نگهبانی ام تمام شد

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
بچۀ آمل بود. از آن بسیجی ها كه مسلمان نشنود كافر مبیناد! جانوری بود. همه از دستش به ستوه آمده بودند. انگار خدا او را ساخته بود برای به هم ریختن و شر درست كردن. یك ساعت كه می رفت سر پُست نگهبانی، بر می گشت هر كس را كه خواب بود بیدار می كرد:«فلانی […]
بچۀ آمل بود. از آن بسیجی ها كه مسلمان نشنود كافر مبیناد! جانوری بود. همه از دستش به ستوه آمده بودند. انگار خدا او را ساخته بود برای به هم ریختن و شر درست كردن. یك ساعت كه می رفت سر پُست نگهبانی، بر می گشت هر كس را كه خواب بود بیدار می كرد:«فلانی فلانی، من نگهبانی ام تمام شد!» گاه بعضی ها عصبانی می شدند و بر می خاستند دنبالش می كردند و هر چه دم دستشان بود به سر و رویش می كوبیدند كه:«انءشاالله بروی سر پُست بر نگردی، خبر مرگت را بیاورند. ببین چه وضعی برای ما درست كردی مسلمان!»