نصیحت كردن

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
پتویی می انداخت روی دوشش و می رفت روی بلندی در چادر می ایستاد و شروع می كرد به نصیحت كردن. خودش می گفت:«آخر من نمی دانم چرا حرف های من در شما اثر نمی كند. گفتم شاید برای این است كه من لباس ندارم. منظورم این نیست كه لختم! یعنی عبا و قبا ندارم. […]
پتویی می انداخت روی دوشش و می رفت روی بلندی در چادر می ایستاد و شروع می كرد به نصیحت كردن. خودش می گفت:«آخر من نمی دانم چرا حرف های من در شما اثر نمی كند. گفتم شاید برای این است كه من لباس ندارم. منظورم این نیست كه لختم! یعنی عبا و قبا ندارم. مگر همه چه می گویند كه من نمی گویم؟» شهردار وقت بلافاصله گفت:«حاجی این حرف ها چیه. عبا و قبا كدومه، از قدیم گفته اند تن آدمی شریف است به جان آدمیت» و او پتو را وسط سخنرانی انداخت و افتاد دنبال شهردار.