگان «عجب شیر»، اعزام و پس از طی دوره آموزشی به لشگر ٦٤ ارومیه منتقل شده و به مدت ٢٤ ماه در جبهه های «پیرانشهر» و «حاج عمران» در برابر نیروهای بعثی عراق دلیرانه جنگید. «هراچ» پس از طی دوره های دو سال و چهار ماه احتیاط، زمانیكه فقط ده روز بیشتر به پایان آن باقی نمانده بود در حین انجام وظیفه به اتفاق همرزمانش، دچار حادثه رانندگی شده و بر اثر شدت جراحت وارد آمده، به كاروان عظیم شهداء پیوست. پیكر مطهر وی پس از انجام تشریفات مذهبی در میان بدرقه شمار زیادی از دوستان، خویشاوندان و مردم در قطعه شهدای ارمنی تبریز به خاك سپرده شد.
شهید سرباز یكم وظیفه «هراچ هامبارسومیان» از سال ١٣٥٣ عضو باشگاه «آرارات» بوده و به عنوان عضو هیئت مدیره باشگاه و عضو فعال كتابخانه «رستم-گاسپار»، فعالیت های چشمگیری داشته است.

خاطرات
شهید به روایت مادر ش:
« هراچ پسر بسیار خوبی بود. پدر او بیمار بود و در آخرین مرخصی اش، «هراچ» همواره در فكر این بود كه چگونه بعد از پایان خدمت از پدرش نگهداری نموده و كمك كند تا پدرش معالجه شود. او همیشه ناراحت بود از اینكه من، هم از بچه ها مواظبت كرده و هم از همسر بیمارم، پرستاری كردهام. «هراچ» ماه ها در مكان خطرناكی خدمت كرده بود. او هرگز دوست نداشت تا از فرمانده ای خواهش كنم تا او را به نقطه امن تری برای ادامه خدمت بفرستم. چند روز از او خبر نداشتم. دیروقت بود كه صدای زنگ تلفن به صدا در آمد و با او تلفنی صحبت كردم. «هراچ» گفت: نگران من نباش، ما در بهمن گیر كرده بودیم. «هراچ» میبایست اول آذر كه خدمتش به پایان میرسید، به خانه برگردد. از صبح انتظار او را میكشیدم. ساعتها را میشمردم اما از او خبری نشد! هر كجا كه تماس گرفتم، از او خبری نداشتند. احساس میكردم مردم طور عجیبی به من نگاه میكنند. اما به من چیزی نمیگفتند. پسر دوم من «هرایر» نیز در حال خدمت نظامی بود. ناگهان «هرایر» به خانه آمد و من تعجب كردم. از «هرایر» علت آمدنش را پرسیدم. در جواب گفت: نگران نباش، مرخصی گرفتهام تا پدرم را ملاقات كنم. از «هراچ» پرسیدم، گفت: خبری از او ندارم. تا ساعت ٩ شب به این طرف و آن طرف رفته و نمیتوانستم از «هراچ» خبری به دست آورم. دلم شور میزد. او خیلی دیر كرده بود. زنگ درب خانه به صدا در آمد. وقتی درب را باز كردم، كشیش محله مان را دیدم! با دیدن او همه چیز را حدس زدم. جناب كشیش گفت: تنها شما نیستید كه «هراچ» را از دست داده اید، ما نیز او را از دست داده ایم. مسئولیت او توپخانه بود. فرمانده «هراچ» به دیدن ما آمده و برای ما تعریف كرد كه روزی كه محاصره شده بودند و «هراچ» در تاریكی عینك خود را گذاشته و با مهارت هر چه تمام تر، آن قدر گلوله توپ به سوی دشمن شلیك كرد تا آن ها توانستند راهی برای نیروهایی كه برای كمك ما آمده بودند، باز نموده و منطقه آزاد شود. او خدمت بسیار سختی را در كوه ها انجام میداد. زمانی كه با همرزمانش از آخرین ماموریت خود بر میگشت، ماشین جیپ آن ها واژگون میگردد. سر او به سنگ های كنار جاده اصابت كرده و همین مسئله باعث شهادت او میگردد. پدر بیمارش، بعد از شهادت او، فوت كرد. پسرم «هرایر» نیز ١٤ ماه خدمت كرد و معاف شد و به آغوش ما باز گشت...».
لباس های «هراچ» را نگاه داشتهام و هر سال، روز تولدش آن ها را بیرون آورده، شسته، اطو میكنم و دوباره سر جای خود میگذارم.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- ١٣٨٥