نمی خوانم مگر زور است

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
از دست نماز شب خوان ها و متشرعان از یك سو و افراد داش مشتی و اهل حال از سوی دیگر، همیشه ولو بر حسب مورد داستانی داشتیم. هر چه گروه اول رك و راست و صریح عمل می كردند، گروه دوم حرف عادی شان هم دو پهلو بود. خلاصه، یك ظاهر داشتند چندین باطن. […]
از دست نماز شب خوان ها و متشرعان از یك سو و افراد داش مشتی و اهل حال از سوی دیگر، همیشه ولو بر حسب مورد داستانی داشتیم. هر چه گروه اول رك و راست و صریح عمل می كردند، گروه دوم حرف عادی شان هم دو پهلو بود. خلاصه، یك ظاهر داشتند چندین باطن. نه دنبال زنده شان می شد رفت نه پشت سر مرده شان! در چادرهایی كه افرادش یك دست تر و خودمانی تر بودند این مسائل بیشتر مطرح بود. در این میان، وای به حال كسی كه او را به نماز شب خواندن می شناختند، كارش زار بود. بسیجی بی ترمزی را می فرستادند سر وقتش، می رفت به دست و پایش می افتاد كه تو را به خدا موقع نماز مرا هم بیدار كن. آن بندۀ خدا هم از همه جا بی خبر شب می آمد به بالین او، دست می گذاشت روی شانه اش و آهسته تكانش می داد:«برادر برادر» و او كمی جا به جا می شد و دوباره خودش را به خواب می زد، بیچاره به خیال این كه لابد خوابش سنگین است دو، سه مرتبۀ دیگر همین عمل را تكرار می كرد. آقا چشمت روز بد نبیند،، یك مرتبه این بسیجی از خدا بی خبر! بر می خاست و می نشست و صدایش را می انداخت تو گلویش كه:«بابا نمی خواهم نماز شب بخوانم مگر زور است، عجب گرفتاری شدیم ها، از صبح مثل سگ دویده ام حالا آمده ایم خبر مرگمان سرمان را زمین بگذاریم، هی برادر برادر برادر، می خواستم می خواندم دیگر، چرا اصرار می كنی؟ برو این لطف را در حق بقیه بكن!» آن وقت یكی یكی بچه ها نیم خیز می شدند، پشت پلك هایشان را می مالیدند و نگاه خریدارانه ای به آن برادر مؤمن می كردند كه از صد تا فحش هم بدتر بود. به این وسیله مقام محمودین! و راز آن ها افشا می شد و بر سر زبان ها می افتادند.