نه جمعه دارد نه شنبه

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
یكی، دو روزی می شد كه از خط مقدم به پشت جبهه آمده بودیم. هنوز خستگی از تنمان در نرفته بود. صبح برای نماز خواندن كه برخاستم بچه ها را صدا زدم، نه به آرامی و آهسته، بلكه با داد و قال. جبهه بود دیگر! باید با خانه فرق می كرد. از ته چادر دوستی […]
یكی، دو روزی می شد كه از خط مقدم به پشت جبهه آمده بودیم. هنوز خستگی از تنمان در نرفته بود. صبح برای نماز خواندن كه برخاستم بچه ها را صدا زدم، نه به آرامی و آهسته، بلكه با داد و قال. جبهه بود دیگر! باید با خانه فرق می كرد. از ته چادر دوستی كه بدخواب شده بود با عصبانیت فریاد زد:«چرا دست از سر ما بر نمی داری؟ آخر این چه عبادتیه، نه جمعه اش معلومه نه شنبه اش. شب نماز، صبح نماز، ظهر نماز. بابا ما اگر بخواهیم دیگر مسلمان نباشیم چه كسی را باید ببینیم!».