مورچۀ لَنگ سر كوه

تاریخ انتشار : دسامبر 24, 2020
از آن شرایط «شهردار بیا منو بردار» بود. اما آنجا كجا، چادر كجا. نه آب بود نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی! از همۀ زندگی فقط یك راه نفس باقی مانده بود كه می رفت و می آمد و كاری به كار ما نداشت. فرمانده گروهان كه می دید بچه ها از پا افتاده اند به […]
از آن شرایط «شهردار بیا منو بردار» بود. اما آنجا كجا، چادر كجا. نه آب بود نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی! از همۀ زندگی فقط یك راه نفس باقی مانده بود كه می رفت و می آمد و كاری به كار ما نداشت. فرمانده گروهان كه می دید بچه ها از پا افتاده اند به معاونش گفت:«برادر علی! شما آن مورچه را روی كوه مقابل می بینی؟ الله اكبر به نازم به قدرتت». برادر علی كه دست كمی از او نداشت با تأمل نگاهی كرد و جواب داد:«آره آره. همان كه یك پایش هم ظاهراً لنگ است! لقمۀ بزرگ تر از دهانش برداشته. چه جانی می كند بیچاره». در نتیجه توجه همۀ بچه ها جلب می شد و می خندیدند.